شرح و تفسیر بردن پادشاه آن طبیب را بر سر

شرح و تفسیر بردن پادشاه آن طبیب را بر سر بیمار در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح و تفسیر بردن پادشاه آن طبیب را بر سر بیمار

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر اول ابیات 101 تا 143

نام حکایت : عاشق شدن پادشاهی بر کنیزکی و خریدن پادشاه ، کنیزک را

بخش : 5 از 9

مثنوی معنوی مولوی
داستان و حکایت

پادشاهی به قصد شکار به همراه خدمتکارانش به بیرون شهر رفت . درمیانه راه کنیزکی زیبارو دید و دل بدو باخت و بر آن شد که او را به دست آرد و همراه خود به کاخ ببرد ، او با بذل مالی فراوان بر این مهم دست یافت . اما دیری نپائید که کنیزک بیمار شد و شاه طبیبان حاذق را از هر سو نزد خود فراخواند تا کنیزکش را درمان کنند . طبیبان هر کدام مدعی شدند که با …

متن کامل ” حکایت عاشق شدن پادشاهی بر کنیزکی و خریدن پادشاه ، کنیزک را “را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات 101 الی 143

101) چون گذشت آن مجلس و خوان کرم / دست او بگرفت و برد اندر حرم

102) قصه رنجور و رنجوری بخواند / بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

103) رنگ رو و نبض و قاروره بدید / هم علاماتش ، هم اسبابش شنید

104) گفت : هر دارو که ایشان کرده اند / آن عمارت نیست ، ویران کرده اند

105) بی خبر بودند از حال درون / استعیذالله مما یفترون

106) دید رنج و کشف شد بر وی نهفت / لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت

107) رنجش از سودا و از صفرا نبود / بوی هر هیزم پدید آید ز دود

108) دید از زاریش ، کو زار دل است / تن ، خوش است و او گرفتار دل است

109) عاشقی پیداست از زاری دل / نیست بیماری ، چو بیماری دل

 110) علت عاشق ز علت ها جداست / عشق ، اسطرلاب اسرار خداست

111) عاشقی گر زین سر و گر زان سر است / عاقبت ما را بدان سر رهبر است

112) هرچه گویم عشق را شرح و بیان / چون به عشق آیم خجل باشم از آن

113) گرچه تفسیر زبان روشنگر است / لیک ، عشق بی زبان روشن تر است

114) چون قلم اندر نوشتن می شتافت / چون به عشق آمد ، قلم بر خود شکافت

115) عقل ، در شرحش چو خر در گل بماند / شرح عشق و عاشقی هم ، عشق گفت

116) آفتاب آمد دلیل آفتاب / گر دلیلت باید ، از وی رو متاب

117) از وی ار ، سایه نشانی می دهد / شمس ، هر دم نور جانی می دهد

 118) سایه ، خواب آرد تو را همچون سمر / چون برآید عشق ، اِنشَقّ القَمَر

119) خود، غریبی در جهان چون شمس نیست / شمس جان باقی است، او را امس نیست

120) شمس ، در خارج اگر چه هست فرد / می توان هم ، مثل او را تصویر کرد

121) شمس جان ، کو خارج آمد از اثیر / نبودش در ذهن و در خارج ، نظیر

122) در تصور ، ذات او را گنج کو ؟ / تا درآید در تصور مثل او

123) چون حدیث روی شمس الدین رسید / شمس چارم آسمان سر در کشید

124) واجب آید ، چون که آمد نام او / شرح رمزی گفتن از انعام او

125) این نفس ، جان دامنم بر تافته ست / بوی پیراهان یوسف یافته ست

126) از برای حق صحبت ، سالها / بازگو حالی از آن خوش حال ها

127) تا زمین و آسمان خندان شود / عقل و روح و دیده ، صد چندان شود

128) لاتکلفنی فانی فی الفنا / کلت افهامی فلا احصی ثنا

129) کل شیء قاله غیرالمفیق / ان تکلف او تصلف لا یلیق

130) من چه گویم ، یک رگم هشیار نیست / شرح آن یاری که او را یار نیست

131) شرح این هجران و این خون جگر / این زمان بگذار تا وقت دگر

132) قال اطعمنی فانی جائع / واعتجل فالوقت سیف قاطع

133) صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق / نیست فردا گفتن از شرط طریق

