شرح و تفسیر اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه

شرح و تفسیر اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح و تفسیر اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر دوم ابیات 156 تا 193

نام حکایت : هلال پنداشتن آن شخص ، خیال را در عهد عمر رضی الله عنه

بخش : 4 از 10

مثنوی معنوی مولوی
داستان و حکایت

ماه رمضان فرا رسیده بود . مردم برای دیدن هلال ماه ، بر کوهی فراز آمده بودند . ناگهان یکی از آن میان به عُمر ( خلیفه دوم مسلمین ) روی کرد و گفت : اینک هلال ماه را در پهنۀ لاجوردین آسمان می بینم . عُمر به آسمان درنگریست ولی هلالی ندید . به آن شخص روی کرد و گفت : این چه را که تو به شکل هلال می بینی در واقع هلال نیست بلکه خیالِ یاوۀ تو است . زیرا که من به …

متن کامل حکایت هلال پنداشتن آن شخص ، خیال را در عهد عمر رضی الله عنه را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل ابیات 156 الی 193

156) صوفی ای می گشت در دَورِ افق / تا شبی در خانقاهی شد قُنُق

157) یک بهیمه داشت ، در آخُر ببست / او به صدرِ صفّه با یاران نشست

158) پس مُراقب گشت با یاران خویش / دفتری باشد حضورِ یار ، بیش

159) دفترِ صوفی سواد و حرف نیست / جز دلِ اِسپیدِ همچون برف نیست

160) زادِ دانشمند ، آثار قَلَم / زادِ صوفی چیست ؟ آثارِ قَدَم

161) همچو صیادی سویِ اشکار شد / گامِ آهو دید ، بر آثار شد

162) چند گاهش گامِ آهو درخورست / بعد از آن خود نافِ آهو رهبرست

163) چون که شُکرِ گام کرد و ، ره بُرید / لاجرم ز آن گام ، در کامی رسید

164) رفتن یک منزلی بر بویِ ناف / بهتر از صد منزلِ گام و طواف

165) آن دلی کو مَطلَعِ مَهتاب هاست / بهرِ عارف ، فُتِحَت اَبوابُ هاست

166) با تو دیوار است ، با ایشان دَر است / با تو سنگ و ، با عزیزان ، گوهر است

167) آنچه تو در آینه بینی عیان / پیر ، اندر خشت بیند بیش از آن

168) پیر ، ایشان اند کین عالم نبود / جانِ ایشان بود در دریای جُود

169) پیش از این تن عُمرها بگذاشتند / پیشتر از کِشت بُر برداشتند

170) پیشتر از نقش ، جان پذرفته اند / پیشتر از بحر ، دُرها سفته اند

171) مشورت می رفت در ایجادِ خلق / جانشان در بحرِ قدرت تا به حلق

172) چون ملائک مانع آن می شدند / بر ملائک خفیه ، خُنبک می زدند

173) مُطّلِع بر نقشِ هر که هست شد / پیش از آن کین نَفسِ کُل پا بَست شد

174) پیشتر ز افلاک ، کیوان دیده اند / پیشتر از دانه ها ، نان دیده اند

175) بی دِماغ و دل ، پُر از فکرت بُدند / بی سپاه و جنگ ، بر نُصرت زدند

176) آن عِیان نسبت به ایشان فَکرت است / ور نه خود ، نسبت به دُوران رویت است

177) فکرت از ماضی و مُستَقبَل بُوَد / چون از این دو رَست ، مُشکل حل شود

178) روح از انگور ، مَی را دیده است / روح از معدوم ، شَی را دیده است

179) دیده چون بی کیف ، هر با کیف را / دیده پیش از کان ، صحیح و زَیف را

180) پیشتر از خلقتِ انگورها / خورده مَی ها و ، نموده شورها

181) در تَموزِ گرم ، می بیند دَی / در شعاع شمس ، می بیند فَی

182) در دلِ انگور ، مَی را دیده اند / در فنایِ محض ، شَی را دیده اند

183) آسمان در دَورِ ایشان جُرعه نوش / آفتاب از جودشان زَربَفت پوش

184) چون از ایشان ، مجتمع بینی دو بار / هم یکی باشند و ، هم ششصد هزار

185) بر مثالِ موج ها اعدادشان / در عدد آورده باشد بادِشان

186) مُفتَرِق شد آفتاب جان ها / در درونِ روزنِ ابدان ها

187) چون نظر در قرص داری ، خود یکی است / و آنکه شد محجوبِ ابدان ، در شکی است

188) تفرقه در روحِ حیوانی بُوَد / نَفسِ واحد روحِ انسانی بُوَد

189) چون که حق رَشّ عَلَیهِم نُورَهُ / مُفتَرِق هرگز نگردد نورِ او

190) یک زمان بگذار ای هَمرَه مَلال / تا بگویم وصفِ خالی ، ز آن جمال

191) در بیان نآید جمالِ حالِ او / هر دو عالم چیست ؟ عکسِ خالِ او

192) چونکه من از خالِ خوبش دَم زنم / نطق می خواهد که بشکافد تَنَم

193) همچو موری اندرین خِرمن ، خوشم / تا فزون از خویش ، باری می کشم

شرح و تفسیر اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه

صوفی ای می گشت در دَورِ افق / تا شبی در خانقاهی شد قُنُق


یکی از صوفیان در اطراف عالم سیر و سیاحت می کرد تا اینکه شبی در خانقاهی مهمان شد و در آنجا رحل اقامت افکند . [ قُتُق = مهمان ]

