شرح و تفسیر رنجانیدن امیری خفته یی را

شرح و تفسیر رنجانیدن امیری خفته یی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح و تفسیر رنجانیدن امیری خفته یی را

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر دوم ابیات 1878 تا 1931

نام حکایت : انکار موسی بر مناجات شبان

بخش : 5 از 13

مثنوی معنوی مولوی
داستان و حکایت

روزی حضرت موسی (ع) به چوپانی برخورد کرد که با زبانی ساده و بی پیرایه خدا را یاد می کرد . مثلاََ می گفت : ای خدا ، تو کجا هستی که من نوکری تو را کنم . موزه ات را رفو کنم و شانه بر گیسوانت کشم . شپش های جامه ات را بِکُشم و از شیر گوسفندان به تو غذا دهم . دستان و پاهایت را نوازش کنم و جایِ خوابِ تو را پاک و پاکیزه کنم . و از این جملات و تعابیر بسیار گفت . تا آنکه حضرت موسی (ع) برآشفت و او را نکوهش کرد . چوپان نیز دل شکسته و غمین راهِ بیابان در پیش گرفت و

متن کامل حکایت انکار موسی بر مناجات شبان را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل ابیات 1878 الی 1931

1878) عاقلی بر اسب می آمد سوار / در دهانِ خفته یی می رفت مار

1879) آن سوار آن را بدید و می شتافت / تا رَمانَد ما را ، فرصت نیافت

1880) چونکه از عقلش فراوان بُد مدد / چند دَبُّوسی قوی بر خفته زد

1881) بُرد او را زخمِ آن دَبّوسِ سخت / زو گریزان تا به زیر یک درخت

1882) سیبِ پوسیده بسی بُد ریخته / گفت : از این خور ، ای به درد آویخته

1883) سیب چندان مرد را در خورد داد / کز دهانش باز بیرون می فتاد

1884) بانگ می زد کِای امیر آخِر چرا / قصدِ من کردی ؟ چه کردم من تو را ؟

1885) گر تو را ز اصل است با جانم ستیز / تیغ زن ، یکبارگی خونم بریز

1886) شُوم ساعت که شدم بر تو پدید / ای خُنُک آن را که رویِ تو ندید

1887) بی جنایت ، بی گُنه بی بیش و کم / مُلحِدان ، جایز ندارند این ستم

1888) می جهد خون از دهانم با سُخُن / ای خدا ، آخِر مکافاتش تو کُن

1889) هر زمان می گفت او نفرینِ نو / اوش می زد کاندرین صحرا بدو

1890) زخمِ دَبّوس و سوارِ همچو باد / می دوید و باز در رُو می فتاد

1891) مُمتلی و خوابناک و سُست بُد / پا و رویش صد هزاران زخم شد

1892) تا شبانگه می کشید و می گُشاد / تا ز صفرا قَی شدن بر وَی فتاد

1893) زو برآمد خورده ها زشت و نکو / مار با آن خورده بیرون جُست ازو

1894) چون بدید از خود برون آن مار را / سجده آورد آن نکو کردار را

1895) سهمِ آن مارِ سیاهِ زشتِ زَفت / چون بدید ، آن دردها از وَی برفت

1896) گفت : خود تو جبرئیلِ رحمتی / یا خدایی که ولیِ نعمتی

1897) ای مبارک ساعتی که دیدیَم / مُرده بودم ، جانِ نَو بخشیدیَم

1898) تو مرا جویان ، مثالِ مادران / من گُریزان از تو مانندِ خَران

1899) خر گریزد از خداوند از خری / صاحبش در پی ز نیکو گوهری

1900) نه از پیِ سود و زیان می جویدش / بلکه تا گُرگش نَدَرّد یا دَدَش

1901) ای خُنُک آن را که بیند رویِ تو / یا درافتد ناگهان در کویِ تو

1902) ای روانِ پاک ، بستوده تو را / چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را