134) تو مگر خود ، مرد صوفی نیستی / هست را از نسیه خیزد نیستی

135) گفتمش پوشیده خوشتر سر یار / خود ، تو در ضمن حکایت گوش دار

136) خوشتر آن باشد که سر دلبران / گفته آید در حدیث دیگران

137) گفت : مکشوف و برهنه و بی غلول / باز گو ، دفعم مده ، ای بوالفضول

138) پرده بردار و برهنه گو که من / می نخسبم با صنم با پیرهن

139) گفتم : ار عریان شود او در عیان / نی تو مانی ، نی کنارت ، نی میان

140) آرزو می خواه ، لیک اندازه خواه / برنتابد کوه را یک برگ کاه

141) آفتابی کز وی این عالم فروخت / اندکی گر پیش آید ، جمله سوخت

142) فتنه و آشوب و خونریزی مجو / بیش از این از شمس تبریزی مگو

143) این ندارد آخر ، از آغاز گو / رو تمام این حکایت باز گو

شرح و تفسیر بردن پادشاه آن طبیب را بر سر بیمار

چون گذشت آن مجلس و خوان کرم / دست او بگرفت و برد اندر حرم


وقتی که دیدار شاه با طبیب الهی در آن مجلس انجام یافت و سفره کرامت برچیده شد ، شاه دست طبیب را گرفت و وارد حریم خانه خود کرد .

– مولانا معتقد است که مرید باید راهبر حقیقی خود را محرم اسرار خود بداند و او را به حریم دل خود راه دهد و اسرار ضمیر خود را به او بازگوید تا هرچه زودتر و مطمئن تر عقبه های سلوک را درنوردد .

قصه رنجور و رنجوری بخواند / بعد از آن در پیش رنجورش نشاند


شاه ماجرای بیماری و رنجوری کنیزک را برای طبیب الهی شرح داد و سپس او را بر بالین بیمار برد .

رنگ و رو و نبض و قاروره بدید / هم علاماتش هم اسبابش شنید


آن طبیب الهی طبق عادت اطبا رنگ و رو و نبض و ادرار بیمار را دید و نیز علائم و اسباب کسالت او را از زبان وی و همراهش شنید .

گفت هر دارو که ایشان کرده اند / آن عمارت نیست ویران کرده اند


طبیب الهی گفت هر دوا و درمانی که آن حکیمان مغرور کرده اند نه تنها حال آن کنیزک را بهبود نداده بلکه حالش را وخیم تر هم کزرده اند .

بی خبر بودند از حال درون / استعیذالله مما یفترون


آن طبیبان مغرور از احوال درون کنیزک آگاهی نداشتند ، پناه می برم به خدا از اکاذیبی که برهم می بافند . یعنی آنها چیزی از شناخت و درمان دردها و بیماریهای مردم نمی دانند بلکه فقط ادعا می کنن که مائیم دانا به احوال بیماران .

دید رنج و کشف شد بر وی نهفت / لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت


طبیب الهی رنج کنیزک را دریافت و به علت آن پی برد ولی آن راز را پنهان داشت و به شاه چیزی نگفت .

– اولیاءالله اسرار باطن کسی را بی اذن حق بر کسی فاش نکنند و حتی پیش خودشان هم آنرا تکرار نکنند .

رنجش از سودا و از صفرا نبود / بوی هر هیزم پدید آید ز دود


رنج و درد کنیزک ناشی از غلبه صفرا و سودا نبود زیرا بوی هر هیزم از دودش معلوم می شود یعنی علائم و آثار هر چیز بر ذات آن چیز دلالت می کند . اگر چه وقتی انسان به عشق دچار می آید رنگ و رویش دگر می شود ولی این حالات را نباید با بیماری جسمانی اشتباه گرفت . [ سودا = به معنی سیاه است ، یکی از اخلاطِ اربعه در طب قدیم که چون سیاه رنگ است بدان سودا گویند و مرکز آن را در طحال می پنداشتند . به معنی مالیخولیا و جنون نیز آمده است / صفرا = به معنی زرد است . یکی از اَخلاطِ اربعه که مایعی زرد رنگ است و در کبد ترشح می شود . بدان تلخه و زردآب نیز گویند ]

دید از زاریش ، کو زار دل است / تن خوش است و او گرفتار دل است


طبیب الهی از رنجوری کنیزک پی برد که بیماری او علت جسمانی ندارد ، او تنش سالم است و گرفتار بیماری دل است .

