بیان حکمت در اِنّی جاعِلُ فِی الّارضِ خَلیفَةََ

بیان حکمت در اِنّی جاعِلُ فِی الّارضِ خَلیفَةََ | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

بیان حکمت در اِنّی جاعِلُ فِی الّارضِ خَلیفَةََ | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر ششم ابیات 2153 تا 2190

نام حکایت : حکایت رفتن درویشی از مریدان شیخ حسن خرقانی به خرقان

بخش : 6 از 7 ( بیان حکمت در اِنّی جاعِلُ فِی الّارضِ خَلیفَةََ )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت رفتن درویشی از مریدان شیخ حسن خرقانی به خرقان

درویشی از مریدان شیخ حسن خرقانی از ولایت طالقان به قصد زیارت شیخ عازم خَرَقان شد . او پس از پشت سر نهادن کوهها و صحاری به خرقان رسید و یک راست سراغِ شیخ خود را گرفت . وقتی به درِ منزلِ شیخ رسید . دَق الباب کرد و همسر شیخ بیرون آمد و چون دانست او برای دیدار با شیخ آمده سیلاب طعن و قدح را متوجۀ شویِ خود (شیخ) کرد و آن مرید را به بادِ سُخره گرفت . زن از بس در تشنیع شیخ به افراط رفت که مرید با همۀ صبر و حزمی که داشت خشمین شد و با نهیبی او را تهدید کرد که اگر به خاندانِ پیرم (شیخ) وابسته نبودی چنین و چنانت می کردم . و از آنجا دور شد و سراغ شیخ را از اهالی محل گرفت . بدو گفتند شیخ به فلان بیشه رفته است تا هیزم جمع کند . مرید فوراََ بدان سوی شتافت امّا بین راه با خود می اندیشید که چرا شیخ با چنین زنی سر می کند ؟ …

متن کامل ” حکایت رفتن درویشی از مریدان شیخ حسن خرقانی به خرقان را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات بیان حکمت در اِنّی جاعِلُ فِی الّارضِ خَلیفَةََ

