شرح و تفسیر دانستن پیامبر سبب رنجوری آن شخص را

شرح و تفسیر دانستن پیامبر سبب رنجوری آن شخص را در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح و تفسیر دانستن پیامبر سبب رنجوری آن شخص را

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر دوم ابیات ۲۲۵۲ تا ۲۳۳۲

نام حکایت : رفتن مصطفی (ص) به عیادت صحابی رنجور

بخش : ۷ از ۱۴

مثنوی معنوی مولوی
داستان و حکایت

یکی از صحابه بیمار شده بود . پیامبر (ص) به عیادت او رفت تا از وی دلجویی کند . همینکه بیمار نگاهش به رسول الله (ص) افتاد . درد و رنجوریش بهبود یافت و خدا را سپاس گفت و بیماری و کسالت خود را موهبتی ربّانی دانست . چه به واسطۀ این بیماری ، پیامبر (ص) را در منزل خود زیارت می کرد . پیامبر ضمن احوالپرسی ، از او سؤال کرد تو در حالت غلبۀ نَفسِ امّاره چه دعایی به زبان خود کرده ای ؟ آن بیمار ابتدا به خاطرش نیامد که چه دعایی کرده ، ولی با مدد از همّت و …

متن کامل « حکایت رفتن مصطفی (ص) به عیادت صحابی رنجور » را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل ابیات ۲۲۵۲ الی ۲۳۳۲

