قصه آنکه کسی با کسی مشورت می کرد | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان
قصه آنکه کسی با کسی مشورت می کرد | شرح و تفسیر
شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی
کتاب : مثنوی معنوی
قالب شعر : مثنوی
آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر چهارم ابیات 1969 تا 1991
نام حکایت : حکایت مژده دادن ابویزید از زادن خرقانی پیش از سال ها
بخش : 7 از 14 ( قصه آنکه کسی با کسی مشورت می کرد )
خلاصه حکایت مژده دادن ابویزید از زادن خرقانی پیش از سال ها
بایزید بسطامی با اینکه سال ها پیش از تولّدِ شیخ ابوالحسنِ خرقانی وفات کرده بود . با اینحال از ولادت و شخصیتِ ظاهری و باطنی ابوالحسن خبر داد . زیرا در یکی از روزها بایزید همراه با عدّه ای از مریدانش در حالِ سفر بود که به حومۀ شهر ری رسیدند و ناگهان بایزید به مریدانش گفت : بوی دلاویزی از ناحیه خرقان به مشامم می رسد . این رایحۀ دلنشین حاکی از آن است که در سالیانِ بعد عارفی کامل به نامِ شیخ ابوالحسن خرقانی ظهور خواهد کرد و با انوارِ روحیِ خود طالبان را اررشاد می کند و مرید من شود و …
متن کامل ” حکایت مژده دادن ابویزید از زادن خرقانی پیش از سال ها ” را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
متن کامل ابیات قصه آنکه کسی با کسی مشورت می کرد
ابیات 1969 الی 1991
1969) مشورت می کرد شخصی با کسی / کز تردّد وا رَهَد وز مَحبَسی
1970) گفت : ای خوش نام ، غیرِ من بجو / ماجرایِ مشورت با او بگو
1971) من عَدُوَّم مر تو را ، با من مپیچ / نَبوَد از رأیِ عَدُو پیروز هیچ
1972) رَو کسی جُو ، که تو را او هست دوست / دوست بهرِ دوست ، لاشک خیرجُوست
1973) من عدوّم ، چاره نَبوَد کز منی / کژ رَوَم ، با تو نمایم دشمنی
1974) حارِسی از گُرگ جُستن ، شرط نیست / جُستن از غیرِ محل ، ناجستنی ست
1975) من تو را بی هیچ شکّی دشمنم / من تو را کی رَه نمایم ؟ رَه زنم
1976) هر که باشد همنشینِ دوستان / هست در گُلخَن میانِ بوستان
1977) هر که با دشمن نشیند در زَمَن / هست او در بوستان در گُولخَن
1978) دوست را مآزار از ما و مَنَت / تا نگردد دوست ، خصم و دشمنت
1979) خیر کُن با خلق بهرِ ایزدت / یا برای راحتِ جانِ خودت
1980) تا هماره دوست بینی در نظر / در دلت نآید ز کین ، ناخوش صُوَر
1981) چونکه کردی دشمنی ، پرهیز کُن / مشورت با یارِ مِهرانگیز کُن
1982) گفت : می دانم تو را ای بُوالحسن / که تویی دیرینه دشمن دارِ من
1983) لیک مردِ عاقلی و معنوی / عقلِ تو نگذاردت که کژ روی
1984) طبع خواهد تا کشد از خصم ، کین / عقل ، بر نَفس است بندِ آهنین
1985) آید و منعش کند ، وا دارَدَش / عقل ، چون شِحنه ست در نیک و بَدَش
1986) عقلِ ایمانی چو شِحنۀ عادل است / پاسبان و حاکمِ شهرِ دل است
1987) همچو گربه باشد او بیدار هوش / دزد در سوراخ مانَد همچو موش
1988) در هر آنجا که برآرَد موش ، دست / نیست گُربه ، یا که نقشِ گربه است
1989) گُربه چه ؟ شیرِ شیرافکن بُوَد / عقلِ ایمانی که اندر تن بُوَد
1990) غُرّۀ او ، حاکمِ درّندگان / نعرۀ او ، مانعِ چَرّندگان
1991) شهر ، پُر دزدست و ، پُر جامه کنی / خواه شِحنه باش گو و ، خواه نی
شرح و تفسیر قصه آنکه کسی با کسی مشورت می کرد
مشورت می کرد شخصی با کسی / کز تردّد وا رَهَد وز مَحبَسی
شخصی با یک فردِ عاقل مشورت می کرد تا از زندان تردید و دو دلی نجات یابد .