1903) ای خداوند و شهنشاه و امیر / من نگفتم ، جهلِ من گفت ، آن مگیر

1904) شَمّه یی زین حال اگر دانستمی / گفتنِ بیهوده کی دانستمی ؟

1905) بس ثنایت گفتمی ای خوش خِصال / گر مرا یک رمز می گفتی ز حال

1906) لیک خامُش کرده می آشوفتی / خامُشانه بر سَرَم می کوفتی

1907) شد سَرَم کالیوه ، عقل از سَر بجَست / خاصه این سَر را که مغزش کمتر است

1908) عفو کُن ای خوب روی و خوب کار / آنچه گفتم از جنون اندر گُذار

1909) گفت : اگر من گفتمی رمزی از آن / زَهرۀ تو آب گشتی آن زمان

1910) گر تو را من گفتمی اوصافِ مار / ترس از جانت برآوردی دَمار

1911) مصطفی فرمود : گر گویم به راست / شرحِ آن دشمن که در جانِ شماست

1912) زَهره هایِ پُردلان هم بَر دَرَد / نه رود رَه ، نه غمَ کاری خَورَد

1913) نه دلش را تاب مانَد در نیاز / نه تنش را قوّتِ روزه و نماز

1914) همچو موشی پیشِ گربه لا شود / همچو برّه پیشِ گرگ از جا رود

1915) اندرو نه حیله مانَد ، نه روش / پس کنم ناگفته تان را پرورش

1916) همچو بوبکرِ رَبابی تن زنم / دست ، چون داود در آهن زنم

1917) تا مُحال از دستِ من حالی شود / مرغِ پَر بَرکنده را بالی شود

1918) چون یَدالله فَوقَ اَیدیهم بُوَد / دستِ ما را دستِ خود فرمود اَحَدَ

1919) پس مرا دستِ دراز آمد یقین / برگذشته ز آسمانِ هفتمین

1920) دستِ من بنمود بر گَردون هنر / مَقرِیا بر خوان که اِنشَق القَمَر

1921) این صفت هم بهرِ ضعفِ عقل هاست / با ضعیفان شرحِ قدرت کی رواست ؟

1922) خود بدانی چون برآری سر ز خواب / ختم شد وَاللهُ اَعلَم بِالصّواب

1923) مر تو را نه قُوّتِ خوردن بُدی / نه ره و پروایِ قی کردن بُدی

1924) می شنیدم فُحش و ، خر می رانَدم / رَبَُ یَسّر زیرِ لب می خواندم

1925) از سبب گفتن مرا دستور نه / ترکِ تو گفتن مرا مقدور نه

1926) هر زمان می گفتم از دردِ درون / اِهدِ قَومی اِنّهُم لا یَعلَمُون

1927) سجده ها می کرد آن رَسته ز رنج / کِای سعادت ، و ای مرا اقبال و گنج

1928) از خدا ، یابی جزاها ای شریف / قوّتِ شُکرت ندارد این ضعیف

1929) شکرِ حق گوید تو را ای پیشوا / آن لب و چانه ندارم آن نوا

1930) دشمنیّ عاقلان زین سان بُوَد / زَهرِ ایشان ، اِبتهاجِ جان بُوَد

1931) دوستی ابله بُوَد رنج و ضلال / این حکایت بشنو از بهرِ مثال

شرح و تفسیر رنجانیدن امیری خفته یی را

عاقلی بر اسب می آمد سوار / در دهانِ خفته یی می رفت مار


شخصِ خردمندی سوار بر اسب می رفت که ناگهان دید ماری به دهان ماری خفته وارد می شود .

خلاصۀ حکایت : خردمندی سوار بر اسب می رفت . ناگهان دید ماری به سوی دهان مردی خفته در زیرِ درخت می خزد . اسب را هی کرد و چهار نعل تاخت تا مار را از کامِ آن نگون بخت برَمانَد . ولی دیگر کار از کار گذشته بود و سعی و تلاش او به جایی نرسید . و مار به کامِ خفته درخزید . امیر تدبیری اندیشید . بی آنکه خفته را بدین امرِ خطیر بیاگاهاند . به یکباره بر او تاختن آورد و ضرباتی سنگین بر او بنواخت . خفته ، آسیمه سر از خواب برجهید و گیج و مبهوت شروع به دویدن کرد و سوار نیز غضبناک بر او حمله می آورد . سرانجام ، آن مرد با حالی زار به زیرِ درختی پناه برد که در زیر آن سیب هایی پوسیده و گندیده فراوان ریخته بود . سوار او را به خوردن آن سیب ها وادار کرد بطوریکه شکم او از فرطِ خوردن برآماسید و حالش دگرگون شد و آنچه خورده بود استفراغ کرد و همراه آن ماری زَفت و سهمناک بیرون جهید و او از هلاکت برهید و بسی سپاسِ آن مردِ نیکو سرشت بجای آورد .