عاشقی پیداست از زاری دل / نیست بیماری چو بیماری دل


از ناله های دل ، عشق آشکار می شود و هیچ بیماری به اندازه بیماری دل اهمیت ندارد .

علّتِ عاشق ز علت ها جداست / عشق اُسطُرلاب اسرار خداست


بیماری عشق از نوع بیماریهای جسمانی نیست ، بلکه عشق مانند اُسطُرلاب ، اسرار شمس حقیقت را نشان می دهد .

– مولانا عقیده دارد که عشق عرفانی روح را چنان لطیف و حساس می کند که می تواند اسرار ربانی را نشان دهد . همانطور که اسطرلاب ، احوال شموس آسمان را نشان می دهد . اسطرلاب عشق نیز اسرار شمس حقیقت را عیان می سازد . [ اُسطُرلاب = آلتی بوده است مرکّب از چند صفحه که اهلِ نجوم آن را در طالع بینی و ارتفاعِ کواکب و سنجش ستارگان و ستاره یابی بکار می گرفتند ( مفاتیح العلوم ، ص 219 ) ]

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است / عاقبت ما را بدان سر رهبر است


عشق خواه حقیقی و یا مجازی باشد سرانجام ما آدمیان را به سوی عالم الهی هدایت می کند .

هرچه گویم عشق را شرح و بیان / چون به عشق آیم خجل باشم از آن


هر چه از عشق سخن بگویم و آنرا بیان دارم چون به ذات عشق می رسم شرمگین می شوم . ( از نظر مولانا عشق تعریف شدنی نیست )

گر چه تفسیر زبان روشن تر است / لیک عشق بی زبان روشن تر است


اگر چه تفسیر و تبین زبان ، روشن کننده مسائل است ولی عشق موضوعی نیست که به زبان درآید ، پس عشقی که به زبان درنیاید از هر بیانی روشن تر است .

– این عشق است که خود را بیان می کند نه زبان .

چون قلم ، اندر نوشتن می شتافت / چون به عشق آمد ، قلم بر خود شکافت


قلم کتابت و نویسندگی همه چیز را شتابان می نویسد ولی همینکه به موضوع عشق می رسد و می خواهد آنرا به رشته تحریر درآورد بیدرنگ بر خود می شکافد .

عقل ، در شرحش چو خر در گل بخفت / شرح عشق و عاشقی هم ، عشق گفت


عقل و خرد در شرح و بیان عشق همچو خری است که در گل  گیر کند زیرا عشق است که می تواند پرده از اسرار عشق و عاشقی بردارد و رموز آنرا برملا کند .

آفتاب آمد دلیل آفتاب / گر دلیلت باید ، از وی رو متاب


دلیل بر وجود آفتاب ، خود آفتاب است حال اگر دلیلی بر وجود آن لازم آمد ، خود آفتاب دلیل آفتاب است پس از آفتاب روی مگردان .

از وی ار ، سایه نشانی می دهد / شمس ، هر دم نور جانی می دهد


اگر چه سایه بر وجود آفتاب دلالت می کند اما خود آفتاب هر لحظه نور حیات بخش خود را به همه جا عطا می کند .

– در اینجا مقایسه میان استدلال و کشف و شهود است ، استدلال به منزله سایه است و کشف و شهود به منزله آفتاب است یعنی انوار جانفزای آفتاب دلیل بر هستی ذات آفتاب است .

