بار دیگر رجوع کردن به قصۀ صوفی و قاضی

بار دیگر رجوع کردن به قصۀ صوفی و قاضی | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

بار دیگر رجوع کردن به قصۀ صوفی و قاضی | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر ششم ابیات 1483 تا 1567

نام حکایت : حکایت آن رنجور بَد حالی که طبیب در او امیدِ صحّت ندید

بخش : 5 از 11 ( بار دیگر رجوع کردن به قصۀ صوفی و قاضی )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت آن رنجور بَد حالی که طبیب در او امیدِ صحّت ندید

بیماری نزد طبیبی رفت . طبیب نبضِ او را گرفت و به فراست دریافت که او دچار نوعی بیماری روانی شده است . پس بدو سفارش کرد که برای علاج خود هرگز امیالت را سرکوب مکن . بلکه هر چه دلت میل کرد فوراََ آن را انجام بده . بیمار همینکه از مطب بیرون آمد هوس کرد که به کنار جویباری رود و در آنجا قدم زند . در حال قدم زدن بود که دید شخصی بر لب جوی آب نشسته و دست و روی خود را می شوید . چون گردن او پهن و صاف بود . بیمار میل کرد …

متن کامل ” حکایت آن رنجور بَد حالی که طبیب در او امیدِ صحّت ندید را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات بار دیگر رجوع کردن به قصۀ صوفی و قاضی

ابیات 1483 الی 1567

1483) گفت صوفی : در قصاص یک قفا / سر نشاید باد دادن از عَما

1484) خرقۀ تسلیم ، اندر کردنم / بر من آسان کرد سیلی خوردنم

1485) دید صوفی خصمِ خود را سخت زار / گفت : اگر مُشتش زنم من خصم وار

1486) او به یک مُشتم بریزد چون رَصاص / شاه فرماید مرا زجر و قِصاص

1487) خیمه ویران است و بشکسته وَتَد / او بهانه می جُوَد تا در فتد

1488) بهرِ این مُرده ، دریغ آید دریغ / که قصاصم افتد اندر زیرِ تیغ

1489) چون نمی تانست کف بر خصم زد / عَزمش آن شد کِش سویِ قاضی بَرَد

1490) که ترازوی حق است و کیله اش / مَخلَص است از مکرِ دیو و حیله اش

1491) هست او مِقراضِ اَحقاد و جِدال / قاطعِ جنگِ دو خَصم و قیل و قال

1492) دیو در شیشه کند افسونِ او / فتنه ها ساکن کند قانونِ او

1493) چون ترازو دید خصمِ پُر طَمَع / سرکِشی بگذارد و گردد تَبَع

1494) ور ترازو نیست ، گر افزون دهیش / از قِسَم راضی نگردد آگهیش

1495) هست قاضی رحمت و دفعِ ستیز / قطره یی از بحرِ عدلِ رستخیز

1496) قطره گر چه خُرد و کوته پا بُوَد / لطف آبِ بحر از او پیدا بُوَد

1497) از غبار ار پاک داری کِلّه را / تو ز یک قطره ببینی دَجله را

1498) جزوها بر حالِ کُل ها شاهد است / تا شَفَق غَمّازِ خورشید آمده ست

1499) آن قَسَم بر جسمِ احمد راند حق / آنچه فرموده ست کلّا وَالشَّفَق

1500) مور ، بر دانه چرا لرزان بُدی / گر از آن یک دانه خِرمَن دان بُدرده هاتی ؟

1501) بر سرِ حرف آ ، که صوفی بی دل است / در مکافاتِ جِفا مُستَعجِل است

1502) ای تو کرده ظلم ها ، چون خوش دلی ؟ / از تقاضای مُکافی غافلی

1503) یا فراموشت شده ست از کرده هات / که فرو آویخت غفلت پرده هات

1504) گر نه خصمی هاستی اندر قَفات / جِرمِ گردون رَشک بُردی بر صَفات

1505) لیک محبوسی برای آن حقوق / اندک اندک عُذر می خواه از عُقوق

1506) تا به یکبارت نگیرد مُحتَسِب / آبِ خود روشن کن اکنون با مُحِب

1507) رفت صوفی سویِ آن سیلی زَنش / دست زد چون مدّعی در دامنش

1508) اندر آوردش یرِ قاضی کشان / کین خرِ اِدبار را بر خر نشان

1509) یا به زخمِ دِرَّه او را دِه جزا / آنچنانکه رأی تو بیند سزا

1510) کآنکه از زَجرِ تو میرَد در دمار / بر تو تاوان نیست ، آن باشد جُبار

1511) در حد و تعزیرِ قاضی هر که مُرد / نیست بر قاضی ضَمان ، کو نیست خُرد

1512) نایبِ حق است و سایۀ عدلِ حق / آینۀ هر مُستَحِقّ و مُستَحَق

1513) کو ادب از بهرِ مظلومی کند / نه برای عِرض و خشم و دَخلِ خَود

1514) چون برای حقّ و روز آجله ست / گر خطایی شد ، دِیَت بر عاقله ست

1515) آنکه بهرِ خود زند او ضامن است / آنکه بهرِ حق زند او آمن است

1516) گر پدر زد مر پسر را ، او بمُرد / آن پدر را خون بها باید شمرد

1517) زآنکه او را بهرِ کارِ خویش زد / خدمتِ او هست واجب بر وَلَد

1518) چون معلّم زد صبی را ، شد تلف / بر معلّم نیست چیزی ، لاتَخَف

1519) کآن معلّم نایب افتاد و امین / هر امین را هست حُکمش همچنین

1520) نیست واجب خدمتِ اُستا بر او / پس نبود اُستا به زَجرش کارجُو

1521) ور پدر زد ، او برایِ خود زده ست / لاجَرَم از خون بها دادن نَرَست

1522) پس خودی را سَر بِبُر ای ذوالفَقار / بی خودی شو ، فانیی ، درویش وار

1523) چون شدی بی خود ، هر آنچه تو کنی / ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ ، ایمنی

