در بیان رفتن انبیا و اولیا به کوه ها و غارها | شرح و تفسیر

در بیان رفتن انبیا و اولیا به کوه ها و غارها | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

در بیان رفتن انبیا و اولیا به کوه ها و غارها | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر سوم ابیات 4250 تا 4281

نام حکایت : صفت آن مسجد که مهمان کش بود و آن عاشق مرگ جوی

بخش : 12 از 18 ( در بیان رفتن انبیا و اولیا به کوه ها و غارها )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت صفت آن مسجد که مهمان کش بود و آن عاشق مرگ جوی

در اطرافِ شهر ری مسجدی بود که ساکنان خود را می کشت . هر کس شب بدان مسجد درمی آمد همان شب از ترس در جا می مُرد و نقش بر زمین می شد . هیچکس از اهالی آن شهر جرأت نداشت مخصوصاََ در شب قدم بدان مسجدِ اسرارآمیز بگذارد . اندک اندک این مسجد آوازه ای در شهرهای مجاور به هم رسانید و مردم حومه و اطراف نیز از این مسجد بیمناک شده بودند . تا اینکه شبی از شب ها غریبی از راه می رسد و یکسر سراغِ آن مسجد را می گیرد . مردم از این کارِ عجیبِ او حیرت می کنند و …

متن کامل « حکایت صفت آن مسجد که مهمان کش بود و آن عاشق مرگ جوی » را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل اشعار در بیان رفتن انبیا و اولیا به کوه ها و غارها