سایه ، خواب آرد تو را همچون سمر / چون بر آید عشق ، انشق القمر


همانطور که حکایت شبانه تو را به خواب می برد سایه عقل و استدلال تو را دچار غفلت و بی خبری می سازد و چون شمس حقیقت بتابد ، قمر عقل و استدلال زائل شود و نور و جذابیت خود را از دست بدهد . [ در مصراع دوم قسمتی از آیه 1 سوره قمر تضمین شده است . « آن ساعت نزدیک شد و ماه بر خود شکافت » در اینجا مراد از انشقاق قمر بیان معجزه معروف پیامبر (ص) نیست بلکه مراد زائل شدن نور ماه به هنگام طلوع خورشید است . ] سَمَر = افسانه به مناسبت آنکه غالباََ در شب گفته شود ]

خود غریبی در جهان چون شمس نیست / شمس جان باقی است او را امس نیست


در جهان چیزی غریب تر و شگفت انگیزتر از خورشید وجود ندارد ، خورشید جان پایدار است و امروز و فردائی برایش نمی توان تصور کرد .

– نیکلسون مراد از “شمس” را در مصراع اول خورشید آسمان می داند ومراد از “شمس” در مصراع دوم روح مجرد و نفس ناطقه است بدین معنی که روح انسان در این جهان غریب است زیرا از وطن خود دور افتاده است .

شمس ، در خارج اگرچه هست فرد / می توان هم ، مثلِ او را تصویر کرد


اگر چه شمس مادی و طبیعی در عالم خارج ، تنها و بی نظیر است ولی در عین حال می توان مانند آنرا در ذهن تصوّر کرد .

شمس جان ، کو خارج آمد از اثیر / نبودش در ذهن و در خارج ، نظیر


خورشید جان که از حیطه افلاک و جهان محسوسات خارج است نه در ذهن همتا و نظیر دارد و نه در خارج از ذهن . [ اثیر = معنی عالی و بلند است . به همین مناسبت به کرۀ آتش که بالای کرۀ هواست اثیر گویند . ]

مولانا آفتاب حسّی را با شمسِ حقیقت مقایسه می کند . از آنرو «آفتابِ حسّی» ، قابلِ فرض و تصور است ولی «شمس حقیقت» در تصور نمی گنجد و ذهن و ادراکِ بشری بر آن محیط نمی شود . و معلوم است که تا چیزی در ذهن تعیّن و تشخّص نیابد . مثل و شبهی نمی توان در تصوّر آورد ( شرح مثنوی شریف ، ج 1 ، ص 92 ) .

در تصور ذات او را گنج کو / تا درآید در تصور مثل او


آن شمس حقیقت کجا در تصور آدمی می گنجد تا مانند او در تصورش آید .

چون حدیث روی شمس الدین رسید / شمس چارم آسمان سر در کشید


هر گاه از روی شمس الدین تبریزی سخن به میان می آید خورشید آسمان از پرتو و جمال آن شرمگین می شود و روی خود را نهان می سازد . ( شمس چارم = شمس چهارم ، همین آفتاب است که کُرۀ خاکی ما جزیی از منظومۀ آن محسوب می شود و در تقسیماتِ هیأتِ قدیم ، آن را در آسمان چهارم قرار داده اند ) [ در اینجا لفظ شمس ( = آفتاب ) ، مولانا را به یاد محبوبش شمس الدین تبریزی انداخته است . شمس الدین محمد بن علی بن مَلِک دادِ تبریزی از مردم تبریز بود که پیران طریقت بدو « کامل تبریزی » و مسافران صاحبدل بدو « شمس پرنده » می گفتند به جهت سَیرانِ دائمی او . ابتدا مرید شیخ ابوبکرِ تبریزی سلّه باف بود و چون کمالاتِ او از حدِ ادراکِ مردم در گذشت در طلبِ اکملی برآمد و به سفر پرداخت ( مناقب العارفین ، ج 1 ، ص 615 ) .

واجب آید چون که آمد نام او / شرح رمزی گفتن از انعام او


چون که نام شمس تبریزی بر زبانم آمد لازم است که شمه ای از انعام معنوی او بازگو شود .

این نفس ، جان دامنم برتافته است / بوی پیراهان یوسف یافته است


اکنون حسام الدین که به منزله جان من است ، چنگ در دامنم زده و مصرانه می خواهد که شمه ای از اسرار رابطه معنوی خود را با شمس تبریزی بیان کنم ،حال او گوئی همچون حال یعقوب است که بوی پیراهن یوسف را شنیده است .