خانقاه ، لفظی فارسی است و معرّبِ خوانگاه . و خوانگاه به معنی محلِ خوردن از خوان . بعضی گویند از خانه به معنی منزلگاه است . اساس این بناها ، اِطعامِ مساکین بوده خاصه مساکین صوفیه . آنگونه که از متون صوفیان بر می آید . نخستین خانقاه در رَملۀ شام بر پا شد . ( طبقات الصوفیه ، ص 12 )  بدین گونه که دو صوفی که همدیگر را نمی شناختند به هم رسیدند و روبوسی کردند و هر چه داشتند در میان نهادند و مشترکاََ خوردند و سپس از یکدیگر خداحافظی کردند و هر یک به سویی روان شد . امیری ترسا که شاهد این ماجرا بود . این رابطۀ الفت را پسندید و چون دید آنان را مأمن و جایگاهی نیست . خانقاهی در رَملۀ شام بنا ساخت . ( نفحات الانس ، ص 27 ) . مشایخ صوفیه به سیر و سفر بسیار اهمیت می دادند و سالکان را به سفر تشویق می کردند و خود نیز همینطور . منتهی در این مورد هم اختلاف نظرهایی بوده است . برخی از مشایخ ، در بدایت سفر اختیار می کردند و در نهایت مقیم می شدند . و بعضی در بدایت مقیم می شدند و در نهایت سفر می کردند و بعضی فقط اقامت اختیار می کردند و سفر نمی کردند و بعضی نیز دائماََ در حال سفر بودند و در هیچ محلی اقامت نمی کردند مانند ابراهیم خواص که دائماََ در حال سیاحت و سفر بود و در هیچ شهری بیش از چهل روز اقامت نمی کرد مبادا به توکل او خدشه وارد آید . ( عوارف المعارف ، ص 57 تا 64 ) .

یک بهیمه داشت ، در آخُر ببست / او به صدرِ صفّه با یاران نشست


آن صوفی ، یک چهارپا داشت که آن را در آخوری بست و خودش به صدر مجلس یاران رفت و نشست . [ بهیمه = چهارپا / صفّه = ایوان سقف دار ]

پس مُراقب گشت با یاران خویش / دفتری باشد حضورِ یار ، بیش


آن صوفی همراه با یاران خود به مراقبه پرداخت . زیرا که حاضر شدن در نزدِ یار ، خود دفتر و کتابی است آموزنده . و حتی از آن هم آموزنده تر . [ آن سان که می توان از حضور مرشد و راهبر بهره برد نمی توان در غیاب او بهره گرفت . خاصه در زمینه سلوک ، زیرا سلوک عرفانی را نمی توان از طریق مطالعه کتاب حاصل کرد . در این باره علم فِراست لازم است نه علم دِراست . ]

مراقبه ، در لفظ به معنی پاسبانی و نگاهداشتن . و در اصطلاح ، یکی از احوال سلوک عرفانی است . البته این اصطلاح نیز مقتبس از قرآن کریم است . « همانا خداوند مراقب شماست » . مقصود از مراقبه این است که بنده یقین کند که خداوند در جمیع احوال ، بر قلب و ضمیر او عالِم است . غزالی در تعریف مراقبه گوید : بدانی که حق تعالی بر تو رقیب است در همه حال . ( کیمیای سعادت ، ج 2 ، ص 487 ) . واسطی گوید : فاضل ترین همه طاعت ها ، نگاهداشتن وقت است و آن ، آن است که بنده از حد فرا نشود و جز با خدای نایستد . ( ترجمۀ رساله قشیریه ، ص 293 ) .

بناراین وقتی که بنده به این حقیقت یقین می آورد که هیچیک از سخنان و نگاه ها و حالات او از خدا نهان نیست . همۀ لحظات و دَم های خود را با خدا و با یاد او می گذراند و ماسوای او را از منزلگاه قلبش می روید و از وجودِ حق پُر می شود .