ابیات 2153 الی 2190

2153) پس خلیفه ساخت صاحب سینه ای / تا بُوَد شاهیش را آیینه ای

2154) پس صفایِ بی حدودش داد او / وآنگه از ظلمت ضِدش بنهاد او

2155) دو عَلَم بر ساخت اسپید و سیاه / آن یکی آدم ، دگر ابلیسِ راه

2156) در میانِ آن دو لشکرگاهِ زَفت / چالِش و پیکار ، آنچه رفت رفت

2157) همچنان دَور دُوُم هابیل شد / ضِدِّ نورِ پاکِ او قابیل شد

2158) همچنان این دو عَلَم از عدل و جَور / تا به نمرود آمد اندر دَور دَور

2159) ضدِّ ابراهیم گشت و خصمِ او / وآن دو لشکر کین گزار و جنگجو

2160) چون درازی جنگ آمد ناخوشش / فیصلِ آن هر دو آمد آتشش

2161) پس حَکَم کرد آتشی را و نُکَر / تا شود حل مشکلِ آن دو نفر

2162) دَور دَور و قَرن قَرن این دو فریق / تا به فرعون و به موسیِّ شفیق

2163) سال ها اندر میانشان حَرب بود / چون ز حد رفت و ملولی می فزود

2164) آبِ دریا را حَکَم سازید حق / تا که مانَد ؟ کِه بَرَد زین دو سَبَق ؟

2165) همچنان تا دَور و طَورِ مصطفی / با ابوجَهل ، آن سپهدارِ جفا

2166) هم نُکر سازید از بهرِ ثمود / صَیحه یی که جانشان را در ربود

2167) هم نُکر سازید بهرِ قومِ عاد / زود خیزِ تیزرَو یعنی که باد

2168) هم نُکر سازید بر قارون زَکین / در حلیمی این زمین پوشید کین

2169) تا حلیمیِّ زمین شد جمله قهر / بُرد قارون و گنجش را به قعر

2170) لقمه یی را کو ستونِ این تن است / دفعِ تیغِ جوع ، نان چون جوشن است

2171) چون که حق قهری نهد در نانِ تو / چون خِناق آن نان بگیرد در گلو

2172) این لباسی که زِ سرما شد مُجیر / حق دهد او را مِزاجِ زَمهَریر

2173) تا شود بر تَنت این جُبۀ شِگرف / سرد همچون یخ ، گزنده همچو برف

2174) تا گریزی از وَشَق ، هم از حریر / زو پناه آری به سویِ زَمهَریر

2175) تو دو قلّه نیستی ، یک قلّه ای / غافل از قصۀ عذابِ ظُلّه ای

2176) امرِ حق آمد به شهرستان و دِه / خانه و دیوار را سایه مده

2177) مانعِ باران مباش و آفتاب / تا بدان مُرسَل شدند امّت شتاب

2178) که بمُردیم اغلب ، ای مهتر امان / باقی اش از دفترِ تفسیر خوان

2179) چون عصا را مار کرد آن چُست دست / گر تو را عقلیست ، آن نکته بس است

2180) تو نظر داری ، ولی اِمعانش نیست / چشمۀ افسرده است و کرده ایست

2181) زین همی گوید نگارندۀ فِکَر / که بکن ای بنده ، اِمعانِ نظر

2182) آن نمی خواهد که آهن کوب سرد / لیک ای پولاد بر داوُد گرد

2183) تن بمُردت سویِ اسرافیل ران / دل فسُردَت رَو به خورشیدِ روان

2184) در خیال از بس که گشته مُکتَسی / نک به سوفسطاییِ بَد ظَن رسی

2185) او خود از لُبِّ خِرَد معزول بود / شد ز حسّ معزول و محروم از وجود

2186) هین سخن خا نوبتِ لب خایی است / گر بگویی خلق را ، رسوایی است

2187) چیست اِمعان ؟ چشمه را کردن روان / چون زِ تن جان رَست ، گویندش روان

2188) آن حکیمی را که جان از بندِ تن / باز رَست و شد روان اندر چمن

2189) دو لقب را او بر این هر دو نهاد / بهرِ فرق ، ای آفرین بر جانش باد

2190) در بیانِ آنکه بر فرمان رود / گر گُلی را خار خواهد ، آن شود

شرح و تفسیر بیان حکمت در اِنّی جاعِلُ فِی الّارضِ خَلیفَةََ

پس خلیفه ساخت صاحب سینه ای / تا بُوَد شاهیش را آیینه ای


پس خداوند صاحب دلی را جانشین خود کرد تا آینه پادشاهی او شود . ( موضوع این بخش اشارت است به آیه 30 سوره بقره « و یاد آور هنگامی را که خداوند به فرشتگان فرمود : من در روی زمین جانشینی گمارم . گفتند : آیا روی زمین کسی را می گماری که تباهی آورد و خون ها ریزد ؟ تو را سپاس گوییم و پاک ات دانیم . خداوند فرمود : من دانم آنجه را که شما نمی دانید . ) [ در این بخش مولانا می گوید که چون خداوند می خواست برای خود مظهری اتمّ و اکمل بیافریند که مرآت تمام نمای اسماء و صفات او باشد . انسان را آفرید . امّا چون شناخت بدون حضورِ اضداد میسّر نیست . «پس نهانی ها به ضدّ پیدا شود» از اینرو ضدّی به نام ابلیس در برابر انسان برنهاد . و از همان زمان صف آرایی نور و ظلمت صورت گرفت . و هر یک اَتباع و اشیاعی یافتند . و بدینسان تاریخ بشری با این صف آرایی آغاز شد و ادامه یافت و تا نفخِ صور نیز ادامه دارد . قابیل در برابر هابیل قرار گرفت و نمرود در مقابل ابراهیم و فرعون در برابر موسی و ابوجهل در مقابل محمد و … ]

پس صفایِ بی حدودش داد او / وآنگه از ظلمت ضِدش بنهاد او


پس خداوند نور و صفای بی نهایتی به انسان عطا فرمود . و آنگاه ضدّی از تاریکی و ظلمت در برابر او قرار داد .