– “این نفس” به معنی “اکنون و این دم” است .

از برای حق صحبت ، سال ها / بازگو حالی از آن خوشحال  ها


حسام الدین به من گفت که به حق سالهای همراهی و رفاقتی که با تو دارم شمه ای از آن احوال خوب و خوشت که با شمس داشتی برایم بازگو کن .

تا زمین و آسمان خندان شود / عقل و روح و دیده صد چندان شود


تا از شرح احوال معنوئی که تو با شمس داشتی زمین و آسمان شادمان گردد و قوه عقل و جان و دیده دل ، صد مرتبه افزایش یابد .

لا تکلفنی فانی فی الفنا / کلت افهامی فلا احصی ثنا


مولانا در جواب گفت : چون من در حال فنای عارفانه هستم مرا به تکلف و زحمت میفکن و فعلی از من توقع نداشته باش که متعلق به عالم صحو و هشیاری است چرا که من در حال محو و فنا هستم و درک و شعورم از کار افتاده و نمی توانم مدح و ثنائی گویم .

کل شیء قاله غیرالمفیق / ان تکلف او تصلف لایلیق


هر چیز را که انسان در حال محو و بی خویشی گوید نمی توان آن کلام را در حال صحو و با خویشی درک کرد و اگر کسی به تکلف و لاف زنی بخواهد آن سخنان را در یابد چنین حالتی سزاوار مقام آدمی نیست .

من چه گویم ؟ یک رگم هشیار نیست  / شرح آن یاری که او را یار نیست


من چگونه می توانم احوال آن یار بی نظیر و بی یار را شرح دهم در حالی که حتی یک رگم هشیار نیست .

– هرچه اینک از معشوق گویم چون در حالت محو و مستی هستم سخنانم را هوشیاران درک نتوانند کرد .

شرح این هجران و این خون جگر / این زمان بگذار تا وقت دگر


ای حسام الدین چلپی ، فعلا شرح این هجران و این خون جگر را موکول کن به وقتی دیگر . اکنون از من توقع نداشته باش که چگونگی هجران و خون دلم را از آن معشوق بر زبان رانم زیرا من در حالت استغراق و بی خویشی به سر می برم .

قال اطعمنی فانی جائع / واعتجل فالوقت سیف قاطع


حسام الدین چلپی به مولانا گفت : به من طعام معنوی بده که گرسنه ام ، و در این باره بشتاب که زمان مانند شمشیر تیز سریعا می گذرد .

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق / نیست فردا گفتن از شرط طریق


حسام الدین ادامه داد : ای رفیق طریق ” صوفی ابن الوقت است ” یعنی زمان را تلف نمی کند زیرا ” فردا گفتن ” شرط سلوک طریقت و طی مراتب و منازل معنوی نیست .

ابن الوقت در مثنوی به دو معنی آمده . یکی به معنی کسی که زمان را از دست نمی دهد و حال را غنیمت می شمرد و در هر لحظه به فکر کمال بخشیدن به خود است و معنی دیگر سالکی را گویند که هنوز از مرحله حال گذر نکرده و به مقام نرسیده است . سالکی که به مقام رسیده باشد را ابوالوقت گویند .

تو مگر خود مرد صوفی نیستی / هست را از نسیه خیزد نیستی


تو ای مولانا ، مگر مرد صوفی نیستی که می گوئی : ” این زمان بگذار تا وقت دگر ”  زیرا هر آن چیز که وجود  داشته باشد و داده  نشود و به زمان بعد موکول گردد دچار نیستی و تباهی گردد .

گفتمش : پوشیده خوشتر سر یار / خود ، تو در ضمن حکایت گوش دار


من به حسام الدین گفتم : بهتر است که سر یار پوشیده  باشد تا که نامحرمان از آن آگاه  نشوند و تو خود گوش هوشت را باز کن تا اسرار یار را در ضمن حکایات دریابی .

– رازداری و کتمان اسرار از شروط اولیه سلوک است .

