هر چه غفلت و غم و تاریکی است همه از تن است | شرح و تفسیر

هر چه غفلت و غم و تاریکی است همه از تن است | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

هر چه غفلت و غم و تاریکی است همه از تن است | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر سوم ابیات ۳۵۶۶ تا ۳۵۸۲

نام حکایت : وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی

بخش : ۴ از ۱۰ ( هر چه غفلت و غم و تاریکی است همه از تن است )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی

بلالِ حبشی هنگامی که بر اثرِ ضعفِ مزاج مانند هلالِ ماه ، لاغر و نزار شده بود . در آستانۀ مرگ قرار گرفت . همسرش از دیدن این منظرۀ غم انگیز گریست و گفت : واویلا که مرگت فرا رسیده . بلال گفت : غم مدار که اینک وقتِ شادمانی است نه اندوه . چرا که من در این سرای سپنج در غرقابه رنج و بلا غوطه ور بودم و حالا وقتِ آن رسیده که قفسِ مِحنت و ابتلا بشکند و …

متن کامل « حکایت وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی » را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل اشعار هر چه غفلت و غم و تاریکی است همه از تن است

ابیات ۳۵۶۶ الی ۳۵۸۲

۳۵۶۶) غفلت از تن بود ، چون تن روح شد / بیند او اسرار را بی هیچ بُد

۳۵۶۷) چون زمین برخاست از جَوِ فلک / نه شب و ، نه سایه باشد لی و لک

۳۵۶۸) هر کجا سایه ست و ، شب یا سایه گه / از زمین باشد ، نه از افلاک و مَه

۳۵۶۹) دود ، پیوسته هم از هیزم بُوَد / نه ز آتش هایِ مُستَنجِم بُوَد

۳۵۷۰) وهم افتد در خطا و در غلط / عقل باشد در اصابت ها فقط

۳۵۷۱) هر گرانی و کسل ، خود از تن است / جان ز خفّت جمله در پرّیدن است

۳۵۷۲) رویِ سرخ ، از غلبۀ خون ها بُوَد / رویِ زرد ، از جُنبشِ صفرا بُوَد

۳۵۷۳) رُو سپید از قوّتِ بَلغم بُوَد / باشد از سودا که رُو اَدهَم بُوَد

۳۵۷۴) در حقیقت خالقِ آثار ، اوست / لیک جز علّت نبیند اهلِ پوست

۳۵۷۵) مغز کو از پوست ها آواره نیست / از طبیب و علّت او را چاره نیست

۳۵۷۶) چون دوم بار آدمیزاده ، بزاد / پایِ خود بر فرقِ علّت ها نهاد

۳۵۷۷) علّتِ اولی نباشد دینِ او / علّتِ جزوی ندارد کینِ او

۳۵۷۸) می پَرَد چون آفتاب اندر افق / با عروسِ صدق و ، صورت چون تُتُق

۳۵۷۹) بلکه بیرون از افق ، وز چرخ ها / بی مکان باشد چو ارواح و نُها

۳۵۸۰) بل عقولِ ماست سایه هایِ او / می فتد چون سایه ها در پایِ او

۳۵۸۱) مُجتَهد هر گه که باشد نَص شناس / اندر آن صورت نیندیشد قیاس

۳۵۸۲) چون نیاید نَص اندر صورتی / از قیاس آنجا نماید عبرتی

شرح و تفسیر هر چه غفلت و غم و تاریکی است همه از تن است

غفلت از تن بود ، چون تن روح شد / بیند او اسرار را بی هیچ بُد


بطورِ کلّی غفلت و بی خبری از جنبۀ مادّی و جسمانی انسان ناشی می شود و همینکه جسم به روح مبدّل شد یعنی به محضِ آنکه جسم به اوصافِ روحانی درآید ناگزیر اسرارِ نهانی را درمی یابد .