دو عَلَم بر ساخت اسپید و سیاه / آن یکی آدم ، دگر ابلیسِ راه


دو پرچم سفید و سیاه پیچید و برافراشت . یکی برای آدم و دیگری برای ابلیس که قَطّاع سبیل الله است .

در میانِ آن دو لشکرگاهِ زَفت / چالِش و پیکار ، آنچه رفت رفت


میان آن دو لشکرگاه بزرگ ، کشمکش و نبردی که می بایست رُخ دهد رُخ داد .

همچنان دَور دُوُم هابیل شد / ضِدِّ نورِ پاکِ او قابیل شد


بدینسان در مرحلۀ دوم ، هابیل خلیفة الله شد . و هابیل نیز ضدِّ نورِ پاکِ او گشت .

همچنان این دو عَلَم از عدل و جَور / تا به نمرود آمد اندر دَور دَور


بدین ترتیب این دو پرچم عدل و ظلم افراشته ماند و دوره به دوره گشت تا آنکه (پرچم ظلم) به نمرود رسید .

ضدِّ ابراهیم گشت و خصمِ او / وآن دو لشکر کین گزار و جنگجو


نمرود ، ضدّ و دشمن ابراهیم (ع) شد . و آن دو لشکر (حق و باطل) از روی دشمنی و کینه به جان هم افتادند .

چون درازی جنگ آمد ناخوشش / فیصلِ آن هر دو آمد آتشش


چون نمرود از طولانی شدن جنگ با ابراهیم (ع) دلگیر شد . قرار بر آن شد که آتشِ جنگ میان این دو جناح فروکِش کند .

پس حَکَم کرد آتشی را و نُکَر / تا شود حل مشکلِ آن دو نفر


پس خداوند برای آنکه مشکلِ این دو گروه متضاد را حل کند . آتش را حَکَم و خادم آن دو قرار داد . یعنی آتش نمرودی افروخته شد و ابراهیم بدان اندر گشت تا بدین وسیله اهلِ شقاوت از اهلِ سعادت متمایز شوند . و حقانیّت ابراهیم نبی روشن گردد .

دَور دَور و قَرن قَرن این دو فریق / تا به فرعون و به موسیِّ شفیق


دوره به دوره و عصر به عصر این دو گروه متضاد با هم پیکار کردند تا آنکه نوبت به فرعون و موسای مهربان رسید .

سال ها اندر میانشان حَرب بود / چون ز حد رفت و ملولی می فزود


سال ها میان آن دو گروه جنگ بر پا بود و چون جنگ بیش از اندازه ادامه یافت و دلتنگی می افزود . [ ادامه معنا در بیت بعد ]

آبِ دریا را حَکَم سازید حق / تا که مانَد ؟ کِه بَرَد زین دو سَبَق ؟


حق تعالی آب دریا را حَکَم قرار داد تا معلوم گردد که کدام یک از این دو گروه در وسط آب دریا گیر خواهد کرد و کدام یک دریا را درمی نوردد و پیشی می گیرد ؟

همچنان تا دَور و طَورِ مصطفی / با ابوجَهل ، آن سپهدارِ جفا


خلاصه دوره به دوره این دو گروه با هم به نزاع خاستند تا آنکه عصر شریفِ حضرت محمّد مصطفی (ص) به ظهور آمد و میان آن حضرت و ابوجهل که سپهسالار ظلم و ستمگری بود پیکار بر پا شد .