۲۲۵۲) چون پیمبر دید آن بیمار را / خوش نوازش کرد یارِ غار را

۲۲۵۳) زنده شد او چون پیمبر را بدید / گوییا آن دَم مر او را آفرید

۲۲۵۴) گفت : بیماری ، مرا این بخت داد / کآمد این سلطان بَرِ من بامداد

۲۲۵۵) تا مرا صحّت رسید و عافیت / از قدومِ این شَهِ بی حاشیت

۲۲۵۶) ای خجسته رنج و بیماری و تب / ای مبارک درد و بیداریِ شب

۲۲۵۷) نک مرا در پیری از لطف و کرم / حق چنین رنجوریی داد و سَقَم

۲۲۵۸) دردِ پشتم داد هم تا من ز خواب / بر جهد هر نیم شب لابد شتاب

۲۲۵۹) تا نخسپم جمله شب ، چُون گاومیش / دردها بخشید حق از لطفِ خویش

۲۲۶۰) زین شکست ، آن رحمِ شاهان جُوش کرد / دوزخ از تهدید من خاموش کرد

۲۲۶۱) رنج ، گنج آمد که رحمت ها در اوست / مغز ، تازه شد ، چو بخراشید پوست

۲۲۶۲) ای برادر موضعِ تاریک و سرد / صبر کردن بر غم و سستی و درد

۲۲۶۳) چشمۀ حیوان و ، جامِ مستی است / کآن بلندی ها همه در پستی است

۲۲۶۴) آن بهاران مُضمَرست اندر خزان / در بهارست آن خزان ، مگریز از آن

۲۲۶۵) همرهِ غم باش ، با وحشت بساز / می طلب در مرگ خود عُمرِ دراز

۲۲۶۶) آنچه گوید نَفسِ تو کاینجا بَدَست / مَشنَوَش چون کارِ او ضِد آمده ست

۲۲۶۷) تو خلافش کُن که از پیغمبران / این چنین آمد وصیّت در جهان

۲۲۶۸) مشورت در کارها واجب شود / تا پشیمانی در آخِر کم بُوَد

۲۲۶۹) گفت امّت : مشورت با کی کنیم ؟ / انبیا گفتند : با عقلِ امام

۲۲۷۰) گفت : گر کودک درآید یا زنی / کو ندارد رأی و عقلِ روشنی

۲۲۷۱) گفت : با او مشورت کُن و آنچه گفت / تو خِلافِ آن کُن و ، در راه اُفت

۲۲۷۲) نَفسِ خود را زن شناس ، از زن بَتَر / ز آنکه زن جزوی است ، نَفست کُلِ شَر

۲۲۷۳) مشورت با نَفسِ خود گر می کنی / هر چه گوید : کُن خلافِ آن دَنی

۲۲۷۴) گر نماز و روزه می فرمایدت / نَفس ، مکّارست ، مکری زایدت

۲۲۷۵) مَشورت با نَفسِ خویش اندر فِغال / هر چه گوید ، عکسِ آن باشد کمال

۲۲۷۶) بر نیابی با وَی و استیز او / رَو  بَرِ یاری ، بگیر آمیز او

۲۲۷۷) عقل ، قوّت گیرد از عقلِ دگر / نَی شِکر کامل شود از نَی شِکر

۲۲۷۸) من ز مکرِ نَفس دیدم چیزها / کو بَرَد از سِحرِ خود تمییزها

۲۲۷۹) وعده ها بدهد تو را تازه به دست / کو هزاران بار ، آنها را شکست

۲۲۸۰) عُمر ، گر صد سال خود مهلت دهد / اوت هر روزی بهانۀ تو نهد

۲۲۸۱) گرم گوید وعده هایِ سرد را / جادویِ مردی ، ببندد مرد را

۲۲۸۲) ای ضیاء الحق حسام الدین بیا / که نروید بی تو از شوره گیا

۲۲۸۳) از فلک آویخته شد پرده یی / از پیِ نفرینِ دل آزرده یی

۲۲۸۴) این قضا را هم قضا داند عِلاج / عقلِ خلقان در قضا گیج است گیج

۲۲۸۵) اژدها گشته است آن مارِ سیاه / آنکه کِرمی بود افتاده به راه

۲۲۸۶) اژدها و مار اندر دستِ تو / شد عصا ای جانِ موسی مستِ تو

۲۲۸۷) حُکمِ خُذها لا تَخَف دادت خدا / تا به دستت اژدها گردد عصا

۲۲۸۸) هین یَدِ بَیضا نما ای پادشاه / صبح نو بگشا ز  شب هایِ سیاه

۲۲۸۹) دوزخی افروخت در وی دَم فسون / ای دَمِ تو از دَمِ دریا فزون

۲۲۹۰) بحر ، مکّارست ، بنموده کفی / دوزخ است از مکر ، بنموده تَفی

۲۲۹۱) ز آن نماید مختصر در چشمِ تو / تا زبون بینیش ، جُنبَد خشمِ تو

۲۲۹۲) همچنانکه لشکرِ انبوه بود / مر پیمبر را به چشم ، اندک نمود

۲۲۹۳) تا بر ایشان زد پیمبر بی خطر / ور فزون دیدی ، از آن کردی حَذَر

۲۲۹۴) آن عنایت بود و ، اهلِ آن بُدی / احمدا ، ور نَه تو بَد دل می شدی

۲۲۹۵) کم نمود او را و ، اصحابِ وِ را / آن جِهادِ ظاهر و ، باطن خدا

۲۲۹۶) تا مُیسّر کردی یُسری را بَر او / تا ز عُسری او نگردانید رُو

۲۲۹۷) کم نمودن مر وِ را پیروز بود / که حقش یار و ، طریق آموز بود

۲۲۹۸) آنکه حق پُشتش نباشد از ظَفَر / وای اگر گُربه ش نماید شیرِ نَر

۲۲۹۹) وای اگر صد را یکی بیند ز دُور / تا به چالش اندر آید از غرور

۲۳۰۰) ز آن نماید ذُوالفَقاری ، حربه یی / ز آن نماید شیرِ نَر ، چون گربه یی

۲۳۰۱) تا دلیر اندر فتد احمق به جنگ / واندر آرَدشان بدین حیلت به چنگ

۲۳۰۲) تا به پایِ خویش باشند آمده / آن فَلیوان جانبِ آتشکده

۲۳۰۳) کاهِ برگی می نماید تا تو زود / پُف کنی کو را ، برانی از وجود

۲۳۰۴) هین که آن کَه ، کوه ها برکنده است / زو جهان گریان و ، او در خنده است

۲۳۰۵) می نماید تا به کعب این آبِ جُو / صد چو عاجِ بنِ عَنَق شد غرقِ او

۲۳۰۶) می نماید موجِ خونش ، تلِّ مُشک / می نماید قعرِ دریا ، خاکِ خُشک

۲۳۰۷) خشک دید آن بحر را فرعونِ کور / تا در او راند از سرِ مردیّ و زور

۲۳۰۸) چون درآید ، در تکِ دریا بُوَد / دیدۀ فرعون ، کی بینا بُوَد ؟

۲۳۰۹) دیده ، بینا از لقایِ حق شود / حق کجا همرازِ هر احمق شود ؟

۲۳۱۰) قند بیند ، خود شود زهرِ قَتول / راه بیند ، خود بُوَد ، آن بانگِ غول

۲۳۱۱) ای فلک ، در فتنۀ آخِر زمان / تیز می گردی ، بِدِه آخر ، زمان

۲۳۱۲) خنجرِ تیزی تو اندر قصدِ ما / نیشِ زهرآلوده یی در فَصدِ ما

۲۳۱۳) ای فلک ، از رحمِ حق آموزِ رحم / بر دلِ موران ، مَزَن چُون مار ، زخم

۲۳۱۴) حقِ آنکه چرخۀ چرخِ تو را / کرد گَردان بر فرازِ این سرا

۲۳۱۵) که دگرگون گردی و ، رحمت کُنی / پیش از آنکه بیخِ ما را بَرکنی

۲۳۱۶) حقِ آنکه دایگی کردی نُخُست / تا نهالِ ما ز آب و خاک رُست

۲۳۱۷) حقِ آن شَه که تو را صاف آفرید / کرد چندان مشعله در تو پدید

۲۳۱۸) آن چنان معمور و باقی داشتت / تا که دَهری از ازل پنداشتت

۲۳۱۹) شُکر دانستیم آغازِ تو را / انبیا گفتند آن رازِ تو را

۲۳۲۰) آدمی داند که خانه حادث است / عنکبوتی نه که در وَی عابث است

۲۳۲۱) پَشّه کی داند که این باغ از کی است ؟ / کو بهاران زاد و مرگش در دَی است

۲۳۲۲) کِرم کاندر چوب زاید سست حال / کی بداند چوب را وقتِ نهال ؟

۲۳۲۳) ور بداند کِرم از ماهیّتش / عقل باشد ، کِرم باشد صورتش

۲۳۲۴) عقل ، خود را می نماید رنگ ها / چُون پَری دُورست از آن فرسنگ ها

۲۳۲۵) از مَلَک بالاست ، چه جایِ پَری ؟ / تو مگس پِرّی به پستی می پَری

۲۳۲۶) گر چه عقلت سویِ بالا می پَرد / مرغِ تقلیدت به پستی می چرد

۲۳۲۷) علمِ تقلیدی وَبالِ جانِ ماست / عاریه ست و ، ما نشسته کآنِ ماست

۲۳۲۸) زین خِرَد جاهل همی باید شدن / دست در دیوانگی باید زدن

۲۳۲۹) هر چه بینی سودِ خود ، ز آن می گریز / زهر نوش و ، آبِ حیوان را بریز

۲۳۳۰) هر که بستاید تو را ، دشنام دِه / سود و سرمایه به مُفلِس وام دِه

۲۳۳۱) ایمنی بگذار و ، جایِ خوف باش / بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش

۲۳۳۲) آزمودم عقلِ دُوراندیش را / بعد از این دیوانه سازم خویش را

شرح و تفسیر دانستن پیامبر سبب رنجوری آن شخص را

چون پیمبر دید آن بیمار را / خوش نوازش کرد یارِ غار را


وقتی که حضرت رسول اکرم (ص) آن بیمار را دید . آن یارِ صمیمی را با محبت نوازش کرد . [ در اینجا بازگشت به بیت ۲۱۴۱ است که حکایت آغاز شد . یار غار = ابوبکر که در غارِ ثَور همراه رسول خدا بود و مجازاََ رفیق یکرنگ و موافق را گویند ( معین ، ج ۴ ، ص ۵۲۴۱ ) ]

زنده شد او چون پیمبر را بدید / گوییا آن دَم مر او را آفرید


صحابی نامبرده همینکه حضرت پیغمبر (ص) را دید زنده شد . به حدی که گویا حضرت پیغمبر (ص) او را همان لحظه آفریده است .

گفت : بیماری ، مرا این بخت داد / کآمد این سلطان بَرِ من بامداد


آن صحابی بیمار گفت : بیماری برای من این سعادت را پدید آورد که این شاه حقیقت ، هنگام صبح به دیدار من آمد .

تا مرا صحّت رسید و عافیت / از قدومِ این شَهِ بی حاشیت


تا اینکه به مبارکی قدمِ این شاهِ بی محافظ و تشریفات ، بهبودی و سلامتی خود را باز یافتم .

ای خجسته رنج و بیماری و تب / ای مبارک درد و بیداریِ شب


چه فرخنده است رنج و بیماری و تب ، و چه خجسته است درد و بیداری در شب .

نک مرا در پیری از لطف و کرم / حق چنین رنجوریی داد و سَقَم


حق تعالی از روی لطف و احسان در دوران سالخوردگی ام به من این چنین کسالت و بیماری عطا فرمود .

[ سَقَم = بیماری ]

دردِ پشتم داد هم تا من ز خواب / بر جهد هر نیم شب لابد شتاب


حق تعالی به من دردِ پشت داد تا من در هر نیمه شب از شدّتِ درد سراسیمه از خواب برجهم .

تا نخسپم جمله شب ، چُون گاومیش / دردها بخشید حق از لطفِ خویش


حق تعالی از روی لطف و کرمِ خود ، دردهایی به من داد تا مبادا سراسرِ شب را مانند گاومیش بخوابم .

زین شکست ، آن رحمِ شاهان جُوش کرد / دوزخ از تهدید من خاموش کرد


به واسطۀ این درد ، دریای رحمتِ شاهانِ حقیقت برای من به جوش و خروش آمد و دوزخ دیگر مرا نترسانید و خموش شد . [ علّتِ اینکه در اینجا «شاهان» گفته یا برای تعظیم و تفخیم و جامعیّتِ مقام حق تعالی است و یا اینکه مراد از شاهان ، خداوند و انبیاء و اولیاء است ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص ۷۷۱ ) ]

رنج ، گنج آمد که رحمت ها در اوست / مغز ، تازه شد ، چو بخراشید پوست


رنج ، گنجخانه ای است که رحمت های فراوانی در آن نهفته است . چنانکه مثلا وقتی رویِ پوستِ ( بادام یا گردو یا پسته ) تَرک بردارد نشانِ این است که مغزِ آن لطیف و رسیده است . [ همینطور وقتی جسمِ آدمی بر اثرِ کسالت و بیماری ، شکسته شود . قلب و روح تازه می شود و نیرو پیدا می کند . ]

ای برادر موضعِ تاریک و سرد / صبر کردن بر غم و سستی و درد


ای برادر ، جایِ تاریک و سرد را تحمّل کردن و اندوه و ناتوانی و درد را بر خود هموار کردن نتیجۀ صبر کردن است .

چشمۀ حیوان و ، جامِ مستی است / کآن بلندی ها همه در پستی است


همۀ اینها ( مفادِ بیتِ پیشین ) سرچشمۀ آبِ حیات و جامِ مستی الهی است . زیرا همۀ آن مقام های والای معنوی در انکسار و خواری بدست می اید .

آن بهاران مُضمَرست اندر خزان / در بهارست آن خزان ، مگریز از آن


برای مثال ، موسم بهار در موسمِ پاییز نهفته است و پاییز در بهار ، پس از آن فرار مکن . [ مُضمَر = پنهان کرده شده ، پوشیده ]

همرهِ غم باش ، با وحشت بساز / می طلب در مرگ خود عُمرِ دراز


همراهِ اندوه باش و با وحشت خو بگیر و در مرگِ خود عُمرِ طولانی طلب کن . [ پیوسته در ریاضت باش تا حیاتِ جاودان بدست آری . [ در ابیات ۲۲۵۷ تا ۲۲۶۵ این مسئله مطرح شد که درد موجبِ بیداری و تازگی روح می شود . منظور مولانا از این درد ، دردهایی است که معمولاََ فرزانگان و روشن بینان دارند واِلّا هر درد و رنجی نمی تواند به تصفیه روح و تهذیب نفس کمک کند . [ توضیح بیشتر در شرح ابیات ۸۱۷ تا ۸۲۲ دفتر اوّل ]

آنچه گوید نَفسِ تو کاینجا بَدَست / مَشنَوَش چون کارِ او ضِد آمده ست


هر چه نَفسِ تو می گوید : اینجا جای بَد و ناگوار است . سخنِ او را گوش مکن . زیرا کارِ نَفس ضدِ روح و عقل است .

تو خلافش کُن که از پیغمبران / این چنین آمد وصیّت در جهان


تو بانَفسِ امّاره ات ستیز کن زیرا که پیامبران در این جهان اینگونه وصیّت کرده اند .

مشورت در کارها واجب شود / تا پشیمانی در آخِر کم بُوَد


مشورت کردن در کارها بر همگان واجب است . تا پشیمانی در کارها کم شود .

گفت امّت : مشورت با کی کنیم ؟ / انبیا گفتند : با عقلِ امام


امّت ها از پیامبران سؤال کردند . با چه کسی مشورت کنیم ؟ پیامبران پاسخ دادند : با عقلی که پیشوا و مقتدای شماست . [ «کنیم» با «امام» طبق قاعدۀ اماله قافیه شده است . پس باید آن را «امیم» خواند . رجوع کنید به شرح بیت ۶۶۹ دفتر اول ]

گفت : گر کودک درآید یا زنی / کو ندارد رأی و عقلِ روشنی


هر یک از امّت ها به پیامبر خود گفتند : اگر کودک و یا زنی که عقل و رأیِ روشنی ندارد پیشِ ما بیایند . باز باید با آنها مشورت کنیم .

گفت : با او مشورت کُن و آنچه گفت / تو خِلافِ آن کُن و ، در راه اُفت


آن پیامبر به امّتِ خود گفت : با آن زن و کودک مشورت کن ولی هر چه گفتند بر خلافِ آن رفتار کن و راهت را بگیر و برو . [ توضیح در مورد مقام و شأن زن در شرح بیت ۲۴۳۷ دفتر اوّل آمده است ]

نَفسِ خود را زن شناس ، از زن بَتَر / ز آنکه زن جزوی است ، نَفست کُلِ شَر


تو باید نَفسِ امّاره خود را زن بشمری و بلکه از زن هم بدتر . زیرا زن شرِ جزوی و نَفسِ امّاره ، شرِ کلّی است . [ مولانا در این ابیات نظرِ عرفی زمان خود را در بارۀ زن منعکس کرده است واِلّا نظر او نسبت به زن بس عالی و ماورای زمان خود است . ]

مشورت با نَفسِ خود گر می کنی / هر چه گوید : کُن خلافِ آن دَنی


اگر با نَفسِ خود مشورت می کنی . هر چه نَفست می گوید ، بر خلافِ آن فرومایه رفتار کن .

گر نماز و روزه می فرمایدت / نَفس ، مکّارست ، مکری زایدت


برای مثال ، اگر نَفست ، تو را به نماز و روزه امر می کند . بدان که نَفس ، نیرنگباز است و برای تو نیرنگی ساخته است . [ وقتی که آدمی روی عادت و خواهشِ نَفس ، به طاعت و عبادت پردازد . آن نیز شهوت است . از اینرو محققان صوفیه آن را شهوتِ خَفیّه ( = شرح بیت ۲۴۲۵ دفتر اوّل ) نام نهاده اند .