چون زمین برخاست از جَوِ فلک / نه شب و ، نه سایه باشد لی و لک


برای مثال ، اگر زمین از فضای این منظومۀ شمسی خارج شود ، برای من و تو دیگر نه شبی می ماند و نه سایه ای . [ لی = برای من / لک = برای تو ]

هر کجا سایه ست و ، شب یا سایه گه / از زمین باشد ، نه از افلاک و مَه


زیرا در هر جا که سایه و شب و یا سایه گاهی باشد ، مسلماََ ناشی از خودِ زمین است نه از افلاک و ماه . [ حال که این مثال را شنیدی ، بدان که انسان نیز مانندِ کرۀ زمین هرگاه از انوارِ شمسِ حقیقت و اوصافِ الهی و تجلّیاتِ ربّانی برخوردار شود ، ظلمت مادّیت و تاریکی حیوانیت از آن برداشته می شود و سراسر نور می گردد . ]

دود ، پیوسته هم از هیزم بُوَد / نه ز آتش هایِ مُستَنجِم بُوَد


مثال دیگر ، دود همیشه از هیزم بوجود می آید نه از آتش سرخ و فروزان . ( مُستَنجِم = روشن ، تابیده ، افروخته ) [ زیرا آتش ذاتاََ دودی ندارد . همینطور هر تاریکی و کدورتی که در میان است از عالمِ اجسام است نه از عالمِ ارواحِ لطیفه . عین القضاتِ همدانی برای طهارت قلبی درجاتی قائل شده از قبیلِ پاک شدن از حواسِ ظاهره ، خیالات و اوهام ، خاطر شیطانی و نفسانی ، او همۀ اینها را راهزنان طریقِ حق می شمرد ( نامه های عین القضات ، ج ۱ ، ص ۱۱۱ ) مولانا نیز در ابیات بعدی به این معنی می پگردازد . ]

وهم افتد در خطا و در غلط / عقل باشد در اصابت ها فقط


وَهم دچار اشتباه می شود امّا تنها این عقل است که دچار اشتباه نمی شود . [ «وَهم» مُشرِف بر همۀ قوای نَفسِ حیوانی است و ابن سینا آن را حاکم بر تمامِ رفتارِ حیوان ذکر می کند و معتقد است که قوۀ وَهمیّه در حیوان به منزلۀ عقل است در انسان . و حتی در انسان و خاصه مردمی که قوۀ عقلیه خود را بکار نمی گیرند ، احکامِ صادره غالباََ وهمی است و نه عقلی . و مسلماََ احکامِ وهمی ، غالباََ بر خطاست . توضیح بیشتر برای وَهم در شرح بیت ۱۵۶۱ دفتر سوم آمده است . ]

هر گرانی و کسل ، خود از تن است / جان ز خفّت جمله در پرّیدن است


هر نوع سنگینی و کسالتی از جسم ناشی می شود . روح از بس که سبک است همیشه در حالِ پرواز است .

رویِ سرخ ، از غلبۀ خون ها بُوَد / رویِ زرد ، از جُنبشِ صفرا بُوَد


مولانا در اینجا برای تبیینِ احوالِ مختلفِ روحی و انعکاسِ آن در ظاهر ، چند نمونه از طبِ قدیم را به عنوان مثال ذکر می کند و می گوید : مثلاََ سرخیِ صورتِ انسان از پُر خونیِ او ناشی می شود و زردیِ صورتِ او از غلبۀ صفرا . [ صفرا = شرح بیت ۱۰۷ دفتر اوّل ]