مولانا در این حکایت می گوید : قهر و درشتی فرزانگان از لطف و نرمی نابخردان بسی بهتر و بالاتر است . قهرِ آنان حیات بخش است و لطفِ اینان مرگ آور . و دیگر آنکه خطرِ نَفسِ امّاره در ظلّ عنایت و هدایت پیرانِ راه و مرشدانِ آگاه از آدمی دفع شود . از آنرو که دفعِ مارِ خزندۀ نَفس همراه با ریاضات است . ابتدا طبع بهیمی آدمی آنرا بَد و ناخوش پندارد و چون در نهایت ، بَر و ثَمرِ شیرین این ریاضات حاصل آید دریابد که تمهیدات آن پیرِ راه چه فرخنده و مبارک بوده است .

« خردمندِ سوار » تمثیلِ ولیّ مُرشد است و آن « مارِ خزنده » تمثیل نَفسِ امّاره است و آن « شخصِ خفته » تمثیلِ خوابناکان دنیا .

آن سوار آن را بدید و می شتافت / تا رَمانَد ما را ، فرصت نیافت


آن سوار تا آن مار را دید با عجله اسب را تاخت که مار را بِرَمانَد ولی فرصت چنین کاری پیدا نکرد .

چونکه از عقلش فراوان بُد مدد / چند دَبُّوسی قوی بر خفته زد


از آنجایی که آن مرد سوار از عقل برخوردار بود و عقلش در بیشتر مواقع به او یاری می رساند . چند گرز محکم بر آن خفته بنواخت . [ دَیّوس = گُرزِ آهنین ، گُرز ]

بُرد او را زخمِ آن دَبّوسِ سخت / زو گریزان تا به زیر یک درخت


ضربه های گُرزِ آن سوار ، مردِ خفته را بیدار کرد و او از شدتِ آن ضربه ها می گریخت تا اینکه به زیرِ درختی پناه برد . [ فاعلِ فعلِ «بُرد» زخمِ دیّوس است ]

سیبِ پوسیده بسی بُد ریخته / گفت : از این خور ، ای به درد آویخته


سیب های پوسیده به مقدار فراوان زیرِ آن درخت ریخته شده بود . و آن سوارِ دانا به او گفت : ای دردمند از این سیب ها بخور .

سیب چندان مرد را در خورد داد / کز دهانش باز بیرون می فتاد


آن سوار به قدری سیبِ پوسیده به آن مرد خوراند که از دهانش بیرون می ریخت .

بانگ می زد کِای امیر آخِر چرا / قصدِ من کردی ؟ چه کردم من تو را ؟


آن مرد از شدتِ درد ، داد و فریاد می کرد و می گفت : ای فرمانروا ، آخر چرا قصدِ جانِ من کرده ای ؟ مگر من به تو چه بدی و زیانی رسانده ام ؟

گر تو را ز اصل است با جانم ستیز / تیغ زن ، یکبارگی خونم بریز


اگر تو اساساََ با جانِ من دشمنی داری . یکباره شمشیری به من بزن و خونم را به زمین بریز و راحتم کن .

شُوم ساعت که شدم بر تو پدید / ای خُنُک آن را که رویِ تو ندید


چه ساعتِ شوم و ناخجسته ای بود که بر تو آشکار شدم . خوشا به سعادت کسی که رویِ تو را ندید .