هم نُکر سازید از بهرِ ثمود / صَیحه یی که جانشان را در ربود


همچنین خداوند ، صیحه ای برای عذاب قوم ثمود برگماشت تا جانشان بستاند . [ صالح پیامبری بود که بر قوم ثمود مبعوث شد . در قرآن هشت بار نام صالح ذکر شده است . سوره اعراف آیات 71 و 75 ، سوره هود آیات 91 و 69 و 65 و 64 ، سوره شعرا آیه 142 و سوره نمل آیه 46 ]

– صوفیه ، صالح را مظهر اسم فتاح ( = گشاینده ) دانسته اند . زیرا فتوح عبارت است از حصول چیزی که توقع آن نرود . و این بدان سبب است که ناقه صالح از کوه برآمد در حالیکه توقع چنین امری نبود . از اینرو محی الدین عربی فصلِ یازدهم از فصوص الحکم را که از حکمت فتوحی حرف زده به نام او اختصاص داده است . ( شرح فصوص الحکم ، چ 1 ، ص 405 )

هم نُکر سازید بهرِ قومِ عاد / زود خیزِ تیزرَو یعنی که باد


همچنین خداوند بادِ چالاک و شتابناک را برای عذاب قوم عاد به خدمت گرفت . [ زُودخیز = آنکه و آنچه سریعاََ برخیزد / عاد = نام قومی عرب و ساکنِ ریگستان اَحقاف و عمان و حضر موت ( عربستان جنوبی ) بودند . این قوم ، مردمی نیرومند و جسیم بودند . عاد فرزند ارم بن اوس بن سام بود و قبیلۀ عاد بدو منسوب است . هود بر این قوم مبعوث شد و چون به سرکشی و طغیان خود ادامه دادند بوسیلۀ بادِ صرصر هلاک شدند . در آیه 6 سورۀ حاقّه آمده است « و امّا قومِ عاد با تندبادی سرکش هلاک شدند » . ]

هم نُکر سازید بر قارون زَکین / در حلیمی این زمین پوشید کین


همچنین خداوند عذابی هوشمند را برای کیفر قارون به خدمت گرفت . زمین با همۀ بُردباری لباسِ کینه پوشید . [ زَکین = هوشیار ، بافراست / نام قارون ، چهار مرتبه در قرآن کریم آمده است . ( آیه 76 تا 82 سورۀ قصص ) قارون از قوم موسی (ع) بود و گویا نخستین کیمیاگر بوده است ( مسعودی و ابن ندیم بر این باور بوده اند ) و در نتیجه به مال و مکنتی هنگفت دست یافت . و هر چه قوم موسی (ع) از او خواستند که از این ثروت سرشار به نیازمندان کمک کند . امتناع ورزید و با کبر و غرور مدعی شد که این همه ثروت را از راه دانش خود بدست آورده است . سرانجام این مرد پر نخوت به کام زمین در شد . ]

تا حلیمیِّ زمین شد جمله قهر / بُرد قارون و گنجش را به قعر


تا اینکه بردباری زمین یکسره به قهر و غضب تبدیل شد و قارون و گنج او را به ژرفای زمین فرو برد .

لقمه یی را کو ستونِ این تن است / دفعِ تیغِ جوع ، نان چون جوشن است


برای مثال ، لقمه ای که مانند ستون این بدن را سرِ پا نگه می دارد . و نان که مانند زِرِهی استوار زخم شمشیر گرسنگی را دفع می کند .

چون که حق قهری نهد در نانِ تو / چون خِناق آن نان بگیرد در گلو


اگر خداوند در هیمن نان قوّۀ قهریّه قرار دهد . نان مانند خِناق (حُناق) ، راهِ گلوی آدمی را ببندد و خفه اش کند . [ خُناق = یا خِناق در اصطلاح طبّی ، مرضی است که بواسطۀ آن پرده سفیدی به نام «غشاء کاذب» در حلق پدید می آید و باعث انقطاع تنفّس و خفگی می گردد . امروزه به آن «دیفتری» می گویند . ]

این لباسی که زِ سرما شد مُجیر / حق دهد او را مِزاجِ زَمهَریر


مثال دیگر ، همین لباسی که آدمی را از سرما در امان می دارد و بدو پناه می دهد . خداوند (اگر مصلحت بیند) به آن طبیعتی سرد می دهد . [ مُجیر = پناه دهنده / زمهریر = سرمای سخت ]

تا شود بر تَنت این جُبۀ شِگرف / سرد همچون یخ ، گزنده همچو برف


تا همین جامۀ جالب و مطبوع مانند یخ ، سرد شود و مانند برف ، آزار دهنده گردد .

