ملاقات آن وکیل عاشق بخارایی با صدر جهان | شرح و تفسیر

ملاقات آن وکیل عاشق بخارایی با صدر جهان | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

ملاقات آن وکیل عاشق بخارایی با صدر جهان | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر سوم ابیات 4377 تا 4420

نام حکایت : صفت آن مسجد که مهمان کش بود و آن عاشق مرگ جوی

بخش : 17 از 18 ( ملاقات آن وکیل عاشق بخارایی با صدر جهان )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت صفت آن مسجد که مهمان کش بود و آن عاشق مرگ جوی

در اطرافِ شهر ری مسجدی بود که ساکنان خود را می کشت . هر کس شب بدان مسجد درمی آمد همان شب از ترس در جا می مُرد و نقش بر زمین می شد . هیچکس از اهالی آن شهر جرأت نداشت مخصوصاََ در شب قدم بدان مسجدِ اسرارآمیز بگذارد . اندک اندک این مسجد آوازه ای در شهرهای مجاور به هم رسانید و مردم حومه و اطراف نیز از این مسجد بیمناک شده بودند . تا اینکه شبی از شب ها غریبی از راه می رسد و یکسر سراغِ آن مسجد را می گیرد . مردم از این کارِ عجیبِ او حیرت می کنند و …

متن کامل « حکایت صفت آن مسجد که مهمان کش بود و آن عاشق مرگ جوی » را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل اشعار ملاقات آن وکیل عاشق بخارایی با صدر جهان