بی جنایت ، بی گُنه بی بیش و کم / مُلحِدان ، جایز ندارند این ستم


حتی بی دینان نیز ، بدونِ هیچ جرم و گناهی و بی آنکه از انسان کم و بیش تقصیری سر زند . ستم و بیداد را بر او روا نمی دارند . [ مُلحِد = از راهِ راست و راهِ حق برگشته ، بی دین و کافر . ( فرهنگِ نفیسی ، ج 5 ، ص 3494 ) اِلحاد در اصل به معنی انحراف از راهِ مستقیم است . برای همین است که قسمت منحرف قبر را لَحَد گویند . قاموس قرآن ، ج 6 ، ص 182 ) ]

می جهد خون از دهانم با سُخُن / ای خدا ، آخِر مکافاتش تو کُن


شدتِ ضربه های تو تا آنجاست که چون دهان به سخن می گشایم . خون از آن بیرون می زند . ای خدا تو او را جزا بده .

هر زمان می گفت او نفرینِ نو / اوش می زد کاندرین صحرا بدو


آن مرد ، مرتب به آن سوار نفرین نثار می کرد ولی سوار نیز بی وقفه او را کتک می زد و می گفت در بیابان بدو .

زخمِ دَبّوس و سوارِ همچو باد / می دوید و باز در رُو می فتاد


از ضربه های گُرز و از ترسِ آن سوار که مانند باد می تاخت . آن مرد نیز ناچار به سرعت می دوید . ولی مرتباََ سکندری می خورد و بر زمین می غلتید .

مُمتلی و خوابناک و سُست بُد / پا و رویش صد هزاران زخم شد


معدۀ آن مرد از آن سیب های پوسیده آکنده شد . و خُمار و سست و بی حال شده بود و پا و صورتش صدها هزار زخم برداشته بود . یعنی زخم های بسیاری بر اندام او نشسته بود .

تا شبانگه می کشید و می گُشاد / تا ز صفرا قَی شدن بر وَی فتاد


تا خودِ شب ، آن سوار ، آن مرد را این سو و آن سو می کشید و گاهی نیز به حال خود رهایش می کرد . تا اینکه بر اثرِ غلبۀ صفرا شروع کرد به استفراغ .

زو برآمد خورده ها زشت و نکو / مار با آن خورده بیرون جُست ازو


خلاصه هر چه خورده بود ، چه خوب و چه بد ، همه را بالا آورد و همراه با آن مارِ فرو رفته در شکمِ او نیز بیرون افتاد .

چون بدید از خود برون آن مار را / سجده آورد آن نکو کردار را


آن مرد همینکه مار را دید که از دهانش بیرون پرید . بر آن سوارِ نیکو کردار تعظیم و تکریم کرد .

سهمِ آن مارِ سیاهِ زشتِ زَفت / چون بدید ، آن دردها از وَی برفت


و همینکه چشمِ آن مرد به آن مارِ سیاهِ سهمناک و زشت و ستبر افتاد . فوراََ همۀ دردهایش از میان رفت .

گفت : خود تو جبرئیلِ رحمتی / یا خدایی که ولیِ نعمتی


آن مرد گفت : ای امیر تو فرشتۀ رحمتی و گویا تو خداوند صاحب نعمت باشی .

ای مبارک ساعتی که دیدیَم / مُرده بودم ، جانِ نَو بخشیدیَم


چه ساعت مبارکی بود آن ساهت که تو مرا دیدی . واقعاََ من مرده بودم که تو جانی تازه به من بخشیدی .

تو مرا جویان ، مثالِ مادران / من گُریزان از تو مانندِ خَران


تو مانند مادران مهربان مرا دنبال می کردی که رنجی را از من بزدایی . ولی من مانند الاغ از دستِ تو فرار می کردم . [ این سخنان کسی است که بر حسبِ باطن گرفتارِ مارِ نَفسِ امّاره است . آنکه یکه تاز میدانِ ارشاد و هدایت است . به آن اسیرِ نَفس ، ریاضت می دهد تا جانش از خطر آن نَفسِ مار صفت رهایی یابد . ابتدا ممکن است این فرد ، اعمالِ آن مرشدِ کامل و هادیِ فاضل را عَبَث و نامعقول بداند ولی نهایتاََ به نتیجه ای مطلوب می رسد . ]

خر گریزد از خداوند از خری / صاحبش در پی ز نیکو گوهری


خر به سببِ خر بودن و نادانی خود از صاحبش می گریزد ولی صاحبش به جهتِ نیکخویی به دنبال آن خر می رود .

نه از پیِ سود و زیان می جویدش / بلکه تا گُرگش نَدَرّد یا دَدَش


صاحبِ خر به خاطر سود و زیان به دنبال خرِ خود روان نمی شود و آن را نمی جوید . بلکه به این خاطر در پی او می رود که مبادا گرگ و یا حیوانی درنده او را پاره کند .

ای خُنُک آن را که بیند رویِ تو / یا درافتد ناگهان در کویِ تو


حوشا به سعادت کسی که روی تو را مشاهده کند یا ناگهان گذارش به سرِ راهِ تو بیفتد .

ای روانِ پاک ، بستوده تو را / چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را


ای کسی که روان های پاک ، تو را می ستایند ولی من از روی نادانی و غفلتم قدرِ تو را ندانستم و بارها به تو سخنانِ یاوه و پوچ گفتم . [ مردم نادان نیز تعالیم مربیان بشری را یاوه و بی اساس تلقّی می کنند . ]

ای خداوند و شهنشاه و امیر / من نگفتم ، جهلِ من گفت ، آن مگیر


ای خداوند و ای شاهِ شاهان و ای فرمانروا ، این سخنان یاوه را من نگفتم بلکه نادانی من گفت . پس مرا بدان کیفر مکن .

شَمّه یی زین حال اگر دانستمی / گفتنِ بیهوده کی دانستمی ؟


اگر من اندکی از این حال خبر می داشتم . کی می توانستم سخنِ یاوه بگویم ؟ [ شمّه = به معنی یکبار بوییدن است اما در فارسی به معنی چیز اندک از هر چیز بکار می رود . ]

بس ثنایت گفتمی ای خوش خِصال / گر مرا یک رمز می گفتی ز حال


ای فرمانروای نیکخو ، اگر از حال و چگونگی ماجرا ، اشاره ای به من می کردی . تو را بسیار می ستودم .

لیک خامُش کرده می آشوفتی / خامُشانه بر سَرَم می کوفتی


ولی تو با حالی خاموش احوال مرا دگرگونه ساختی و ساکت و خاموش بودی و بر سر و مغزم می کوبیدی .

شد سَرَم کالیوه ، عقل از سَر بجَست / خاصه این سَر را که مغزش کمتر است


من پریشان حال شدم و عقل از سرم پرید . به ویژه این سری که مغزش کم و ناقص است . [ کالیوه = شرح بیت 3782 دفتر اول ]

عفو کُن ای خوب روی و خوب کار / آنچه گفتم از جنون اندر گُذار


ای خوشرو و نیک رفتار ، مرا ببخش . زیرا آن سخنان یاوه را از رویِ دیوانگی بر زبان راندم . تو از من درگذر .

گفت : اگر من گفتمی رمزی از آن / زَهرۀ تو آب گشتی آن زمان


آن امیرِ نیکخو گفت : اگر من اشاره ای بدان مار می کردم . زَهرۀ تو در دَم آب می شد و هلاک می شدی .

گر تو را من گفتمی اوصافِ مار / ترس از جانت برآوردی دَمار


اگر من به توصیفِ مار و چگونگی آن می پرداختم . ترس ، دَمار از جانت درمی آورد .

مصطفی فرمود : گر گویم به راست / شرحِ آن دشمن که در جانِ شماست


حضرت محمد (ص) فرمود : اگر دشمنی که در درونِ شماست . شرح دهم . [ ادامه معنا در بیت بعد . مولانا از اینجا از مارِ ظاهر به نفسِ امّاره منتقل می شود که اژدهاست . ]

زَهره هایِ پُردلان هم بَر دَرَد / نه رود رَه ، نه غمَ کاری خَورَد


زَهره های دلیران و بهادران شما نیز پاره شود . نه می توانند راه بروند و نه در فکرِ کاری می روند . بلکه مبهوت و مدهوش فرو می مانند .