ابیات 4250 الی 4281

4250) آنکه گویند اولیا در کُه بُوَند / تا ز چشمِ مردمان پنهان شوند

4251) پیشِ خلق ، ایشان فرازِ صد کُه اند / گامِ خود بر چرخِ هفتم می نهند

4252) پس چرا پنهان شود ، کُه جُو بُوَد / کو ز صد دریا و کُه ز آن سو بُوَد

4253) حاجتش نَبوَد به سوی کُه گریخت / کز پی اش کُرّۀ فلک ، صد نعل ریخت

4254) چرخ گردید و ندید او گَردِ جان / تعزیت جامه بپوشید آسمان

4255) گر به ظاهر آن پَری پنهان بُوَد / آدمی پنهان تر از پریان بُوَد

4256) نزدِ عاقل ز آن پَری که مُضمَر است / آدمی صد بار خود ، پنهان تر است

4257) آدمی نزدیکِ عاقل چون خَفی ست / چون بُوَد آدم که در غیب او صَفی ست ؟

4258) آدمی همچون عصایِ موسی است / آدمی همچون فسونِ عیسی است

4259) در کفِ حق ، بهرِ داد و بهرِ زَین / قلبِ مؤمن هست بَینَ اِصبَعَین

4260) ظاهرش چوبیّ و ، لیکن پیشِ او / کَون ، یک لقمه ، چو بگشاید گلو

4261) تو مبین ز افسونِ عیسی حرف و صوت / آن ببین کز وَی گریزان گشت موت

4262) تو مبین ز افسونش آن لهجاتِ پست / آن نگر که مرده برجَست و نشست

4263) تو مبین مر آن عصا را سهل یافت / آن ببین که بحرِ خَضرا را شکافت

4264) تو ز دوری دیده یی چترِ سیاه / یک قدم فا پیش نِه ، بنگر سپاه

4265) تو ز دُوری می نبینی جز که گَرد / اندکی پیش آ ، ببین در گَرد ، مرد

4266) دیده ها را گَردِ او روشن کند / کوه ها را مردیِ او برکنَد

4267) چون برآمد موسی از اقصایِ دشت / کوهِ طور از مَقدَمَش رَقّاص گشت

4268) رویِ داود از فَرَش تابان شده / کوه ها اندر پی اش نالان شده

4269) کوه با داود گشته همرهی / هر دو مُطرِب ، مست در عشقِ شَهی

4270) یا جِبالُ اَوّبی امر آمده / هر دو هم آواز و هم پرده شده

4271) گفت داودا تو هجرت دیده یی / بهرِ من از همدمان بُبریده یی

4272) ای غریبُ فردِ بی مونس شده / آتشِ شوق از دلت شعله زده

4273) مُطرِبان خواهی و قَوّال و ندیم / کوه ها را پیشت آرَد آن قدیم

4274) مُطرب و قوّال و سُرنایی کند / کُه به پیشت باد پیمایی کند

4275) تا بدانی ناله چون کُه را رواست / بی لب و دندان ، وَلی را ناله هاست

4276) نغمۀ اجزایِ آن صافی جسد / هر دَمی در گوشِ حِسّش می رسد

4277) همنشینان نشنوند ، او بشنود / ای خُنُک جان کو به غیبش بگرود

4278) بنگرد در نفسِ خود صد گفت و گو / همنشینِ او نبُرده هیچ بُو

4279) صد سؤال و صد جواب اندر دلت / می رسد از لامکان تا منزلت

4280) بشنوی تو ، نشنود ز آن گوش ها / گر به نزدیکِ تو آرَد گوش را

4281) گیرم ای کر ، خود تو آن را نشنوی / چون مثالش دیده یی ، چون نگروی ؟

شرح و تفسیر در بیان رفتن انبیا و اولیا به کوه ها و غارها

آنکه گویند اولیا در کُه بُوَند / تا ز چشمِ مردمان پنهان شوند


این که برخی می گویند : اولیاء الله به کوهها پناه می برند تا از چشمِ مردم پنهان شوند ، حرف درستی نیست . [ خوارزمی گوید : « بدانکه انبیاء و اولیاء که مظاهرِ اسما و صفات حضرت کبریااند از روی افنای ناسوتیت خویش در لاهوتیت حق ، دیده از خویش فروبسته اند و قید هستی گسسته و ایشان به منزلۀ آیینۀ جمال نمای حق گشته . پس دیدۀ خدا شناس باید تا جمالِ حقیقتِ ایشان تواند دید و آن دیده هر کسی را نیست » ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 677 ) . عامۀ مردم گمان می کنند که کوه نشینان از ترسِ مردمِ شهری به کوه پناهنده شده اند ، اینان همین قیاس را در موردِ انبیاء و اولیاء بکار می برند ( شرح مثنوی معنوی شاه داعی ، ج 2 ، ص 131 ) ]

پیشِ خلق ، ایشان فرازِ صد کُه اند / گامِ خود بر چرخِ هفتم می نهند


زیرا در همان اثنا که جسمِ اولیاء الله در نزد مردم حضور دارد ، روحشان بر فراز آسمان هفتم قرار دارد . [ پس اینان برای خلوت ، نیازی به خروج از جامعه و انزواطلبی ندارند ، زیرا در عینِ حضور در انجمن ، خلوت می کنند . ]

پس چرا پنهان شود ، کُه جُو بُوَد / کو ز صد دریا و کُه ز آن سو بُوَد


حال که وضع بدین منوال است چه ضرورتی دارد که اولیاء الله طالب انزوا در کوه ها شوند . در حالی که شأنِ روحی آنان از صد نوع دریا و کوه نیز والاتر و فراتر است ؟ [ بنابراین کوه چه شأنی دارد که اولیاء الله بدان پناه برند و خواهانِ استتار شوند . ]

حاجتش نَبوَد به سوی کُه گریخت / کز پی اش کُرّۀ فلک ، صد نعل ریخت


اولیاء الله نیازی ندارند که به سوی کوهستان بگریزند و در آنجا خلوت گزینند . در حالی که فلک مانندِ کرّۀ الاغی به دنبال او دویده و خسته شده است . [ مقام اولیاء الله همین بس ، که کرۀ فلک در راهِ آنان صد ماهِ نو افشانده است . یعنی مدّت های مدید به دنبالِ آنان بوده است امّا به گردِ پایشان هم نرسیده است ( شرح کبیر انقروی ، جزو سوم ، دفتر سوم ، ص 1608 ) ]

چرخ گردید و ندید او گَردِ جان / تعزیت جامه بپوشید آسمان


چرخِ گردون با همۀ عظمت هر چه گشت به گَردِ جان نرسید . یعنی به آثار و اسرار اولیاء که به منزلۀ جان است دست نیافت و آن را ندید . از اینرو رنگِ آسمان ، کبود است یعنی جامۀ عزا به تن کرده است .

گر به ظاهر آن پَری پنهان بُوَد / آدمی پنهان تر از پریان بُوَد


اگر چه پریان ، ظاهراََ موجوداتی غیبی و مستورند ، امّا انسان از آنها مستورتر است . زیرا حقیقتِ انسان بر خیلی کسان پنهان است .

