مارگیر و اژدهای فسرده و آوردن آن به بغداد | شرح و تفسیر

مارگیر و اژدهای فسرده و آوردن آن به بغداد | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

مارگیر و اژدهای فسرده و آوردن آن به بغداد | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر سوم ابیات 976 تا 1066

نام حکایت : خواب دیدن فرعون آمدن موسی را و تدارک اندیشیدن

بخش : 10 از 17 ( مارگیر و اژدهای فسرده و آوردن آن به بغداد )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت خواب دیدن فرعون آمدن موسی را و تدارک اندیشیدن

هر چند ماجرای ولادت حضرت موسی (ع) در تفاسیر قرآن کریم و تواریخ به صورت های مختلف نقل شده . ولی این مطلب موردِ اتفاق است که نجات یافتن موسی از دستِ قهر و ستمِ فرعونی با مشیّتِ الهی و عنایتِ ربّانی بوده است . تورات در نقلِ این ماجرا به اجمال و اختصار سخن گفته و از تفصیلِ آن اجتناب ورزیده است . پس از آنکه منجّمان و خواب گزاران ، فرعون را از ولادت موسی می آگاهانند . به دستور فرعون ، فرزندانِ ذکورِ بنی اسرائیل قتل عام می شوند و …

متن کامل « حکایت خواب دیدن فرعون آمدن موسی را و تدارک اندیشیدن » را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل اشعار مارگیر و اژدهای فسرده و آوردن آن به بغداد

ابیات 976 الی 1066

976) یک حکایت بشنو از تاریخ گوی / تا بَری زین رازِ سرپوشیده بوی

977) مارگیری رفت سویِ کوهسار / تا بگیرد او به افسونهاش مار

978) گر گران و ، گر شتابنده بُوَد / آنکه جوینده ست یابنده بُوَد

979) در طلب زن دایماََ تو هر دو دست / که طلب در راه ، نیکو رهبر است

980) لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب / سویِ او می غیژ و ، او را می طلب

981) گه به گفت و ، گه به خاموشی و گه / بوی کردن گیر ، هر سو بویِ شَه

982) گفت آن یعقوب با اولادِ خویش / جُستنِ یوسف کنید از حد بیش

983) هر حِسِ خود را در این جُستن به جِد / هر طرف رانید ، شکلِ مُستَعِد

984) گفت : از رَوحِ خدا لاتَیأَسُوا / همچو گم کرده پسر ، رَم سو به سو

985) از رهِ حِسِ دهان ، پُرسان شوید / گوش را بر چار راهِ آن نَهید

986) هر کجا بویِ خوش آید ، بو برید / سویِ آ« سِر ، کآشنایِ آن سَرید

987) هر کجا لطفی ببینی از کسی / سویِ اصلِ لطف ، ره یابی عَسی

988) این همه خوش ها ز دریایی ست ژرف / جزو را بگذار و ، بر کُل دار طَرف

989) جنگ هایِ خلق بهرِ خوبی است / برگِ بی برگی نشانِ طوبی است

990) خشم هایِ خلق ، بهرِ آشتی ست / دامِ راحت ، دایماََ بی راحتی ست

991) هر زدن بهرِ نوازش را بُوَد / هر گِله از شُکر آگه می کند

992) بوی بَر ، از جزو ، تا کُل ای کریم / بوی بَر از ضِد ، تا ضد ای حکیم

993) جنگ ها می آشتی آرد درست / مارگیر از بهرِ یاری مار جُست

994) بهرِ یاری ، مار جوید آدمی / غم خورد بهرِ حریفِ بی غمی

995) او همی جُستی یکی ماری شِگَرف / گِردِ کوهستان ، در ایّامِ برف

996) اژدهایی مُرده دید آنجا عظیم / که دلش از شکلِ او شد پُر ز بیم

997) مارگیر اندر زمستانِ شدید / مار می جُست ، اژدهایی مُرده دید

998) مارگیر از بهرِ حیرانیِ خلق / مار گیرد ، اینت نادانیِ خلق

999) آدمی کوهی ست ، چون مفتون شود ؟ / کوه اندر مار ، حیران چون شود ؟

1000) خویشتن نشناخت مسکین آدمی / از فزونی آمد و ، شد در کمی

1001) خویشتن را آدمی ارزان فروخت / بود اطلس ، خویش بر دلقی بدوخت

1002) صد هزاران مار و کُه ، حیرانِ اوست / او چرا حیران شدست و ، مار دوست ؟

1003) مارگیر ، آن اژدها را برگرفت / سویِ بغداد آمد از بهرِ شگفت

1004) اژدهایی چون ستونِ خانه یی / می کشیدش از پیِ دانگانه یی

1005) کِاژدهایی مُرده ای آورده ام / در شکارش ، من جگرها خورده ام

1006) او همی مُرده گُمان بُردش ، ولیک / زنده بود و ، او ندیدش نیک نیک

1007) او ز سرماها و ، برف افسرده بود / زنده بود و ، شکلِ مُرده می نمود

1008) عالَم افسرده ست و ، نامِ او جماد / جامد ، افسرده بُوَد ای اوستاد

1009) باش تا خورشید حشر آید عیان / تا ببینی جُنبشِ جسمِ عیان

1010) چون عصایِ موسی اینجا مار شد / عقل را از ساکنان ، اِخبار شد

1011) پارۀ خاکِ تو را چون مَرد ساخت / خاک ها را جملگی شاید شناخت

1012) مُرده زین سواند و ، زآن سو زنده اند / خامُش اینجا ، و آن طرف گوینده اند

1013) چون از آن سوشان فرستد سویِ ما / آن عصا گردد سوی ما اژدها

1014) کوه ها هم لَحنِ داودی کُند / جوهرِ آهن به کف ، مومی بُوَد

1015) باد ، حمّالِ سلیمانی شود / بحر ، با موسی سخندانی شود

1016) ماه ، با احمد اشارت بین شود / نار ، ابراهیم را نسرین شود

1017) خاک ، قارون را چو ماری درکشَد / اُستنِ حَنانه آید در رَشَد

1018) سنگ ، بر احمد سلامی می کند / کوه ، یحیی را پیامی می کند

1019) ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم / با شما نامحرمان ما خامُشیم