خوشتر آن باشد که سر دلبران / گفته آید در حدیث دیگران


بهتر این است که اسرار محبوبان حرم الهی در اثنای سخنان دیگران بیان شود . [ خانم آنه ماری شیمل بحق گفته است که این دو بیت اخیر کلیدِ فهمِ تمامی سروده های مولاناست . ( شکوه شمس ، ص 75 ) سخنان بهاء الدین ولد در مثنوی وَلَدنامه ، صفحۀ 2 مؤیدِ مطلبِ اوست . ]

گفت : مکشوف و برهنه و بی غلول / بازگو ، دفعم مده ای بوالفضول


حسام الدین گفت : ای صاحب فضیلت های بسیار ، اسرار یار را آشکار و برهنه و بی کم و کاست برایم بازگو کن و بهانه میاور .

– “مکشوف یعنی بی پرده و آشکار” “غلول یعنی دزدی و خیانت و بی غلول مجازا یعنی بی کم و کاست” دفع دادن یعنی بهانه آوردن” “بوالفضول یعنی کسی که دارای فضائل باشد” .

پرده بردار و برهنه گو که من / می نخسبم با صنم با پیرهن


از روی  اسرار یار پرده بردار و برهنه و آشکار از او سخن بگو که من با محبوب و عروس حقیقت که پوشیده  و  محتجب  باشد در یک جا نمی خوابم .  ( من شاهد حقیقت  را برهنه و بی حجاب می خواهم )

گفتم ار عریان شود او در عیان / نی تو مانی ، نی کنارت ، نی میان


به حسام الدین گفتم : اگر ذات آن محبوب حقیقی آشکارا نمایان شود و او با ذات خود تجلی کند ، نه تو می مانی و نه کنارت و نه میانت .

– در سطوت تجلی آن یار بی یار ، به کلی محو و فانی خواهی شد .

* مولانا این مطلب را در کتاب فیه ما فیه صفحه 35 و 36 به نثر نیز گفته است : حق تعالی این نقاب ها را برای مصلحت آفریده است که اگر جمال حق بی نقاب روی نماید ما طاقت آن نداریم و بهره مند نشویم و به واسطه این نقاب ها مدد و منفعت می گیریم . این آفتاب را می بینی که در نور او می رویم و می بینیم و نیک را از بد تمیز می دهیم و در او گرم می شویم و درختان و باغات مثمر می شوند و میوه ها ، خام و ترش و تلخ در حرارت او پخته و شیرین می گردند و معادن زر و نقره و لعل و یاقوت از تاثیر او ظاهر می شوند . اگر این آفتاب با این همه منفعت بوسائط نزدیکتر شود هیچ منفعت ندهد بلکه جمله عالم و خلقان بسوزند و نمانند . حق تعالی چون بر کوه به حجاب تجلی می کند او نیز پر درخت و پرگل و سبز و آراسته گردد و چون بی حجاب تجلی کند او را زیر و زبر و ذره ذره می گرداند .

آرزو می خواه ، لیک اندازه خواه / برنتابد کوه را یگ برگ کاه


ای حسام الدین آرزو و مطلوب داشته باش ولی اندازه  نگه دار و به اندازه استعدادت طلب درک حقیقت کن نه بیشتر ، که اندازه نکوست ، مثلا یکه برگ کاه نمی تواند سنگینی کوهی را تحمل کند .

آفتابی کز وی این عالم فروخت / اندکی گر پیش آید جمله سوخت


برای مثال ، همین آفتابی که همه جهان را روشن کرده ، اگر اندکی بیش از حد خود به سوی این جهان نزدیک شود همه را می سوزاند .

– همینطور اگر شمس حقیقت بیش از طاقت افهام و عقول بتابد همه را تباه می سازد .

فتنه و آشوب و خونریزی مجو / بیش از این از شمس تبریزی مگو


ای حسام الدین بیش از این در باره شمس تبریزی سخن مگو و طالب فتنه و آشوب مشو .

این ندارد آخر ، از آغاز گو / رو تمام این حکایت باز گو


شرح و بیان اسرار شمس پایانی ندارد ، پس اینک برو از ابتدای حکایت آغاز کن و همه ماجرای کنیزک را بازگو کن .

دکلمه بردن پادشاه آن طبیب را بر سر بیمار

دکلمه بردن پادشاه آن طبیب را بر سر بیمار

زنگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