نزدِ عاقل ز آن پَری که مُضمَر است / آدمی صد بار خود ، پنهان تر است


در نظرِ خردمندان ، انسان صد بار از پریان مستور ، پوشیده تر است . [ مُضمَر = در ضمیر نگاهداشته شده ، چوشیده ، پنهان ، نهان داشته ]

آدمی نزدیکِ عاقل چون خَفی ست / چون بُوَد آدم که در غیب او صَفی ست ؟


در جایی که در نظرِ خردمندان ، انسان بطور کلی بر حسبِ باطن ، کاملاََ مستور و پوشیده است . پس ببین که انسانِ برگزیده که زبدۀ عالَمِ غیب است چگونه باید باشد ؟ [ در مصراع دوم کلمۀ «آدم» و «صفی» ذهن را فوراََ متوجه حضرت آدم صفی الله می کند . امّا منظور مولانا کلّی است و شاملِ هر یک از اولیایی می شود که به قولِ صوفیه « بر قَدَمِ » حضرت آدم اند . یعنی بر نَهجِ او طی طریق می کنند . ابن عربی ، آدم را روح عالم و مردمک چشم حق دانسته است . رجو شود به شرح بیت 1 دفتر اوّل ]

تشبیه صورت اولیاء و صورت کلامِ اولیاء به صورت عصای موسی و صورت افسون عیسی


آدمی همچون عصایِ موسی است / آدمی همچون فسونِ عیسی است


انسان مانندِ عصای موسی است . او همچون نَفَسِ عیسی است . [ خوارزمی گوید : « آدمی را همچون عصای موسی شناس که ظاهر او ، چوبی است محقّر و باطنِ او بیرون از حدِ قیاس . یا چون افسونِ عیسی شمار که ظاهرش حرف و صوتی است و از باطن ، مرگ در فرار . همچنانکه ظاهربین از عصای موسی چوبی بیند بی اعتبار و از اژدهای باطن او که چند حِبال و عصیِ سَحَرۀ فرعون را فرو می برد غافل می مانَد . تو نیز از آدمی همین صورتِ آب و گِل می بینی و از سَعَتِ جان و دلِ او که عرش با آنچه در اوست با چندین هزار برابرِ عرش ، در گوشه ای از آن گُم می شود بی خبر و ذاهلی … و هرگز به باطنِ او که مجلای حضرت الهی و آیینۀ جمال نمای جناب پادشاهی است پی نمی بری ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 677 ) ]

در کفِ حق ، بهرِ داد و بهرِ زَین / قلبِ مؤمن هست بَینَ اِصبَعَین


قلب مؤمن برای آنکه به تعادل مطلوب رسد و به زیور کمالاتِ مثنوی آراسته گردد . میان دو انگشت حضرت حق قرار گرفته است . [ زَین = آراستن ، نیکو کردن ، خوبی / بَینَ اِصبَعَین = شرح بیت 2777 دفتر سوم ]

ظاهرش چوبیّ و ، لیکن پیشِ او / کَون ، یک لقمه ، چو بگشاید گلو


عصای موسی ظاهراََ چوبی بیش نیست امّا همین چوب هر گاه دهان بگشاید جمیعِ کائنات را مانندِ یک لقمه فرو می بلعد .

تو مبین ز افسونِ عیسی حرف و صوت / آن ببین کز وَی گریزان گشت موت


تو نباید به ظاهرِ افسونِ حضرت عیسی (ع) نگاه کنی و نباید بگویی که افسونِ او فقط یک مشت حرف و صوت است ، تو باید به این نکته دقت کنی که مرگ بر اثرِ آن افسون از آدمیان فرار می کند . یعنی حضرت عیسی (ع) بر هر مرده ای افسون می خواند فوراََ زنده می شد .

تو مبین ز افسونش آن لهجاتِ پست / آن نگر که مرده برجَست و نشست


تو نباید در افسونِ او به کلماتِ ساده و معمولی نگاه کنی . بلکه باید به این مسئله توجه کنی که با خواندن افسون ، مردگان زنده می شدند و می نشستند .

تو مبین مر آن عصا را سهل یافت / آن ببین که بحرِ خَضرا را شکافت


تو نباید به این نگاه کنی که حضرت موسی (ع) آن عصا را آسان به دست آورد بلکه به این نگاه کن که آن حضرت بوسیلۀ عصای خود ، دریای سبز فام را گشود . [ خضرا = مخفف خضراء به معنی سبز / بحر خضرا = دریای سبز که همان دریای سرخ است اما در اینجا به صورت صفت و موصوف آمده به لحاظ سبز فام بودن آب دریا ]

تو ز دوری دیده یی چترِ سیاه / یک قدم فا پیش نِه ، بنگر سپاه


برای مثال ، تو از مسافتِ دور چادر سیاهی را می بینی . یک گام به پیش ای تا سپاه را ببینی . ( فا = پیشوندی است که گاهی آن را به جای حرف «به» استعمال می کنند ) [ یعنی تو از دور فقط صورتِ ظاهر قشونِ انبیای عظام و اولیای کرام را دیدی . یک قدم پیش بک قدم پیش بگذار و سپاه را بنگر . یعنی ذات و صفاتِ این بزرگان را مشاهده کن ( شرح کبیر انقروی ، جزو سوم ، دفتر سوم ، ص 1612 ) ]