دفترِ صوفی سواد و حرف نیست / جز دلِ اِسپیدِ همچون برف نیست


دفتر و کتاب صوفی ، سیاهی و حروف کتاب نیست . بلکه او غیر از دلِ سفید و صاف ، کتاب دیگری ندارد . [ کتاب و دفتر در اینجا نشانگر علوم رسمی و محفوظاتِ صوری است . اما در اینجا لازم است قدری پیرامون کلمۀ صوفی سخن بگوییم ، هر چند که در این زمینه ، آراء بسیار است . بدواََ باید گفت که برخی از اکابر محققینِ صوفیه ، نظیر امام قشیری ، برای کلمه صوفی ریشه عربی قائل نشده اند . هر چند که اشتقاق غیر عربی آن را نیز معلوم نکرده اند . ( ترجمه رساله قشیریه ، ص 467 و 468 ) . ابوریحان بیرونی نیز بر همین باور است . با این فرق که اشتقاق غیر عربی آن را نیز بیان کرده و گفته است که اصل آن از لفظ سوف ( = حکمت و دانش ) است و ریشه یونانی دارد . ( کتاب الهند ، ص 16 به نقل از مصباح الهدایة ، ص 63 ) . جمعی نیز گفته اند که کلمۀ صوفی ، از «صفه» مشتق شده به مناسبت مشابهت صوفیان با اصحاب صفه . یعنی همان پارسایان و مسلمانان فقیر صدر اسلام نظیر ابوذر و سلمان و بلال و … که در صفّۀ مسجد پیامبر می زیستند . ولی برخی بر این نسبت خدشه آورده و گفته اند اگر صوفی را منسوب به صفّه بدانیم باید صفی بخوانیم نه صوفی . لیکن امام جارالله زمخشری ، در کتاب خود به نام اساس البلاغه ، به این ایراد پاسخ داده و گفته است که یکی از دو حرف (ف) را برای تخفیف به حرف (و) تبدیل کرده اند و به جای صّفیّه ، صوفی گفته اند تا تلفظ آن ثقیل نباشد . زبیدی صاحب تاج العروس هم بر همین نَهج رفته است . برخی نیز صوفی را مشتق از صفا دانسته اند که این نسبت ، از نظرِ صرف لغوی خالی از اشکال نیست . زیرا در این حالت نسبت آن صفوی می شود نه صوفی . درست ترین اشتقاقی که می توان برای آن در نظر گرفت این است که صوفی را منسوب به صوف ( = پشم و پشمینه ) فرض کنیم که هم از نظر صرفِ لغوی درست است و هم با احوال صوفیان ، سازگار است زیرا که شعار آنان پشمینه پوشی و پشت پا زدن به تجمّلاتِ اشرافی بوده است . ( مقدمه مصباح الهدایة ، ص 63 تا 68 ) .

زادِ دانشمند ، آثار قَلَم / زادِ صوفی چیست ؟ آثارِ قَدَم


نوشته و ذخیره دانشمند و طالب علوم رسمی ، آثار و تراوشات قلمی و نوشتارهای نظری است . ولی نوشته صوفی چیست ؟ مسلماََ علوم و معارفی است که از سیر و سلوک او ناشی می شود . [ آثار قدم =  اشاره دارد به سیر و سلوک و پیروی از طریقت و نتایج روحی و آثاری که از این راه خاصل می شود . ( حکایت رومیان و چینیان و هم چنین حکایت نحوی و کشتیبان در دفتر اول در تبیین همین موضوع است )

بی گمان مقصود مولانا و مشایخ عرفا و اکابر صوفیه این نیست که باید کسب علوم و سعی و تلاش های علمی را تعطیل کرد . چنانکه برخی از عوام صوفیه بر این گمان رفته اند . چه همین بزرگانی که علوم رسمی را وافی به مقصود نمی دانند . خود در آن ماهر و متضلّع بوده و در عرصۀ علوم و دانش ، سرآمدِ دوران و یگانۀ زمانه خود به شمار می آندند نظیر مولانا ، غزالی ، فارابی و …

ضمناََ برخی از شارحان مانند انقروی ، آثار قَدَم را آثار قِدَم خوانده اند که با معنا اصلی ، تفاوت چندانی ندارد . زیرا قِدَم به معنی ازلی بودن است و آثار قِدَم ، علوم و معارفی است که از جانب حضرت حق بر دل بندگان وارد می شود .

همچو صیادی سویِ اشکار شد / گامِ آهو دید ، بر آثار شد


برای مثال ، صوفی مانند آن صیادی است که به سوی شکار می رود . ردّ پای آهو را پیدا می کند و دنبال آن می رود .

چند گاهش گامِ آهو درخورست / بعد از آن خود نافِ آهو رهبرست


در آغاز راه ، ردّ پای آهو برای نشان دادن راه به شکارچی ، وسیله خوب و شایسته ای است . اما وقتی که شکارچی ، مقداری از راه را اینگونه پیمود . بوی دلاویز نافِ آهو او را به سوی خود هدایت می کند . [ سالک در آغاز سلوک ، بیشتر به صورت حقیقت توجه دارد و راه را تعبّدی و تقلیدی می رود . اما وقتی که لختی راه پیمود ، اخگر ذوق و اشتیاق در قلبش پدید می آید و تکلیف و تکلف ، صبغۀ ذوق و اشتیاق می گیرد و بدین ترتیب باقی مانده راه را تا وصول به اصول ، عاشقانه می پیماید . علوم رسمی می تواند در مراحل آغازین سلوک ، مفید افتد . ولی از آن به بعد دیگر این وسیله مناسبی نیست بلکه باید با براق عشق به راه ادامه داد . نافِ آهو نیز می تواند بر معرفت حقیقی دلالت کند . ]

چون که شُکرِ گام کرد و ، ره بُرید / لاجرم ز آن گام ، در کامی رسید


هر گاه سالک ، از اینکه راه حقیقت را با نشانه های تکلیف و تعبّد پیموده شاکر باشد . ناگزیر بر اثر این سلوک به مراد خویش خواهد رسید و در زمرۀ اهلِ حقیقت قرار خواهد گرفت .