مَشورت با نَفسِ خویش اندر فِغال / هر چه گوید ، عکسِ آن باشد کمال


هرگاه در کارها با نَفسِ خود مشورت کردی . هرآنچه به تو گفت ، بدان که عکسِ آنچه می گوید ، کمال و خیر است .

بر نیابی با وَی و استیز او / رَو  بَرِ یاری ، بگیر آمیز او


تو نمی توانی با نَفس و عِنادِ او مقابله کنی . پس پیشِ یاری برو و با او درآمیز و به خوی و عادت او درآی . [ برای چیرگی بر نَفس باید با اهلِ خِرَد همنشینی داشت . ]

عقل ، قوّت گیرد از عقلِ دگر / نَی شِکر کامل شود از نَی شِکر


عقل با عقلِ دیگر نیرو می گیرد . چنانکه مثلا نیشکر با نیشکرِ دیگر کامل می شود زیرا هر چیز حکمِ مقارنِ خود را دارد . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص ۷۷۶ ) [ برخی مصراع دوم را اینگونه معنی کرده اند : آیا شکر از نیشکر کمال نمی یابد ( نثر و شرح مثنوی شریف ، دفتر دوم ، ص ۲۷۱ ) و برخی نیز گفته اند : آیا اینطور نیست که شکر از نیشکر مایه و غذا می گیرد . (مثنوی استعلامی ، ج ۲ ، ص ۲۸۱ ) این بیت در اهمیتِ صحبت ( = شرح بیت ۲۶۸۷ دفتر اوّل ) است . ]

من ز مکرِ نَفس دیدم چیزها / کو بَرَد از سِحرِ خود تمییزها


من از نیرنگ نَفسِ امّاره چیزها دیده ام زیرا او با جادوی فریبِ خود ، قوۀ تشخیصِ آدمیان را از بین می برد . [ این بیت در بیان قدرت حیله سازی نَفس است . سِحر = شرح بیت ۲۷۷ دفتر اوّل ]

وعده ها بدهد تو را تازه به دست / کو هزاران بار ، آنها را شکست


نَفسِ امّاره به تو وعده های تازه می دهد در حالیکه آن وعده ها را هزاران بار نقض کرده است .

عُمر ، گر صد سال خود مهلت دهد / اوت هر روزی بهانۀ تو نهد


عُمر اگر صد سال طول بکشد بالاخره به پایان می رسد . ولی نیرنگِ نَفسِ امّاره را پایانی نیست بلکه هر روز حیله و بهانه ای نو می تراشد .

گرم گوید وعده هایِ سرد را / جادویِ مردی ، ببندد مرد را


نَفسِ امّاره ، وعده های پوچ را با حرارتِ تمام می دهد . نَفس ، در واقع جادو گری است که مردان را زبون می سازد . [ همانگونه که با استعانت از سِحر ، مردان را از مردانگی می افکنند . خواهش های نفسانی نیز سبب می شود که انسان ، زبونِ حاکمیت شهوت و حیوانیّت شود و نتواند بندِ هوی از پای عقل و روح خود بُگسلَد . در نتیجه از سلوک در می ماند . خلاصه ، نَفس ، همّتِ مردانگی را زایل می کند . ]

ای ضیاء الحق حسام الدین بیا / که نروید بی تو از شوره ، گیا


مولانا پس از سخنانی در بارۀ حیله و فسادِ نَفسِ امّاره ، روی به حسام الدین چلبی می کند و محبّت و دوستی خود را به او چنین می نمایاند : ای ضیاء الحق و ای حسام الدین بیا که بدون تو در شوره زار ، گیاهی نمی روید . [ حسام الدین چلبی نمونۀ عارفی کامل است . که بدون ارشاد و دستگیری عارف کامل ممکن نیست که اسیرانِ بندِ هوی ، رها شوند و در باطن عریان و عاری از کمالشان ، گیاه حقیقت بروید . ]

از فلک آویخته شد پرده یی / از پیِ نفرینِ دل آزرده یی


بر اثرِ نفرین یک دل آزرده ، از فلک پرده ای آویزان شد . [ خداوند به واسطۀ نفرین یکی از مردان حق بر دل های مردم گناهکار پرده ای کشید و آنان در گمراهی ماندند . ]

این قضا را هم قضا داند عِلاج / عقلِ خلقان در قضا گیج است گیج


علاجِ این قضای الهی نیز از قضای الهی برمی آید . ولی عقلِ مردم در شناخت قضای الهی ، حیران و سرگشته است . [ شرح بیت ۲۴۴۰ دفتر اوّل / از طریق مناقشه های کلامی ، مسئلۀ قضای الهی شناخته نمی شود / طبق قاعده اماله « علاج » را بایستی « عِلیج » خواند تا قافیه مناسب آید . ]

اژدها گشته است آن مارِ سیاه / آنکه کِرمی بود افتاده به راه


آن مارِ سیاه به اژدها تبدیل شده است در حالی که ابتداء مانند کرمی بود که بر سرِ راه افتاده بود . [ نَفسِ آدمی در آغاز همانند کرمی بی مقدار است ولی رفته رفته از شهوات و هوی ها تغذیه می کند و به ماری ستبر تبدیل می شود و باز تناور می گردد و به اژدهایی سهمناک دگرگون می شود . پس باید غذای شیطانی آن را بُرید تا دوباره مثل کِرم ناتوان شود و عقل و روح از آزارِ او رها شوند . ]

اژدها و مار اندر دستِ تو / شد عصا ای جانِ موسی مستِ تو


ای حسام الدین چلبی که روحِ موسی ، مست و شیفتۀ تو شده . اژدها و مار در دستِ تو عصا گشته است . [ یعنی نَفسِ امّاره که به مثابۀ مار و اژدهاست در دستِ همّت و ولایتِ تو همانند عصا ، مسخّر و منقاد گشته است ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص ۷۷۸ ) نَفسِ امّاره به کرّات در مثنوی به اژدها تشبیه شده ، از آن جمله بیت ۱۳۷۵ دفتر اوّل ]

حُکمِ خُذها لا تَخَف دادت خدا / تا به دستت اژدها گردد عصا


خدای تعالی به تو فرمان داده است « بگیر آن را و مترس » تا در دستِ ارشاد و همّت و ولایتِ تو ، اژدهای نَفس مانند عصامنقاد و مطیع گردد . [ اشاره است به آیه ۱۸ تا ۲۱ سورۀ طه « خداوند فرمود : ای موسی ، آن عصا را بیفکن ، پس بیفکندش ، ناگاه ماری شد خزان . فرمود : بگیرش و مترس که بی درنگ باز بریمش به حالِ نخست » ]

هین یَدِ بَیضا نما ای پادشاه / صبح نو بگشا ز  شب هایِ سیاه


ای پادشاه حقیقی ، معجزه کن و از شب های تیره و سیاه ، سپیده دمِ تازه پدید آور . [ در اینجا نیز مولانا ، حسام الدین چلبی را به حضرت موسی (ع) تشبیه کرده است و از او می خواهد کرامتی روحانی نشان دهد و پردۀ سیاه گمراهی مردمان را بدرد و سپیده دمِ معرفت را نمایان سازد . ( شرح کفافی ، ج ۲ ، ص ۵۱۶ ) ید بَیضا = اشاره است به معجزۀ حضرت موسی (ع) که در شرح بیت ۳۴۸۶ دفتر اول آمده است . ]

دوزخی افروخت در وی دَم فسون / ای دَمِ تو از دَمِ دریا فزون


ای حسام الدین چلبی ، دوزخ افروخته شده ، تو بر آن دوزخ ، افسونی بدَم . ای کسی که اثرِ نَفَسِ تو از دَم و نَفَسِ دریا بیشتر است . [ دوزخِ نَفس های امّاره مردم گمراه شعله ور شده ، پس تو ای حسام الدین ، با دَمِ مؤثرِ خود دعایی کن و ارشادی بفرما تا این دوزخ خموش شود . ]

بحر ، مکّارست ، بنموده کفی / دوزخ است از مکر ، بنموده تَفی


ای حسام الدین چلبی ، این نَفسِ امّاره در مَثَل مانند دریای حیله گری است که فقط به تو کفی از خود نشان داده است . یعنی در ظاهر ، صورتی ساده و حقیر دارد ولی در باطن ، هلاکت بار و غرق کننده است . نَفسِ امّاره در واقع دوزخ است ولی به ظاهر فقط از خودش حرارتی نشان می دهد . [ حیله و مکرِ دریای نَفس در بیت بعد روشن می شود . تشبیه نَفسِ امّاره به دوزخ در شرح بیت ۱۳۷۵ دفتر اوّل آمده است ]

ز آن نماید مختصر در چشمِ تو / تا زبون بینیش ، جُنبَد خشمِ تو


از آنرو نَفس در نظرِ تو حقیر و بی مقدار می نماید که تو آن را واقعاََ زبون و حقیر خیال کنی و آنگاه نسبت به آن خشمگین شوی . [ زیرا اگر خطر و قدرتِ مُخرّبِ نَفس را آنطور که هست ببینی از مقابلۀ با آن نومید و هراسان خواهی شد و یکسره تسلیمِ آن خواهی شد . مثالِ بیت بعد این مطلب را تبیین می کند . ]

همچنانکه لشکرِ انبوه بود / مر پیمبر را به چشم ، اندک نمود


چنانکه برای مثال ، آن سپاهِ گرانِ کفّار و مشرکین در نظرِ پیامبر (ص) سبک و اندک جلوه نمود . [ از این بیت تا بیتِ ۲۲۹۷ اشاره ای است به غزوۀ بَدر که در روزِ جمعه هفدهم ماهِ رمضان سالِ دوم هجری ( هیجده ماه پس از هجرتِ پیامبر (ص) از مکّه به مدینه ) در منطقه ای میانِ مکّه و مدینه موسوم به بَدر رُخ داد . شمارِ لشکرِ مشرکان نهصد و پنجاه و یا هزار مردِ جنگی بود . در حالیکه شمار جنگجویانِ پیامبر (ص) به سیصد و یا به قولی سیصد و نود نفر می رسید . ( تاریخ یعقوبی ، ج ۱ ، ص ۴۰۴ ، در تواریخ دیگر شمار لشکریانِ طرفین را به صورت های دیگری نیز گفته اند ولی حدوداََ همین مقدار است ) در این جنگ مسلمانان با وجودِ داشتن عدّه و عُدّۀ کمتر پیروز شدند . این بیت اشاره دارد به آیه ۴۳ و ۴۴ سورۀ انفال « یاد آر هنگامی که خداوند ، شمار آنان را در خوابت اندک نمود و اگر شمار آنان را بسیار می نمود بی گمان هراسان می شدید و در کار جنگ با یکدیگر به ستیز و جدال می پرداختید . ولی خدا شما را از این گزند برهانید که به آنچه در دل هاست داناست و یاد آر وقتی که با دشمن روبرو شدید . خداوند ، شمارِ آنان را در نظرِ شما اندک نمود و شما را نیز در نظرِ آنان اندک نشان داد ( تا با همۀ قوا نجنگند ) تا هر چه را حق تعالی مقرر کرده اجرا نماید و همۀ کارها به او بازگردد » ]

مولانا با استشهاد به این مسئله می خواهد بفرماید : که نفَسِ امّاره بسی خطرناک و مقتدر است . ولی خداوند چنین قرار داده که آدمی خطرِ آن را آنسان که وجود دارد نبیند تا میل به پیکار و مقابله با آن پیدا کند واِلّا اگر به ماهیّتِ سهمناک نَفسِ امّاره پی می برد از جدال و ستیز با آن نومید و دلسرد می شد .

تا بر ایشان زد پیمبر بی خطر / ور فزون دیدی ، از آن کردی حَذَر


لشکرِ مشرکان در نظرِ مسلمانان ، اندک جلوه کرد تا اینکه حضرت رسول (ص) بی هیچ بیم و هراسی با آن لشکر به جنگ برخاست و اگر لشکر مشرکان را انبوه می دید حتماََ از مقابلۀ با آن اجتناب می کرد .

آن عنایت بود و ، اهلِ آن بُدی / احمدا ، ور نَه تو بَد دل می شدی


اینکه شمارِ لشکرِ کافران و مشرکان در نظر تو و یارانت اندک نمود . همه از عنایت الهی سرچشمه می گیرد و تو ای احمد ، شایسته این لطف و عنایت بودی . واِلّا بیمناک می شدی .

کم نمود او را و ، اصحابِ وِ را / آن جِهادِ ظاهر و ، باطن خدا


حق تعالی در نظرِ حضرت رسول (ص) و یارانش ، آن پیکار ظاهر و باطن را کم نمود . یعنی سهل و آسان کرد . [ جهادِ ظاهر و باطن ، اشاره دارد به جهاد اصغر و اکبر که در شرح بیت ۱۳۷۳ دفتر اوّل آمده است . ]

تا مُیسّر کردی یُسری را بَر او / تا ز عُسری او نگردانید رُو


تا اینکه حق تعالی ، کاری آسان برای پیامبر (ص) میسّر کرد تا وی از کاری دشوار روی برنگرداند . [ اشاره است به آیه ۶ سورۀ لیل « پس کاری آسان برای او فراهم آریم » ]

کم نمودن مر وِ را پیروز بود / که حقش یار و ، طریق آموز بود


اینکه تعدادِ لشکریان کفّار در نظر پیامبر (ص) اندک آمد . این خود سبب پیروزی آن لشکر شد زیرا که خداوند یار و راهنمای او بود .