تا گریزی از وَشَق ، هم از حریر / زو پناه آری به سویِ زَمهَریر


بطوری که از پوستین نرم و گرم و از لباس حریر به سرمای سخت پناه خواهی برد . [ ابیات اخیر می گوید که میان حوادث و پدیده های طبیعی تلازم ضروری وجود ندارد . از اینرو هر گاه خداوند اراده فرماید خاصیت پدیده ها به ضدِّ خود ، بَدَل گردد . البته مولانا نمی گوید که معلول بدون علّت یافته آید . بلکه می گوید که تخلّف معلول از علّت امری جایز است . ( شرح بیت 2514 دفتر سوم )

تو دو قلّه نیستی ، یک قلّه ای / غافل از قصۀ عذابِ ظُلّه ای


تو ای نادان آبِ کثیر نیستی . بلکه آب قلیلی و از ماجرای عذابِ ابر سایه افکن بی خبری . ( دو قلّه = قُلَّتین = شرح بیت 3309 دفتر دوم / قُلّه = نوعی خمرۀ دسته دار بوده که در قدیم برای ذخیرۀ آب بکار می رفته است / ظُلّه = در لغت به معنی سایبان است امّا در اینجا مراد ابر سایه دار و سایه افکن است ) [ این بیت می گوید وقتی که آب طاهر به مقدار دو خُمرۀ خاص برسد می تواند مُطَهِّر (= پاک کننده) باشد . و اگر یک خُمره باشد . عنوان آب قلیل پیدا می کند و نمی تواند مطهِّر باشد . مراد از آب کثیر در اینجا ، کمال فکری و روحی است و مراد از آب قلیل ، نُقصان فکری و روحی است .

مصراع دوم اشاره است به آیه 189 سورۀ شعرا « سرانجام (قوم شعیب) او را تکذیب کردند . و عذاب ( روزِ سایه افکن ) آنان را فرو گرفت . براستی که آن ، عذابِ روزی بزرگ بود » . اغلب مفسران نوشته اند که بر قوم معاندِ شعیب هفت شبانه روز گرمایی سوزان چیره آمد و هیچ نسیمی نوزید . ناگاه پارۀ ابری سیاه در آسمان نمایان شد . قوم شادمان و مسرور شدند و شتابان از خانه ها بیرون ریختند تا در سایه آن ابر سیاه پناه گیرند . امّا ناگهان بارانی از آتش بر سرشان باریدن گرفت و جملگی هلاک شدند . زمخشری گوید : شعیب به سوی دو قوم مبعوث شد . یکی قوم مَدیَن و دیگری اصحاب اَیکه . اصحاب مدین با صیحه نابود شدند و اصحاب ایکه با ابر سایه افکن ( الکشاف ، ج 3 ، ص 334 ) . بیان مولانا از اشارت بدین واقعه بیان شاهدی دیگر بر خرق علل و اسباب است . چنانکه عادت طبیعی بر این می رود که ابر ، موجب بارش و خنکی گردد و مردم را از گزند خشکی و حرارت برهاند . امّا گاه به اقتضای مشیّت الهی خاصیت پدیده ها دگر می شود . این معنا در بیت بعدی بسط داده می شود . ]

امرِ حق آمد به شهرستان و دِه / خانه و دیوار را سایه مده


فرمان حضرت حق به شهرها و روستاها و خانه ها و دیوارها در رسید که مبادا به اهالی (قوم شعیب) سایه ای بدهید . یعنی عادت جاریه بر این می رود که بنا و دیوار موجب سایه شود ولی مشیت الهی در آن وقت اقتضا کرد که این خاصیّتِ معتاد از آنها گرفته شود .

مانعِ باران مباش و آفتاب / تا بدان مُرسَل شدند امّت شتاب


مبادا از نزول بارانِ آتشین و حرارت جان ستانِ آفتاب جلوگیری کنید . تا آن که بالاخره امّت شتابان به سوی آن رسول الهی (شعیب) رفتند .

که بمُردیم اغلب ، ای مهتر امان / باقی اش از دفترِ تفسیر خوان


قوم گفتند : ای بزرگ قوم ، امان از دست عذاب که بیشترین ما هلاک شدیم . بقیّه قصّه را در کُتب تفسیر بخوان .

چون عصا را مار کرد آن چُست دست / گر تو را عقلیست ، آن نکته بس است


در جایی که آن سبک دست (خداوند) عصا را به مار بَدَل کرد . اگر عقلی داری همین یک نکته برای ارشاد تو کافی است . یعنی این واقعه به تو اثبات می کند که نظام تسبیب و علیّت نباید چنان بسط دهی که دستان قدرت الهی را در زنجیر ببینی . [ چُست دست = سبک دست ، چالاک دست ، سریع العمل ]

تو نظر داری ، ولی اِمعانش نیست / چشمۀ افسرده است و کرده ایست


تو عقل و نظر داری ولی دقّتِ نظر نداری . بلکه عقل تو همچون چشمه ای راکد و بی حرکت است که هیچ جریانی ندارد . [ اِمعان = دقّتِ نظر ، دوراندیشی ]

زین همی گوید نگارندۀ فِکَر / که بکن ای بنده ، اِمعانِ نظر


برای همین است که نقاش اندیشه ها ، یعنی حضرت حق می فرماید که ای بنده ژرف اندیش باش . [ در آیات 3 و 4 سورۀ مُلک آمده است « خدایی که هفت آسمان را بر طبقاتی بیافرید . هیچگونه نقص و خللی در خلقت خداوند رحمان نخواهی دید . پس دگر بار نظر کن . آیا در خلقت او نقص و خللی می بینی ؟ دگر بار نیز به دقّت نظر کن تا دیده ات حقیر و مانده گردد » ]

آن نمی خواهد که آهن کوب سرد / لیک ای پولاد بر داوُد گرد


خداوند از تو نمی خواهد که بر آهن سرد بکوبی . یعنی خداوند از تو که اضرف مخلوقاتی انتظار ندارد که به راز و رمز جهان ، بی دقّت و سرسری فکر کنی . امّا می گوید : ای پولاد لااقل پیرامون داود طواف کن . [ اگر خود نمی توانی بالاستقلال در اسرار جهان غور کنی . دست کم در ظِلِّ عنایت و هدایت انسان کامل و مرشد واصل قرار گیر تا طرز نگاه به جهان را از او فراگیری . و در نتیجه از ظاهر به مظهر و از مصنوع به صانع راه یابی . ] ( آهن سرد کوبیدن = کنایه از انجام کاری بیهوده است / داود = در اینجا کنایه از انسان کامل و ولی مرشد است ، در آیه 10 سوره سبا آمده « و ما از فضلِ خود به داود بخشیدیم و گفتیم : ای کوهها و ای پرندگان شما نیز با نیایش داود ، همنوا شوید و آهن را برای او نرم کردیم » صوفیه حضرت داود (ع) را مظهرِ کلیّاتِ احکامِ اسمائی و صفاتِ ربّانی و آثار روحانی و قوای طبیعی می دانند . )

تن بمُردت سویِ اسرافیل ران / دل فسُردَت رَو به خورشیدِ روان


اگر تنت مُرد سوی اسرافیل برو . یعنی همانطور که اسرافیل مأمور احیای اموات در روز رستاخیز است . ولیِّ مُرشد و انسان کامل نیز مرده دلان را حیات طیبه می بخشد . و اگر دلت پژمرده و افسرده شد به سوی خورشید روح برو . [ خورشید روان = کنایه از انسان کامل است ]