رفتن یک منزلی بر بویِ ناف / بهتر از صد منزلِ گام و طواف


یک منزل طی کردن بوسیله بوی خوش آهو بهتر است از طی کردن صد منزل به وسیله دنبال کردن ردِ پای آهو و گشتن به دنبال اوست . [ فرق است میان سالکی که راه را با انگیزه تعبّد و تقلید می پیماید و آنکه راه سلوک را با عشق و جذبه طی می کند . چنانکه برای شکار چی ، دنبال کردن ردِ پای آهو با پی گیری آهو ، به وسیله بوی خوش ناف آن ، فرق دارد . گام و طواف = تعبیری است از صورت ظاهری طاعات و عبادات . ]

آن دلی کو مَطلَعِ مَهتاب هاست / بهرِ عارف ، فُتِحَت اَبوابُ هاست


آن دلی که مظهر معارف و اسرار تابان الهی است . نسبت به عارف ، درهایی است به سوی بهشت ذاتِ حق . [ مصراع دوم اشاره دارد به آیه 73 سوره زمر که می فرماید « و پرهیزگاران خداترس را دسته دسته به سوی یهشت برند و چون بدانجا رسند همه درهای بهشت به رویشان گشوده گردد » ]

با تو دیوار است ، با ایشان دَر است / با تو سنگ و ، با عزیزان ، گوهر است


این دل که مظهر اسرار و حقایق ربانی است . نسبت به تو که در غفلتی ، همانند دیواری بی نور و روح است . زیرا که تو فقط جسم می بینی . ولی همین دل نسبت به عارفان ، دری است به سوی بهشت و نیز این دل با تو همانند سنگِ بی فرهنگ است و با عارفان عزیز ، گوهرِ باهِر .

آنچه تو در آینه بینی عیان / پیر ، اندر خشت بیند بیش از آن


هر آنچه که تو در آینه آشکارا می بینی . انسان کامل و پیر ، آن را بیشتر از آنچه تو می بینی مشاهده می کند . [ انسان کامل از کهترین پدیده ها و آیات به حقایق و اسرار هستی پی می برد . ولی انسان ناقص ، حوزۀ شناختش محدود است . بیش را در مصراع دوم پیش هم خوانده اند که با این ملاحظه ، یعنی انسان کامل پیش از آنکه حوادث و پدیده ها در عالم شهود صورت واقعیت بندند آنها را مشاهده می کند . خوارزمی گوید : پیر نه آن است که به مرور ایام و مُضّیِ اعوام از قوّت و چُستی به ضعف و سستی روی آورده باشد و از حالی به حالی تغییر پذیر گشته و قیر او شیر شده ، پیر کامل نه محبوسِ قفسِ خاکی است و نه محلِ طوارق و افلاکی . ( جواهرالاسرار ، دفتر دوم ، ص 308 ) . این بیت اشاره دارد به ضرب المثل متداول در میان مردم :

آنچه در آینه جوان بیند / پیر در خشتِ خام ، آن بیند

خِشت = آجر خام و ناپخته ، اکبر آبادی معتقد است که در این بیت خِشتِ گِلین مورد نظر نیست . بلکه لوحۀ آهنینی است که هنوز صیقل نیافته و به آینه مبدّل نشده است . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 132 ) ]

خِشت ، لوحۀ آهنینی است که صَقّال ، تبدیل به آینه می کند . افراد عادی فقط صورت ظاهر را درک می کنند . و حال آنکه پیر ، خواص اصلی و واقعی را می بیند . از آنجا که او وسیلۀ آگاهی الهی است . بر تمامی احوالِ گذشته و حال و وجودِ آینده واقف است . می داند که چگونه هر چیزی پدید آمد و اکنون هست و آخرالامر خواهد بود . ( مقدمۀ رومی و تفسیر مثنوی معنوی ، ص 226 ) ]

پیر ، ایشان اند کین عالم نبود / جانِ ایشان بود در دریای جُود


انسان کامل و پیر واصل ، آنانی هستند که پیش از پدیدار شدن این جهان مادی ، جان و روان آنان در دریای جود و کرم الهی مستغرق بود . [ این بیت و دو بیت بعدی از مشکلات ابیات مثنوی است . ظاهراََ اشاره دارد به حقیقت انسان کامل که در عرفان ابن عربی از آن به حادث ازلی نام برده شده است . یعنی انسان کامل ، جسماََ حادث است و روحاََ ازلی . ( شرح فصوص الحکم ، ح 1 ، ص 69 ) . وجه دیگر : ارواح قبل از ابدان در عالم معنا وجود داشته اند و اگر در بیت فوق تنها به پیر ( = انسان کامل ) اشارت شده ، برای تخصیص نیست بلکه جهت تشریفِ مقامی است . به اصطلاح « جون که صد آمد نود هم نزد ماست » این وجه از آنرو ذکر شد که مولانا و شماری از عرفا ، نفسِ ناطقه و روح آدمی را جسمانیة الحدوث نمی دانند . ( توضیح بیشتر در شرح بیت 1524 دفتر اول ) . وجه دیگر : اشارت هست به بحثِ اعیان ثابته ، و منظور این است که صُور علمیه اشیاء ، پیش از تحقق در عالم ماده و مدّت ، در عالم ازلی وجود داشته اند . این صورت های علمی را ابن عربی و صوفیان اعیان ثابته گویند و حکما آن را ماهیت نامند . ]

پیش از این تن عُمرها بگذاشتند / پیشتر از کِشت بُر برداشتند


پیران که انسان کامل اند ، پیش از آنکه به این تنِ عنصری بیایند عُمرها گذرانده و قبل از آنکه زراعت کنند ، محصول خود را برداشت کرده اند . ( بُر = گندم و در اینجا مطلقاََ به معنی محصول است ) [ اشارت است به این تفکر عارفانه که روح انسان ، پیش از آمدن به عالم کثرت و تزاحم ، در فردوس برینِ وحدت ، سیر می کرد و فیوظات ربانی را بی واسطه و حاجبِ عمل و تکلیف به دست می آورد . نالۀ حَزین نی ، در مطلع دفتر اول ، حاکی از این غربت و فرق از آن فیوظات است . ( دیباچۀ دفتر اول ) . نیکلسون می گوید : انسان کامل ، علل غایی امور را از نظر منطقی مقدم بر وجود خارجی آنها می بیند . ( مقدمۀ رومی و تفسیر مثنوی معنوی ، ص 226 ) ]

پیشتر از نقش ، جان پذرفته اند / پیشتر از بحر ، دُرها سفته اند


اینان پیش از به وجود آمدن جسم ، دارای روح بوده اند و پیش از پیدایش دریای موجودات ، در عالم معنا مرواریدهای معانی را سفته اند . یعنی به اسرار و حقایق وجود واقف شده بودند . [ سفتن = سوراخ کردن ]

مشورت می رفت در ایجادِ خلق / جانشان در بحرِ قدرت تا به حلق


حق تعالی در بارۀ آفرینش انسان ها با فرشتگان گفتگو می کرد . در حالی که جان و روح اولیاء و مردان حق در دریای بی کران الهی ، کاملاََ غوطه ور بود . [ اشارت است به آیه 31 سوره بقره « و یاد آور هنگامی را که خداوند به فرشتگان فرمود : من در روی زمین جانشینی گمارم . گفتند : آیا روی زمین کسی را می گماری که تباهی آورد و خون ها ریزد ؟ تو را سپاس گوییم و پاک ات دانیم . خداوند فرمود : من دانم آنجه را که شما نمی دانید . ]

چون ملائک مانع آن می شدند / بر ملائک خفیه ، خُنبک می زدند


همان وقت که فرشتگان ، ساده لوحانه و از روی بی اطلاعی با سوالات انکاری خود در صدد بودند که از آفرینش انسان جلوگیری کنند . ارواح کاملان و عارفان ، در نهان آنها را مسخره می کردند . [ خُنبَک زدن = دنبک زدن ، کف زدن ، مجازاََ به معنی مسخره کردن ]

مُطّلِع بر نقشِ هر که هست شد / پیش از آن کین نَفسِ کُل پا بَست شد


ارواح عارفان و مردان حق ، قبل از آنکه موجودات پدید آیند . نسبت به آنان علم و آگاهی داشتند و این وقتی بود که هنوز روح کلّی ، یعنی روح بسیط و فارغ از قیود مادّی ، به علایق و محدودیت های این عالم مقیّد نشده و در کالبدها مستقر نگشته بود . [ پابست شدن = مقیّد شدن ]

پیشتر ز افلاک ، کیوان دیده اند / پیشتر از دانه ها ، نان دیده اند


اینان پیش از آنکه سایر افلاک و ستارگان را ببینند . کیوان را دیده اند و پیش از آنکه دانه های گندم و نظایر آن را ببینند . نان را دیده اند . [ خلاصه اینکه ماهیت هیچ پدیده ای از نگاه ژرف بین عارفان نهان نماند . از اینرو هر پدیده ای که به ظهور می پیوست . پیش از آن در نزدِ آنان معلوم و معیّن می گشت . ]

کیوان که نام عربی آن زُحل است از سیاره های منظومۀ شمسی است . تا پیش از کشف سیاره های اورانوس ، نپتون و پلوتون ، بلندترین و دورترین سیاره به شمار می آمده . چنانکه معنی لغوی زُحل نیز گویای این مطلب است . زیرا زُحل یعنی دور شد . ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ، ص 336 ) از این رو در ادبیات فارسی و عربی هر چیز بسیار بلند و دور را به آن مَثَل می زنند . بنابراین عارفان ، بینشی عمیق و ژرف دارند و از صورت موجودات و ظاهر پدیده ها به اعماق آنها راه می یابند و صورت نمی تواند راهزنِ آنان گردد .

بی دِماغ و دل ، پُر از فکرت بُدند / بی سپاه و جنگ ، بر نُصرت زدند


اینان برای آنکه دارای فکر و معرفت باشند . نیازی به ابزار و وسیله فکری مانند قوۀ دِماغ و قلب ندارند . از اینرو در دریای اندیشه و معرفت غوطه ورند . و اینان بی وسیله و سپاه و رنجِ جنگ به کامیابی معنوی می رسند .

آن عِیان نسبت به ایشان فَکرت است / ور نه خود ، نسبت به دُوران رویت است


مشهودات حسّی ، نسبت به این عارفان ، در جگم اندیشه و معرفت است . یعنی اینان از صورت حسّی پدیده ها به ماورای حس راه پیدا می کنند و به معرفت حق می رسند . در حالیکه همین مشهودات حسّی نسبت به غیر عارفان ، تنها مشاهده ای صوری و رویتی ظاهری است . یعنی اسیران کمند محسوسات ، تنها صورت ظاهری پدیده ها را نگاه می کنند و راه به ماورای محسوسات نمی برند . ( مقتبس از شرح کفافی ، ج 2 ، ص 405 ) . [ استاد محمدرضا شفیعی کدکنی در بیان مفهوم بیت فوق می فرماید : عالم مشهودات و محسوسات به منزله اندیشه و فکر عارفان است که در آنجا موجودات در زنجیرۀ زمانی محبوس نشده اند واِلّا نسبت به غیر عارفان ، مشهودات فقط وقتی ادراک می شوند که در حوزۀ ادراک حسّی باشند . ( از افاضات حضوری ایشان به مولف ) . انقروی گوید : معاینۀ اینان (عارفان) را فکرت تعبیر کرده ، گویا آن عیان نسبت به مرتبۀ پیران ، چون فکرت می شود و عظمت شأن و کمال پیران را بیان می کند . وگر نه نسبت به خلق عالم ، آن عیان که با کلمۀ فکرت تعبیر شده ، رویت است . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر اول ، جزو اول ، ص 80 و 81 ) . اکبرآبادی نیز گوید : در اصطلاح عرفا ، فکر عبارت است از مشاهده و عیان ، زیرا آنان عیان را فکر می نامند . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 35 ) . نیکلسون گوید : فکرت آنان ، شهودی است و بی نیاز از حواس و قوای عقلانی . ( شرح مثنوی معنوی مولوی ، دفتر دوم ، ص 617 ) . ( دُوران = آنان که از حقیقت دور و بعید هستند ) ]

فکرت از ماضی و مُستَقبَل بُوَد / چون از این دو رَست ، مُشکل حل شود


زیرا اندیشیدن ، همواره مربوط به زمان گذشته و یا آینده است . پس همینکه آدمی از این دو قید رها شد . مشکل حل می شود . [ ارواح عارفان که از قید و بندِ زمان رهیده ، تفکرشان محدود به زمان نیست . از اینرو مشکل معرفت و شناخت آنان حل شده است . شرح کفافی ، ج 2 ، ص 406 ) . زیرا برای حصول به معرفت و شناخت نیازی به ابزار و وسیله های متداول در میان عامه مردم ندارد .

روح از انگور ، مَی را دیده است / روح از معدوم ، شَی را دیده است


روح ، شراب را در انگور دیده است . و روح در نیستی ، اشیاء و موجودات را مشاهده کرده است . [ ارواح عارفان که از کمند زمان رسته اند ، می توانند موجودیت هر چیز را قبل از پیدایش آن ، مشاهده کنند و به کُنهِ هر چیز پی برند . شاه داعی گوید : اشیاء را در مرحلۀ قوه دیده اند پیش از آنکه به فعلیت درآیند . ( شرح مثنوی معنوی شاه داعی ، دفتر اول ، جزو دوم ، ص 229 ) . نیکلسون می نویسد : روحِ کلّی انسان کامل ، هر استعداد نهانی را که در واقع وجود دارد درک می کند . ( مقدمۀ رومی و تفسیر مثنوی معنوی ، ص 226 ) ]

دیده چون بی کیف ، هر با کیف را / دیده پیش از کان ، صحیح و زَیف را


روح انسان کامل ، هر چیزی را که مقیّد به چگونگی و کیفیت است . فارغ از چگونگی و کیفیت دیده است . یعنی باطن و ملکوت هر موجودی را دیده است و پیش از پدید آمدن معدن ، نقدِ سَرَه وحدت را در میان نقدِ ناسَرَه کثرت مشاهده کرده است . زیرا از تفرقۀ قال به جمعیت حال رسیده است . ( جواهرالاسرار ، دفتر دوم ، ص 308 )

پیشتر از خلقتِ انگورها / خورده مَی ها و ، نموده شورها


انسان کامل ، پیش از آفریده شدن انگورها ، شراب ها نوشیده و شور ومستی ها کرده است .