ابیات 4377 الی 4420

4377) آن بُخاری نیز خود بر شمع زد / گشته بود از عشقش آسان آن کَبَد

4378) آهِ سوزانش سویِ گردون شده / در دلِ صدرِ جهان ، مِهر آمده

4379) گفته با خود در سَحَر گَه کِای اَحَد / حالِ آن آورارۀ ما چون بُوَد ؟

4380) او گناهی کرد و ما دیدیم ، لیک / رحمتِ ما را نمی دانست نیک

4381) خاطرِ مُجرم ز ما ترسان شود / لیک صد اومید در ترسش بُوَد

4382) من بترسانم وَقیحِ یاوه را / آنکه ترسد ، من چه ترسانم وَرا ؟

4383) بهرِ دیگِ سرد آذر می رود / نه بدان کز جوش از سر می رود

4384) ایمنان را من بترسانم به علم / خایفان را ، ترس بردارم به حلم

4385) پاره دوزم ، پاره در موضع نهم / هر کسی را شربت اندر خور دهم

4386) هست سِرِّ مرد چون بیخِ درخت / ز آن بروید برگهاش از چوبِ سخت

4387) در خورِ آن بیخ رُسته برگ ها / در درخت و در نفوس و در نُها

4388) بر فلک ، پَرهاست ز اشجارِ وفا / اَصلُها ثابت ، وَ فَرعُه فِ السّما

4389) چون بِرُست از عشق پَر بر آسمان / چون نروید در دلِ صدرِ جهان ؟

4390) موج می زد در دلش عفوِ گنه / که ز هر دل تا دل آمد روزنه

4391) که ز دل تا دل یقین رَوزَن بُوَد / نه جدا و دُور چون دو تن بُوَد

4392) مُتّصل نَبوَد سفالِ دو چراغ / نورشان ممزوج باشد در مَساغ

4393) هیچ عاشق خود نباشد وصل جُو / که نه معشوقش بُوَد جویایِ او

4394) لیک عشقِ عاشقان ، تن زه کند / عشقِ معشوقان ، خوش و فربه کند

4395) چون در این دل برقِ مِهرِ دوست جَست / اندر آن دل ، دوستی می دان که هست

4396) در دلِ تو مِهرِ حق چون شد دو تُو / هست حق را بی گُمان مِهرِ تو

4397) هیچ بانگِ کف زدن نآید به در / از یکی دستِ تو بی دستِ دگر

4398) تشنه می نالد که ای آبِ گوار / آب هم نالد که : کو آن آب خوار ؟

4399) جذبِ آب ست این عطش در جانِ ما / ما از آنِ او و ، او هم آنِ ما

4400) حکمت حق در قضا و در قَدَر / کرد ما را عاشقانِ همدگر

4401) جمله اجزایِ جهان ز آن حکمِ پیش / جفت جفت و ، عاشقانِ جفتِ خویش

4402) هست هر جزوی ز عالم جفت خواه / راست همچون کهربا و برگِ کاه

4403) آسمان گوید زمین را مَرحَبا / با تُوَم چون آهن و آهن رُبا

4404) آسمان مرد و ، زمین زن در خِرَد / هر چه آن انداخت ، این می پَرورد

4405) چون نمانَد گرمی اش بفرستد او / چون نمانَد تَرّی و نم ، بدهد او

4406) بُرجِ خاکی ، خاکِ ارضی را مدد / بُرجِ آبی تَرّی اس اندر دمد

4407) بُرجِ بادی ابر ، سویِ او بَرَد / تا بُخاراتِ وَخِم را بر کَشَد

4408) بُرجِ آتش گرمیِ خورشید از او / همچو تابۀ سرخ ز آتش ، پشت و رُو

4409) هست سرگردان فلک اندر زَمَن / همچو مردان گِردِ مَکسب بهرِ زن

4410) وین زمین کدبانویی ها می کند / بر ولادات و ، رَضاعش می تند

4411) پس زمین و چرخ را دان هوشمند / چونکه کارِ هوشمندان می کنند

4412) گر نه از هم این دو دلبر می مَزَند / پس چرا چون جفت در هم می خزند ؟

4413) بی زمین کی گُل بروید و ارغوان ؟ / پس چه زاید ز آب و تاب آسمان ؟

4414) بهرِ آن میل است در ماده به نر / تا بُوَد تکمیلِ کارِ همدگر

4415) میل اندر مرد و زن حق ز آن نهاد / تا بقا یابد جهان زین اتّحاد

4416) میلِ هر جزوی به جزوی هم نهد / ز اتّحادِ هر دو ، تولیدی زَهَد

4417) شب چنین با روز اندر اِعتناق / مختلف در صورت ، اَمّا اتفاق

4418) روز و شب ظاهر ، دو ضدّ و دشمنند / لیک هر دو ، یک حقیقت می تنند

4419) هر یکی خواهان دگر را همچو خویش / از پیِ تکمیلِ فعل و کارِ خویش

4420) ز آنکه بی شب ، دخل نَبوَد طبع را / پس چه اندر خرج آرد روزها ؟

شرح و تفسیر ملاقات آن وکیل عاشق بخارایی با صدر جهان

آن بُخاری نیز خود بر شمع زد / گشته بود از عشقش آسان آن کَبَد


آن عاشقِ اهلِ بخارا نیز خویشتن را به شمعِ وصالِ معشوق رسانید . زیرا رنجِ طلب به برکتِ آن عشق ، برای او آسان شده بود . ( کَبَد = رنج و سختی ) [ خوارزمی گوید : اگر هر کسی را طاقتِ تحمّلِ بارِ عشق و قوّتِ فهمِ مشکلاتِ اسرارِ عشق بودی ، همچو منصور حلّاج و ابوبکر نسّاج ، جانباز و مَحرمِ راز بودندی ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 681 ) ]

آهِ سوزانش سویِ گردون شده / در دلِ صدرِ جهان ، مِهر آمده


آهِ سوزانِ آن عاشقِ صادق به آسمان رسیده بود و بر اثرِ آن عشقِ سوزان ، در قلبِ صدرِ جهان نیز محبّتی پیدا شده بود . [ در زبانِ مولانا رابطۀ عاشق و معشوق ، یکطرفه نیست . یعنی اینطور نیست که فقط عاشق ، خواهان معشوق باشد و معشوق ، استغنا نشان دهد و رُخ برتابد . بلکه رابطۀ عاشق و معشوق ، دو طرفه است . چنانکه حق تعالی در آیه 54 سورۀ مائده می فرماید : « … زودا که خداوند گروهی بیاورد که دوستشان دارد و آنان نیز وی را دوست دارند » لذا می فرماید :

عاشقان هر چند مشتاقِ جمالِ دلبرند/ دلبران بر عاشقان از عاشقان عاشق ترند

و در بیت 4393 همین بخش آمده است :