ارتباط این حکایت با بخش قبل اینست : که در ابیات قبل ، شأن و مقامِ عقل موردِ تحسین و ستایش قرار گرفت و در بیت 1950 گفته شد:
نَبَود آن دشنامِ او بی فایده / نَبوَد آن مهمانیش بی مایده
که حتّی دشنام عقل نیز خالی از حکمت و فایدت نیست . در این حکایت آمده است که شخصی نزد دشمنِ خود که فردی عاقل و خردمند بود می رود تا در بارۀ موضوعی با او مشورت کند . آن فردِ عاقل به او می گوید : من دشمنِ تو هستم و مشورت با من نمی تواند برای تو چاره ساز باشد . امّا شخصِ مشورت کننده می گوید : بله ، نظر تو صحیح است امّا چون تو فردی عاقل و خردمندی ، عقلِ تو نمی گذارد که در مشورتِ با من خیانت کنی و مرا به بیراهه کشانی .
گفت : ای خوش نام ، غیرِ من بجو / ماجرایِ مشورت با او بگو
آن شخصِ عاقل گفت : ای نیکمرد برو فردی دیگر برای مشورت خود پیدا کن و مسئله ات را با او در میان گذار .
من عَدُوَّم مر تو را ، با من مپیچ / نَبوَد از رأیِ عَدُو پیروز هیچ
من دشمن تو هستم پس نباید به من متوسل شوی زیرا هیچکس از مشورت با دشمن به پیروزی نرسیده است .
رَو کسی جُو ، که تو را او هست دوست / دوست بهرِ دوست ، لاشک خیرجُوست
برو کسی را پیدا کن که او دوستِ تو باشد . زیرا بی گمان دوست ، خیر و صلاح دوست خود را می خواهد .
من عدوّم ، چاره نَبوَد کز منی / کژ رَوَم ، با تو نمایم دشمنی
من دشمن تو هستم و ناچار به سببِ خودبینی با تو راست نیستم و دشمنی خود را به تو نشان می دهم .
حارِسی از گُرگ جُستن ، شرط نیست / جُستن از غیرِ محل ، ناجستنی ست
از گرگ انتظار پاسداری داشتن شرط عقل نیست . چیزی را از غیرِ محلّ خود طلب کردن در واقع طلب نکردن است . [ حارسی = نگهبانی ، پاسداری ]
من تو را بی هیچ شکّی دشمنم / من تو را کی رَه نمایم ؟ رَه زنم
من بی هیچ تردیدی دشمنِ تو هستم . من چگونه ممکن است تو را راهنمایی کنم ؟ بلکه گمراهت می سازم .
هر که باشد همنشینِ دوستان / هست در گُلخَن میانِ بوستان
هر کس همنشین یاران باشد اگر چه در گلخن باشد گویی که در میان گلشن است . [ مصاحبت با یاران و دوستان خالص چنان اهمیت دارد که اگر شخص در تونِ حمام که بدترین و کثیف ترین جاهاست مصاحب دوستان و همدلانش باشد . آن گلخن به گُلشن مبدّل شود . و بر عکس اگر با ناهم زبانان و نامتجانسان در گلستان هم به سر برد گویی که در زندان اسیر شده است . ]
هر که با دشمن نشیند در زَمَن / هست او در بوستان در گُولخَن
هر کس در این روزگار با دشمن نشست و برخاست کند . حتّی اگر در گلستان باشد گویی که در تونِ حمام است .
دوست را مآزار از ما و مَنَت / تا نگردد دوست ، خصم و دشمنت
دوست خود را با دم زدن از «ما» و «منی» آزرده مکن . تا آن دوست ، دشمن و بدخواهِ تو نشود . ( مآزار = مخففِ میازار ، آزار مده ) [ «ما» و «منی» در اینجا کنایه از خودبینی و خودمداری است ]
خیر کُن با خلق بهرِ ایزدت / یا برای راحتِ جانِ خودت
با محضِ رضای خدا به مردم نیکی کن و یا دست کم برای آسودگیِ روح و روانت به آنان نیکی کن .
تا هماره دوست بینی در نظر / در دلت نآید ز کین ، ناخوش صُوَر
تا همۀ مردم در نظرت دوست جلوه کنند و از کینه ورزیدن به این و آن ، صورت های زشت و هولناکی از آنان در نظرت ظاهر نشود .
چونکه کردی دشمنی ، پرهیز کُن / مشورت با یارِ مِهرانگیز کُن
و اگر با کسی دشمنی کردی از او حذر کن و او را مستشار خود مساز . بلکه برو با دوستِ مهربان مشورت کن .