1524) آن ضَمان بر حق بُوَد ، نه بر امین / هست تفضیلش به فقه اندر مُبین

1525) هر دکانی راست سودایی دِگر / مثنوی ، دُکّانِ فقر است ای پسر

1526) در دکانِ کفشگر چرم است خوب / قالبِ کفش است ، اگر بینی تو چوب

1527) پیش بزّازان قَز و اَدکن بُوَد / بهرِ گز باشد ، اگر آهن بُوَد

1528) مثنویِ ما دُکانِ وحدت است / غیر واحد هر چه بینی آن بُت است

1529) بُت ستودن ، بهرِ دامِ عامه را / همچنان دان کِالغَرانیقُ العُلی

1530) خواندَش در سورۀ وَالنَّجم ، زود / لیک آن فتنه بُد ، از سوره نبود

1531) جمله کُفّار آن زمان ساجد شدند / هم سِری بود آنکه سَر بر در زدند

1532) بعد از این حرفی است پیچاپیچ و دور / با سلیمان باش و دیوان را مشور

1533) هین حدیث صوفی و قاضی بیار / و آن ستمکارِ ضعیفِ زار زار

1534) گفت قاضی : ثَبِّتِ العَرش ای پسر / تا بر او نقشی کنم از خیر و شر

1535) کو زننده ؟ کو محلِّ انتقام ؟ / این خیالی گشته است اندر سَقام

1536) شرع بهرِ زندگان و اغنیاست / شرع بر اصحابِ گورستان کجاست ؟

1537) آن گروهی کِز فقیری بی سَرَند / صد جهت زآن مُردگان فانی ترند

1538) مُرده ، از یک روست ، فانی در گزند / صوفیان از صد جهت فانی شدند

1539) مرگ ، یک قتل است و این سیصذ هزار / هر یکی را خون بهایی بی شمار

1540) گر چه کُشت این قوم را حق بارها / ریخت بهرِ خونبها انبارها

1541) همچو جِرجیس اند هر یک در سِرار / کُشته گشته ، زنده گشته ، شصت بار

1542) کُشته از ذوقِ سِنانِ دادگر / می بسوزد که بزن زخمی دگر

1543) وَالله از عشقِ وجودِ جان پَرَست / کشته بر قتلِ دُوُم عاشق ترست

1544) گفت قاضی : من قضادارِ حَی ام / حاکمِ اصحابِ گورستان کی ام ؟

1545) این به صورت گر نه در گور است پست / گورها در دودمانش آمده ست

1546) بس بدیدی مُرده اندر گور ، تو / گور را در مُرده بین ، ای کور تو

1547) گر ز گوری خشت بر تو اوفتاد / عاقلان از گور کی خواهند داد ؟

1548) گِردِ خشم و کینۀ مُرده مگرد / هین مکن با نقشِ گرمابه نبرد

1549) شُکر کن که زنده یی بر تو نزد / کآنکه زنده رَد کند حق کرد رَد

1550) خشمِ اَحیا خشمِ حق و زخمِ اوست / که به حق زنده ست آن پاکیزه پوست

1551) حق بکُشت او را و در پاچه اش دمید / زود قصّابانه پوست از وی کشید

1552) نفخ ، در وی باقی آمد تا مَآب / نفخِ حق نبود چو نفخۀ قصاب

1553) فرقِ بسیار است بَینَ النَّفخَتَین / این همه زَین است و آن سَر جمله شَین

1554) این ، حیات از وی بُرید و شد مُضِر / و آن حیات از نفخِ حق شد مُستَمِر

1555) این دَم آن دَم نیست کآید آن به شرح / هین بر آ زین قَعرِ چَه بالایِ صَرح

1556) نیستش بر خر نشاندن مُجتَهَد / نقشِ هیزم را کسی بر خر نهد ؟

1557) بر نشستِ او نه پشتِ خر سِزد / پشتِ تابوتی ش اولیتر سزد

1558) ظلم چِه بوَد ؟ وضع ، غیرِ موضعش / هین مکن  در غیر موضع ، ضایعش

1559) گفت صوفی : پس روا داری که او / سیلی ام زد ، بی قصاص و بی تَسُو

1560) این روا باشد که خَرخِرسی قَلاش / صوفیان را صَفع اندازد به لاش

1561) گفت قاضی : تو چه داری بیش و کم ؟ / گفت دارم در جهان من شش دِرَم

1562) گفت قاضی : سه دِرَم تو خرج کن / آن سه دیگر را به او دِه بی سخن

1563) زار و رنجور است و درویش و ضعیف / سه دِرَم دربایَدش تَرّه و رَغیف

1564) بر قفای قاضی افتادش نظر / از قفایِ صوفی آن بُد خوب تر

1565) راست می کرد از پیِ سیلیش دست / که قصاصِ سیلی ام ارزان شده ست

1566) سویِ گوشِ قاضی آمد بهرِ راز / سیلی ای آورد قاضی را فراز

1567) گفت : هر شش را بگیرید ای دو خصم / من شوم آزاد بی خَرخاش و وَصم

شرح و تفسیر بار دیگر رجوع کردن به قصۀ صوفی و قاضی

گفت صوفی : در قصاص یک قفا / سر نشاید باد دادن از عَما


صوفی چون دید ضارب ، شخصی ضعیف و مُردنی است از مقابلۀ به مِثل حذر کرد و با خود گفت : سزاوار نیست که از روی غفلت و نادانی به خاطر تلافی یک پس گردنی سَرم را به باد دهم .

خرقۀ تسلیم ، اندر کردنم / بر من آسان کرد سیلی خوردنم


خرقۀ درویشانه ای که پو شیده ام در واقع خرقۀ تسلیم است . یعنی باید در برابر ناملایمات و آزار خلق صابر باشم . به همین دلیل پوشیدن خرقۀ درویشی سبب شده است که سیلِی ضارب را آسان تر تجمّل کنم .

دید صوفی خصمِ خود را سخت زار / گفت : اگر مُشتش زنم من خصم وار


صوفی دید که دشمنش ، یعنی آن بیمارِ ضارب بسیار ناتوان است . پس با خود گفت : اگر مُشتی خصمانه به او بزنم . [ ادامه معنا در بیت بعد ]

او به یک مُشتم بریزد چون رَصاص / شاه فرماید مرا زجر و قِصاص


با یک ضربۀ مُشتِ من مانندِ قلع بر زمین می افتد . آنگاه سلطان دستور می دهد که مرا تعزیر و قصاص کنند . [ رَصاص = قلع ، سُرب ]

خیمه ویران است و بشکسته وَتَد / او بهانه می جُوَد تا در فتد


آن ضاربِ رنجور مانند خیمه ای در شُرفِ ویران شدن است و ستونِ آن خیمه شکسته است . او در پیِ بهانه ای است که بر زمین بیفتد . [ وَتَد = میخ ]

بهرِ این مُرده ، دریغ آید دریغ / که قصاصم افتد اندر زیرِ تیغ


واقعاََ حیف است که به خاطر این مُرده ، گردنم را به تیغ قِصاص سپارم .

چون نمی تانست کف بر خصم زد / عَزمش آن شد کِش سویِ قاضی بَرَد


چون صوفی به خاطر این ملاحظات نمی توانست دست به دشمن خود بزند . تصمیم گرفت که او را نزدِ قاضی ببرد .

که ترازوی حق است و کیله اش / مَخلَص است از مکرِ دیو و حیله اش


زیرا قاضی میزان و معیار حق است و نیز قاضی مایۀ رهایی از مَکر و حیلۀ بَدکاران است . [ کیله = پیمانه ، پیمانه کردن ، در اینجا یعنی معیار و میزان / مَخلَص = محل رهایی و خلاصی ]

هست او مِقراضِ اَحقاد و جِدال / قاطعِ جنگِ دو خَصم و قیل و قال


قاضی ، قیچی کینه ها و ستیزه ها و بُرندۀ جِدال و مناقشۀ طرفین دعواست . [ مِقراض = قیچی / اَحقاد = کینه ها ]

دیو در شیشه کند افسونِ او / فتنه ها ساکن کند قانونِ او


قاضی با اَدلّۀ روشن ، دیو را درونِ شیشه می کند . یعنی قاضی ، هوی پرستانِ متجاوز را بوسیلۀ قانون تسلیم می کند . و قانون او فتنه ها را آرام می سازد . [ مراد از «افسونِ او» دلایل و براهین قاضی است که متجاوزان چاره ای جز تسلیم ندارند . ]

چون ترازو دید خصمِ پُر طَمَع / سرکِشی بگذارد و گردد تَبَع


دشمنِ طمّاع چون با میزان و معیار حق روبر شود . دست از سرکشی و طغیان برمی دارد و مطیع می شود .

ور ترازو نیست ، گر افزون دهیش / از قِسَم راضی نگردد آگهیش


امّا اگر میزان و معیاری در کار نباشد . زیاده از حقّش هم که به او بدهی باز با وجود وقوف بر مقدارِ حقّش از بهره هایی که بدو داده شده اظهار نارضایتی می کند . یعنی طلبکار هم می شود . [ قِسَم = قسمت ها ، سهم ها ]

هست قاضی رحمت و دفعِ ستیز / قطره یی از بحرِ عدلِ رستخیز


قاضی مایه رحمت همگان و موجب فیصله یافتن دعواست . او در واقع قطره ای از دریای عدالت روزِ قیامت است . [ محکمۀ عادلانه دنیوی نمونه ای کوچک از محکمۀ روز رستاخیز است . ]

قطره گر چه خُرد و کوته پا بُوَد / لطف آبِ بحر از او پیدا بُوَد


اگر چه قطره ، کوچک و بی مقدار است . امّا صفایِ آبِ دریا در او نمایان است .

از غبار ار پاک داری کِلّه را / تو ز یک قطره ببینی دَجله را


اگر گرد و غبار از پردۀ چشمانت پاک کنی یعنی حُجُب نفسانی را مرتفع سازی و بصیرت پیدا کنی از یک قطره می توانی رودی بزرگ را ببینی . [ کِلّه = پرده ، حجاب ]

جزوها بر حالِ کُل ها شاهد است / تا شَفَق غَمّازِ خورشید آمده ست


اصولاََ جزء ها ، نمودار کُل هاست . چنانکه مثلاََ شَفَق از خورشید خبر می دهد . [ شَفَق = سرخیِ پس از غروب آفتاب ]

آن قَسَم بر جسمِ احمد راند حق / آنچه فرموده ست کلّا وَالشَّفَق


آن سوگندی که خدا یاد کرده و فرموده ادست : «سوگند به شَفَق» آن سوگند به جسمِ احمد (ص) بوده ادست . [ مصراع دوم اشاره است به آیه 16 سورۀ انشقاق « سوگند به سرخی پس از غروب آفتاب » همانطور که شفق بر خورشید ذات دلالت دارد . جسم شریف حضرت محمّد (ص) بر خورشید مخفی در کالبد او دلالت دارد . ]

مور ، بر دانه چرا لرزان بُدی / گر از آن یک دانه خِرمَن دان بُدی ؟


برای مثال ، اگر مورچه می توانست از یک دانه گندم به وجودِ خرمن گندم استدلال کند و به وجود آن پی ببرد . مگر ممکن بود که به خاطر یک دانه گندم تنش بلرزد ؟ ( خرمن دان = خرمن شناس ) [ اگر مورچه از یک دانه گندم به وجود خرمن گندم واقف می شد دیگر نگران از دست دادن یک دانه گندم نمی شد . ]

بر سرِ حرف آ ، که صوفی بی دل است / در مکافاتِ جِفا مُستَعجِل است


بر سرِ حرف پیشین خود (ادامه حکایت) بازگرد که صوفی صبر و قرار ندارد و در تقاص ستمی که بر او رفته است شتاب دارد . ( مُستَعجِل = عجله کننده ، شتابنده ) [ مولانا می خواهد به ادامه حکایت بازگدد امّا باز افادات و انتقالات او را با خود می بَرَد . ]

ای تو کرده ظلم ها ، چون خوش دلی ؟ / از تقاضای مُکافی غافلی ؟


ای کسی که ستم ها کرده ای چگونه خوشحالی ؟ یعنی این خوشحالی تو زود باشد که به اندوه ندامت انجامد . مگر نمی دانی که مظلوم علیه تو درخواست تقاص می کند ؟ یا مگر از خواست مکافات دهنده در کیفر دادن غافلی ؟ [ مُکافی = مکافات دهنده ]

یا فراموشت شده ست از کرده هات / که فرو آویخت غفلت پرده هات ؟


یا به سبب محصور شدن در حجاب غفلت ، اعمال ناشایست خود را فراموش کرده ای ؟

گر نه خصمی هاستی اندر قَفات / جِرمِ گردون رَشک بُردی بر صَفات


اگر در پشتِ سرت نارضایتی های مردم را برنمی انگیختی . قطعاََ سپهر گردون بر صفای باطنی تو حسد می بُرد .

لیک محبوسی برای آن حقوق / اندک اندک عُذر می خواه از عُقوق


امّا به خاطر آن حقوقی که لگدمال کرده ای در زندان به سر می بَری . و با از نافرمانی های گذشته ات کم کم پوزش بخواهی . ( عُقوق = نافرمانی ) [ از صاحبان حقی که لگدمال کرده ای حلالیت بطلبی . ]

تا به یکبارت نگیرد مُحتَسِب / آبِ خود روشن کن اکنون با مُحِب


تا مبادا داروغه دفعةََ تو را دستگیر کند . اینک با دوستِ خود کدورت ها را پاک کن .

رفت صوفی سویِ آن سیلی زَنش / دست زد چون مدّعی در دامنش


ادامه حکایت : صوفی نزد همان کسی رفت که بر او سیلی زده بود و به عنوان شاکی یقه اش را چسبید .

اندر آوردش یرِ قاضی کشان / کین خرِ اِدبار را بر خر نشان


صوفی ، آن شخص را کشان کشان نزد قاضی آورد و گفت : ای قاضی این خرِ بدبخت را روی خر بنشان . ( اِدبار = بدبختی ، در اینجا یعنی بدبخت ) [ در قدیم مُجرمان را روی خر بدون پالان بطور معکوس می نشاندند و در شهر می گرداندند و جارچیان با قیل و قال خود ، مردم را متوجّه امر می کردند . ]

یا به زخمِ دِرَّه او را دِه جزا / آنچنانکه رأی تو بیند سزا


یا او را با نوختن تازیانه کیفر بده . خلاصه هر طور که صلاح می دانی مجازاتش کُن . [ دِرَّه = تازیانه ]

کآنکه از زَجرِ تو میرَد در دمار / بر تو تاوان نیست ، آن باشد جُبار


کسی که بر اثر کیفر تو بمیرد . تاوانی بر ذِمّۀ تو نیست . بلکه خون او به هدر رفته است . [ زَجر = بازداشتن ، نهیب زدن ، در اینجا به معنی کیفر و تأدیب / جُبار = هدر رفتن ، خون به هدر رفتن ]

در حد و تعزیرِ قاضی هر که مُرد / نیست بر قاضی ضَمان ، کو نیست خُرد


هر کس که در اثنای اجرای حد و تعزیر بمیرد . قاضی مستولیتی ندارد . زیرا او شخص کم اهمیتی نیست . [ «حد» از نظر فقهی مجازاتی که مقدار آن معیّن شده باشد و «تعزیر» مجازاتی است که غالباََ مقدار آن معیّن نشده و به نظر حاکم شرع بستگی دارد . ]

نایبِ حق است و سایۀ عدلِ حق / آینۀ هر مُستَحِقّ و مُستَحَق


قاضی خلیفه خداوند است و سایۀ عدالتِ او . و نیز آینۀ هر مدّعی و مدّعی علیه است .

کو ادب از بهرِ مظلومی کند / نه برای عِرض و خشم و دَخلِ خَود


زیرا او برای احقاق حقوق ستمدیدگان مجازات می کند . نه برای آبرو و غضب و درآمدِ خود .

چون برای حقّ و روز آجله ست / گر خطایی شد ، دِیَت بر عاقله ست


چون مجازاتِ مجرم برای احقاق حق مظلوم و ثواب روز قیامت است . لذا اگر در این کار خطایی هم رود . دیه آن برذمۀ پرداخت کنندگان دیه است . [ دِیَت = خونبها ، بهایی که قاتل یا خویشان او به اولیای مقتول می پردازند / عاقله = اصطلاحی فقهی است به معنی پرداخت کنندگان خونبها ، که با توجه به بیت بعدی منظور خداوند است . یعنی هر گاه قاضی فهیم و عادل و بی غرض و مرض احیاناََ اشتباهی در کارش مرتکب شد خداوند آن را جبران می کند . ]

آنکه بهرِ خود زند او ضامن است / آنکه بهرِ حق زند او آمن است


کسی که برای ارضای نفسانی خود ، کسی را مضروب سازد باید تاوانِ آن را تعهّد کند . امّا کسی که برای رضای حق می زند در امان است .

گر پدر زد مر پسر را ، او بمُرد / آن پدر را خون بها باید شمرد


مثلاََ اگر پدر به جهت اغراض نفسانی خود ، فرزندش را بزند و فرزند بر اثر صدمات وارده بمیرد آن پدر باید خونبهای مقتول را بپردازد .

زآنکه او را بهرِ کارِ خویش زد / خدمتِ او هست واجب بر وَلَد


زیرا پدر ، فرزند خود را به خاطر مسایل نفسانی خود زده است . گر چه فرزند وظیفه دارد به پدر خدمت کند .

چون معلّم زد صبی را ، شد تلف / بر معلّم نیست چیزی ، لاتَخَف


امّا اگر معلّم ، طفل را بزند و او بمیرد . معلّم مسئولیتی ندارد . باکی نداشته باش . [ صبی = کودک / لاتَخَف = نترس ]

کآن معلّم نایب افتاد و امین / هر امین را هست حُکمش همچنین


زیرا آن معلّم خلیفۀ خداست و امین اوست . و اصولاََ نسبت به هر امین حکم همین است .

نیست واجب خدمتِ اُستا بر او / پس نبود اُستا به زَجرش کارجُو


بر طفل واجب نیست که معلّم را خدمت کند . لذا معلّم نیز به خاطر مسائلِ شخصی خود ، کودک را تنبیه نمی کند . [ ابیات اخیر نشان دهندۀ بخشی از وضعیت آموزشی آن دوران بوده است . تنبیه بدنی از امور رایج مدارس آن زمان بوده است . ]

ور پدر زد ، او برایِ خود زده ست / لاجَرَم از خون بها دادن نَرَست


اگر پدر فرزند را بزند به خاطر مسایل نفسانی خود زده است . از اینرو از پرداخت دیه معاف نمی گردد .

پس خودی را سَر بِبُر ای ذوالفَقار / بی خودی شو ، فانیی ، درویش وار


پس ای دارندۀ ذوالفقار ، درویش وار انانیّت را سَر بِبُر و به مقام بی خویشی واصل شو . [ سالک باید با ذوالفقار عشق ، سَر از تنِ شِرک و منی جدا کند . ]

ذوالفقار = در لغت به معنی دارندۀ فقره هاست . و فقره نام هر یک از مهره های پشت کمر است که ستون فقرات از آنها تشکیل شده است . امّا از نظرِ تاریخی ، نامِ شمشیر یکی از مشرکان بود که در غزوۀ بَدر کشته شد و آن شمشیر را حضرت پیامبر (ص) برگرفت و سپس در غزوۀ اُحُد ، آن را به حضرت علی (ع) عطا فرمود . اینکه بعضی گمان برده اند که ذوالفقار دارای دو تیغه و یا دو زبانه بوده اساسی ندارد . ( اعلام معین ، ج 1 ، ص 562 ) در جنگ اُحُد حضرت علی (ع) ضربتی بر کلاهخودِ یکی از کافران زد که بر اثر آن ضربه ، شمشیر آن حضرت شکست و بیدرنگ نزدِ رسول الله (ص) رفت و گفت شمشیرم شکسته است . پیامبر ذوالفقار را به علی (ع) داد و او دلیرانه جنگ کرد تا اینکه رسول خدا فرمودند : « لافتی الّا علی ، لا سیف الّا ذوالفقار » ( لغت نامۀ دهخدا ، ج 24 ، ص 86 ) . بنابراین وقتی نَفسِ امّاره بر آدمی غلبه می کند . بینشِ باطنی او را از میان می برد و او در شناخت پدیده ها اشتباه می کند . مثلا شمشیر برّان را خیلی کُند و حقیر خیال می کند و در نتیجه مغلوب و مقهور آن می گردد .

چون شدی بی خود ، هر آنچه تو کنی / ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ ، ایمنی


هر گاه به مقام بی خویشی رسیدی هر کاری که کنی به موجب حکمِ ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ از عِقاب الهی درامانی . [ هر گاه ارادۀ خود را در مشیّت الهی مستهلک کردی . زان پس هر چه از تو به ظهور رسد از اوست نه از تو . مصراع دوم قسمتی از آیه 17 سورۀ انفال است « ای پیامبر ، تو تیر نپراندی بلکه این خدا بود که تیر ( به سوی مشرکان ) پرّانید » ]

آن ضَمان بر حق بُوَد ، نه بر امین / هست تفضیلش به فقه اندر مُبین


زیرا آن کار بر عهدۀ حضرت حق است نه بر عهدۀ بندۀ امین . این مطلب در فقه مشروحاََ آمده است .

هر دکانی راست سودایی دِگر / مثنوی ، دُکّانِ فقر است ای پسر


هر دکانی داد و ستد خاصی دارد . امّا ای پسر ، مثنوی معنوی دکان فقر است . یعنی عمده ترین متاعی که مثنوی می فروشد فقر و فناست .

در دکانِ کفشگر چرم است خوب / قالبِ کفش است ، اگر بینی تو چوب


مثلاََ در دکان کفاشی ، چرم فراوان یافت می شود . امّا اگر در آنحا چوب به چشمت بخورد قطعاََ آن چوب قالب کفش است .

پیشِ بزّازان قَز و اَدکن بُوَد / بهرِ گز باشد ، اگر آهن بُوَد


در دکان پارچه فروشان نیز ابریشم و پارچه های تیره گون بسیار یافت می شود و اگر هم آهن در آنجا یافت گردد قطعاََ وسیلۀ متر کردن پارچه است . [ مولانا در ابیات پیشین چند مسئلۀ فقهی را بیان کرد . به همین دلیل به مخاطبان خود تذکر می دهد که هر چند در مثنوی موضوعات مختلف فقهی ، کلامی ، طبی ، نجومی و … وارد شده است . امّا عمده ترین موضوع مطروح ، مسئلۀ فقر و فنای عارفانه است . چنانکه در دکان کفاشی و بزّازی ، علاوه بر جنس اصلی ، کالاهای دیگری نیز یافت می شود . ]

مثنویِ ما دُکانِ وحدت است / غیر واحد هر چه بینی آن بُت است


مثنوی ما دکان وحدت و یکرنگی است . هر چه بجز وجود واحد در آن ببینی بدان که آن چیز بُت است . [ حکایات ، امثال ، اشارات ، استعارات ، طنزها و … که در مثنوی آمده هیچیک هدف نیست بلکه وسیله ای است برای پی بردن به اسرار وحدت و فقر و فنا ، بنابراین تمسّکِ صِرف به  این قوالب بیانی ، نوعی بت پرستی است . البته ممکن است خواننده با همین قوالب به سوی مثنوی جذب شود و تدریجاََ به موضوع اصلی برسد . ]

بُت ستودن ، بهرِ دامِ عامه را / همچنان دان کِالغَرانیقُ العُلی


ستایش از بت به منظور جلب عوام را باید مانند ماجرای مرغابیان سفید بلند پرواز بدانی . ( غَرانیق = مرغابی گردن بلند سفید یا سیاه ) [ برای تحقیق در باب ماجرای تِلک القَرانیق به کتاب خیانت در گزارش تاریخ (مصطفی حسینی طباطبایی) ، ج 2 ، ص 97 تا 110 و مجمع البیان ، ج 7 ، ص 90 و 91 رجوع شود . ]

خواندَش در سورۀ وَالنَّجم ، زود / لیک آن فتنه بُد ، از سوره نبود


پیامبر آن عبارت را فوراََ در سورۀ نجم خواند . امّا آن عبارت یعنی «تِلک القرانین» محض امتحان بود و اصلاََ جزو سورۀ قرآنی نبود .

جمله کُفّار آن زمان ساجد شدند / هم سِری بود آنکه سَر بر در زدند


در آن لحظه همۀ کافران به سجده درآمدند . البته در این موضوع رازی بود که کافران نیز سَر به درگاه حق فرود آرند .

بعد از این حرفی است پیچاپیچ و دور / با سلیمان باش و دیوان را مشور


بعد از ایراد این نکات و دقایق ، گفتار سترگ و خَم اندر خَم دیگری هست که فهم آن از اذهان معمولی فراتر است . تو با حضرت سلیمان (ع) باش و شیاطین یا شیطان صفتان را تحریک مکن . [ مراد از «سلیمان» ، ولیِّ صاحبِ تصرّف است که در هر دوره ای از ادوار وجود دارد . پس ای طالبِ حقیقت در معیّت اصحاب عرفان و ابنای ایقان باش تا از اسرارِ کبرای حقیقت بهره ای بَری . مراد از «دیوان» ، مردم معاند و شیطان صفت است . ]

هین حدیث صوفی و قاضی بیار / و آن ستمکارِ ضعیفِ زار زار


بهوش باش و ماجرای صوفی و قاضی و آن ظالم ناتوان و نزار را در بیان آر .

گفت قاضی : ثَبِّتِ العَرش ای پسر / تا بر او نقشی کنم از خیر و شر


قاضی در خطاب به صوفی شاکی گفت : پسر جان اوّل ادعایت را ثابت کن تا بعد از آن ، حکمِ خود را صادر کنم . [ ثَبِّتِ العَرشَ ثُمَّ النَّقش = ابتدا تخت را استوار کن و سپس بر آن نقش بزن ، ضرب المثلی است مشهور و معروف که معادل فارسی آن اینست « اوّل برادری ات را ثابت کن و بعد ادّعای ارث بکن »

معنی لفظی بیت : قاضی گفت : ای پسر ، تخت را استوار کن تا از نیکی و بدی نقشی بر آن بزنم .

کو زننده ؟ کو محلِّ انتقام ؟ / این خیالی گشته است اندر سَقام


ضارب کجاست ؟ کسی که باید مجازات شود کو و کجاست ؟ این شخص از شدّت بیماری مانندِ خیال ، نیست وش شده است . ( سَقام = بیماری ) [ وقتی قاضی نگاهش به ضارب افتاد . چون او را خیلی مُردنی دید . گفت : این بابا که اصلاََ قابل مجازات نیست . چون خود به خود دارد می میرد . ]

شرع بهرِ زندگان و اغنیاست / شرع بر اصحابِ گورستان کجاست ؟


احکام جزایی و قضایی شرع در خصوص افراد زنده و توانمند صادر می شود . این نوع احکام شرعی مگر ممکن است در مورد امواتِ گورستان مصداق پیدا کند ؟ [ مُردگان از تکلیف معاف اند . من چگون می توانم حکمی در مورد او صادر کنم . مولانا در اینجا با مهارتی خاص ایهام گویی می کند . یعنی از طرفی مراد او از «مُرده» ، عارفان بِالله اند که با انتخاب مرگ اختیاری جمیع آرزوها و امیال دنیوی خود را در ضبط آورده اند . و از طرفی مراد از «مُرده» ، ابنای دنیا و اعوان حرص و هوی است که به جهت بیگانگی از ارزش های برین به مرتبۀ جمادی هبوط کرده اند و مُردگان متحرک به شمار آیند . ]

آن گروهی کِز فقیری بی سَرَند / صد جهت زآن مُردگان فانی ترند


کسانی که از شدّت فقر به فنا رسیده اند . صد بار مُرده تر از اموات گورستان هستند . [ این بیت اشاره دارد به فنای فی الله عارفان . ]

مُرده ، از یک روست ، فانی در گزند / صوفیان از صد جهت فانی شدند


مُرده معمولی از یک جهت دچار فنا شده اند . حال آنکه صوفیان از صد جهت فانی شده اند .

مرگ ، یک قتل است و این سیصذ هزار / هر یکی را خون بهایی بی شمار


مرگ جسمانی یک بار مُردن است . امّا مرگ عارفانه سیصد هزار بار مُردن است . و برای هر مُردنِ آن ، خونبهایی بی حساب وجود دارد . [ مرگ ظاهری فقط یک بار رُخ می دهد . آن هم وقتی که روح از کالبد مفارقت می جوید . ولی مرگ عارفانه به این آسانی نیست . زیرا نَفسِ امّاره چون بوقلمون صفت است و دائماََ رنگ عوض می کند و هر لحظه به شکلی درمی آید . مقابله با هر یک از اشکال فریبندۀ او سخت است و دشوار . مراد از «خونبها» در اینجا پاداش الهی است . ]

گر چه کُشت این قوم را حق بارها / ریخت بهرِ خونبها انبارها


اگر چه حضرت حق صوفیان را بارها کُشته است . لیکن برای خونبها مخازن لطف و احسان خود را نثار آنان کرده است . [ دو بیت فوق اشاره است به حدیثی که در مأخذِ عرفانی آنرا جزو احادثِ قدسی بشمار آورده اند . « هر که مرا جوید ، یابدم . و هر که یابدم ، عاشقم شود . و هر که عاشقم شود ، عاشقش شوم . و هر که عاشقش شوم ، کُشَم او را . و هر که کُشم او را ، دیه اش بر من است . »

همچو جِرجیس اند هر یک در سِرار / کُشته گشته ، زنده گشته ، شصت بار


هر یک از این عارفان بِالله بر حسب باطن مانند جِرجیس نبی هستند که شصت بار مُرده و زنده شده است . ( سِرار = در اینجا به معنی باطن و نهان / جِرجیس = طبق روایات او یکی از انبیای بنی اسرائیل بوده است که به انواع عقوبات او را کشتند . لیکن به امر الهی بعد از مرگ زنده شد و به دعوت قوم پرداخت . ) [ «شصت» در اینجا برای بیان کثرت است . یعنی عارفان راستین در دورۀ حیات خود چون سرگرم پیکار نَفس بوده اند . ریاضات شاقه ای را تحمل کرده اند . ]

کُشته از ذوقِ سِنانِ دادگر / می بسوزد که بزن زخمی دگر


آن عارفی که از ضربت نیزۀ خداوندِ عادل کُشته می شود بقدری از آن ضربت لذّت می بَرَد که می گوید : ضربتی دیگر بزن . یعنی ای شاهِ حقیقت با تیغِ محبّت و عشقِ خود ضربتی دیگر بزن تا به ابتلای دیگر دراُفتم و وجود مجازی خود را بکلّی دربازم . [ سِنان = نیزه ، سَرنیزه ]

وَالله از عشقِ وجودِ جان پَرَست / کشته بر قتلِ دُوُم عاشق ترست


به خدا قَسم آن عارفِ عاشقی که کُشته عشق حضرت حق است . اشتیاقش به دگر بار کشته شدن بیشتر از اشتیاق مردمِ زندگی پَرَست به زندگی است . یعنی آنقدر که عاشقانِ پاک باخته به مرگ های متوالی در راهِ حق عشق می ورزند . دنیا طلبان جان دوست و زندگی طلب اینقدر به زندگی دنیوی علاقه نمی ورزند . [ «قتل دوم» کنایه از فنای بعدالفناء است ]

گفت قاضی : من قضادارِ حَی ام / حاکمِ اصحابِ گورستان کی ام ؟


ادامه حکایت : قاضی به صوفی گفت : من در مورد زندگان قضاوت می کنم . من کی می توانم در مورد اهلِ قبور قضاوت کنم ؟ یعنی این ضارب رنجور بقدری نحیف و ناتوان است که باید او را جزء اموات بشمار آورد و لذا از دایره قضاوت من خارج است .

این به صورت گر نه در گور است پست / گورها در دودمانش آمده ست


اگر چه این شخص ظاهراََ به گودال قبر درنیامده است . ولی در واقع جزو مُردگان است . [ اکبرآبادی در مورد معنی مصراع دوم می گوید که بایستی «در» قبل از «گورها» صرف شود یعنی « دودمانش به گورها اندر شده اند » و مراد اینست که بیماری این رنجور ارثی است و دودمان او در اثر این بیماری وخیم فوت کرده اند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، ج ششم ، ص 64 ) . انقروی نیز می گوید : «دودمان» بر حواس و قوای جسمانی و روحانی آن رنجور اشاره دارد و مراد اینست که هر یک از قوا و حواسِ او مُرده است و در گور جسدش دفن شده است و به تقدیر او مُرده ای است متحرک ( شرح کبیر انقروی ، ج 14 ، ص 468 ) . منظور مولانا از آن بیمار مُرده وَش ، دنیا پرستان است که آنان نیز مُردگانی متحرک هستند . ]

بس بدیدی مُرده اندر گور ، تو / گور را در مُرده بین ، ای کور تو


ای صوفی تا به حال امواتِ بسیاری را دیده ای که در قبر نهاده شده اند امّا ای کوردل اینک گور را در مُرده ببین . [ دیدن بدن مُرده در قبر امری معمول است ولی مصراع دوم می گوید : « گور را در مرده تماشا کن » و این امری عجیب است . این بیت در ادامه تقریر بیت پیشین است و توصیفی است از دلمُردگی ابنای دنیا و دنیا طلبان شهوت پرست که در گور شهوات و حِرص و جهل خود مدفون شده اند . ]

گر ز گوری خشت بر تو اوفتاد / عاقلان از گور کی خواهند داد ؟


برای مثال ، اگر خشتی از گوری بر سَرت افتد آیا می روی از آن گور شکایت کنی . اگر کسی که عقلی داشته باشد از گور شکایت می کند ؟

گِردِ خشم و کینۀ مُرده مگرد / هین مکن با نقشِ گرمابه نبرد


ای صوفی به فکر خشم و انتقام از مُرده برمَیا . بهوش باش و با نقوش بی جان جدال مکن . [ نقش گرمابه = مراد همان ضارب رنجور است که در آستانۀ مرگ قرار گرفته است ، از روزگاران پیشین معمول بوده است که سربینه های حمامها را با نقوش و تصاویری از پهلوانان و ورزشکاران و گاهی حیوانات آرایش می دادند و نیز صورتهای زنان دف به دست و رامشگران را می نگاشتند . ( شرح مثنوی شریف ، ج 3 ، ص 1155 ) ]

شُکر کن که زنده یی بر تو نزد / کآنکه زنده رَد کند حق کرد رَد


خدا را شُکر کن که یک آدم زنده آن پسِ گردنی را به تو نزد . زیرا هر ضربه ای را که انسان زنده بزند در واقع آن ضربه را خدا زده است . [ در اینجا مراد از «زنده» ، عارفان ربانی است که به حیات طیبه زنده اند . ]

خشمِ اَحیا خشمِ حق و زخمِ اوست / که به حق زنده ست آن پاکیزه پوست


غضب و ضربۀ کسانی که زندۀ حقیقی هستند در واقع غضب و ضربۀ حضرت حق است . زیرا آن عارف خوش نما به برکت حضرت حق زنده است . [ مراد از «پاکیزه پوست» ، عارفی است که صفای باطنی او بر صورت او انعکاس یافته است . در قسمتی از آیه 29 سورۀ فتح آمده است « … اثر (نورانی) سجده (عبادت) بر رخسارشان پدیدار است » ]

حق بکُشت او را و در پاچه اش دمید / زود قصّابانه پوست از وی کشید


حضرت حق تعالی بندۀ محبوب خود را می کشد و مانند قصاب در پاچه اش می دمد و فوراََ پوست را از تنش جدا می کُند . [ قصابان برای پوست کندن حیوان ، ابتدا رخنه ای در پاچۀ لاشه پدید می آورند و میله ای بدان داخل می کنند تا مجرایی برای دمیدن باز شود و آنگاه با شدّت در آن می دمند ( امروزه کار دمیدن را با تلمبه انجام می دهند ) تا پوست حیوان باد کند و چون لاشه همچون خیکِ پُر باد شد . آنگاه لاشه را بر داربستی می آویزند و با کارد سینه حیوان را می درند و پوست را از بدن جدا می کنند .

مولانا در این گفتار تمثیلی چگونگی تجرید و تهذیب انسان کامل را نشان می دهد . حق تعالی حیات طیبه روحانی را همچون نَفَس به انسان می دمد و او را از جمیع علایق و پیوندهای دنیوی جدا می کند . پس آنان که از هر نوع رنگِ تعلّق آزادند کسانی هستند که حامل نفخۀ ربّانی اند . ]

نفخ ، در وی باقی آمد تا مَآب / نفخِ حق نبود چو نفخۀ قصاب


نفخۀ الهی تا قیامت در وجود انسان کامل می ماند . زیرا دمیدن حضرت حق مانند دمیدن قصاب نیست که فوراََ زائل شود . [ نفخ = دمیدن / مَآب = محل بازگشت ، مراد قیامت است ]

فرقِ بسیار است بَینَ النَّفخَتَین / این همه زَین است و آن سَر جمله شَین


میان این دو دمیدن فرق بسیاری وجود دارد . یعنی دمیدن خدا کجا و دمیدن قصاب کجا ؟ زیرا دَمِ الهی حیات می دهد و دَمِ قصاب حیات می ستاند . دمیدن خدا سراسر زیب و زینت است در حالیکه دمیدن قصاب یکسره عیب و زشتی است . [ نَفخَتین = دو نفخه ، دو دمیدن / زَین = زینت / شَین = رسوایی ، عیب ]

این ، حیات از وی بُرید و شد مُضِر / و آن حیات از نفخِ حق شد مُستَمِر


دمیدن قصاب زندگی را از حیوان باز می گیرد و بدو زیان می زند . در حالیکه حیات آدمی بر اثر نفخۀ روح بخش الهی استمرار و بقا می یابد .

این دَم آن دَم نیست کآید آن به شرح / هین بر آ زین قَعرِ چَه بالایِ صَرح


این نفخه ، یعنی نفخۀ الهی از آن نوع نفخه هایی نیست که در بیان گُنجد . بهوش باش و از ژرفای این چاه ، یعنی چاه غفلت و شهوت بر فراز کوشک برآی . [ صَرح = کاخ ، ساختمان ]

نیستش بر خر نشاندن مُجتَهَد / نقشِ هیزم را کسی بر خر نهد ؟


قاضی به صوفی گفت : احکام شرعیّه و عقلیه چنین اجازه ای را نمی دهد که آن رنجور را به جهت مجازات بر خر سوار کنم . آیا کسی تصویر هیزم را بر خر بار می کند ؟ [ مُجتهد نیست = یعنی مطابق با حکم عقلی و شرعی نیست ]

بر نشستِ او نه پشتِ خر سِزد / پشتِ تابوتی ش اولیتر سزد


شایسته نیست او بر پشتِ خر سوار شود . بلکه سزاوار اینست که او را بر تابوتی سوار کنند .

ظلم چِه بوَد ؟ وضع ، غیرِ موضعش / هین مکن  در غیر موضع ، ضایعش


مفهومِ ظُلم چیست ؟ جواب : هر چیز را نابجا نهادن ظلم است . بهوش باش مبادا چیزی را با نهادن در غیر محلِّ خود تباه سازی . منظور قاضی اینست که اگر در خصوص این بیمار ، حکم قصاص صادر کنم قهراََ عدالت را در مورد او رعایت نکرده ام .

گفت صوفی : پس روا داری که او / سیلی ام زد ، بی قصاص و بی تَسُو


صوفی گفت پس جناب قاضی آیا تو سزاوار می دانی که ضارب سیلی بدون کیفر و کمترین جریمه رها شود . [ تَسو = حبّه ، حصۀ کوچک ، پشیز ]

این روا باشد که خَرخِرسی قَلاش / صوفیان را صَفع اندازد به لاش


آیا این سزاوار است که خرسی گُنده و ولگرد ، به خاطر هیچ و پوچ به صوفیان پس گردنی بزند ؟ [ قلاش = ولگرد ، حیله گر / صَفح = سیلی ، کشیده / لاش = مخفف لاشی به معنی هیچ چیز ]

گفت قاضی : تو چه داری بیش و کم ؟ / گفت دارم در جهان من شش دِرَم


در این بیت مرجع ضمیر «تو» ، مرد ضارب (بیمار) می باشد که ابیات 1565 و 1567 همین بخش مؤید این وجه است . در این صورت توضیح بیت اینست : قاضی که دید صوفی (مرد مضروب) در امر دادخواهی مُصّر و جدّی است به  بیمار ضارب گفت : دار و ندارت چقدر است ؟ ضارب گفت : در این دنیا شش دِرهم سرمایه دارم .

گفت قاضی : سه دِرَم تو خرج کن / آن سه دیگر را به او دِه بی سخن


قاضی به بیمار ضارب گفت : سه دِرهم برای خودت هزینه کن و سه دِرهم دیگر را بی چون و چرا به صوفی بده .

زار و رنجور است و درویش و ضعیف / سه دِرَم دربایَدش تَرّه و رَغیف


صوفی مردی ناتوان و بیمار و تهی دست است . و به سه دِرهم برای خرید نان و تَرّه محتاج است . یعنی او برای تامین حداقل معاش خود سخت محتاج است . ( رَغیف = گردۀ نان ) [ این بیت می تواند وصف بیمار ضارب نیز باشد . ]

بر قفای قاضی افتادش نظر / از قفایِ صوفی آن بُد خوب تر


در این لحظه چشم بیمار به پشتِ گردن قاضی افتاد و دید که پشتِ گردنِ او برای زدن پس گردنی از پشت گردن صوفی (مرد مضروب) بهتر است .

راست می کرد از پیِ سیلیش دست / که قصاصِ سیلی ام ارزان شده ست


بیمار ضمن آنکه دست خود را برای زدن پس گردنی بلند می کرد با خود گفت : جریمۀ پس گردنی ام چقدر ارزان است .

سویِ گوشِ قاضی آمد بهرِ راز / سیلی ای آورد قاضی را فراز


بیمار چنین وانمود کرد که می خواهد رازی را در گوش قاضی بگوید . پس همینطور پیش آمد و یک پس گردنی به گردن قاضی زد .

گفت : هر شش را بگیرید ای دو خصم / من شوم آزاد بی خَرخاش و وَصم


بیمار گفت : ای دو مدّعی ، یعنی ای صوفی و قاضی ، هر شش دِرهم را خودتان بردارید تا من نیز از قید نزاع و ننگ رها شوم . [ خَرخاش = مجادله ، گفتگو / وَصم = ننگ و عار ، شتاب ]

شرح و تفسیر بخش قبل                     شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه بار دیگر رجوع کردن به قصۀ صوفی و قاضی

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