در تَموزِ گرم ، می بیند دَی / در شعاع شمس ، می بیند فَی


انسان های کامل ، در گرمای تابستان ، دیماه (زمستان) را می بینند و در پرتو خورشید . سایه را . [ در وجود هر چیز ضدش را می بینند . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو اول ، ص 83 ) ]  .  تموز = ماه اول تابستان و ماه دهم از ماه شامیان که آفتاب در برج سرطان باشد . گرمای سخت تابستان ( فرهنگ نفیسی ، ج 2 ، ص 172 )  . فَی = سایه .

در دلِ انگور ، مَی را دیده اند / در فنایِ محض ، شَی را دیده اند


این عارفان ، در درون انگور ، شراب را دیده اند و در فنا و عدم محض ، اشیاء را مشاهدن کرده اند . [ از نتایج و آثار هر چیز ، قبل از آنکه به ظهور آید آگاه و عالم بوده اند . وجود را در حالی که در فنای محض بوده دیده اند . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو اول ، ص 82 ) ]

آسمان در دَورِ ایشان جُرعه نوش / آفتاب از جودشان زَربَفت پوش


آسمان و افلاک با همۀ بلندی ، بر محور وجود انسان کامل و پیر واصل ، مستانه و عاشقانه می گردد و آفتاب عالمتاب این پرتو زرین خود را که همانند پارچه های زربافت می درخشد از فیض وجودِ او گرفته است . [ اکبرآبادی گوید : جمیع موجودات از عرش تا فرش به وجود ایشان ( انسان کامل ) موجود است . ( شرح ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 39 ) . در این بیت مولانا با بیانی عارفانه و تمثیلی لطیف ، مرکزیت انسان کامل را در جهان هستی نشان داده و کلام ابن عربی را در باره انسان تداعی می کند . « تا وقتی که انسان کامل در عالم وجود دارد . عالم نیز همواره محفوظ و باقی است » ( شرح فصوص الحکم ، ج 1 ، ص 70 ) . جرعه نوش = می خواره و مست . زربفت پوش = پوشنده حامه هایی که تارهای آن از زر باشد ]

چون از ایشان ، مجتمع بینی دو بار / هم یکی باشند و ، هم ششصد هزار


اگر از ایشان دو دوست را در یک جا مجتمع بینی . آن دو ، هم یک تن به شمار می آیند و هم ششصد هزار . [ حقیقت روحی انسان های کامل و پیران واصل یکی است . ولی به اعتبار تعیّنات شخصی و حسمی ، بسیار . ( شرح ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 39 ) یا می توان گفت : هر چند به لحاظ حقیقت ، واحدند ولی از جهتِ قدرتِ تصرف و نیرومندی بسیاراند . ( مقتبس از شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو اول ، ص 83 و شرح کفافی ، ج 2 ، ص 407 و شرح مثنوی معنوی شاه داعی ، ج 1 ، دفتر دوم ، ص 450 ) . ششصد هزار در اینجا نماینده کثرت است نه عددی معین ]

بر مثالِ موج ها اعدادشان / در عدد آورده باشد بادِشان


برای مثال ، تعدد ظاهری آنان مانند موج های دریاست . که وزش باد ، آنان را متعدد کرده است . [ باد در اینحا اشاره دارد به ارادۀ قاهرۀ الهی که عارفان را از نظر ظاهر و صورت ، متعدد می آفریند . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 407 ) یعنی همانطور که امواج دریا به وسیله باد متعدد و مختلف می شوند . صورت ظاهری و قالب جسمانی عارفان نیز در این جهان ، متعدد است . ولی این تعدد ، خللی به وحدت روحی آنان نمی زند . ( مقتبس از شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو اول ، ص 84 ) ]

مُفتَرِق شد آفتاب جان ها / در درونِ روزنِ ابدان ها


مثال دیگر ، خورشید جان ها که مراد ، روح های انسانی است وقتی از پنجره کالبد آدمیان ، تابیدن گرفت ، متعدد و پراکنده شد . [ این پنجره ها و روزنه ها که آفتاب از آنها می تابد . هر چند متعدد و مختلف اند اما این تعدد نمی تواند حقیقت آفتاب را متعدد و متکثّر کند . اکبرآبادی معتقد است که این بیت ، تعمیم بعد از تخصیص است . یعنی ارواح جمیع افرادِ انسانی ، در حقیقت ، واحد است . لیکن عوام که در حجاب ابدان مانده اند از ادراک وحدت ارواحِ انسانی بی بهره اند . ( شرح کبیر ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 39 ) . شاه داعی نیز معتقد است که ارواح انسانی در حقیقت ، مختلف نیستند بلکه به مثابۀ یک نوراند و افتراق ایشان بعد از تعلق به ابدان اعتبار می شود . ( شرح مثنوی معنوی شاه داعی ، ج 1 ، دفتر دوم ، ص 450 ) . « ابدان ، جمع بدن است که مولانا به شیوه قدما ، جمع عربی را با علامت جمع فارسی آورده است »

چون نظر در قرص داری ، خود یکی است / و آنکه شد محجوبِ ابدان ، در شکی است


مثلا اگر به قرصِ خورشید نگاه کنی ، می بینی که آن یکی است . ولی آن کس که در حجاب جسم فرورفته ، سخت در شک و تردید است . [ همین طور کسی که در تعدد ظاهری بدن ها و قالب های جسمانی پوشیده و گرفتار شود در بارۀ وحدتِ حقیقی ارواح و جان ها به شک و دو دلی دچار می آید . ]

تفرقه در روحِ حیوانی بُوَد / نَفسِ واحد روحِ انسانی بُوَد


پراکندگی و تفرقه ، در روح حیوانی است . ولی روح انسانی ، ذاتاََ واحد و یگانه است .

روح حیوانی = در کتب قدما چنین تعریف شده ، بخاری لطیف است که مرکز آن در تجویفِ قسمتِ چپ قلب است . چنانکه در کتب تشریح جالینوس و دیگران آمده است و این بخار با خون در شریان ها و رگ ها جریان می یابد و در نتیجه به آدمی حس و حرکت ارزانی می دارد . ( مقدمۀ ابن خلدون ، ج 1 ، ص 190 ) . بنابراین روح حیوانی ، جِرمی است لطیف که از اجزاء مختلف ترکیب یافته است . ولی روح انسانی ، جوهری است مجرد از ماده و ترکیب ، روح حیوانی در واقع ، مرکوب روح انسانی است . ( شرح ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 40 ) . صوفیه ، روح را مظهر جملۀ اسماء و صفات الهی دانسته و می گویند : روح هرگز به کمندِ عقول درنمی آید . سیمرغی است که نشیمن آن بر قلۀ قاف قدرت و عزت حق تعالی . ( مصباح الهدایة ، ص 94 و 95 ) . چه روح ، به فرمودۀ حضرت حق ، نفخه ای است ربانی ، از اینرو وحدتِ حق در آن متجلّی شده است و به همین جهت آن روح لیاقت خلافت حضرت حق را پیدا کرده است و از آنجا که باید میان خلیفه و مستخلف ، سنخیت باشد . روح انسانی از آفتِ کثرت و تفرقه منزه است . روح انسانی ، روحی است که خدا در آدم البشر دمیده ، یعنی روح انسان کامل ، این روح ذاتاََ واحد و غیرقابل رویت است . از اینرو اولیاء و انبیا که عاری از احساسات شهوانی هستند از حیثِ روحی یکی هستند هر چند آنان ممکن است بوسیلۀ خصوصیات ویژه ای از یکدیگر متمایز باشند . ( مقدمه رومی و تفسیر مثنوی معنوی ، ص 147 )

چون که حق رَشّ عَلَیهِم نُورَهُ / مُفتَرِق هرگز نگردد نورِ او


چون که حق تعالی ، نور خویش را بر این جان ها افشانده ، نور آن خدا هرگز پراکنده نمی گردد . [ اشاره است به حدیثِ « همانا خداوند بلند مرتبه ، آفریدگان را در تاریکی بیافرید . پس ، روشنی خود را بر آنان بتابانید . هر که را آن نور ، برخورد به راه راست آید و هر که را آن نور برنخورد به گمراهی رود . ]

منظور بیت : چون ارواح اولیاء از نور واحد حق کسب نور کرده اند هیچگاه دچار تفرقه نشوند .

یک زمان بگذار ای هَمرَه مَلال / تا بگویم وصفِ خالی ، ز آن جمال


ای شنونده ای که همراه با منی ، مدتی خستگی و دلتنگی را رها کن تا من ، شمه ای از آن جمال حقیقی برایت وصف کنم .

در بیان نآید جمالِ حالِ او / هر دو عالم چیست ؟ عکسِ خالِ او


زیبایی حال او در سخن نمی گنجد . هر دو عالم چیست ؟ مسلماََ هر دو عالم بازتابی است از خال او . [ خال ، در تعبیرات صوفیه ، معنایی خاص دارد و منظور از آن ، وحدتِ مطلق و هویتِ ذات الهی است . چنانکه یکی از عرفا در شرح آن می گوید : « بدانکه مبداء و منتهای کثرت ، وحدت است . و خال ، اشارت به اوست . زیرا که نقطۀ خال به سبب ظلمت با نقطۀ ذات که مقامِ انتفای شعور و ظهور و ادراک است مناسبت دارد . ( شرح گلشن راز ، ص 593 ) » بنابراین همۀ جهان هستی ، حلوه ای است از وجود واحد و یگانۀ حق تعالی . ]

چونکه من از خالِ خوبش دَم زنم / نطق می خواهد که بشکافد تَنَم


هنگامی که می خواهم از خالِ زیبا و خوبش سخنی بگویم . یعنی وقتی که می خواهم از وحدت حق حرف بزنم . سخن می خواهد تنِ مرا بشکافد . [ زیرا وحدت مطلق اقتضا می کند که کثرت از میان برخیزد . و حقیقت در بیان نگنجد . ]

همچو موری اندرین خِرمن ، خوشم / تا فزون از خویش ، باری می کشم


در خِرمنِ هستی مطلق ، مانند موری ، بدان خوشم که باری بیش از توانم بر دوش می کشم .

بخش خالی. برای افزودن محتوا صفحه را ویرایش کنید.

دکلمه اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه

دکلمه اندرز کردن صوفی خادم را در تیمار داشت بهیمه

زنگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