تو ز دُوری می نبینی جز که گَرد / اندکی پیش آ ، ببین در گَرد ، مَرد


مثال دیگر ، تو از مسافتِ دور چیزی جز گرد و غبار نمی بینی ، اینک اندکی جلو بیا تا در میانِ گرد و غبار ، انسانی را ببینی . [ ظاهرِ انبیاء و اولیاء و مرادن الهی مانندِ گرد و غبار است که هر کسی می تواند آن را ببیند . امّا باطنِ آنها مانندِ همان کسی است که در توده ای از غبار مستور شده و به دید هر کسی نمی آید . ]

دیده ها را گَردِ او روشن کند / کوه ها را مردیِ او برکنَد


اشخاصی که گرد و غبارشان یعنی آثارِ ظاهری شان ، چشم ها را روشن می کند ، مردانگی و همّتشان قادر است کوه ها را از جای برکنَد .

چون برآمد موسی از اقصایِ دشت / کوهِ طور از مَقدَمَش رَقّاص گشت


همینکه حضرت موسی (ع) از دورترین نقطۀ بیابان به سوی کوه طور آمد ، کوه به واسطۀ آمدن او به رقص درآمد . [ رجوع کنید به شرح بیت 26 دفتر اوّل ]

تفسیر یا جِبالُ اَوَّبی مَعَه وَالطَّیر


رویِ داود از فَرَش تابان شده / کوه ها اندر پی اش نالان شده


چهرۀ حضرت داود (ع) از شکوه و جلالِ حضرت حق تعالی ، تابان و درخشان شده و کوه ها نیز در تسبیح و نیایش با وی همراهی کردند و نالیدند . [ این بیت و ابیات بعدی اشاره است به ایات 10 و 11 سورۀ سبا که موضوع این بخش می باشد و توضیح آن در شرح بیت 703 دفتر سوم آمده است . ]

کوه با داود گشته همرهی / هر دو مُطرِب ، مست در عشقِ شَهی


کوه در نیایش حضرت حق با داود (ع) همآواز شد و هر دو نغمه خوان ، از غلبۀ عشقِ حضرتِ شاه وجود مست شده بودند .

یا جِبالُ اَوّبی امر آمده / هر دو هم آواز و هم پرده شده


از بارگاه حضرت این فرمان آمد که « ای کوه ها با داود همآواز شوید » آنگاه هر دو همآواز و همنوا شدند . به شرح بیت 4268 همین بخش رجوع شود . [ پرده = شرح بیت 11 دفتر اوّل ]

گفت داودا تو هجرت دیده یی / بهرِ من از همدمان بُبریده یی


حضرت حق به داود (ع) فرمود : ای داود ، تو دردِ فراق و هجران کشیده ای ، و به خاطرِ عشقِ من از همدمان و مونسان جدا مانده ای .

ای غریبُ فردِ بی مونس شده / آتشِ شوق از دلت شعله زده


ای غریبِ تنها که هیچگونه همدمی نداری و آتشِ اشتیاق به حق از ژرفای قلبت زبانه کشیده است .

مُطرِبان خواهی و قَوّال و ندیم / کوه ها را پیشت آرَد آن قدیم


اگر نغمه سرا و خواننده و همدم بخواهی ، آن خدای ازلی ، کوه ها را به حضورت می آورد .

مُطرب و قوّال و سُرنایی کند / کُه به پیشت باد پیمایی کند


تا کاری کنم که کوه ها ، نغمه سرا و خواننده و سرنازن شوند و در مقابلِ تو از اشتیاق و عشق به حضرتِ معشوق به رقص و چالاکی درآیند . [ سُرنایی = سُرنا زننده ]

تا بدانی ناله چون کُه را رواست / بی لب و دندان ، وَلی را ناله هاست


تا این نکته را دریابی که وقتی کوه می تواند بدون لب و دندان ، ناله کند . پس ولیِ کامل نیز می تواند بدون لب و دندان ناله ها و نغمه ها داشته باشد . [ خوارزمی گوید : « همچنانکه همّتِ و رضای ولی ، عالمی را برافروزد . آتشِ آه و نالۀ او نیز یک دَم ، جهانی را بسوزد . باری اگر رضاجویی اولیاء الله نمی توانی کرد . گِردِ آزارِ خاطِر ایشان مَگرد . به طعنۀ تو ، اهلِ دل را ، دل از کلامِ اولیاء نگیرد و دلگشایی و روح افزایی که کلامِ ایشان راست به حسدِ تو زوال نپذیرد » ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 678 ) احتمال دارد که « ناله های بی لب و دندان ولی » به ذکرِ خَفی ، نفسی ، قلبی ، سِرّی و فعلی اشاره داشته باشد که در میان صوفیه رواج دارد . ]