1020) چون شما سویِ جمادی می روید / محرمِ جانِ جمادات چون شوید ؟

1021) از جمادی ، عالَمِ جان ها روید / غُلغُلِ اجزایِ عالَم بشنوید

1022) فاش تسبیحِ جمادات آیدت / وسوسۀ تأویل ها نربایدت

1023) چون ندارد جانِ تو قندیل ها / بهرِ بینش کرده ای تأویل ها

1024) که غرض تسبیحِ ظاهر کی بُوَد ؟ / دعویِ دیدن خیالِ غَی بُوَد

1025) بلکه مر بیننده را دیدارِ آن / وقتِ عبرت می کُندتسبیح خوان

1026) پس چو از تسبیح یادت می دهد / آن دلالت ، همچو گفتن می بُوَد

1027) این بُودَ تأویلِ اهلِ اعتزال / و آنِ آن کس کو ندارد نورِ حال

1028) چون ز حس بیرون نیامد آدمی / باشد از تصویرِ غیبی اَعجَمی

1029) این سخن پایان ندارد ، مارگیر / می کشید آن مار را با صد زَحیر

1030) تا به بغداد آمد آن هنگامه جو / تا نَهد هنگامه یی بر چارسو

1031) بر لبِ شَط ، مرد ، هنگامه نهاد / غلغله در شهرِ بغداد اوفتاد

1032) مارگیری اژدها آورده است / بوالعجب نادر شکاری کرده است

1033) جمع آمد صد هزاران خام ریش / صیدِ او گشته چو او از ابلهی اش

1034) منتظر ایشان و ، هم او منتظر / تا که جمع آیند خلقِ منتشر

1035) مردمِ هنگامه ، افزون تر شود / کُدیه و توزیع نیکوتر رود

1036) جمع آمد صد هزاران ژاژخا / حلقه کرده ، پشتِ پا بر پشتِ پا

1037) مرد را از زن خبر نی ، ز ازدحام / رفته در هم چون قیامت خاص و عام

1038) چون همی حرّاقه جُنبانید او / می کشیدند اهلِ هنگامه گلو

1039) و اژدها کز زمهریر افسرده بود / زیرِ صد گونه پلاس و ، پرده بود

1040) بسته بودش با رَسَن هایِ غلیظ / احتیاطی کرده بودش آن حفیظ

1041) در درنگِ انتظار و ، اتفاق / تافت بر آن مار خورشیدِ عراق

1042) آفتابِ گرمسیرش گرم کرد / رفت از اعضایِ او اَخلاطِ سرد

1043) مُرده بود و زنده گشت او از شگفت / اژدها بر خویش جُنبیدن گرفت

1044) خلق را از جُنبشِ آن مُرده مار / گشتشان آن یک تحیّر ، صد هزار

1045) با تحیّر نعره ها انگیختند / جملگان از جنبشش بگریختند

1046) می سُکُست او بند و ، زان بانگِ بلند / هر طرف می رفت چاقاچاق ، بند

1047) بندها بگسست و ، بیرون شد ز زیر / اژدهایی زشت ، غُرّان همچو شیر

1048) در هزیمت بس خلایق کشته شد / از فتاده کشتگان صد پشته شد

1049) مارگیر از ترس برجا خشک گشت / که چه آوردم من از کُهسار و دشت

1050) گرگ را بیدار کرد آن کورمیش / رفت نادان سوی عزرائیلِ خویش

1051) اژدها یک لقمه کرد آن گیج را / سهل باشد خون خوری حَجّاج را

1052) خویش را بر اُستُنی پیچید و بست / استخوانِ خورده را در هم شکست

1053) نَفست اژدرهاست ، او کی مُرده است ؟ / از غم و بی آلتی افسرده است

1054) گر بیابد آلتِ فرعون ، او / که به امرِ او همی رفت آبِ جُو

1055) آنگه او بنیادِ فرعونی کند / راهِ صد موسی و ، صد هارون زَنَد

1056) کِرمَک ست آن اژدها از دستِ فقر / پشّه یی گردد ز جاه و مال ، صَقر

1057) اژدها را دار در برفِ فِراق / هین مَکش او را به خورشیدِ عراق

1058) تا فسرده می بُوَد آن اژدهات / لقمۀ اویی چو او یابد نجات

1059) مات کُن او را و ، ایمن شو ز مات / رحم کم کُن ، نیست او ز اهلِ صِلات

1060) کآن تَفِ خورشیدِ شهوت بَر زَنَد / آن خُفاشِ مُرده ریگت پَر زَنَد

1061) می کشانش در جهاد و در قتال / مَردوار اَللهُ یَجزیک الوِصال

1062) چون که آن مرد اژدها را آورید / در هوای گرم و خوش شد آن مَرید

1063) لاجَرَم آن فتنه ها کرد ای عزیز / بیست همچندان که ما گفتیم نیز

1064) تو طمع داری که او را بی جفا / بسته داری در وقار و در وفا ؟

1065) هر خَسی را این تمنّا کی رسد ؟ / موسیی باید که اژدرها کُشد

1066) صد هزاران خلق ز اژدرهای او / در هزیمت کُشته شد از رأیِ او

شرح و تفسیر مارگیر و اژدهای فسرده و آوردن آن به بغداد

یک حکایت بشنو از تاریخ گوی / تا بَری زین رازِ سرپوشیده بوی


از تاریخ نگاران ، حکایتی بشنو تا با درک مقصود آن به رازِ نهفته ای پی ببری .

مارگیری رفت سویِ کوهسار / تا بگیرد او به افسونهاش مار


مارگیری به سویِ کوهستان رفت تا با افسونهای خود ماری بگیرد . [ افسون = از عِلم های مکنون است و در همۀ روزگاران و در میانِ همۀ اقوام و ملل رایج بوده است و هست . افسون را برای دفع بیماری و خطرِ دشمن و رهیدن از حوادثِ ناگوار و رفع چشم زدن و … بکار می گیرند . از آن جمله افسون کننده با ذکر اذکار و اورادی حشرات مؤذی و خطرناک را رام می کند ( یواقیت العلوم و دراری النجوم ، ص 200 تا 209 ) ]

گر گران و ، گر شتابنده بُوَد / آنکه جوینده ست یابنده بُوَد


خواه انسان با کُندی حرکت کند و یا با تُندی . اگر جوینده باشد بالاخره مقصود را می یابد .

در طلب زن دایماََ تو هر دو دست / که طلب در راه ، نیکو رهبر است


در طلب همواره با دو دست تلاش کن یعنی در راهِ مطلوب با تمام وجود سعی کن . زیرا طلب در سلوک ، راهنمای خوبی است .

لنگ و لوک و خَفته شکل و بی ادب / سویِ او می غیژ و ، او را می طلب


تو در هر حالی که هستی یعنی چه لنگ و چه ناتوان و چه خمیده و فاقدِ ادب ، خلاصه در هر حال و شکلی که هستی خود را به سوی او بکشان و خدا را طلب کن . [ لُوک = آن که به زانو و دست راه رود از شدّتِ ضعف و سستی ، عاجزی و زبونی / خَفته = خمیده / می غیژ = خزیدن ، چهار دست و پا راه رفتن ]

گه به گفت و ، گه به خاموشی و گه / بوی کردن گیر ، هر سو بویِ شَه


گاه با کلام و گاه با سکوت و گاه با بوی کردن و استشمام ، رایحۀ شاهِ وجود را ادراک کن . [ خوارزمی گوید : لاجرم گاهی از راهِ تکاپوی و زمانی از طریق گفت و گوی او را می طلب ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 513 ) ]

گفت آن یعقوب با اولادِ خویش / جُستنِ یوسف کنید از حد بیش


حضرت یعقوب به فرزندان خویش گفت : یوسف را بیش از حد جستجو کنید . [ پس تو نیز یعقوب وار در طلبِ یوسفِ حقیقت باش . بیت فوق اشاره است به آیه 87 سورۀ یوسف « ای پسرانم ، به جستجوی یوسف و برادرش بروید و از رحمت خدای تعالی نومید مشوید که تنها کافران از رحمت خدا نومیدند » ]

هر حِسِ خود را در این جُستن به جِد / هر طرف رانید ، شکلِ مُستَعِد


حضرت یعقوب به پسرانش گفت : هر یک از شما باید حواس خود را در این جستجو با جدیّت تمام بکار گیرید و با آمادگی و قابلیّت تمام به هر جا سربزنید .