هیچ عاشق خود نباشد وصا جُو / که نه معشوقش بُوَد جویایِ او

گفته با خود در سَحَر گَه کِای اَحَد / حالِ آن آورارۀ ما چون بُوَد ؟


صدر جهان در سحرگاهی با خود گفت : ای خداوندِ یگانه ، حال و روزگارِ آن کسی که از عشقِ ما در به در شده چگونه است ؟ [ خوارزمی گوید : اگر چه او گناهی کرد و ما دیدیم و آن فعل از او نپسندیدیم و آن آتش مخافت در جانِ او تأثیر کرد و از راحتِ وصال روی به محنتِ انفصال آورد . امّا خاطرِ او در آن عینِ نومیدی امیدها داشت و در میانِ تاریکی از امیدِ دیدارِ من خورشیدها داشت . لاجرم به فتوای عشق بر من واجب است که ترسندۀ خویش را ایمن کنم و آن بیچارۀ مضطرب را ساکن گردانم ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 682 ) ]

او گناهی کرد و ما دیدیم ، لیک / رحمتِ ما را نمی دانست نیک


آن عاشق گناهی مرتکب شد و ما هم آن را دیدیم ، امّا او از رحمتِ واسعۀ ما خبر نداشت . [ یعنی بندۀ عاشق نمی داند که حضرت معشوق به اقتضای رحمانیّتِ خود ، برای عفوِ گناهان به دنبالِ بهانه است . ]

خاطرِ مُجرم ز ما ترسان شود / لیک صد اومید در ترسش بُوَد


هر چند بندۀ گناهکار از ما می ترسد ، امّا در درونِ آن ترس صد نوع امید نهفته است . [ خوفِ بنده خالی از رجا نیست و اِلّا حیاتِ او تباه می شود . ]

من بترسانم وَقیحِ یاوه را / آنکه ترسد ، من چه ترسانم وَرا ؟


من ( حضرت حق ) آدم های بی حیا و فاقدِ معنا را می ترسانم . و اِلّا کسی را که از من می ترسد دیگر چرا بترسانم ؟

بهرِ دیگِ سرد آذر می رود / نه بدان کز جوش از سر می رود


برای مثال ، دیگی که سرد باشد زیرش آتش می گذارند . و اِلّا دیگی که از شدّتِ جوشیدن سر می رود نیازی به آتش ندارد .

ایمنان را من بترسانم به علم / خایفان را ، ترس بردارم به حلم


من آنها را با علمِ خود می ترسانم که به اعمال و مکتسباتِ خود مغرور شده و بیش از حد به خود اعتماد دارند . یعنی به آنها می فهمانم که نباید اینقدر به عمل و طاعت و عبادت ناچیز خود اعنماد کنند و با حِلم و بردباری خود ، ترس را از بیمناکان بر طرف می سازم .

پاره دوزم ، پاره در موضع نهم / هر کسی را شربت اندر خور دهم


من در مَثَل مانندِ پاره دوزی هستم که وصله را در جایِ مناسبِ خود می گذارم و به هر کسی شربتِ مناسبِ خودش را می دهم . [ یعنی افعالِ من همه از روی حکمت و مصلحت است . خوارزمی گوید : و این همه از تصرّفِ عشق است که گاهی عاشق را از حضرتِ معشوق دور اندازد و گاهی معشوق را از برایِ نظارۀ حُسنِ خویش ، محتاجِ عاشق سازد … اگر نیکو نظر کنی دانی که عشق است که گاهی به لباسِ معشوق برآید و گاهی در کسوتِ عاشقی درآید ( جواهرالاسرار ،، دفتر سوم ، ص 682 ) ]

هست سِرِّ مرد چون بیخِ درخت / ز آن بروید برگهاش از چوبِ سخت


برای مثال ، درونِ هر کس مانندِ ریشۀ درخت است و برگ هایی که بر شاخه های محکم آن می روید تماماََ از ریشۀ آن رُسته است .

در خورِ آن بیخ رُسته برگ ها / در درخت و در نفوس و در نُها


برگ و بارِ هر درختی مطابقِ ریشۀ آن روییده است . این قاعده در موردِ ارواح و عقول نیز مصداق دارد . ( نُهی = جمع نُهیَه به معنی عقل ) [ دو بیت اخیر هر چند بر سبیل مثال آمده و معنی ظاهری آن سهل است امّا مقصود از آن مبهم است . ]