گفت : می دانم تو را ای بُوالحسن / که تویی دیرینه دشمن دارِ من
آن شخص به آن مردِ عاقل گفت : ای نیکمرد می دانم که تو دشمنِ دیرین و قدیمی من هستی .
لیک مردِ عاقلی و معنوی / عقلِ تو نگذاردت که کژ روی
امّا انسانی خردمند و فردی معنوی هستی . بدینسان عقلِ تو نمی گذارد راه کج و نادرست در پیش گیری .
طبع خواهد تا کشد از خصم ، کین / عقل ، بر نَفس است بندِ آهنین
طبیعتِ آدمی می خواهد از دشمن انتقام بگیرد . امّا عقل برای نَفس به منزلۀ زنجیری آهنین است .
آید و منعش کند ، وا دارَدَش / عقل ، چون شِحنه ست در نیک و بَدَش
عقل پیش می آید و نَفس را از ارتکابِ زشتی ها باز می دارد . عقل در اعمالِ نیک و بَدِ نَفس به منزلۀ داروغه است و همواره او را به داوری می برد . [ شِحنه = داروغه ، پاسبان شهر ]
عقلِ ایمانی چو شِحنۀ عادل است / پاسبان و حاکمِ شهرِ دل است
عقلِ ایمانی مانندِ داروغه ای دادگر است و پاسبان و امیرِ شهرِ قلب است . [ عقلِ ایمانی = از شؤون و تجلیّاتِ عقلِ ممدوحِ عملی است . و آن عقلی است که اخبار الهی را تصدیق می کند . و هر چه رسول الله فرمود بدان عمل می کند و از هر چه نهی کرده پرهیز می کند . این عقل مشمولِ همان حدیث معروف است « عقل آن چیزی است که خداوندِ رحمان بوسیلۀ آن عبادت شود و بهشت بدان بدست آید » ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر چهادرم ، ص 89 ) ]
همچو گربه باشد او بیدار هوش / دزد در سوراخ مانَد همچو موش
عقل ایمانی در مَثَل مانندِ گُربۀ با هوش است و دزد از ترسِ او مانندِ موش در سوراخ پنهان می شود . [ منظور از «دزد» نَفسِ امّاره است که با حضور عقلِ ایمانی جرأت ظهور ندارد . ]
در هر آنجا که برآرَد موش ، دست / نیست گُربه ، یا که نقشِ گربه است
در هر جا که موش قدرت نمایی کند بدان که یا گربه در آنجا حضور ندارد و یا اگر گربه هست . آن گربۀ حقیقی نیست بلکه تنها نقشی از گربه است .
گُربه چه ؟ شیرِ شیرافکن بُوَد / عقلِ ایمانی که اندر تن بُوَد
گربه دیگر چیست ؟ بلکه اگر عقلِ ایمانی در انسان وجود داشته باشد باید آن را به شیری تشبیه کرد که همۀ شیران را از پای درمی آورد . [ درست است من در ابیات قبل عقلِ ایمانی را به گربه تشبیه کردم امّا از حیث قدرت و هیبت باید آن را به شیرِ شیرشکار تشبیه کنم . ]
غُرّۀ او ، حاکمِ درّندگان / نعرۀ او ، مانعِ چَرّندگان
غرّشِ آن شیر ، بر همۀ درندگان فرمان می راند و نعرۀ او ، چرندگان را از ورود به حریمِ خود باز می دارد . [ عقل ایمانی بر همۀ قوای نفسانی سلطنت دارد . ]
شهر ، پُر دزدست و ، پُر جامه کنی / خواه شِحنه باش گو و ، خواه نی
لیکن شهری که پُر از دزد و حرامی باشد . چه داروغه باشد و چه نباشد هیچ فرقی نمی کند . [ داروغه و عسس تا وقتی موجبِ امنیت است که غلبه با قوای انتظامی باشد . امّا وقتی که در یک شهر غلبه با دزدان و حرامیان باشد و ابتکار عمل را به دست گیرند . دیگر وجود و عدمِ داروغه یکی می شود . همینطور عقلِ ایمانی در وجودِ کسی فعّال و مؤثر است که قوای نفسانی خود را ذلیل و منکوب کرده باشد . و اِلّا کسی که در قلمروِ وجودِ خود به حرامیانِ نَفس و شهوت اجازۀ تاخت و تاز داده ، دیگر از عقلِ ایمانی او چه کاری ساخته است . ]
دکلمه قصه آنکه کسی با کسی مشورت می کرد
خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی
سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …
متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی
مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …
متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
منابع و مراجع :
- شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر چهارم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات