هنرها و مالِ دنیا همچون پرهایِ طاوس عدوِّ جان است

هنرها و مالِ دنیا همچون پرهایِ طاوس عدوِّ جان است | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

هنرها و مالِ دنیا همچون پرهایِ طاوس عدوِّ جان است | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر چهارم ابیات 648 تا 671

نام حکایت : حکایت آن اعرابی که سگِ او گرسنه و انبانِ او پُر نان بود

بخش : 11 از 15 ( هنرها و مالِ دنیا همچون پرهایِ طاوس عدوِّ جان است )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت آن اعرابی که سگِ او گرسنه و انبانِ او پُر نان بود

سگی در حالِ جان کندن بود . صاحبش که یکی از صحرانشینان عرب بود در کنارش نشسته بود و اشکی سوزان می ریخت . عابری از آنجا می گذشت حالِ زارِ او را دید و از او پرسید : چرا می گریی ؟ از غمِ چه کسی داغ دار شده ای ؟ صاحبِ سگ گفت : از همۀ مالِ دنیا سگی وفادار داشتم که اینک در حالِ مُردن است . هم نگهبانم بود و هم برایم شکار می کرد . عابر پرسید : به چه سبب می میرد ؟ آیا زخم و آسیبی به او رسیده است ؟ صاحبِ سگ …

متن کامل ” حکایت آن اعرابی که سگِ او گرسنه و انبانِ او پُر نان بود را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات هنرها و مالِ دنیا همچون پرهایِ طاوس عدوِّ جان است

ابیات 648 الی 671

648) پس هنر ، آمد هلاکت خام را / کز پیِ دانه ، نبیند دام را

649) اختیار آن را نکو باشد که او / مالکِ خود باشد اندر اِتَّقُوا

650) چون نباشد حفظ و تقوی ، زینهار / دور کن آلت ، بینداز اختیار

651) جلوه گاه و اختیارم آن پَر است / بر کنَم پَر را که در قصدِ سَر است

652) نیست انگارد پَرِ خود را صَبور / تا پَرَش در نفگند در شرّ و شور

653) پس زیانش نیست پَر ، گو : بر مَکن / گر رسد تیری ، به پیش آرد مِجَن

654) لیک بر من پَرِّ زیبا دشمنی ست / چونکه از جلوه گری صبریم نیست

655) گر بُدی صبر و حِفاظم راهبر / بر فزودی ز اختیارم کرّ و فر

656) همچو طفلم ، یا چو مست ، اندر فِتَن / نیست لایق تیر اندر دستِ من

657) گر مرا عقلی بُدی و مَنزَجَر / تیغ اندر دستِ من بودی ظَفَر

658) عقل باید نوردِۀ چون آفتاب / تا زَند تیغی که نَبوَد جز صواب

659) چون ندارم عقلِ تابان و صلاح / پس چرا در چاه نندازم سِلاح ؟

660) در چه اندازم کنون تیغ و مِجَن / کین سِلاحِ خصمِ من خواهد شدن

661) چون ندارم زور و یاریّ و سَنَد / تیغم او بستانَد و بر من زند

662) رَغمِ این نَفس و قبیحه خُوی را / که نپوشد رُو ، خراشم روی را

663) تا شود کم این جمال و این کمال / چون نمانَد رُو ، کم افتم در وبال

664) چون بدین نیّت خراشم ، بَزَّه نیست / که به زخم ، این روی را پوشیدنی ست

665) گر دلم خویِ سَتیری داشتی / رویِ خوبم جز صفا نفراشتی

666) چون ندیدم زور و فرهنگ و صلاح / خصم دیدم ، زود بشکستم سِلاح

667) تا نگردد تیغِ من او را کمال / تا نگردد خَنجَرم بر من وَبال

668) می گُریزم ، تا رگم جُنبان بُوَد / کی فرار از خویشتن آسان بُوَد ؟

669) آنکه از غیری بُوَد او را فرار / چون ازو بُبرید ، گیرد او قرار

670) من که خصمم هم منم ، اندر گریز / تا ابد کارِ من آمد خیز خیز

671) نه به هند است ایمن و نه در خُتَن / آنکه خصمِ اوست سایۀ خویشتن

شرح و تفسیر هنرها و مالِ دنیا همچون پرهایِ طاوس عدوِّ جان است

پس هنر ، آمد هلاکت خام را / کز پیِ دانه ، نبیند دام را


پس نتیجه می گیریم که هنر موجبِ تباهی شخصِ خام می شود . زیرا آدمِ خام همیشه دنبالِ دانه است و دام را نمی بیند . [ تا شخص ، خویشتن نشناسد هر فضل و هنری که کسب کند بر عُجب و خودبینیِ او افزاید و هر لحظه بیماری روانی و شخصیتی او حادتر گردد . چنانکه به بیمارِ تب دار هر چه بیشتر غذای سنگین و مقوّی خورانند بر وخامتِ حالش افزاید . پس هر نوع علم و فضل و هنر و تحصیلی که بدونِ خودشناسی و تزکیّه نَفس کسب گردد موجبِ بیماری شخصیّت می شود . در مصراع دوم ، عُجب به دانه و هلاکتِ ناشی از عُجب به دام تشبیه شده است . ]

اختیار آن را نکو باشد که او / مالکِ خود باشد اندر اِتَّقُوا


قوّۀ اختیار و قدرت انتخاب برای کسی خوب است که در امتثالِ فرمانِ خداوند که امر به تقوی می کند . مالکِ نَفسِ خود باشد . [ اِتَّقُوا = بترسید ، تقوی پیشه کنید ]

منظور بیت : قدرتِ اختیار با آنکه نقطۀ فصلِ انسان از سایرِ موجودات طبیعی ، و از گرانبهاترین نعمت های الهی است . با این حال برای کسی مفید است که قدرتِ صیانتِ نَفس داشته باشد . و اِلّا این نعمتِ بزرگ برای افرادِ غیرِ مهذّب عاملی ویرانگر خواهد بود . ]

چون نباشد حفظ و تقوی ، زینهار / دور کن آلت ، بینداز اختیار


اگر قدرتِ خویشتن داری و صیانتِ نَفس نداری . برحذر باش که وسیلۀ ارتکاب زشتی ها را از خود دور کنی و این نوع آزادی عمل را رها سازی . [ زینهار = بر حذر باش ، کلمۀ تنبیه ]

جلوه گاه و اختیارم آن پَر است / بر کنَم پَر را که در قصدِ سَر است


چون محلِّ خودنمایی و اختیارِ ویرانگرم همین پَر و بالِ زیبای من است و پر و بالم را که قصدِ کشتنِ روح و روانم را دارد از خود می کنم و جدا می کنم . [ در قصد سَر است = آهنگِ آسیب زدن به جان و روان را دارد ]

نیست انگارد پَرِ خود را صَبور / تا پَرَش در نفگند در شرّ و شور


شخصِ بُردبار و خویشتن دار ، پَر و بالِ خود را هیچ می شمرد . یعنی به داشته ها و فضایل خود مغرور نمی شود . تا این فضایل ، او را دچار فتنه و بلا نسازد . [ بر عکسِ افرادِ ظاهربین و خودخواه که اگر فضلی ولو ناچیز حاصل کنند پیوسته منم منم می زنند و خود را نقطۀ پرگارِ وجود می انگارند . ]

پس زیانش نیست پَر ، گو : بر مَکن / گر رسد تیری ، به پیش آرد مِجَن


پس برای چنین شخصِ خویشتن داری داشتن پر و بال ، یعنی داشتن هر گونه فضل و هنری زیانبار است . از اینرو به او بگو که لازم نیست که پر و بالت را بکنی . زیرا اگر تیری از هواهای نفسانی هم به سویش افکنند فوراََ سپری از صبر و تقوی برابر خود می گیرد و از گزند آن می رهد . [ مِجَن = سِپَر ]

لیک بر من پَرِّ زیبا دشمنی ست / چونکه از جلوه گری صبریم نیست


امّا پر و بالِ زیبا یعنی داشتن هر گونه فضل و برتری برای شخصی مانندِ من ، دشمنی قهّار است . زیرا نمی توانم بر خودنمایی و تظاهر ، بُردباری نشان دهم . [ کسی که تزکیّه نَفس نداشته باشد به هر برتری و فضلی دست یابد آن را وسیلۀ خودنمایی می کند . ]

گر بُدی صبر و حِفاظم راهبر / بر فزودی ز اختیارم کرّ و فر


اگر صبر و خویشتن داری ، راهبرِ من شود بر اثر اختیار ، شکوه و جلالم افزوده می شود . [ قوّۀ اختیار اگر با صبر و تقوی همراه باشد کمال می آورد و اِلّا زیانبار است . ]

همچو طفلم ، یا چو مست ، اندر فِتَن / نیست لایق تیر اندر دستِ من


امّ من در شرایط فتنه و ابتلا به کودک و مستی مانَم که روا نیست به دستم تیغِ تیز داده شود . [ «اختیار» در اینجا به شمشیری تیز تشبیه شده است که اگر در دستِ خامانِ خودباخته قرار گیرد موجبِ تباهی و رسوایی گردد . ]

گر مرا عقلی بُدی و مَنزَجَر / تیغ اندر دستِ من بودی ظَفَر


اگر من قوّۀ عقل و خویشتن داری می داشتم تیغِ اختیار و انتخابگری باعثِ پیروزی و سربلندی ام می شد . [ مَنزَجَر = بازداشته شده ، در اینجا به معنی بازداشتن و خودداری است / ظَفَر = پیروزی ]

عقل باید نوردِۀ چون آفتاب / تا زَند تیغی که نَبوَد جز صواب


عقلی لازم است که مانندِ آفتاب ، درخشان باشد تا فقط در راهِ راستی و درستی شمشیر بزند . [ عقلِ روشن بینان است که می تواند در طریقت و طی مراحلِ سلوک به کارِ آدمی آید . و اِلّا عقلِ کسانی که در آب و گِل فرو مانده اند بدین مهم نیاید . ]

چون ندارم عقلِ تابان و صلاح / پس چرا در چاه نندازم سِلاح ؟


چون من عقلِ نوربخش و صالحی ندارم . پس چرا سِلاح را در چاه نیندازم ؟ یعنی چرا وسایلِ خودنمایی و تکبّر را در چاهِ محو و فنا نیفکنم و دست از آنها نشویم ؟ [ «صلاح» جایز است که به صفت یعنی «صالح» تأویل شود . ]

در چه اندازم کنون تیغ و مِجَن / کین سِلاحِ خصمِ من خواهد شدن


اینک شمشیر و سِپَر را در چاهِ عدم می افکنم . زیرا این دو سِلاح ، دشمن من خواهد شد . [ از جاه و مال و زخارفِ دنیوی چشم پوشی می کنم زیرا اینها همه سِلاحی است به دستِ نَفسِ امّاره و شیطان که دشمنِ قهّارِ من محسوب شوند . ]

چون ندارم زور و یاریّ و سَنَد / تیغم او بستانَد و بر من زند


از آنرو که من قدرت و یاور  تکیه گاهی ندارم . شمشیرم را دشمن ام از دستم می گیرد و علیه من بکار می برد . ( سَنَد = تکیه گاه ) [ شیطان و نَفسِ امّاره با شمشیر جاه و خودنمایی ، روحِ مرا می کُشند و شخصیّتِ مرا تباه و ممسوخ می سازند . ]

رَغمِ این نَفس و قبیحه خُوی را / که نپوشد رُو ، خراشم روی را


علیرغم این نَفسِ امّاره و صفتِ زشت که روی خود را از دیگران نمی پوشانند و پیوسته در صددِ خودنمایی هستند . من روی خود را مجروح می کنم . [ رَغم = خلاف میلِ کسی رفتار کردن ]

تا شود کم این جمال و این کمال / چون نمانَد رُو ، کم افتم در وبال


تا بر اثرِ این زخم و خراش ، زیبایی و کمالِ چشمگیرم کاسته شود . وقتی جلوه و جمالی در کار نباشد . من نیز دچار سختی و بلا نشوم . [ مولانا در دو بیت اخیر نَفسِ امّاره و میل به خودنمایی را به زنی فاجره تشبیه می کند که نه تنها روی خود را از اغیار نمی پوشاند . بلکه با بزک کردن خود بیشتر فتنه می انگیزد . امّا من با ناخنِ ریاضت و عبادت ، چهرۀ نَفس و میل به خودنمایی را مجروح می کنم تا نتوانند خودنمایی کنند . ]

چون بدین نیّت خراشم ، بَزَّه نیست / که به زخم ، این روی را پوشیدنی ست


حال که با این نیّت چهرۀ نَفس ام را مجروح می کنم . هیچ گناهی مرتکب نمی شوم . زیرا چهرۀ نَفس و میل به خودنمایی را باید با زخمِ ریاضت مجروح کرد . ( بَزَه = گناه ، جُرم ) [ در غیر این صورت نفسانیّات بر بر آدمی غالب آید . زیرا بدون ریاضت و ضبطِ توسنِ نَفس امّاره تهذیب حاصل نشود هر چند که شخص روزانه دهها رکعت نماز گزارد و نوافل بجای آرد . ]

گر دلم خویِ سَتیری داشتی / رویِ خوبم جز صفا نفراشتی


اگر دلِ من عادت به پوشش داشت . چهرۀ زیبایم چیزی جز لطافت و صفا نشان نمی داد . ( سَتیر = پوشیده و مستور ) [ اگر نَفس ام به زیورِ کمالاتِ معنوی و عفّت و تقوی آراسته می شد . از شخصیّتِ من هر آنچه سر می زد . خوبی و صفای روحی بود . امّا چون نَفس ام بدان کمالات آراسته نشده هر چه از من سر زند آلودگی و بَدکاری است . ]

چون ندیدم زور و فرهنگ و صلاح / خصم دیدم ، زود بشکستم سِلاح


چون در وجودِ خود نیرومندی و فرزانگی و شایستگی سراغ ندیدم و در عوض دشمن را دیدم . فوراََ سِلاحِ خود را شکستم . [ تا مبادا این سِلاح به دستِ دشمنِ قهّارم افتد و دمار از روزگارم برآورد . یعنی حال که من صاحبِ روحی قوی و تعادلی مطمئن نیستم کُلّاََ دست از دنیا و مافیها می شویم تا مبادا نَفسِ امّاره از آن طریق فریبم دهد . ]

تا نگردد تیغِ من او را کمال / تا نگردد خَنجَرم بر من وَبال


تا آنکه شمشیرِ من سببِ کامل شدن قدرتِ دشمن ام نشود و خنجرم باعثِ گرفتاری خودم نگردد . [ وَبال = سختی ، عذاب ، گرفتاری ]

می گُریزم ، تا رگم جُنبان بُوَد / کی فرار از خویشتن آسان بُوَد ؟


تا جان در بدن دارم فرار می کنم . مگر فرار از خود آسان است ؟ [ تا رگم جُنبان بُوَد = تا وقتی که جان در بدن دارم ]

آنکه از غیری بُوَد او را فرار / چون ازو بُبرید ، گیرد او قرار


آن کسی که از دیگری متنفّر و گریزان است . چون از او جدا شود آرامش یابد .

من که خصمم هم منم ، اندر گریز / تا ابد کارِ من آمد خیز خیز


من که دشمنِ خویشم ، ناچار همیشه در حالِ فرارم . و تا اَبد کارِ من برخاستن و برجستن است . ( خیز خیز = برخاستن و برجستن ) [ فرار از دیگری آسان است . اما فرار از خود دشوار بلکه محال . زیرا سببِ فرار همیشه همراهِ آدمی است . ]

نه به هند است ایمن و نه در خُتَن / آنکه خصمِ اوست سایۀ خویشتن


کسی که سایه اش دشمنِ اوست . نه در هندوستان آسوده خاطر است و نه در خُتن . [ تشبیه «نَفس» به سایه به اعتبار اینست که «نَفس» حقیقتِ انسان نیست بلکه وجودی تبعی است . در جایی که آدمی دشمنش درونی باشد هیچگاه آسودگی بال ندارد مگر آنکه با پناه جستن به خدا از تقوی و پروا سپری دافع بسازد . چنانکه در ادعیه مأثوره آمده است « پناه می برم به خدا از گزندِ نَفس ام » ]

شرح و تفسیر بخش قبل                    شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه هنرها و مالِ دنیا همچون پرهایِ طاوس عدوِّ جان است

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