بر فلک ، پَرهاست ز اشجارِ وفا / اَصلُها ثابت ، وَ فَرعُه فِ السّما


درختان وفا در آسمان ، برگ هایی دارند که ریشه شان در زمین استوار است و شاخه هاشان در آسمان . [ مولانا وفا را به درختی پُر برگ و بار تشبیه کرده است . مصراع دوم اشاره به آیه 24 سورۀ ابراهیم « آیا ندیدی که خداوند گفتار پاکیزه را به درختِ پاکیزه ای تشبیه کرده که ریشۀ آن ( در زمین ) استوار و شاخه های آن در آسمان است ؟ » ]

چون بِرُست از عشق پَر بر آسمان / چون نروید در دلِ صدرِ جهان ؟


در جایی که بر اثر عشق ، پر و بال در آسمان می روید ، چرا در دلِ صدرِ جهان نروید ؟ یعنی چرا اکسیر اعظمِ عشق در قلب او تأثیر نگذارد .

موج می زد در دلش عفوِ گنه / که ز هر دل تا دل آمد روزنه


دریای آمرزش و بخشش گناه در دلِ صدرِ جهان موج می زد زیرا که دل به دل راه دارد . [ مولانا در این بیت و چند بیت بعدی نشان می دهد که بین قلب های آدمیان ارتباطی باطنی برقرار می شود . بی آنکه کلام و واسطه ای در کار باشد . از همینجاست که یکی از کراماتِ مردان الهی ، خواندن خواطر دیگران است . زیرا امواجِ مغناطیسی منتشرۀ مغزِ فرستنده را ، مغز دیگر مانندِ آنتن رادیو می گیرد . ]

که ز دل تا دل یقین رَوزَن بُوَد / نه جدا و دُور چون دو تن بُوَد


زیرا مسلماََ دل به دل راه دارد و دو دل مانندِ دو تن از یکدیگر جدا و دور نیستند .

مُتّصل نَبوَد سفالِ دو چراغ / نورشان ممزوج باشد در مَساغ


برای مثال ، بدنۀ دو چراغ به هم متصل نیست امّا پرتوِ انوارشان در هم می آمیزد . ( مَساغ = روان شدن ، جای روان شدن ، یعنی انوار چراغ ها بطور ساده و روان در هم می آمیزد . ) [ مولانا در ابیات 678 و 679 دفتر اوّل می فرماید :

ده چراغ ار حاضر آید در مکان / هر یکی باشد به صورت غیرِ آن

فرق نتوان کرد نور هر یکی / چون به نورش روی آری بی شکی ]

هیچ عاشق خود نباشد وصل جُو / که نه معشوقش بُوَد جویایِ او


هیچ عاشقی خواهانِ وصالِ معشوقِ خود نمی شود مگر آنکه معشوقش ، طالب او شود . [ هیچکس بنفسه و فی نفسه عاشق نمی شود مگر آنکه کشش و جذبه ای از سوی معشوق بر دلِ او وارد شود یعنی در مرحلۀ بطون ، ابتدا معشوق ، عاشق می شود و عاشق ، معشوق می گردد و سپس در مرحلۀ ظهور این رابطه بطور معکوس جلوه می کند . عاشق و معشوق دو جلوۀ متفاوت از پرتوِ جهانتاب عشق اند . خورشید عشق در هر یک از آن دو به صورتی ظهور کرده است . اینک ببین که عشق در این دو چگونه ظهور می کند . ]

لیک عشقِ عاشقان ، تن زه کند / عشقِ معشوقان ، خوش و فربه کند


لیکن عشق ، جسمِ عاشقان را باریک و نحیف می کند . امّا همین عشق ، جسمِ معشوقان را صفا و فربهی می بخشد .

چون در این دل برقِ مِهرِ دوست جَست / اندر آن دل ، دوستی می دان که هست


همینکه در دلی نسبت به کسی برقِ عشق و دوستی بدرخشد . قطعاََ بدان که در دلِ آن دیگری نیز نسبت به او عشق و محبتی پدید آمده است .

در دلِ تو مِهرِ حق چون شد دو تُو / هست حق را بی گُمان مِهرِ تو


هر گاه عشق حضرت حق در دلِ تو به صورتِ مضاعف درآمد . بدان که حضرت حق نیز تو را دوست دارد .