گفت : از رَوحِ خدا لاتَیأَسُوا / همچو گم کرده پسر ، رَم سو به سو


او گفت : از رحمت خدا نومید مشوید و مانند کسی که فرزندی گم کرده است به هر سو بروید و تلاش کنید .

از رهِ حِسِ دهان ، پُرسان شوید / گوش را بر چار راهِ آن نَهید


از طریقِ ذائقۀ دهان ، یعنی دهانِ باطنی خود به جستجوی او پردازید و نیز گوشِ باطنی خود را بر چهار طرف مسیر او بخوابانید . باشد که صدای او را بشنوید . [ توضیح گوش باطنی در شرح ابیات 566 و 567 دفتر اوّل ]

هر کجا بویِ خوش آید ، بو برید / سویِ آ« سِر ، کآشنایِ آن سَرید


از هر جا که بوی دلنشین حق رسید ، استشمام کنید . زیرا که شما با اسرارِ ربّانی آشنایی دارید و بدان جهان تعلق دارید . [ رجوع کنید به شرح بیت 1951 دفتر اوّل / آن سرید = کنایه از عالم غیب و ذات حق ، شرح بیت 686 دفتر اوّل ]

هر کجا لطفی ببینی از کسی / سویِ اصلِ لطف ، ره یابی عَسی


هر جا از کسی لطفی می بینی به سویش برو . شاید به سوی منشأ آن لطف راهی پبدا کنی . [ عَسی = شاید ، ممکن است ]

این همه خوش ها ز دریایی ست ژرف / جزو را بگذار و ، بر کُل دار طَرف


این همه چیزهای زیبا و دلنواز ار دریایی است که ژرفای آن ناپیداست . وجودِ موهومِ جزیی را فرو بگذار و به وجودِ حقیقی چشم بدوز . ( طَرف = پلکِ چشم ) [ منظور بیت : همۀ کمالات از حضرت حق است و نه از موجوداتِ صاحبِ کمال و جمال . موجودات تنها ، مظهر و مرآتِ او هستند . بنابراین لِلهِ ما فِی السمواتِ و ما فِی الاَرض ( مقتبس از شرح ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 37 ) ]

جنگ هایِ خلق بهرِ خوبی است / برگِ بی برگی نشانِ طوبی است


ستیزه های مردم برای دست یافتن به مطلوب های مجازی است . امّا رهیدن از همۀ تعلّقاتِ مادّی و دنیوی نشانۀ نیک بختی و سعادت است . ( طوبی = شرح بیت 1956 دفتر اوّل / برگ بی برگی = شرح بیت 2237 دفتر اوّل ) [ خواه منظور از طوبی درخت معروف بهشتی باشد و یا معنی لفظی آن مراد باشد . در مقصودِ کُلّی بیت تغییری رُخ نمی دهد . ]

منظور بیت : آنان که بندِ تعلّقات و آویزش های دنیوی را از پای می گُسلند و آزاد و رها می شوند و خود را در ستیزه های دنیا طلبان وارد نمی سازند در زمرۀ بهشتیان و سعادتمندان حقیقی درمی آیند ( شرح کبیر انقروی ، جزو اوّل ، دفتر سوم ، ص 374 )

خشم هایِ خلق ، بهرِ آشتی ست / دامِ راحت ، دایماََ بی راحتی ست


خشم و ستیزی که مردم نسبت به یکدیگر دارند ، برای رسیدن به صلح و آشتی است . راحتی همواره در دلِ ناآرامی قرار دارد . [ ستیزه های درونی و برونی انسان برای نیل به آرامشِ روحی و برپا ساختن مدینۀ فاضله است . ملاهادی سبزواری در این باب می گوید : پس ترک دنیا که بی راحتی می نماید ، دامِ راحت است . چنانچه در حدیثِ قدسی است « بنهادم آسایش را در فرو نهادن دنیا ، در حالی که مردم آن را خواهانند » ( شرح اسرار ، ص 202 ) اکبرآبادی «راحتی» را بر تجلّی جلالی و «بی راحتی» را در تجلّی جمالی حق انطباق داده و عاشق سالک را خواهان تجلّی جلالی می داند ( شرح مثنوی ولی محمداکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 38 ) مصراع دوم آیه 5 سورۀ انشراح را تداعی می کند « با هر دشواری ، آسانی است » ]

شاید منظور بیت با توجه به نظرگاهِ مولانا در باب تضاد این باشد . جهان هر چند آکنده از گدیده های متضاد است امّا این اضداد ، رو به تنافر و تفرقه ندارند بلکه مآلاََ راه وحدت و کمال می پویند . چنانکه از ستیز عقل و نَفس ، گوهرِ ایمان زاده می شود و از پیکار فرشته خویان و دیو سیرتان نیز مدینۀ فاضله بر پا می گردد . مولانا به کّرات در مثنوی به این حقیقت تصریح کرده که اضداد در عینِ ضدیّت ، نهایتاََ هماهنگ می شوند تا کمالی را خلق کنند . ( رجوع کنید شرح ابیات 1293 تا 1294 دفتر اوّل و شرح ابیات 3081 تا 3084 دفتر اوّل )

هر زدن بهرِ نوازش را بُوَد / هر گِله از شُکر آگه می کند


برای مثال ، تعذیب و تنبیه بجا ، قهراََ نوعی اظهار لطف و دلسوزی است . چنانکه هر شکایت و گِله ای موجب می شود که آدمی شُکرِ نعمت کند و حقِ مُنعم را بجا آورد .

بوی بَر ، از جزو ، تا کُل ای کریم / بوی بَر از ضِد ، تا ضد ای حکیم


ای جوانمرد از جزو به سوی کُل پی ببر و ای فرزانه ، از هر ضد ، ضدِ آن را بشناس . [ این یک اصل عقلی و فلسفی است « هر چیز به ضدِ خود شناخته شود » اگر تمام عرصۀ هستی یک بُعدِ ممتد می بود . ما نمی توانستیم چیزی را بشناسیم ( تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی ، قسمت اوّل ، دفتر سوم ، ص 511 ) بنابراین حاکمیّت اصلِ تضاد بر پدیده ها ، مبنایی است برای معرفت و شناخت آدمی . ]

جنگ ها می آشتی آرد درست / مارگیر از بهرِ یاری مار جُست


جنگ در پایان به صلح می انجامد ، چنانکه آن مارگیر برای آنکه مار را بارِ خود کند به سراغِ او رفت .

بهرِ یاری ، مار جوید آدمی / غم خورد بهرِ حریفِ بی غمی


انسان ، مار را برای یاری و کمک خود می خواهد . یعنی مارگیران از طریق خرید و فروش مار و یا بر پا کردن معرکه ارتزاق می کنند . و انسان برای یار و دوستی بی  غم ، غم می خورد . [ می توان «مار» را تمثیلی از دنیا و لذایذ آن دانست . چنانکه حضرت امیر مؤمنان (ع) دنیا را به مار تشبیه کرده است « دنیا به مار ماند . سودنش نرم و در اندرونش زهری کُشنده نهفته است . نابخردان به سوی آن گرایند و خردمندان از آن دوری گزینند » ( نهج البلاغه ، حکمت شماره 117 ) در اینصورت منظور بیت این است : مال و منصب دنیوی ، دوستی است که خود غمِ خود را نمی خورد . امّا آدمیان غمِ این بی غم را می خورند و خود را به رنج و بلا افکنند . ( شرح کبیر انقروی ، جزو اوّل ، دفتر سوم ، ص 376 ) اگر «بی غمی» را با یای مصدری معنی کنیم . منظور بیت اینست : آدمی برای رهایی از غم و رسیدن به بی غمی که یار و یاور اوست ، غم می خورد . یعمی او بسی خام و نادان است که بی غمیِ نقد را فرو نهاده و در طلب بی غمیِ نسیه برآمده است و مار را که دشمن جانِ اوست ، یار خیال کرده است . در بعضی نسخه ها به جای «حریف» «امید» آمده است . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 38 ) ]

او همی جُستی یکی ماری شِگَرف / گِردِ کوهستان ، در ایّامِ برف


آن مارگیر در موسمِ زمستان که همه جا را برف پوشانده بود در اطراف کوهستان می گشت تا ماری بزرگ پیدا کند .

اژدهایی مُرده دید آنجا عظیم / که دلش از شکلِ او شد پُر ز بیم


ناگهان در آن منطقه ، اژدهایی بس بزرگ و مُرده یافت بطوریکه از هیبت و شکل سهمناکِ آن بسیار ترسید .

مارگیر اندر زمستانِ شدید / مار می جُست ، اژدهایی مُرده دید


مارگیر در زمستان سخت به دنبالِ مار بود ولی اژدهایی مُرده یافت .

مارگیر از بهرِ حیرانیِ خلق / مار گیرد ، اینت نادانیِ خلق


مارگیر برای این مار می گیرد که تماشاکنندگان را دچار حیرت کُند . شگفتا از حماقت و نادانی عوام الناس . [ اینت = این تو را ، هم برای تحسین می آید و هم برای تعجب ]

آدمی کوهی ست ، چون مفتون شود ؟ / کوه اندر مار ، حیران چون شود ؟


انسان در مَثَل همچون کوهی است ستبر و استوار . پس با وجود چنین شکوه و عظمتی چه سان حیّران و سرگردانِ مار می شود ؟ [ انسان به اقتضای وجودِ اشرف و افضلِ خود روا نیست که اسیر و مسخرۀ مالِ دنیا شود که همچون مار است . تشبیه آدمی به کوه از آن روست که او معدنِ فضائل و علوم و معارف است . ]

خویشتن نشناخت مسکین آدمی / از فزونی آمد و ، شد در کمی


انسان بینوا ، قدر و مرتبۀ خود را نشناخت در نتیجه این عدمِ شناخت ، از کمالِ معنوی به جهانِ ناقصِ شهوی و سطحی و ظاهری سقوط کرد .

خویشتن را آدمی ارزان فروخت / بود اطلس ، خویش بر دلقی بدوخت


انسان خود را ارزان می فروشد . در واقع همچون حریری فاخر است امّا خود را وصلۀ جامۀ ژنده ای می کند . [ گوهر آدمی ، روح پاک و تابان است . امّا وقتی که به خرقۀ ژنده جسمِ خود وابسته شود ، ناقص و اَبتر می شود . مولانا خود گفته است « مفروش خویش ارزان که تو بس گرانبهایی » ( قیه ما فیه ، ص 15 ) ]

صد هزاران مار و کُه ، حیرانِ اوست / او چرا حیران شدست و ، مار دوست ؟


صد هزار مار و کوه ، سرگشته و حیرانِ آدمی است . چرا او حیران و سرگشتۀ دنیایی همچون مار شده است . [ آدمی به سبب نشناختن خود ، مفتونِ ظواهر دنیا شود . ]

مارگیر ، آن اژدها را برگرفت / سویِ بغداد آمد از بهرِ شگفت


مارگیر ، آن اژدهای افتاده در برف را گرفت و همراهِ خود به سویِ بغداد آورد . تا با برپا کردن معرکه ، خلق الله را دچارِ بُهت و حیرت کند .

اژدهایی چون ستونِ خانه یی / می کشیدش از پیِ دانگانه یی


مارگیر ، آن اژدها را که در بزرگی و ستبری مانند ستونِ خانه ها بود به دنبالِ خود می کشید تا بدین وسیله قُوتِ لایموتی بدست آورد . [ دانگانه = در اینجا پولی که تماشاگران معرکه به معرکه گیر می دهند ، در اصل به معنی پولی است که جمعی روی هم می گذارند تا هزینۀ سفر و سیاحت و گردش تأمین شود ]

کِاژدهایی مُرده ای آورده ام / در شکارش ، من جگرها خورده ام


تا به خلق الله بگوید : اژدهایی با خود آورده ام و من برای شکار آن ، خونِ جگرها خورده ام .

او همی مُرده گُمان بُردش ، ولیک / زنده بود و ، او ندیدش نیک نیک


آن مارگیر گُمان می کرد که آن اژدها مُرده است . در حالی که زنده بود و مارگیر درست دقّت نکرده بود .

او ز سرماها و ، برف افسرده بود / زنده بود و ، شکلِ مُرده می نمود


آن اژدها از شدّتِ سرما و برف ، جامد و بی حرکت شده بود . امّا واقعاََ زنده بود و به نظرمُرده می رسید . [ از اینجا به بعد مولانا به ایرادِ نکاتِ دقیق عرفانی پرداخته است . ]

عالَم افسرده ست و ، نامِ او جماد / جامد ، افسرده بُوَد ای اوستاد


جهانِ طبیعت نیز بر حسبِ ظاهر ، جامد و بی روح است . و بدان نامِ جماد می نهند . ای استادِ ظاهربین ، جسمِ جامد نیز افسرده و بی روح است . [ ملاهادی سبزواری گوید : چون از نورِ جمعیِ خورشیدِ ازل ، دور شده است . بارِد و افسرده شده . ( شرح اسرار ، ص 202 ) ]

باش تا خورشید حشر آید عیان / تا ببینی جُنبشِ جسمِ عیان


صبر کن تا خورشیدِ رستاخیز آشکارا بتابد . تا جُنبش و حرکتِ جسمِ جهان را مشاهده کنی . [ برخی از شارحان معنی «حشر» را به برانگیخته شدن مُردگان از قبور محدود کرده اند . حال آنکه در اینجا مقصود فراتر از آینست . چنانکه ابیات بعد این مطلب را روشن می کند . به نظر مولانا کُلِّ اجزای هستی ، زنده و هوشمند است . ]

چون عصایِ موسی اینجا مار شد / عقل را از ساکنان ، اِخبار شد


اینکه چوبدستی حضرت موسی (ع) به مار تبدیل شد به خردمندان خبر داده است که موجودات جامد و بظاهر بی جان ، باطناََ زنده و با روح اند .

ساکنان = در این بیت به معنی موجودات ساکن نما و بظاهر غیر متحرک و بی جان ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 39 ) . سبزواری به مناسبت این بیت ، چرخۀ حیات را عنوان می کند و می گوید : جمادات به حیوان ناطق تبدیل می شوند و حیوان ناطق به جمادات و این تبدیل ، مکرّراََ رُخ داده و می دهد ( شرح اسرار ، ص 202 و 203 ) .

پارۀ خاکِ تو را چون مَرد ساخت / خاک ها را جملگی شاید شناخت


حق تعالی ، وجود تو را که پاره ای خاک بود ، به انسانی خردمند تبدیل کرد . بنابراین همۀ خاک ها قابلیّت و شایستگی معرفت دارند . [ منظور بیت : ای انسان ، تو نیز ابتدا مشتی خاک بودی و بظاهر فاقد روح و جان ، امّا قادر متعال ، تو را به انسانی عاقل تبدیل کرد . از اینرو روشن می شود که همۀ خاک ها و جمادات نیز فهم و معرفت دارند و حق را ستایش می کنند . ( شرح کبیر انقروی ، جزو اوّل ، دفتر سوم ، ص 379 ) در برخی نسخه ها به جای «شاید» «باید» آمده است و مصراع دوم را چنین شرح داده اند : پس چون تو خاکی و صاحب حیات ، جملگی خاک ها را بشناس که ذی حیات اند . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 39 ) ]

مُرده زین سواند و ، زآن سو زنده اند / خامُش اینجا ، و آن طرف گوینده اند


جمیع جمادات به اعتبار طبیعت مادّی ، مُرده می نمایند . ولی به اعتبار ماوراء طبیعت زنده اند . نسبت به عالم خلق خاموش اند امّا نسبت به حق ، گویا و ناطق . [ پس همۀ اجزای هستی زنده و هوشمند است . اشاره به آیه 44 سورۀ اِسراء که شرح آن در بیت 513 دفتر اوّل آمده است . ضمناََ در دفتر اوّل ، حکایت نالیدن ستون حنانه و حکایت به سخن آمدن سنگ ریزه ، در بیان نطق و تسبیح جمادات است . ]

چون از آن سوشان فرستد سویِ ما / آن عصا گردد سوی ما اژدها


هر گاه حق تعالی جمادات را از عالم غیب و معنا به جهانِ محسوسات بفرستد . آن عصای بظاهر فاقد روح و جان ، به اژدهایی دَمان تبدیل می شود . [ چون خدا اراده کند که انسان به عالم معنا توجه کند ، حجاب مادّیت را از روی جمادات بر می دارد و باطن روحانی آنها را به او نشان می دهد . ]

کوه ها هم لَحنِ داودی کُند / جوهرِ آهن به کف ، مومی بُوَد


در این صورت کوه های جامد نیز نغمۀ داوودی می سرایند و به تسبیح حق می پردازند . و ذاتِ آهن نیز در دست به مومی تبدیل می شود . یعنی ذاتِ صلب و محکم خود را به ارادۀ حق از دست می دهد و مطیع امر او می شود . [ این بیت اشاره است به آیه 10 سورۀ سبا که مولانا آن را به دفعات در مثنوی آورده است و شرح آن در بیت 915 دفتر دوم آمده ادست . ]

باد ، حمّالِ سلیمانی شود / بحر ، با موسی سخندانی شود


باد نیز حمّالِ سلیمان می شود یعنی او را به همه جا حمل می کند و دریا سخنِ موسی را درک می کند . [ مصراع اوّل اشاره است به قسمتی از آیه 12 سورۀ سبأ « و باد را فرمانبردار سلیمان کردیم ، بامداد راهی یکماهه می پیمود و شبانگاه نیز راهی یکماهه … » مصراع دوم به معجزۀ موسی (ع) شکافته شدن دریا اشارت دارد که در قرآن به کرّات آمده است از جمله آیه 50 سورۀ بقره . ]

ماه ، با احمد اشارت بین شود / نار ، ابراهیم را نسرین شود


ماه ، اشارۀ حضرت احمد (ص) را می بیند یعنی وقتی که آن حضرت به ماه اشاره کرد . ماه متوجه این اشاره شد و آتش نیز برای ابراهیم همچون گلستاتن شد . [ مصراع اوّل اشارت است به آیه 1 سورۀ قمر که شرح آن در بیت 118 دفتر اوّل  و مصراع دوم اشارت است به آیه 69 سورۀ انبیاء که شرح آن در بیت 547 دفتر اوّل آمده است . ]

خاک ، قارون را چو ماری درکشَد / اُستنِ حَنانه آید در رَشَد


زمین ، همانند ماری ، قارون را به کامِ خود در می کشد و ستون حنانه ، صاحب درک و فهم می شود . [ توضیح قارون در شرح بیت 864 دفتر اوّل / توضیح اُستن حنانه در حکایت نالیدن ستون حنانه ، دفتر اوّل ]

سنگ ، بر احمد سلامی می کند / کوه ، یحیی را پیامی می کند


سنگریزه ها بر حضرت احمد (ص) سلام می کنند و کوه به یحیی (ع) پیغام می دهد . [ شرح مصراع اوّل در حکایت به سخن آمدن سنگریزه مفصلاََ آمده است / نام یحیی (ع) پنج بار در قرآن کریم آمده است و در این مصحفِ شریف ، در عداد پیامبران الهی ذکر شده است . در نزد مسیحیان ، یحیی پسر خالۀ عیسی مسیح (ع) و تعمید دهندۀ اوست . سرانجام به امرِ هیرودیس پادشاه یهود ، سرِ یحیی (ع) را در زندان از تن جدا می کنند . ( اعلام قرآن ، ص 644 و 645 ) . انقروی می نویسد : وقتی که یحیی (ع) از قومِ یهود می گریزد ، عده ای از یهودیان او را دنبال می کنند . کوهی به او پیام می دهد که در من پنهان شو ( شرح کبیر انقروی ، جزو اوّل ، دفتر سوم ، ص 382 ) ]

ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم / با شما نامحرمان ما خامُشیم


جمادات در خطاب به انسان های عاری از معرفت با زبان حال می گویند : ما شنوا و بینا و به حق دلشادیم . امّا با شما نامحرمان عالَمِ معنا ، خاموش و بی نطق هستیم .

چون شما سویِ جمادی می روید / محرمِ جانِ جمادات چون شوید ؟


وقتی که شما غافلان به سوی جهانِ جمادات تنزّل می کنید . چگونه می توانید با جمادات و زبان ملکوتی شان انیس و محرم شوید ؟ یعنی با توقف در بُعدِ مادّی خود نمی توان زبان موجودات را فهمید .

از جمادی ، عالَمِ جان ها روید / غُلغُلِ اجزایِ عالَم بشنوید


اگر می خواهید خروش و غلغلۀ تسبیح و نیایش اجزای جهان را به گوشِ هوش بشنوید . باید از مرتبۀ جمادی به جهانِ جان ها ارتقاء یابید . یعنی باید به بُعدِ روحانی خود توجه کنید .

فاش تسبیحِ جمادات آیدت / وسوسۀ تأویل ها نربایدت


وقتی که به جهانِ جان ها عروج کنی ، نیایش جمادات را آشکارا خواهی شنید و آنگاه است که توجیهات بی اساس ظاهربینان ، تو را گمراه و سرگشته نمی کند . [ ملا هادی سبزواری می گوید : حق تعالی به اقتضای و هُوَ مَعَکُم اَینَما کُنتُم ، با همۀ موجودات است و از هیچ یک از آنها جدا نیست . حقیقتِ وجود در همۀ موجودات جاری است . از آنجا که وجود ، عین حیات و علم و عشق است چگونه ممکن است موجودات که بهره ای از وجود دارند بهره ای از حیات و علم و معرفت نداشته باشند . ( شرح اسرار ، ص 203 ) توضیح بیشتر در شرح بیت 1464 دفتر اوّل در باب معیّت ]

چون ندارد جانِ تو قندیل ها / بهرِ بینش کرده ای تأویل ها


چون روحِ تو فاقد شمع و چراغِ فروزانِ شهود و مکاشفۀ ربّانی است برای بینش واقعیات دست به تأویل و توجیه بی اساس آیات و کلماتِ مردان خدا زده ای و جنین می گویی :

که غرض تسبیحِ ظاهر کی بُوَد ؟ / دعویِ دیدن خیالِ غَی بُوَد


منظور از تسبیح و نیایش جمادات ، تسبیح ظاهری کی می تواند باشد ؟ یعنی منظور از تسبیح جمادات ، تسبیح ظاهری نیست . زیرا برای تسبیح ظاهر ، اعضای خاص لازم است . پس ادعای درک و رویت تسبیح ظاهر ، خیالِ کج و بی اساس است . [ غَی = گمراهی ]

بلکه مر بیننده را دیدارِ آن / وقتِ عبرت می کُندتسبیح خوان


بلکه منظور از تسبیح جمادات اینست که وقتی بیننده به جمادات می نگرد مایل عبرت او می شود و او را به نیایش فرا می خواند .

پس چو از تسبیح یادت می دهد / آن دلالت ، همچو گفتن می بُوَد


بنابراین وقتی با نظرِ عبرت به جمادات و نباتات بنگری ، به یادِ خالقِ حقیقی می افتی و همین امر تو را به نیایش حق وامی دارد . از این دلالت و راهنمایی ، به سخن گفتن جمادات و نباتات تعبیر شده است . [ پس آن جماد با هیأت تکوینی خود ، تو را به تسبیح و نیایش حق دلالت می کند نه با زبان ظاهر ]

این بُودَ تأویلِ اهلِ اعتزال / و آنِ آن کس کو ندارد نورِ حال


اینست تأویلی که معتزله می کنند و چنین تأویلی نیز شایسته کسی است که فاقدِ نورِ باطنی است . [ برخی نیز اینگونه معنی کرده اند : تأویلِ معتزله و کسانی که از نور و ارادتِ قلبی محروم اند ، چنین است ( نثر و شرح مثنوی شریف ، دفتر سوم ، ص 104 ) . معتزله = شرح بیت 61 دفتر دوم ]

چون ز حس بیرون نیامد آدمی / باشد از تصویرِ غیبی اَعجَمی


تا آدمیان از قید و بندِ حواس ظاهره رهایی نیابند و از عالَمِ صورت نجات پیدا نکنند نمی توانند تصاویر عالَمِ غیب و امور باطنی را شهود کنند و همچنان نسبت به آن نادان خواهند بود .

این سخن پایان ندارد ، مارگیر / می کشید آن مار را با صد زَحیر


بیان این اسرار ، پایان پذیر نیست . پس بهتر است برویم سَرِ قصه ، خلاصه آن مارگیر ، اژدها را با رنج و مشقّت فراوان به دنبال خود می کشید . [ زَحیر = زحمت و مشقّت ]

تا به بغداد آمد آن هنگامه جو / تا نَهد هنگامه یی بر چارسو


آن مارگیر معرکه گیر به بغداد آمد تا معرکه ای میان بازار و محل گذر مردم بر پا کند . [ چارسو = چهار راه ، چهار راهِ میانِ بازار ]

بر لبِ شَط ، مرد ، هنگامه نهاد / غلغله در شهرِ بغداد اوفتاد


آن مار گیر در کنار رودِ دجله معرکه ای برپا کرد . و خروش و هیاهو شهرِ بغداد را فرا گرفت . [ شط = رود بزرگی که به دریا بریزد ، در اینجا منظور رود دجله است که بغداد را مشروب می سازد ]

مارگیری اژدها آورده است / بوالعجب نادر شکاری کرده است


مردم به یکدیگر می گفتند : یا مارگیر ، اژدهایی آورده است که واقعاََ شکارِ عجیب و نادری کرده است .

جمع آمد صد هزاران خام ریش / صیدِ او گشته چو او از ابلهی اش


صدها هزار آدمِ نادان و ساده لوح به دورِ معرکۀ آن مارگیر جمع شدند و از روی حماقت مانند آن مارگیر شیفته و مفتون آن اژدها شدند . ( خام ریش = احمق ، نادان ) [ عوام الناس ، غالباََ شیفتۀ غوغا و معرکه هستند . هر کجا سر و صدایی باشد جمع می شوند . ]

منتظر ایشان و ، هم او منتظر / تا که جمع آیند خلقِ منتشر


مردم منتظر بودند تا اژدها را ببینند و مارگیر نیز منتظر بود تا جمعیّت از هر سو در آنجا گِرد آیند .