نه دلش را تاب مانَد در نیاز / نه تنش را قوّتِ روزه و نماز


نه برای دلش تاب و توانی برای تضرّع و زاری می ماند و نه تنش توانِ اقامۀ نماز و روزه گرفتن دارد . [ اشاره به حدیث « اگر بدانید آنچه دانم . بی گمان فراوان بگریید و اندک بخندید . و سر به بیابان های خشک و بی علف نهید و به درگاهِ خدا بنالید و ندانید که آیا رستگار شوید و یا نشوید » ( احادیث مثنوی ، ص 61 ) ]

همچو موشی پیشِ گربه لا شود / همچو برّه پیشِ گرگ از جا رود


مثلا مانند موشی می شود که زیرِ چنگال گربه نیست و نابود می شود . و یا در مَثَل مانند برّه ای می شود که در برابر گرگ ، تنش به لرزه می افتد . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 196 )

اندرو نه حیله مانَد ، نه روش / پس کنم ناگفته تان را پرورش


بنابراین برای انسان نه تدبیری می ماند و نه حرکت و جنبشی ، پس من بی آنکه از آن دشمن درونی سخنی در میان آورم شما را تربیت می کنم که چه سان باید از آن برحذر باشید .

همچو بوبکرِ رَبابی تن زنم / دست ، چون داود در آهن زنم


من مانند ابوبکر ربابی خاموش می مانم و مانند حضرت داود دست بر آهن می زنم . ( تن زدن = ساکت شدن ) [ مصراع دوم اشاره دارد به آیه 10 سوره سبا که در شرح بیت 915 همین دفتر آمده است . راجع به ابوبکر ربابی در شرح بیت 1573 همین دفتر بحث شده است . مولانا در اینجا خموشی حضرت رسول خدا (ص) به خموشی ابوبکر ربابی تشبیه کرده که چند قرن پس از او آمده است . اخراجِ وقایع از ظرفِ زمانی خود در مثنوی متداول است . ]

تا مُحال از دستِ من حالی شود / مرغِ پَر بَرکنده را بالی شود


تا آنکه امرِ مُحال به دستِ من تحقق یابد و مرغِ پَر و بال کنده را پَر و بالی حاصل شود . [ منظور دو بیت اخیر : من ( پیامبر یا هر ولیّ صالح ) به مدد الهی می توانم بی گفت و کلام ، در روح سالک تصرّف کنم و نَفسِ امّاره را نرم و مطیع کنم همچو آهن که در دستان داود نرم می شد و برای روح هایی که بال و پَر همتشان فرو ریخته و نمی توانند عروج کنند قادرم ، بال و پَر همّت و هدایت تهیه کنم . ]

چون یَدالله فَوقَ اَیدیهم بُوَد / دستِ ما را دستِ خود فرمود اَحَدَ


چون دستِ خدا بالاتر از همۀ دست هاست . خداوند یکتا دستِ ما را دستِ خود خوانده است . [ اشاره است به آیه 10 سوره فتح « آنان که با تو بیعت کنند . در حقیقت با خدا بیعت کنند . قدرت و نصرت خدا برتر از قدرت و نصرت آنان است . هر که پیمان گُسلد . زیان آن بر او باشد و هر که زنهارِ خود با خدا نگه دارد . خدا پاداشی بیکران بدو ارزانی دارد . یَد ( = دست ) به معنی قدرت و نیرو است . چنانکه در آیاتی چون 45 سوره ص و 29 سوره توبه و 1 سوره مَسد و … به همین معنی آمده است . پس مولانا در اینجا دستِ انبیاء و اولیاء را دستِ خدا می شمرد به اعتبار آنکه مستغرق در حق بوده اند . ]

پس مرا دستِ دراز آمد یقین / برگذشته ز آسمانِ هفتمین


بی گمان مرا دستی است که از آسمانِ هفتم نیز درگذشته است . یعنی من حامل قدرت الهی هستم .