نغمۀ اجزایِ آن صافی جسد / هر دَمی در گوشِ حِسّش می رسد


نغمه ها و نیایش های کوهِ پاک هر لحظه به گوشِ حسّی ولی خدا و عارف روشن بین می رسد . [ « صافی جَسد » اشاره به کوه دارد . ]

منظور بیت : بطور کلّی همۀ جمادات خدا را نیایش می کنند امّا هر کسی به نیایش جمادات واقف نیست ، بلکه تنها اولیای الهی و روشن بینان و عارفان به اسرارِ این نیایش وقوف دارند . مولانا در حکایت مارگیر در ابیات 1015 تا 1025 دفتر سوم همین معنا را القاء کرده است . ]

همنشینان نشنوند ، او بشنود / ای خُنُک جان کو به غیبش بگرود


همنشینان ولی خدا ، نغمۀ نیایش و تسبیح کوه ( و بطور کلّی جمادات ) را نمی شنوند امُا او می شنود . خوشا به حالِ کسی که اصوات و نغمه های مستور عالَم را می شنود و بدان باور دارد . [ همنشینان اولیاء یعنی انسان های معمولی که در این جهان لزوماََ با آنها حشر و نشر می کنند . مولانا بر این باور است که همۀ موجودات جهانِ هستی از جماد ، نبات ، حیوان و انسان خداوند را نیایش و ستایش می کنند . او می گوید جمادات نیز خداوند را به زبان خود تسبیح می کنند و اگر گوشهای آدمی تیز و شنوا باشد و از حجاب های ناسوتی رها باشد می تواند این نغمه ها و اصوات را بشنود . ]

بنگرد در نفسِ خود صد گفت و گو / همنشینِ او نبُرده هیچ بُو


ولیِ خدا صد نوع یعنی بسیاری از نغمه ها و گفتگوها را در درونِ خود می شنود امّا همنشینان او هیچ بویی از این گفتگوهای درونی نمی برند . یعنی اصلاََ به نیایش و ستایش جمادات و نباتات و حیوانات وقوف نمی یابند . [ وجه دیگر معنی : اولیاء الله با خود صد نوع حدیثِ نَفس دارند و حقایقی را در قلبِ خود مکشوف می سازند . امّا دیگر مردم عادی از حدیثِ نَفس ها بی خبرند . ]

صد سؤال و صد جواب اندر دلت / می رسد از لامکان تا منزلت


مولانا خطاب به انکار کنندگان این حدیث نفس ها می فرماید : ای کسی که نسبت به نغمه ها و سخنان درونی اولیاء الله و عارفانِ روشن بین دچار شک و انکارید . مگر نه اینست که گاه به گاه صد نوع سؤال و جواب در بارۀ مسائلِ معنوی از بارگاه الهی بر قلبِ تو نازل می شود . [ مولانا در آثارِ خود خصوصاََ مثنوی و دیوان شمس ، منکران نغمه ها و اصواتِ درونی اولیاء الله را مورد نقد قرار داده است . ]

بشنوی تو ، نشنود ز آن گوش ها / گر به نزدیکِ تو آرَد گوش را


تو آن سؤال و جواب ها را می شنوی در حالیکه گوش های دیگر قادر به شنیدن آن نیستند ، هر چند که گوش های خود را نزدیک تو آورند .

گیرم ای کر ، خود تو آن را نشنوی / چون مثالش دیده یی ، چون نگروی ؟


ای ناشنوا فرض می کنیم که تو نتوانی آن نغمه های درونی را بشنوی ، امّا تو که بارها نظیر آن را در خودت یافته ای . پس چرا بدان ایمان نمی آوری ؟ چنانکه می فرماید :

انبیا را در درون هم نغمه هاست / طالبان را ز آن حیات بی بهاست

نشنود آن نغمه ها را گوشِ حس / کز ستم ها گوشِ حس باشد نَجِس

بنابراین ای طالب حقیقت وقتی که درونِ خود را از هوی زدودی و پنبۀ غفلت از گوشِ دلت برداشتی آنگاه نغماتِ آسمانی را خواهی شنید .

شرح و تفسیر بخش قبل                     شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه در بیان رفتن انبیا و اولیا به کوه ها و غارها

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