آنکه حق پُشتش نباشد از ظَفَر / وای اگر گُربه ش نماید شیرِ نَر


کسی که برای رسیدن به پیروزی ، حق تعالی یار و پشتیبانش نباشد . وای به حال او که در این صورت گربه ، در نظر او شیر نر جلوه می کند .

وای اگر صد را یکی بیند ز دُور / تا به چالش اندر آید از غرور


وای به حالِ کسی که از مسافتِ دور ، صد نفر را یک نفر ببیند و از روی غرور به پیکار دست زند . [ چالش = رفتار با ناز و تکبّر و حرکت زیبا و ظریف ( فرهنگِ نفیسی ، ج ۲ ، ص ۱۱۵۸ ) ]

ز آن نماید ذُوالفَقاری ، حربه یی / ز آن نماید شیرِ نَر ، چون گربه یی


از اینرو شمشیر ذوالفقار ، یک شمشیر معمولی به نظر می رسد و شیر نَر به صورتِ یک گربه جلوه می کند . [ غرور و تکبّر آدمی حجابی است بر چشم او که نتواند واقعیّات را دریابد . از اینرو در ارزیابی خود و دیگران دچار اشتباه می شود و به خواری و خذلان مبتلا می گردد . ]

ذوالفقار = در لغت به معنی دارندۀ فقره هاست . و فقره نام هر یک از مهره های پشت کمر است که ستون فقرات از آنها تشکیل شده است . امّا از نظرِ تاریخی ، نامِ شمشیر یکی از مشرکان بود که در غزوۀ بَدر کشته شد و آن شمشیر را حضرت پیامبر (ص) برگرفت و سپس در غزوۀ اُحُد ، آن را به حضرت علی (ع) عطا فرمود . اینکه بعضی گمان برده اند که ذوالفقار دارای دو تیغه و یا دو زبانه بوده اساسی ندارد . ( اعلام معین ، ج ۱ ، ص ۵۶۲ ) در جنگ اُحُد حضرت علی (ع) ضربتی بر کلاهخودِ یکی از کافران زد که بر اثر آن ضربه ، شمشیر آن حضرت شکست و بیدرنگ نزدِ رسول الله (ص) رفت و گفت شمشیرم شکسته است . پیامبر ذوالفقار را به علی (ع) داد و او دلیرانه جنگ کرد تا اینکه رسول خدا فرمودند : « لافتی الّا علی ، لا سیف الّا ذوالفقار » ( لغت نامۀ دهخدا ، ج ۲۴ ، ص ۸۶ ) . بنابراین وقتی نَفسِ امّاره بر آدمی غلبه می کند . بینشِ باطنی او را از میان می برد و او در شناخت پدیده ها اشتباه می کند . مثلا شمشیر برّان را خیلی کُند و حقیر خیال می کند و در نتیجه مغلوب و مقهور آن می گردد .

تا دلیر اندر فتد احمق به جنگ / واندر آرَدشان بدین حیلت به چنگ


تا اینکه آدم های احمق و گول ، فریب خورند و بی باکانه واردِ کارزار شوند و حضرت حق با این تدبیر ، آنان را مغلوب و مقهور سازد .

تا به پایِ خویش باشند آمده / آن فَلیوان جانبِ آتشکده 


تا اینکه آدم های بی خاصیّت با پای خود به سوی آتش دوزخ گام بردارند . [ فَلیوان = جمع فَلیو به معنی بیهوده ، بی خیر ، بی فایده ]

کاهِ برگی می نماید تا تو زود / پُف کنی کو را ، برانی از وجود


آن حریفِ نیرومند در نظرِ تو مانند برگِ کاهی ناچیز جلوه می کند تا تو با پُفی آن را زود از سرِ راهِ دور کنی . [ بنابراین حضرت رسول (ص) در نظرِ مشرکان حقیر آمد تا آنان جرأت کنند و با او به جنگ پردازند و مقهور شوند . کاهِ برگی = اضافۀ مقلوب است یعنی برگِ کاهی ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص ۱۸۶ ) ]

هین که آن کَه ، کوه ها برکنده است / زو جهان گریان و ، او در خنده است


آگاه باش که آن برگِ کاه ، کوه های بسیاری را از جای کنده است . جهان از دستِ آن کاه ، گریان است ولی او خندان .

می نماید تا به کعب این آبِ جُو / صد چو عاجِ بنِ عَنَق شد غرقِ او


ظاهراََ ارتفاع آبِ این جوی تا قوزک پاست ولی در باطن ، صدها نفر نظیر عاج بن عَنَق در آن غرق می شوند .

عاج بن عَنَق ، از شخصیّت های اسطوره ای بنی اسرائیل است . گویند به وقتِ طوفانِ نوح (ع) که آب کوه های بلند را نیز فرا گرفته بود از زانوی او نیز تجاوز نمی کرد . او کوشید کشتی را غرق کند که خداوند ناکامش بداشت و او تا روزگارِ فرعون نیز زیست و تخته سنگی ستبر برگرفت که به اندازۀ لشکریان موسی (ع) بود و خواست آن سنگ را بر لشکر موسی (ع) افکنَد . ولی خداوند پرنده ای را فرستاد تا سنگ را سوراخ کند . و چون سنگ سوراخ شده بود از روی سرش لغزید و مانند حلقه ای بر گردنش افتاد و عرض رود نیل را گرفت و مدت ها مردمان و ستوران از روی جسدِ او به آن سوی رود می رفتند . (  اخبارالزمان ، ص ۱۱۵ و ۱۱۶ ) . وی اسطوره ای است در بلندی قامت . ]

مقصود بیت : انبیاء و اولیاء مانند آبی اندک به نظر می رسند . ولی همین آبِ اندک ، صدها نفر از گردنفرازترین افراد را به هلاکت می رساند . پس ظاهر ساده و باطنی شکوهمند دارند .

می نماید موجِ خونش ، تلِّ مُشک / می نماید قعرِ دریا ، خاکِ خُشک


همینطور موج خون در نظرِ نابخردان ، پُشتۀ مُشک می آید و ژرفنای دریا به نظرش ، زمین خشک می آید .

خشک دید آن بحر را فرعونِ کور / تا در او راند از سرِ مردیّ و زور


چنانکه فرعون کور دل ، دریای پهناور و ژرف را زمینی خشک دید . به همین سبب با قدرت و بی باکی به سوی آن تاختن آورد .