رُو سپید از قوّتِ بَلغم بُوَد / باشد از سودا که رُو اَدهَم بُوَد


سفیدی رنگِ چهرۀ انسان از غلبۀ مادۀ بلغم است امّا تیرگی و گرفتگی رنگ چهره ، ناشی از غلبۀ سوداست . ( بَلغم = مادۀ غلیظِ لزجی که از دستگاه گوارش و مجاری تنفسی ، ترشح می شود و با سرفه و استفراق خارج می شود / سودا = نام خلطی سیاه رنگ از اخلاطِ اربعه / اَدهَم = سیاه ) [ اعتقاد به اَخلاطِ اربعه ( = صفرا ، سودا ، بلغم و خون ) یکی از مبانی طبِ قدیم بشمار می رفته است . اطبای قدیم بر اساسِ این تقسیم بندی معتقد بودند که سلامتی از تعادلِ میان این اخلاط ناشی می شود و نیز بیماری ، معلولِ غلبه و یا ضعفِ یکی از این اخلاط است . همچنین برای هر یک از این بیماری ها علایمی قائل بودند . مثلاََ نشانۀ فزونی و غلبۀ خون را عبارت می دانستند از سرخی رنگِ چهره ، گرمی اندام و سنگینی سر و … / و نشانۀ غلبۀ بلغم را سفیدی رنگِ چهره . سستی عضلات ، تنبلی و جمع شدن آب در دهان ، خوابِ بسیار ، تشنه نشدن و … / و نشانۀ غلبۀ صفرا را زردی رنگِ رخساره . خشکی دهان ، تشنگی بسیار و … / و امّا نشانۀ غلبۀ سودا را گرفتگی و بی طراوتی رنگِ صورت ، خشکی پوست و افسردگی و … ( ذخیرۀ خوارزمشاهی ، ج ۲ ، ص ۶۸ و ۶۹ ) . مولانا با این تمثیل می خواهد بگوید که اهلِ ظاهر در آثار و اسباب فرومی مانند و نمی توانند مؤثر و مسبّبِ حقیقی را دریابند و نمونه بارزشان همان طبیانی بودند که چنان غرق در اسبابِ طبابت شدند که نتوانستند مسبب الاسباب را مشاهده کنند و در نتیجه از فهمِ درست فروماندند . توضیح سبب و مسبب در شرح بیت ۲۵۱۴ دفتر سوم ]

در حقیقت خالقِ آثار ، اوست / لیک جز علّت نبیند اهلِ پوست


در واقع پدیدآورنده همۀ آثار و اسباب ، خالقِ حقیقی است امّا متأسفانه ظاهر بینان بجز علل و اسباب چیزِ دیگری نمی توانند ببینند . [ اهل پوست = کنایه از همان ظاهربینان که در آثار فرومی مانند و مؤثرِ حقیقی را بازنمی شناسند . ]

مغز کو از پوست ها آواره نیست / از طبیب و علّت او را چاره نیست


مغزی که هنوز از حصارِ پوست رها نشده ، همچنان بیمار است و باید نزدِ طبیب برود تا معالجه شود . [ منظور از «مغز» ، عقل است و مقصود از «پوست» ، علل و اسباب ظاهر . ( شرح ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص ۲۴۷ ) یعنی عقلی که از افکارِ قشری و اندیشه های ظاهری خلاص نشده ، دچار بیماری و نقصان است و باید نزدِ طبیبان باطنی برود تا از صورت گرایی نجات یابد . ]

چون دوم بار آدمیزاده ، بزاد / پایِ خود بر فرقِ علّت ها نهاد


همینکه انسان به تولد دوم توفیق یابد ، پای بر سرِ همۀ علل و اسباب می گذارد . [ همانگونه که در شرح بیت ۳۱۸۱ دفتر آول آمده است ، انسان دارای دو نوع تولد است . یکی تولد طبیعی و دیگری تولدِ ماورای طبیعی ، وقتی که انسان دومین تولد را حاصل کند جمیع علل و اسبابِ مادی مقهور قدرت روحی و سیطرۀ معنوی او می شود . ]

علّتِ اولی نباشد دینِ او / علّتِ جزوی ندارد کینِ او


چنین کسی که به تولدی دوم توفیق یافته ، اعتقادی به علتِ اُولی ندارد و علل و اسبابِ جزوی نیز با او دشمنی ندارند و زیانی به ایمان و اعتقاد او به حضرت حق تعالی وارد نمی آورند . [ برای توضیح بیشتر مصراع اوّل رجوع شود به شرح بیت ۱۶۲۵ دفتر دوم . منظور از مصراع دوم اینست که علل و اسبابِ ظاهری ، منافی اعتقاد به مشیّتِ الهی نیست یعنی علل و معالیل حاکم بر جهان طبیعت نیز جلوه ای محدود از مشیّت خداوندی است از اینرو اعتقاد به قوانین حاکم بر طبیعت تضادی با اعتقاد به مشیّت الهی ندارد و هیچگونه آسیبی به ایمان شخص وارد نمی آورد . ]

