دعوی پیامبری کردن آن مردِ لاغر و گرسنه

دعوی پیامبری کردن آن مردِ لاغر و گرسنه | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

دعوی پیامبری کردن آن مردِ لاغر و گرسنه| شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر چهارم ابیات 1119 تا 1149

نام حکایت : حکایت شخصی که دعوی پیغمبری می کرد گفتندش چه خورده ای

بخش : 1 از 11 ( دعوی پیامبری کردن آن مردِ لاغر و گرسنه )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت شخصی که دعوی پیغمبری می کرد گفتندش چه خورده ای

شخصی ادّعایِ پیغمبری کرد . او را گرفتند و نزدِ شاه بُردند و از شاه تقاضا کردند که شخصِ مدّعی را مجازات کند تا مایۀ عبرتِ همگان گردد . شاه دید که آن مدّعی ، مردی لاغر و مُردنی است و حتّی طاقتِ یک کشیده هم ندارد . پس با خود گفت که چاره در اینست که با وی به نرمی گفتگو کنم تا رازِ ادّعای او آشکار شود . پس …

متن کامل ” حکایت شخصی که دعوی پیغمبری می کرد گفتندش چه خورده ای را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات دعوی پیامبری کردن آن مردِ لاغر و گرسنه

ابیات 1119 الی 1149

1119) آن یکی می گفت : من پیغمبرم / از همۀ پیغمبران فاضل ترم

1120) گردنش بستند و بردندش به شاه / کین همی گوید : رسولم از اله

1121) خلق بر وی جمع ، چون مور و ملخ / که : چه مکریست و چه تزویر و چه فَخ ؟

1122) گر رسول آن ست کآید از عدم / ما همه پیغمبریم و محتشم

1123) ما از آنجا آمدیم ، این جا غریب / تو چرا مخصوص باشی ای ادیب ؟

1124) نه شما چون طفلِ خُفته آمدید ؟ / بی خبر از راه و وز منزل بُدید ؟

1125) از منازل خُفته بگذشتید و مست / بی خبر از راه و از بالا و پست

1126) ما به بیداری روان گشتیم و خوش / از ورایِ پنج و شش تا پنج و شش

1127) دیده منزل ها ز اصل و از اساس / چون قلاووزان ، خبیر و رَه شناس

1128) شاه را گفتند : اِشکنجه ش بکُن / تا نگوید جنسِ او هیچ این سخن

1129) شاه دیدش بس نزار و بس ضعیف / که به یک سیلی بمیرد آن نحیف

1130) کی توان او را فشردن یا زدن ؟ / که چو شیشه گشته است او را بدن

1131) لیک با او گویم از راهِ خوشی / که چرا داری تو لابِ سرکشی ؟

1132) که درشتی نآید اینجا هیچ کار / هم به نرمی سَرکُند از غار ، مار

1133) مردمان را دور کرد از گِرِدِ وی / شَه لطیفی بود و ، نرمی وِردِ وی

1134) پس نشاندش ، باز پرسیدش ز جا / که کجا داری معاش و مُلتَجا ؟

1135) گفت : ای شَه هستم از دارُالسّلام / آمده از رَه در این دارُالمَلام

1136) نه مرا خانه ست و نه یک همنشین / خانه کی کرده ست ماهی در زمین ؟

1137) باز شَه از رویِ لاغش گفت باز / که چه خوردی و چه داری چاشت ساز ؟

1138) اِشتِها داری ؟ چه خوردی بامداد / که چنین سرمستی و پُر لاف و باد ؟

1139) گفت : اگر نانم بُدی خشک و طَری / کی کُنیمی دعویِ پیغمبری ؟

1140) دعویِ پیغمبری با این گروه / همچنان باشد که دل جُستن ز کوه

1141) کس ز کوه و سنگ ، عقل و دل نجُست / فهم و ضیطِ نکتۀ مشکل نجُست

1142) هر چه گویی ، باز گوید که همان / می کند افسوس چون مُستهزیان

1143) از کجا این قوم و پیغام از کجا ؟ / از جمادی ، جان که را باشد رجا ؟

1144) گر تو پیغامِ زنی آری و زر / پیشِ تو بنهند جمله سیم و سَر

1145) که فلان جا شاهدی می خواندت / عاشق آمد بر تو ، او می داندت

1146) ور تو پیغامِ خدا آری چو شهد / که بیا سویِ خدا ای نیک بخت

1147) از جهانِ مرگ سویِ برگ رَو / چون بقا ممکن بُوَد ، فانی مشو

1148) قصدِ خونِ تو کنند و قصدِ سَر / نه از برایِ حَمیَتِ دین و هنر

1149) بلکه از چفسیدگی بر خان و مان / تلخشان آید شنیدن این بیان

شرح و تفسیر دعوی پیامبری کردن آن مردِ لاغر و گرسنه

آن یکی می گفت : من پیغمبرم / از همۀ پیغمبران فاضل ترم


شخصی می گفت : من ( نه تنها ) پیامبرم بلکه از همۀ پیامبران نیز بالاتر هسنم .

گردنش بستند و بردندش به شاه / کین همی گوید : رسولم از اله


مردم او را گرفتند و گردنش را بستند و نزدِ شاه بردند و گفتند : این شخص می گوید من فرستادۀ خداوندم .

خلق بر وی جمع ، چون مور و ملخ / که : چه مکریست و چه تزویر و چه فَخ ؟


خلایق مانندِ مور و ملخ به دور او جمع شدند و به یکدیگر می گفتند : این دیگر چه حیله و نیرنگ و دامی است ؟ ( فَخ = دام ) [ مولانا در ابیات بعدی از زبان آن مرد ، عقیدۀ کافران را بیان می کند که منکر وحی و رسالت اند . ]

گر رسول آن ست کآید از عدم / ما همه پیغمبریم و محتشم


مردم می گفتند : اگر پیامبر کسی است که از عدم آماده باشد . پس همۀ ما پیامبر و اشخاص جلیل القدریم .

ما از آنجا آمدیم ، این جا غریب / تو چرا مخصوص باشی ای ادیب ؟


زیرا ما نیز از آن عالم ، غریبانه بدین دنیا آمده ایم . ای شخصِ ادیب چرا تو باید از ما مستثنی باشی ؟ [ در اینجا مولانا از زبان آن مدّعی ، پاسخ رسولان حق را به آن منکران می دهد . ]

نه شما چون طفلِ خُفته آمدید ؟ / بی خبر از راه و وز منزل بُدید ؟


آن شخص جواب داد : مگر نه این است که شما مانندِ طفلی خفته بدین جهان آمدید ؟ یعنی شما از مبداء اعلی هیچ شناخت و معرفتی ندارید . چنانکه اطفال غنوده هیچ علم و اطلاعی از محیط خود ندارند . مگر نه اینست که شما از راه و منزل بی خبر بودید ؟ [ در حالی که پیامبر حق ، عالم را از اسفل تا اعلی و از ثری تا ثریا می شناسد . ]

از منازل خُفته بگذشتید و مست / بی خبر از راه و از بالا و پست


از منازلِ عالمِ هستی ، خفته و ناآگاه گذشتید . و از راه و نشیب و فراز آن بی اطلاع بودید .

ما به بیداری روان گشتیم و خوش / از ورایِ پنج و شش تا پنج و شش


لیکن ما ( پیامبران ) از جهانِ ماورای حواس و جهات در حالتِ بیداری و شادمانی گسیل شدیم . و به جهانِ حواس و جهات آمدیم . [ منظور از «پنج» ، حواس پنجگانه است و مراد از آن جهان محسوسات است و منظور از «شش» ، جهات ششگانه است و مراد از آن جهان مادّی و کمیّات است . ]

دیده منزل ها ز اصل و از اساس / چون قلاووزان ، خبیر و رَه شناس


و منازل و مراحلِ مختلفِ هستی را از اساس و بنیاد دیده ایم و مانندِ پیشقراولان ، آگاه و راهدان شده ایم . [ قلاووز = پیشقراول ، پیشآهنگ / خبیر = آگاه ، باخبر ]

شاه را گفتند : اِشکنجه ش بکُن / تا نگوید جنسِ او هیچ این سخن


در اینجا مولانا مجدداََ صورت حکایت را بازگو می کند و می فرماید : مردم به شاه گفتند : این مدّعی را شکنجه کن تا افرادی نظیر او چنین حرفی نزنند .

شاه دیدش بس نزار و بس ضعیف / که به یک سیلی بمیرد آن نحیف


شاه دید که آن مدّعی نبوّت ، شخصی بسیار لاغر و مُردنی است . چنانکه اگر کشیده ای به او بزنند . آن شخص خواهد مُرد .

کی توان او را فشردن یا زدن ؟ / که چو شیشه گشته است او را بدن


شاه پیش خود گفت : آخر چگونه می توان او را شکنجه کرد و یا او را کتک زد در حالی که بدنش مانندِ شیشه شکننده است ؟

لیک با او گویم از راهِ خوشی / که چرا داری تو لابِ سرکشی ؟


اما با نرمی و ملایمت به او می گویم که چرا تو ادّعای گستاخانه می کنی .

که درشتی نآید اینجا هیچ کار / هم به نرمی سَرکُند از غار ، مار


زیرا در این مورد شدّتِ عمل اصلاََ کارساز نیست . چنانکه مثلاََ مار را می توان با ملایمت از سوراخ بیرون آورد .

مردمان را دور کرد از گِرِدِ وی / شَه لطیفی بود و ، نرمی وِردِ وی


خلاصه شاه مردم را از اطرافِ او دور ساخت . زیرااو شاهی مهربان بود و فکر و ذکرش نرمی و لاطفت بود .

پس نشاندش ، باز پرسیدش ز جا / که کجا داری معاش و مُلتَجا ؟


پس شاه آن مدّعی را کنار خود نشاند و از محل و مکانش پرسید و سؤال کرد که از چه راهی زندگی ات می گذرد و منزل و مأوایت کجاست ؟ [ مُلتَجی = پناهگاه ، مأوا ]

گفت : ای شَه هستم از دارُالسّلام / آمده از رَه در این دارُالمَلام


آن متنبّی گفت : شاها ، موطنِ اصلی من جهان برین است . از آنجا گسیل شدم و بدین سرای نکوهش (دنیا) آمدم . [ دارالسلام = خانه ی که از هر گونه آفت و بلایی بدور باشد . و منظور از آن بهشت جاودان است ( مجمع البیان = ج 5 ، ص 102 ) چنانکه در آیه 25 سورۀ یونس آمده « و خداوند همۀ مردم را به سرای سلامتی و سعادت فرا می خواند و هر که را خواهد به راه راست هدایت کند » / داراَلمَلام = سرای سرزنش ، منظور دنیاست ]

نه مرا خانه ست و نه یک همنشین / خانه کی کرده ست ماهی در زمین ؟


من نه خانه ای دارم و نه همنشینی . تا به حال آیا ماه در زمین منزل گُزیده است . [ چنانکه عارفانِ بِالله هرگز دنیای دون را منزل خود نساخته اند و از ابنای دنیا قرین و همنشین اختیار نکرده اند . ]

باز شَه از رویِ لاغش گفت باز / که چه خوردی و چه داری چاشت ساز ؟


دوباره شاه به قصدِ مزاح بدو گفت : چه خوردی و برای غذا چه تدارک دیده ایی ؟ [ لاغ = شوخی ، مزاح / چاشت ساز = ابزا و تدارک غذا ]

اِشتِها داری ؟ چه خوردی بامداد / که چنین سرمستی و پُر لاف و باد ؟


اصلاََ اشتها داری  ؟ صبح چه خورده ای که این همه سرمستی و اینقدر ادّعا می کنی و مغروری ؟

گفت : اگر نانم بُدی خشک و طَری / کی کُنیمی دعویِ پیغمبری ؟


آن متنبّی جواب داد : اگر نانی خواه خشک و یا تَر و تازه می داشتم کی ادّعای پیغمبری می کردم ؟ ( طَرِیّ = تر و تازه بودن ، طراوت ) [ منظور بیت به نحو تأویل اینست : انبیای عظام می گویند اگر ما تعلّقِ خاطری به این دنیای دون داشتیم هرگز در مرتبۀ برگزیدگان الهی قرار نمی گرفتیم . ]

دعویِ پیغمبری با این گروه / همچنان باشد که دل جُستن ز کوه


زیرا ادّعا کردن پیامبری در میانِ این مردم مانندِ اینست که از کوه ، دل طلب کنی . [ من که دعویِ نبوّتم بی اساس است . اما اگر پیامبری الهی در میانِ این مردم ظهور می کرد و دعوتِ خود را اظهار می نمود . هیچکس بدو نمی گروید زیرا اینان جملگی مفتونِ دنیا و شهوت اند . همانطور که کوه ، جان و قلب ندارد اینان نیز به مثابۀ سنگِ بی فرهنگ اند . پس ، از این قوم گرایش به حقیقت را نباید انتظار داشت . ]

کس ز کوه و سنگ ، عقل و دل نجُست / فهم و ضیطِ نکتۀ مشکل نجُست


تا به حال هیچکس از کوه و سنگ ، عقل و دل طلب نکرده است . و نیز از آنها انتظار نداشته است که نکته ای را فهم کنند و مطلبی را ضبط نمایند .

هر چه گویی ، باز گوید که همان / می کند افسوس چون مُستهزیان


کوه بر حسبِ خاصیّتِ ذاتی خود هر چه را به آن بگویی همان را به تو بازمی گرداند . درست مانندِ مسخره کنندگان مسخره می کند . ( افسوس = ریشخند ، استهزاء / مُستَهزِیان = مسخره کنندگان ) [ هر که در کوه فریاد بزند صدایش طنین می افکند و دوباره به خودِ او بازمی گردد . درست مانندِ کسی که به قصدِ تمسخر در مقابلِ دیگری می ایستد و هر چه او می گوید همان را با همان لحن تکرار می کند . حالِ مردمِ دنیا نیز همینگونه است . اگر چه به کلماتِ رسولانِ عِظام تَفوّه می کنند اما از حقیقتِ آن بی خبرند . ]

از کجا این قوم و پیغام از کجا ؟ / از جمادی ، جان که را باشد رجا ؟


این قومِ دنیا طلب کجا ، پیغامِ الهی کجا ؟ یعنی چه کسی از جماد ، جان انتظار دارد ؟

گر تو پیغامِ زنی آری و زر / پیشِ تو بنهند جمله سیم و سَر


اگر تو برای آنان پیامی از یک زن بیاوری و یا حرفی از طلا بزنی . مال و جانِ خود را نثارِ تو می کنند .

که فلان جا شاهدی می خواندت / عاشق آمد بر تو ، او می داندت


اگر به یکی از دنیا طلبان بگویی : در فلان مکان یکی از زیبارویان ، تو را به سویِ خود دعوت کرده . او عاشق تو شده و تو را می شناسد . ( اگر چه تو او را نشناسی ) .

ور تو پیغامِ خدا آری چو شهد / که بیا سویِ خدا ای نیک بخت


اما اگر تو پیامِ الهی را که مانندِ عسل شیرین است برای او بیاوری و بگویی : ای وفا کنندۀ به عهدِ الهی به سوی خدا بیا . [ ادامۀ معنا در بیت 1148 ]

از جهانِ مرگ سویِ برگ رَو / چون بقا ممکن بُوَد ، فانی مشو


و از جهانِ مرگ و نیستی به سوی حیات و بقا برو . حال که بقایِ حقیقی میسّر است . دچارِ فنا مشو . ( برگ = زاد و توشه ) [ ادامه معنا در بیت بعد ]

قصدِ خونِ تو کنند و قصدِ سَر / نه از برایِ حَمیَتِ دین و هنر


این مردمِ گمراه آهنگِ قتلِ تو کنند و عزمِ هلاکِ تو نمایند . اما این کار را از روی غیرتِ دینی و حراست از کمالِ الهی صورت نمی دهند . [ حمیّت = غیرت ، فتوت و جوانمردی ]

بلکه از چفسیدگی بر خان و مان / تلخشان آید شنیدن این بیان


این بیت در توضیح بیت قبل آمده است : اینکه مردمِ دنیاطلب می خواهند خونِ پیام آور الهی را بریزند . از روی غیرت الهی نیست بلکه بواسطۀ وابستگی به خانه و کاشانۀ خود است . حتّی از شنیدنِ پیامِ انبیاء نیز پریشان حال می شوند .       

شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه دعوی پیامبری کردن آن مردِ لاغر و گرسنه

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