چون درآید ، در تکِ دریا بُوَد / دیدۀ فرعون ، کی بینا بُوَد ؟


همینکه گام به دریا نهد در ژرفای دریا قرار می گیرد . دیدۀ باطنی فرعون چگونه ممکن است که بینا باشد ؟ [ دو بیت اخیر اشاره است به مسئله غرق شدن فرعون و فرعونیان که در سورۀ بقره ، آیه ۵۰ آمده است « و یاد اورید زمانی را که برای نجاتِ شما دریا را بشکافتیم و برهاندیم شما را و غرق کردیم فرعونیان را و شما می دیدید » ]

دیده ، بینا از لقایِ حق شود / حق کجا همرازِ هر احمق شود ؟


چشم دل از دیدارِ حق تعالی بصیر و بینا می شود . حق تعالی چگونه ممکن است که همرازِ احمق شود .

قند بیند ، خود شود زهرِ قَتول / راه بیند ، خود بُوَد ، آن بانگِ غول


شخصِ احمق ، زهرِ کُشنده ای را قند و شیرینی تصوّر می کند و پیشِ خود خیال می کند که راه را بلد است . در حالیکه آنچه گمان کرده ، آوازِ غول و بانگِ شیطان است . [ بانگِ غول = شرح بیت ۳۴۵۵ دفتر اوّل / قَتول = بسیار کشنده ، (صیغه مبالغه)

ای فلک ، در فتنۀ آخِر زمان / تیز می گردی ، بِدِه آخر ، زمان


ای فلک در فتنه ها و بلاهای آخرالزمان ، خیلی با شتاب می چرخی . آخر مهلتی بده . [ از این بیت حضرت مولانا خطاب به چرخِ گردون سخنانی می گوید که مناسبت و ارتباط این فقره با ابیات پیشین و پسین برای شارحان مثنوی چندان روشن نیست . در ابیات پیشین این نکته بیان شد که وقتی نَفسِ امّاره بر آدمی چیره می شود بینشِ باطنی او را از میان می برد . ابیات پسین نیز تقریری است در حدوث عالم ، از اینرو می توان گفت که این فقره ، جنبۀ معترضه دارد و در نقدِ دهریان ایراد شده است . زیرا آنان به ازلی بودن زمان عقیده دارند و همۀ حوادث را معلول آن شمرند .

خنجرِ تیزی تو اندر قصدِ ما / نیشِ زهرآلوده یی در فَصدِ ما


تو ای فلک ، مانند خنجرِ تیزی هستی که قصدِ ریختن خونِ ما را داری . تو مانند نیشِ زهرآلوده ای هستی که می خواهی خونِ ما را بریزی . [ فَصد = رَگ زدن ، خون گرفتن ]

ای فلک ، از رحمِ حق آموزِ رحم / بر دلِ موران ، مَزَن چُون مار ، زخم


ای فلک ، از مهربانی حق تعالی ، مهربانی را یاد بگیر و بر دلِ مورانِ ناتوان ، مانند مار زخم نزن .

حقِ آنکه چرخۀ چرخِ تو را / کرد گَردان بر فرازِ این سرا


به حق آن خدایی که چرخ تو را بر فرازِ این جهان به گردش درآورده است .

که دگرگون گردی و ، رحمت کُنی / پیش از آنکه بیخِ ما را بَرکنی


به شکلِ دیگری بچرخ . و پیش از آنکه ما را ریشه کن کنی ، به ما مهربانی کن .

حقِ آنکه دایگی کردی نُخُست / تا نهالِ ما ز آب و خاک رُست


به حق آن خدایی که ابتدا وجود ما را پرورش دادی ، تا اینکه نهال جسمِ ما از آب و خاک رویید و بوسیلۀ تو به کمال رسید .

حقِ آن شَه که تو را صاف آفرید / کرد چندان مشعله در تو پدید


به حق آن شاه که تو را صاف خلق کرد و در تو مشعل های تابان قرار داد . یعنی تو را ای فلک به اعتدال برافراشت و سیّارات و ستارگانی در مدارهای مختلف تو قرار داد .

آن چنان معمور و باقی داشتت / تا که دَهری از ازل پنداشتت


ای فلک ، حق تعالی آن چنان تو را باقی نگهداشته تا اینکه دَهری تو را ازلی پنداشته است . [ دَهری ، به معنی کسی است که به ازلی بودن زمان معتقد است . دَهر ، به معنی زمان یا زمان طویل است . ( قاموس قرآن ، ج ۲ ، ص ۳۶۳ ) مردم دوران جاهلیّت ، حوادث و بلاها را به دهر نسبت می دادند بنابراین دَهری کسی است که دَهر را خالق جهان می داند . در سورۀ جاثیه ، آیه ۲۴ ، به این دسته از مردم اشاره شده است « و گفتند : زندگانی نیست مگر همین زندگانی دنیا ، می میریم و می زییم و هلاک نمی کند ما را مگر روزگار » ]

شُکر دانستیم آغازِ تو را / انبیا گفتند آن رازِ تو را


ای فلک ، خدا را شکر ، که ابتدای تو را شناختیم و راز خلقت تو را پیامبران به ما گفتند . [ بنابراین آن دسته از کسان که دهر را سَرمدی و ازلی می دانند و افعال و حوادث را به او نسبت می دهند در اشتباهند زیرا فقط حق تعالی قدیم است . ]

آدمی داند که خانه حادث است / عنکبوتی نه که در وَی عابث است


انسان کامل و عارف واصل می داند که خانۀ این دنیا حادث است ولی عنکبوت که در این خانه به بازی و کارهای بیهوده سرگرم است . این حقیقت را نمی داند . [ وقتی انسان به ساختمانی نگاه می کند قطعاََ پیشِ خود می گوید : این بنا را کسی ساخته است . و هرگز به این خیال نمی افتد که آن ساختمان از ازلِ آزال به همین صورت وجود داشته است . ولی عنکبوتی که بر دیواره های آن خانه تار می تند این مطلب را درک نمی کند . بنابراین در این بیت « آدمی » کنایه از انسان های عارف و ژرف اندیش است و « عنکبوت » کنایه از افرادِ سطحی اندیش که همچون حیوانات می زیند . اکبر آبادی گوید : « منظور از «آدمی» اهلِ کشف است و منظور از «عنکبوت» پیروان عقلِ جزیی » ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص ۱۸۷ ) . حادث = شرح بیت ۱۷۴۷ همین دفتر / عابث = کسی که کارهای بیهوده می کند ]