مردمِ هنگامه ، افزون تر شود / کُدیه و توزیع نیکوتر رود


تعداد تماشا گرانِ معرکه بیشتر شود و در نتیجه ، پولِ حاصل از این معرکه گیری بیشتر گردد . [ کُدیه = سختی روزگار ، در اینجا به معنی تکدی و گدایی آمده / توزیع = قسمت کردن چیزی میان جمعی ، در اینجا به معنی بخشیدن آمده ]

جمع آمد صد هزاران ژاژخا / حلقه کرده ، پشتِ پا بر پشتِ پا


صدها هزار آدم غافل و بیکار دورِ معرکه جمع شدند و تعداد جمعیّت به قدری زیاد بود که پاهای مردم به هم چسبیده بود . و خلاصه جای سوزن انداختن نبود . [ ژاژخا = لفظاََ به معنی بیهوده گو و یاوه سراست ، امّا در اینجا به معنی بیکار و عاطل آمده ]

مرد را از زن خبر نی ، ز ازدحام / رفته در هم چون قیامت خاص و عام 


ازدحامِ جمعیّت به حدی بود که مرد ، توجهی به زن نداشت ، گویی که روز رستاخیز بود و عام و خاص همه در آن گِرد آمده بودند .

چون همی حرّاقه جُنبانید او / می کشیدند اهلِ هنگامه گلو


همینکه آن مارگیر ، آغازِ معرکه را اعلام کرد ، تماشگران گردن دراز کردند . [ چنانکه عادت مردم چنین است که هنگامِ ازدحام و کثرت جمعیّت گردن می کشند تا صحنۀ موردِ نظر را تماشا کنند . ]

حرّاقه = به معنی شمشیر بسیار تیز است ( آنندراج ج 2 ، ص 1499 ) ظاهراََ در این بیت اشاره به چوب مخصوصِ معرکه گیران است که آنان بر حسب عادت ، معرکه را با حرکت دادن چوبِ خود آغاز می کنند . استاد فروزانفر می نویسد : حرّاقه ، آلتی بوده از بلورهای منشور شکلِ آویخته و با نور آفتاب و یا جراغ بوسیله آن ، علامت می داده اند و هنگامه گیران و کبوتربازان بکار می بسته اند . ( فرهنگ نوادر لغات و تعبیرات و مصطلحات ، ص 259 ) ، معنی عامیانۀ آن ، پوششی است که بر قسمتی از پوستِ بدن می اندازند تا درد و التهاب آن را التیام بخشند ( المنجد ، ص 128 ) . حرّاقه جنبانید = معرکه را آغاز کرد ]

و اژدها کز زمهریر افسرده بود / زیرِ صد گونه پلاس و ، پرده بود


و اژدها که از شدّتِ سرما ، افسرده و خموده بود ، زیر صد گونه گلیم و پرده نهفته بود . [ زمهریر = شدیدترین سرما / پلاس = گلیم یا فرشی که از پشم به رنگ های مختلف می بافند ، جامۀ پشمینِ خَشن که دراویش می پوشند ]

بسته بودش با رَسَن هایِ غلیظ / احتیاطی کرده بودش آن حفیظ


مارگیر برای احتیاط و دوراندیشی ، آن اژدها را با ریسمان ، محکم بسته بود .

در درنگِ انتظار و ، اتفاق / تافت بر آن مار خورشیدِ عراق


در فاصله ای که مردم به انتظار ایستاده بودند و قرار بود همه در آنجا جمع شوند . خورشید عراق بر آن اژدها تابید .

آفتابِ گرمسیرش گرم کرد / رفت از اعضایِ او اَخلاطِ سرد


آفتابِ آن منطقۀ گرمسیری ، اژدها را گرم کرد به نحوی که افسردگی و خمودگی از اعضای بدنِ او بر طرف شد  . [ اَخلاطِ = شرح بیت 107 دفتر اوّل ]

مُرده بود و زنده گشت او از شگفت / اژدها بر خویش جُنبیدن گرفت


آن اژدها که مُرده می نمود ، مدتی زیرِ گرمای آفتاب درنگ کرد و همین امر باعث شد که به حرکت و جنبیدن درآید و بر خلق الله معلوم شود که او زنده است . [ «شکفت» از شکیبیدن به معنی صبر کردن است . امّا اینجا معنی درنگ و تأخیر می دهد ( شرح کبیر انقروی ، جزو اوّل ، دفتر سوم ، ص 389 ) امّا اگر آن را «شگفت» بخوانیم معنی بیت این است : آن اژدها مُرده بود ولی در کمالِ تعجب زنده شد . ]

خلق را از جُنبشِ آن مُرده مار / گشتشان آن یک تحیّر ، صد هزار


حیرت مردم از حرکتِ آن اژدهای به ظاهر مُرده صد هزار برابر شد . چون انتظار نداشتند که آن اژدهای مُرده وَش به حرکت درآید .

با تحیّر نعره ها انگیختند / جملگان از جنبشش بگریختند


مردم با حیرتِ تمام ، نعره ها می زدند و از حرکتِ آن اژدها پا به فرار گذاشتند .

می سُکُست او بند و ، زان بانگِ بلند / هر طرف می رفت چاقاچاق ، بند


اژدها بر اثرِ آن سر و صداهای بلند خشمگین شد و بندها را پاره پاره کرد و هر تکه از بندها به جایی می افتاد و چِق چِق صدا می کرد . [ می سُکُست = پاره می کرد / چاقاچاق = به معنی صدا و بانگِ پیاپی تیر به جایی ، آوازِ هر چیز که از گسیختن آید ]

بندها بگسست و ، بیرون شد ز زیر / اژدهایی زشت ، غُرّان همچو شیر


اژدها همۀ بندهای خود را پاره کرد و از زیرِ پلاس ها ، اژدهایی زشت همچون شیر می غرید .

در هزیمت بس خلایق کشته شد / از فتاده کشتگان صد پشته شد


مردم می گریختند امّا کثرتِ جمعیّت سبب شد که روی هم بیفتند و در نتیجه عده زیادی به این ترتیب کشته شدند . بطوری که از کُشته ها ، پُشته های بسیاری ایجاد شد .

مارگیر از ترس برجا خشک گشت / که چه آوردم من از کُهسار و دشت


مارگیر از شدت ترس نمی توانست از جا تکان بخورد و همینطور بر جایش خشک شده بود و با حیرت پیش خود می گفت : ببین من از کوه و دشت چه چیزی با خود سوغات آورده ام .

گرگ را بیدار کرد آن کورمیش / رفت نادان سوی عزرائیلِ خویش


مَثَلِ این مارگیر مَثَلِ آن میشِ کوری است که گرگ را متوجه خودش می کند و آدم نادان خود را گرفتار جان ستانِ خود می کند . [ عزرائیل = در اینجا یعنی قاتل و جان ستان ، شرح بیت 113 دفتر سوم ]

اژدها یک لقمه کرد آن گیج را / سهل باشد خون خوری حَجّاج را


اژدهای دمان ، آن سرگشته و حیران را یک لقمه کرد . چنانکه برای حَجّاج ، خون خواری کاری آسان بوده است .

حَحّاج بن یوسف ، خون خوار و خطیب معروف که به سال 40 هجری در طایف (حجاز) زاده و پرورش یافت و سپس به شام کوچید و به جانشین عبدالملک مروان پیوست . تا اینکه عبدالملک او را به فرماندهی سپاهِ خود گمارد و وی را مأمورِ جنگ با عبدالله بن زبیر کرد ( اعلام زرکانی ، ج 2 ، ص 175 ) . معروف است که صدو بیست هزار تَن به دستِ او کشته شدند و زندان های او انباشته از زندانیان بود . حضرت علی (ع) از ظهور او با عنوان تحقیر آمیزِ « اَباوَذَحه » خبر داده است ( نهج البلاغه ، انتهای خطبۀ 115 ) .

خویش را بر اُستُنی پیچید و بست / استخوانِ خورده را در هم شکست


آن اژدها خود را بر ستونی پیچید و خود را محکم بدان بست و استخوان های خورده شدگان را خُرد و متلاشی کرد .

نَفست اژدرهاست ، او کی مُرده است ؟ / از غم و بی آلتی افسرده است


از این بیت به بعد ، حضرت مولانا شروع می کند به نتیجه گیری و می فرماید : نَفسِ امّارۀ تو نیز همانند اژدهاست . او کی ممکن است که مُرده باشد ؟ بلکه از غمِ نداشتن وسیله و از رنجِ مجال نیافتن پژمرده و خموده شده است .

گر بیابد آلتِ فرعون ، او / که به امرِ او همی رفت آبِ جُو


اگر نَفسِ امّارۀ تو ، دستگاه و بساطِ فرعونی پیدا کند یعنی از قدرت و شوکت دنیوی برخوردار شود . او نیز مانند فرعون ، از روی خودبینی مدعی می شود که آب در جویبار به فرمانِ من جریان می یابد . [ مصراع دوم اشاره است به آیه51 سورۀ زُخرُف « و فرعون در میان قومِ خویش بانگ همی زد و گفت : ای قوم ، مگر سرزمین مصر و این جویبارها از آنِ من نیست که به فرمان من ، بی فتور رود ؟ آیا نمی اندیشید » ]

آنگه او بنیادِ فرعونی کند / راهِ صد موسی و ، صد هارون زَنَد


آنگاه نَفسِ تو بنیادِ فرعونی درمی اندازد و با صد موسی و صد هارون به مخالفت برمی خیزد . یعنی نَفسِ امّاره وقتی قدرت مادّی پیدا کند بسی خطرناک شود .

کِرمَک ست آن اژدها از دستِ فقر / پشّه یی گردد ز جاه و مال ، صَقر


اژدهای نَفسِ امّاره به سبب فقر و نداشتن امکانات و قدرت ، کِرمِ کوچک و ضعیفی بیش نیست . پشّه ای لاغر و ناتوان نیز با داشتن جاه و مال به بازِ شکاری تبدیل می شود . [ صَقر = هر پرنده از نوع باز و شاهین و جز آن ، هر پرنده شکاری غیر از عقاب و کرکس ( المنجد ، ص 430 ) ]

اژدها را دار در برفِ فِراق / هین مَکش او را به خورشیدِ عراق


بنابراین اژدهای نَفس را در برف فِراق نگهدار . یعنی او را از کامیابی و لذّت جویی بازدار . م مبادا او را به سوی خورشید عراق بکشی . [ نَفسِ امّاره را از شهوات نفسانی دور نگه دار و مبادا او را به خورشید گرم و سوزان مال و لذّاتِ دنیوی و شهوانی ببری ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 41 ) ]

تا فسرده می بُوَد آن اژدهات / لقمۀ اویی چو او یابد نجات


تا اژدهای نَفسِ تو افسرده و پژمرده گردد و زیرا همینکه او از برفِ فقر و ریاضت نجات یابد ، لقمۀ او می شوی .

مات کُن او را و ، ایمن شو ز مات / رحم کم کُن ، نیست او ز اهلِ صِلات


اژدهای نَفس را با زیرکی و هوشیاری مات کن تا به دستِ او مات نشوی . کمتر به این نَفسِ امّاره رحم کن زیرا که او سزاوارِ بخشش و احسان نیست یا او اهلِ نماز و نیایش نیست . یعنی او اهلِ بندگی و اطاعت حق تعالی نیست . [ صِلات = جمع صِله به معنی عطا و بخشش / صَلات = نماز و نیایش ، هر دو وجه مناسب است ]

کآن تَفِ خورشیدِ شهوت بَر زَنَد / آن خُفاشِ مُرده ریگت پَر زَنَد


اگر گرمی تابشِ خورشیدِ شهوت بر نَفسِ امّاره ات بزند آن خفّاشِ حقیر شروع به پرواز و بال زدن می کند یعنی به عصیان و طغیان می گراید . [ مُرده ریگ = میراثِ مُردگان ، در مثنوی غالباِِ کنایه از امری حقیر و خوار است ]

می کشانش در جهاد و در قتال / مَردوار اَللهُ یَجزیک الوِصال


تو مردانه با نَفسِ امّاره ات پیکار و مجاهده کُن تا خدا به پاداشِ این ریاضت ، تو را به وصالِ خود رساند .

چون که آن مرد اژدها را آورید / در هوای گرم و خوش شد آن مَرید


همینکه آن مارگیر ، اژدها را به میدان آورد ، آن اژدها در هوای گرم و مطبوع به دیوی سرکش مبدّل شد . [ مَرید = شرح بیت 439 دفتر سوم ]

لاجَرَم آن فتنه ها کرد ای عزیز / بیست همچندان که ما گفتیم نیز


ناچار ای عزیز ، همانگونه که شنیدی . آن همه فتنه ها را بر پا کرد ، بلکه بیست برابر آنچه گفتیم فتنه گری کرد .

تو طمع داری که او را بی جفا / بسته داری در وقار و در وفا ؟


آیا انتظار داری که نَفسِ امّاره بدون ریاضت و در کمالِ آرامش و بی هیچ سعی و تلاش به بندِ طاعت و عبادت درکشی ؟

هر خَسی را این تمنّا کی رسد ؟ / موسیی باید که اژدرها کُشد


چگونه ممکن است که هر آدم بی سر و پا و فرومایه ای شایسته نیل به چنین آرزویی باشد ؟ یعنی هر فردِ بی مقداری قدرت و لیاقت مهار نَفسِ امّاره را ندارد . بلکه انسانِ پیامبر گونه ای لازم است که همچون حضرت موسی (ع) اژدهای نَفس را بکُشد .

صد هزاران خلق ز اژدرهای او / در هزیمت کُشته شد از رأیِ او


صدها هزار نفر از مردم بر اثرِ دیدن اژدهای موسی ( عصای موسی ) در حالِ شکست و فرار کُشته شدند . [ رای = در اینجا می تواند به معنی دیدن باشد ( شرح کبیر انقروی ، جزو اوّل ، دفتر سوم ، ص 396 ) و نیز گفته اند : «از رای او» یعنی در اثرِ اندیشه و هوشیاری او ( مثنوی استعلامی ، ج 3 ، ص267 ) ]

دکلمه مارگیر و اژدهای فسرده و آوردن آن به بغداد

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