هیچ بانگِ کف زدن نآید به در / از یکی دستِ تو بی دستِ دگر


برای مثال ، از یک دستِ تو صدا در نمی آید . مگر آنکه یک دستِ دیگر همراهی کند . [ اشاره است به ضرب المثل « دلو بدون ریسمان نیست ( امثال و حکم  ج 4  ص 2042 ) و ضرب المثل « یک دست صدا ندارد » ]

تشنه می نالد که ای آبِ گوار / آب هم نالد که : کو آن آب خوار ؟


مثال دیگر در بیان دو طرفه بودن عشق  آدمِ تشنه برای یافتن آب می نالد . آب نیز با زبان حال می نالد که کو و کجاست آن کسی که آب بخورد ؟

جذبِ آب ست این عطش در جانِ ما / ما از آنِ او و ، او هم آنِ ما


این تشنگی و عطشی که در جانِ ما دیده می شود ، حاصلِ جاذبۀ آب است . ما به او وابسته ایم و او به ما . [ این عشقی هم که در وجودِ عاشق دیده می شود محصولِ اشتیاق و رغبتی است که در جانِ معشوق نسبت به عاشق وجود دارد . ]

حکمت حق در قضا و در قَدَر / کرد ما را عاشقانِ همدگر


در اینجا مولانا به مناسبت بحثِ عاشق و معشوق ، می پردازد به رابطۀ میانِ پدیده های جهان و می فرماید : حکمت خداوند در عالمِ ازلی چنین اقتضا کرد که عاشق یکدیگر شویم .

جمله اجزایِ جهان ز آن حکمِ پیش / جفت جفت و ، عاشقانِ جفتِ خویش


همۀ اجزای جهان طبقِ فرمانِ ازلی ، جفت آفریده شده و عاشقِ جفتِ خویش اند . ( حکمِ پیش = فرمان ازلی ) [ در آیه 49 سورۀ ذاریات آمده است : « و از هر چیزی ، جفت بیافریدیم باشد که عبرت گیرید » ]

هست هر جزوی ز عالم جفت خواه / راست همچون کهربا و برگِ کاه


هر جزیی در این عالَم ، خواهانِ جفتِ خویش است . درست مانند کهربا و برگِ گیاه .

آسمان گوید زمین را مَرحَبا / با تُوَم چون آهن و آهن رُبا


آسمان با زبانِ حال به زمین می گوید : خوش آمدی . من با تو همانندِ آهن و آهن رُبا هستم .

آسمان مرد و ، زمین زن در خِرَد / هر چه آن انداخت ، این می پَرورد


از نظرِ عقلی آسمان مانندِ مرد است و زمین مانندِ زن ، هر دانه که آسمان فرو اندازد . زمین پرورشش می دهد . ( در = در اینجا به معنی نزد است / در خرد = نزد عقل ) [ در آیه 21 سورۀ بقره آمده است « آن پروردگاری که زمین را بستر شما و آسمان ( جوِ زمین ) همچون سقفی بر بالای سرِ شما قرار داد . و از آسمان ، آبی فرو فرستاد و بدان میوه و محصولاتی بیرون آورد تا روزیِ شما شود . بنابراین برای خداوندِ یگانه ، انبازانی قرار ندهید در حالی که شما ( حقیقت ) را می دانید » ]

چون نمانَد گرمی اش بفرستد او / چون نمانَد تَرّی و نم ، بدهد او


هر گاه زمین گرما نداشته باشد ، آسمان برایش حرارت می فرستد و هر گاه خشک و بی آب باشد به آن رطوبت می رساند .

بُرجِ خاکی ، خاکِ ارضی را مدد / بُرجِ آبی تَرّی اس اندر دمد


مثال دیگر ، بُرجِ خاکی به خاکِ زمین کمک می کند و بُرجِ آبی به زمین رطوبت می رساند . [ توضیح بُرج در شرح بیت 750 دفتر اوّل آمده است . ]

بُرجِ بادی ابر ، سویِ او بَرَد / تا بُخاراتِ وَخِم را بر کَشَد


مثال دیگر ، بُرجِ بادی ابرها را به سویِ زمین می کشد تا بخارهای بیماری زا را به خود بکِشَد و جذب کند .

بُرجِ آتش گرمیِ خورشید از او / همچو تابۀ سرخ ز آتش ، پشت و رُو


مثال دیگر ، برج آتشین که گرمی خورشید از اوست و مانندِ تابه ای است که پشت و رویش از آتش ، سرخ شده است . [ چند بیتِ اخیر مبتنی است بر یکی از مبادی احکامِ نجومی قدیم که آن را مثلّثه ( = شرح بیت 142 دفتر چهارم ) گویند .

هست سرگردان فلک اندر زَمَن / همچو مردان گِردِ مَکسب بهرِ زن


مثال دیگر ، فلک در طول قرون و اعصار در اطرافِ زمین سرگردان است . حالتِ او مانندِ حالتِ مردان است که برای رفعِ حوایجِ زنان ، به کسب و کار و تلاش می پردازند .

وین زمین کدبانویی ها می کند / بر ولادات و ، رَضاعش می تند


مثال دیگر ، این زمین نیز مانندِ زنانِ خانه دار فعالیت می کند و بچه هایی می زاید و می پرورد . [ رَضاع = شیر خوردن بچه از مادر و یا هر زن دیگر ، امّا گویا در اینجا به معنی اِرضاع ( = شیر دادن ) بکار رفته است . ]

پس زمین و چرخ را دان هوشمند / چونکه کارِ هوشمندان می کنند


حالا که معلوم شد زمین و آسمان ، کارهایی می کنند که هوشمندان و خردمنان انجام می دهند پس نتیجه می گیریم که زمین و آسمان نیز خردمندد .

گر نه از هم این دو دلبر می مَزَند / پس چرا چون جفت در هم می خزند ؟


اگر این دو عاشق و معشوق یعنی آسمان و زمین ، از یکدیگر لذّت و تمتّع نمی برند پس چرا مانند همسران در آغوش یکدیگرند . [ می مَزَند = می مکند ، در اینجا لذّت می برند ]

بی زمین کی گُل بروید و ارغوان ؟ / پس چه زاید ز آب و تاب آسمان ؟


اگر زمین وجود نداشت اینهمه گُل و سُنبل و ارغوان کی می رویید ؟ از بارش و تابش آسمان چه چیزی حاصل می شد ؟ یعنی اگر زمین نبود از بارش و تابش آسمان محصولی به دست نمی آمد چنانکه مردِ تنها نمی تواند صاحب فرزند شود . ]

بهرِ آن میل است در ماده به نر / تا بُوَد تکمیلِ کارِ همدگر


تمایل جنس مؤنث به مذکّر و بالعکس برای اینست که کارِ یکدیگر تکمیل شود .

میل اندر مرد و زن حق ز آن نهاد / تا بقا یابد جهان زین اتّحاد


حق تعالی بدین جهت در مرد و زن عشق و علاقه نهاده که از اتحاد و اجتماعِ آن دو ، دنیا بقا یابد و امور جهان به سامان آبد .

میلِ هر جزوی به جزوی هم نهد / ز اتّحادِ هر دو ، تولیدی زَهَد


خداوندِ متعال هر جزیی را به جزء دیگر راغب و متمایل کرده تا از اجتماع و اقتران آن دو موجودی پدید آید . [ زَهَد = می تراود ، بیرون می آید ، پدید می آید ]

شب چنین با روز اندر اِعتناق / مختلف در صورت ، اَمّا اتفاق


شب و روز اینگونه در آغوشِ یکدیگرند در حالی که ظاهراََ شب و روز با هم ضدّیت دارند امّا در باطن موافق یکدیگرند . ( اِعتناق = در بر گرفتن ، دست به گردن کردن ، در آغوش کشیدن ) [ زیرا به سوی هدفِ کُلّیِ آفرینش در حرکت اند . ]

روز و شب ظاهر ، دو ضدّ و دشمنند / لیک هر دو ، یک حقیقت می تنند


روز و شب ظاهراََ متضاد و دشمن یکدیگرند . امّا در واقع یک کار انجام می دهند . [ اضداد در جهان آفرینش رو به سوی وحدت دارند . ]

هر یکی خواهان دگر را همچو خویش / از پیِ تکمیلِ فعل و کارِ خویش


هر یک از شب و روز مانندِ خویشان ، خواهانِ دیگری است تا کار و عملِ خود را به کمال رساند .

ز آنکه بی شب ، دخل نَبوَد طبع را / پس چه اندر خرج آرد روزها ؟


زیرا اگر شب وجود نداشت ، انسان نمی توانست نیروی بدنی و روحی خود را ذخیره کند . در اینصورت او در طولِ فعالیت روزانه چه نیرویی داشت که صرف کند ؟ [ پس پدیده های متضاد در واقع یک کار را انجام می دهند و آن نیل به کمال است . ]

شرح و تفسیر بخش قبل                     شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه ملاقات آن وکیل عاشق بخارایی با صدر جهان

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