در خیال از بس که گشته مُکتَسی / نک به سوفسطاییِ بَد ظَن رسی


از بس در جامۀ خیالات و اوهام پوشیده شده ای . اینک چیزی نماده است که به یک سوفسطایی بَداندیش مبدّل شوی . ( مُکتَسی = پوشنده / سوفسطایی = لفظاََ به معنی دانشور است . و چون آنان در فن خطابه و بیان ، نیک تبحّر داشتند می توانستند برای هر مدعایی (ولو باطل) برهان اقامه کنند . و بالاخره کارشان به جایی رسید که فرقه ای از ایشان گفتند که چهان خارج از ذهن وجود ندارد بلکه آنچه به واقعیات مشهور است وَهم و خیالی بیش نیست . این بود که رفته رفته نام سوفسطایی عَلَم شد . ) [ بدون اُسوه و نمونۀ اعلای سلوک ، اندیشیدن آدمی را وادی سفسطه می کشاند . ]

او خود از لُبِّ خِرَد معزول بود / شد ز حسّ معزول و محروم از وجود


زیرا شخص سوفسطایی که از نعمت عقل حقیقی محروم بود . رفته رفته از نعمت حواس و حتّی عینیّتِ وجود نیز محروم شد .

هین سخن خا نوبتِ لب خایی است / گر بگویی خلق را ، رسوایی است


بهوش باش ای سخنور ، اینک وقت خموشی است . اگر بیش از این با مردم سخن بگویی موجب رسوایی خواهد شد . ( سخن خا = در اصل سخن خاینده بوده است به معنی کسی که زیادحرف می زند / لب خایی = گزیدن لب ، خاموش شدن ، حرف نزدن ) [ مولانا خطاب به خودش می گوید : بیش از این در این مقوله به کشف اسرار الهی ادامه مده و مُهر خموشی بر لب زن و فتنه و آشوب و خونریزی مجو . ]

چیست اِمعان ؟ چشمه را کردن روان / چون زِ تن جان رَست ، گویندش روان


دقّتِ نظر چیست ؟ دقّتِ نظر عبارت از اینست که چشمۀ درون را جاری کنی . وقتی که جان از کالبد عنصری برهد . آن را «روان» گویند . ( اِمعان = دقت نظر ، دوراندیشی ) [ به نظر ابن سینا و جمعی دیگر از قدما ، «جان» معادلِ روح حیوانی یا روح بخاری است و آن جسم لطیفی است که در اجزای بدن جاری است ( شرح بیت 188 دفتر دوم ) ابن سینا می گوید : مراد از «روان» نَفسِ ناطقه ( = روح مجرّد ) و مراد از «جان» ، روح حیوانی است ( مصطلحات فلسفی صدرالدین شیرازی ، ص 114 ) ]

آن حکیمی را که جان از بندِ تن / باز رَست و شد روان اندر چمن


آن حکیمی که جانش از بند جسم رهایی یافته و به روضۀ رضوان روانه شده است . [ ادامه معنا در بیت بعد ]

دو لقب را او بر این هر دو نهاد / بهرِ فرق ، ای آفرین بر جانش باد


آن حکیم برای فرق نهادن این دو (جان و روان) ، دو عنوان مختلف برای آن دو وضع کرده است . درود بر جان او باد . [ نیکلسون می گوید : به نظر من این ابیات با این لقب (حکیم) که در مثنوی پیوسته بدون اضافۀ تخلّص به کار می رود به سنایی غزنوی بازمی گردد ( شرح کبیر انقروی ، ج 15 ، ص 697 ) ]

در بیانِ آنکه بر فرمان رود / گر گُلی را خار خواهد ، آن شود


اینک قصّه ای بشنو در بیان حال آن کسی که از فرمان الهی پیروی کند . چنین کسی اگر اراده کند گُلی خار شود . خار می شود و همینطور بالعکس .

شرح و تفسیر بخش قبل                     شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه بیان حکمت در اِنّی جاعِلُ فِی الّارضِ خَلیفَةََ

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