دستِ من بنمود بر گَردون هنر / مَقرِیا بر خوان که اِنشَق القَمَر


دست و قدرت من بر فرازِ آسمان ، فضل و هنری نشان داد . ای قاری قرآن ، آیه مربوط به شکافته شدن ماه را بخوان . ( مُقری = خواننده و تعلیم دهندۀ قرآن کریم ) [ اشاره است به آیه 1 سوره قمر که در شرح بیت 1478 دفتر اول بیان شده است . ]

این صفت هم بهرِ ضعفِ عقل هاست / با ضعیفان شرحِ قدرت کی رواست ؟


این توصیف هم که کردیم به خاطر عقل ها و اندیشه های ناتوان است و اِلّا کی می توان قدرت انبیاء و اولیاء را برای سُست اندیشان شرح کرد ؟ [ زیرا افراد ضعیف الذهن و کوته اندیش نمی توانند قدرت حقیقی را بدون مشاهدۀ نشانه های محسوس درک کنند . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 197 ) ]

خود بدانی چون برآری سر ز خواب / ختم شد وَاللهُ اَعلَم بِالصّواب


آنگاه که سر از خوابِ غفلت برداری و بیدار شوی . این اسرار و حقایق را درخواهی یافت . بنابراین بحث و گفتار پیرامونِ این موضوعات پایان یافت و خداوند به راستی و درستی آگاه تر است .

مر تو را نه قُوّتِ خوردن بُدی / نه ره و پروایِ قی کردن بُدی


حضرت مولانا در اینجا ادامۀ حکایت را بیان می فرماید و از قول آن امیر خطاب به آن مردِ خفته می گوید : تو چنان حالِ زاری داشتی که نه می توانستی چیزی بخوری و نه راه بروی و حتّی نمی توانستی استفراغ کنی .

می شنیدم فُحش و ، خر می رانَدم / رَبَُ یَسّر زیرِ لب می خواندم


ناسزاهای تو را می شنیدم ولی خرِ خود را می راندم . یعنی کارِ خود را می کردم و زیر لب می خواندم : پروردگارا کارم را آسان فرما . [ مصراع دوم اشاره به آیه 25 و 26 سورۀ طه « پروردگارا گشاده گردان دلم و آسان گردان کارم » ]

از سبب گفتن مرا دستور نه / ترکِ تو گفتن مرا مقدور نه


من اجازه نداشتم علّتِ کارم را به تو بگویم و در عین حال نمی توانستم تو را به حالِ خودت رها کنم .

هر زمان می گفتم از دردِ درون / اِهدِ قَومی اِنّهُم لا یَعلَمُون


هر لحظه از روی دردمندی می گفتم : خداوندا قومِ مرا به راهِ راست هدایت فرما که نمی دانند . [ مصراع دوم اشاره است به حدیثی که در شرح بیت 1871 همین دفتر آمده است . ]

سجده ها می کرد آن رَسته ز رنج / کِای سعادت ، و ای مرا اقبال و گنج


آن مردِ رهیده از گزندِ مار در برابر آن سوار به سجده درآمد و گفت : ای کسی که سعادت و اقبال و گنجِ گرانبهای منی .

از خدا ، یابی جزاها ای شریف / قوّتِ شُکرت ندارد این ضعیف


ای مردِ شریف و والا ، پاداش این کار را از خدا بگیری که منِ ناتوان نمی توانم سپاسگزاریِ تو را به جا آورم .

شکرِ حق گوید تو را ای پیشوا / آن لب و چانه ندارم آن نوا


ای پیشوا ، حق تعالی پاداش کارِ تو را بدهد که این لب و چانۀ من توان انجامِ شُکرِ تو را ندارد .

دشمنیّ عاقلان زین سان بُوَد / زَهرِ ایشان ، اِبتهاجِ جان بُوَد


بله ، دشمنی خردمندان اینگونه است و زهرِ آنان نیز جانفزا و نشاط آور است .

دوستی ابله بُوَد رنج و ضلال / این حکایت بشنو از بهرِ مثال


ولی دوستی نادان ، مایۀ رنج و گمراهی و سرگشتگی است . برای مثال به این داستان خوب گوش کن . « حکایت اعتماد کردن بر تملّق و وفای خرس »

بخش خالی. برای افزودن محتوا صفحه را ویرایش کنید.

دکلمه رنجانیدن امیری خفته یی را

دکلمه رنجانیدن امیری خفته یی را

زنگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