پَشّه کی داند که این باغ از کی است ؟ / کو بهاران زاد و مرگش در دَی است


برای مثال ، پشّه کی می داند که این باغ از چه زمانی پدید آمده است ؟ زیرا پشّه در بهار متولد می شود و در دیماه می میرد . [ وجه دیگر معنی مصراع اوّل : « پشّه چه می داند که این باغ از کیست » ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص ۷۹۰ ) ]

کِرم کاندر چوب زاید سست حال / کی بداند چوب را وقتِ نهال ؟


مثال دیگر ، کرمی که داخلِ شاخۀ درخت ، سست و ناتوان متولد شده ، چه می داند که آن درخت ، کی به صورت نهال کاشته شده است ؟ [ این دو بیت بیانی است از اینکه موجودات مادّی و حسّی نمی توانند از دایره حواس فراتر روند . بنابراین پشّه و کِرم ، کنایه از افرادی است که فقط به محسوسات توجّه دارند و محتویات را مشاهده نتوانند کرد . ( شرح کفافی ، ج ۲ ، ص ۵۱۹ ) ]

ور بداند کِرم از ماهیّتش / عقل باشد ، کِرم باشد صورتش


تازه اگر کِرم از ماهیّتِ درخت خبر داشته باشد . آن کِرم در حقیقت ، دارای عقل است و تنها صورتِ ظاهری کِرم را دارد . [ انسان کامل هر چند خود را فروتن و خاکسار می سازد و در انظار سطحی اندیشان ناچیز به نظر می آید ، ولی بر حسب باطن والاست . ]

عقل ، خود را می نماید رنگ ها / چُون پَری دُورست از آن فرسنگ ها


عقل خود را به رنگ های گوناگون نشان می دهد . ولی عقل ، همانند جِن ، از آن رنگ ها فرسنگ ها دور است . [ «عقل» در اینجا ، عقلِ کلّی است نه عقولِ جزیی . عقلِ کلّی در مراتب مختلف تجلّی می کند ولی در عین حال هیچکدام از آن مرتبه ها نیست . درست مانند جِن ، که به اشکال مختلف ، متشکّل می شود . ( شرح اسرار ، ص ۱۵۱ )  بحث عقل در شرح بیت ۱۱۰۹ دفتر اوّل  ]

از مَلَک بالاست ، چه جایِ پَری ؟ / تو مگس پِرّی به پستی می پَری


جِن چیست ؟ عقلِ کلی از فرشته نیز بالاتر و برتر است . ولی چون تو بال و پَری مانند مگس داری در پستی و حقارت پرواز می کنی . [ مولانا در اینجا یادآور می شود که تشبیه عقلِ کلّی به جِن تنها مَثَل است و در مَثَل مناقشه نیست . ]

گر چه عقلت سویِ بالا می پَرد / مرغِ تقلیدت به پستی می چرد


اگر چه عقلِ تو به سوی بالا و عالَمِ اعلی پرواز می کند . ولی مرغِ تقلیدِ تو در جاهای پست می چرد . یعنی عقلِ ، تو را به مراتب والای معرفت می برد و تقلید ، به لایه های نازلِ جهل و غفلت فرو می کشد .

علمِ تقلیدی وَبالِ جانِ ماست / عاریه ست و ، ما نشسته کآنِ ماست


علم های تقلیدی ، قلّاده ای است بر روح و جان ما . و این علم ها جنبۀ عاریتی دارند . و نشسته ایم و مدعی شده ایم که این همه علوم از ذاتِ ما جوشیدن گرفته است . [ توضیح بیشتر در شرح ابیات ۳۴۴۵ تا ۳۴۵۲ دفتر اوّل ]

زین خِرَد جاهل همی باید شدن / دست در دیوانگی باید زدن


از عقلِ جزیی باید نادان شد و باید دست به دیوانگی زد . [ این جنون به معنی پشت پا زدن به خِردهای اهلِ تقلید است . یعنی جنون مافوق عقل است نه مادون عقل . توضیح بیشتر در شرح ابیات ۱۵۰۱ تا ۱۵۰۶ دفتر اوّل ]

هر چه بینی سودِ خود ، ز آن می گریز / زهر نوش و ، آبِ حیوان را بریز


از هر چه که سودِ خود را در آن می بینی فرار کن . زهر بنوش و آبِ حیات را دور بریز . [ زهر ، در اینجا کنایه از ریاضت و طاعت است که برای نَفسِ امّاره ، تلخ و ناگوار می آید . و آبِ حیوان ، کنایه از عیش و نوشِ حیوانی است که مطابقِ امیالِ نَفسِ امّاره است . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص ۷۹۳ ) ]

هر که بستاید تو را ، دشنام دِه / سود و سرمایه به مُفلِس وام دِه


هر کس که تو را ستایش کند ، تو دشنامش بده و سود و سرمایه ات را به فقیر وام بده . [ یعنی مدحِ متملّقانه ، زیان های بسیاری در روح و روانِ آدمی پدید می آورد . و شخصیت او را مورد خدشه قرار می دهد . از اینرو ممدوح باید درشتی و تندی از خود نشان دهد تا چاپلوسان در مدّاحی قویدل نشوند . همۀ انبیاء و اولیاء الله از مدّاحی های متملّقانه و توصیفات چاپلوسانه نهی کرده اند . مفلس = بیچاره ، بینوا ]

ایمنی بگذار و ، جایِ خوف باش / بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش


ایمنی را رها کن و جای خوف و بیم قرار بگیر . و از عِرض و ناموس بگذر و اشکارا رسوا باش .

آزمودم عقلِ دُوراندیش را / بعد از این دیوانه سازم خویش را


من عقلِ دوراندیش را موردِ امتحان قرار دادم و از این پس خود را دیوانه خواهم ساخت . [ مراد از عقلِ دوراندیش ، همان عقلِ معاش است که آرزوهای طویل دارد . بنابراین حضرت مولانا می فرماید : من این عقلِ معاش را بارها امتحان کرده ام و دیده ام با این عقل ، نمی توان سلوک کرد . بنابراین خود را از این عقل ، رهانده ام . اگر چه در نظر ظاهربینان دیوانه شمرده شوم . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص ۷۹۵ ) رجوع شود به توضیح بهالیل ، در شرح بیت ۲۳۸ دفتر اوّل و ابله ، در شرح بیت ۲۹۲۶ دفتر اول . در سه بیت اخیر ، حضرت مولانا به طریق ملامتیان سخن گفته و خود را از قید و بند تشریفات و رسوم مردمان رهانیده و به حُسنِ شهرت پشتِ پا زده است . ]

بخش خالی. برای افزودن محتوا صفحه را ویرایش کنید.

دکلمه دانستن پیامبر سبب رنجوری آن شخص را

دکلمه دانستن پیامبر سبب رنجوری آن شخص را

زنگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

درحال ارسال

©2018 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