می پَرَد چون آفتاب اندر افق / با عروسِ صدق و ، صورت چون تُتُق


آن کس که به تولدِ دوم راه یافته مانندِ خورشید با عروس صدق و راستی در آسمان به پرواز درمی آید و صورت بشری و جنبۀ مادّی برای او همانندِ حجابِ ساتر است . [ تُتُق = چادر ، پردۀ بزرگ ]

بلکه بیرون از افق ، وز چرخ ها / بی مکان باشد چو ارواح و نُها


آن کسی که به تولدِ دوم رسیده است حتی از پهنۀ افق و بلندای آسمان نیز در گذشته است . چنین کسی به تجرید محض رسیده و به مکان نیازی ندارد . درست مانندِ ارواح و عقول که جوهری مجرد و مفارق از مادّه و عوارض آن اند . [ نُهی = عقل ها ]

بل عقولِ ماست سایه هایِ او / می فتد چون سایه ها در پایِ او


بلکه عقل های ما ، نسبت به عقلِ او ( کسی که به تولد دوم رسیده ) سایه ای بیش نیست و مانندِ سایه نسبت به شخص به پای او می افتد یعنی همواره تابعِ اوست .

مُجتَهد هر گه که باشد نَص شناس / اندر آن صورت نیندیشد قیاس


برای مثال ، هرگاه یک فقیه ، واقعاََ به حقیقتِ نَص واقف باشد . با وجودِ نَص هیچگاه به قیاس متمسّک نمی شود . [ نَص در لغت به معنی سخنِ صریح و چیزی را ظاهر کردن است امّا در اصطلاح به معنی تصریحِ قرآنِ کریم و یا سنّتِ نبی اکرم (ص) در امری است / قیاس یکی از ادّلۀ شرعیه اهلِ سنّت و جماعت است . قیاس عبارت از اینست : استنباطِ علّتی برای حکم به یک موضوع و سرایت دادن و اجرای همان علّت به یک موضوعِ دیگر که در نَص بیان نشده است . مثلاََُ طبقِ نَصِ قرآنی ، خَمر ( = شراب ) حرام است . و برای ما آشکار می شود که علّتِ حُرمتِ آن ، مستی آور بودن آن است . پس بوسیلۀ قیاس می توانیم  حرمتِ آن را به سایر مسکرات سرایت دهیم ( تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی ، ج ۸ ، ص ۴۵۰ ) فقیه وقتی به اجتهاد و قیاس می پردازد که حکمی صریحاََ در کتاب و سنّت معلوم نشده باشد واِلّا تا وقتی که کتاب و یا سنّت بر امری تصریح کرده باشد در آنجا اجتهاد لازم نمی آید . زیرا اجتهاد در مقابلِ نص مقبول نیست بلکه اجتهاد در طولِ نص قرار دارد . ]

مولانا در بخش بعد ، کشف و شهودِ عرفانی را به نص و اندیشه عقلِ جزیی را به قیاس تشبیه کرده است . یعنی همانطور که با وجودِ نص ، فقیه به اجتهاد و قیاس روی نمی کند ، همینطور تا وقتی که شهودِ عرفانی و مکاشفۀ باطنی در کار است . سالک به دلایل نظری و براهینِ ناشی از عقول جزییه روی نمی آورد . ]

چون نیاید نَص اندر صورتی / از قیاس آنجا نماید عبرتی


هر گاه فقیه در بارۀ موضوعی ، نصّی پیدا نکند می تواند از راهِ قیاس حکمی استخراج کند . [ ای سالکِ طریق تو نیز معلومات و محفوظاتِ خود را در برابرِ علمِ عقلِ کُل ، هیچ بشمار تا از مغاکِ خودبینی بدرآیی . افلاکی می گوید وقتی که آتشِ عشقِ شمس بر قلبِ مولانا شرر زد . شمس بدو سفارش کرد که دیگر گردِ مطالعه مگرد و هیچ کتابی مخوان ، نه کتب و سخنان پدرت را و نه دیوانِ متنبّی را . زیرا مولانا بر حسبِ علاقه ، دیوان او را مرتب می خواند . این منع در حقیقت نوعی « پرهیز » بود . یعنی می بایست مولانا مدتی از قیل و قال و بحث و الفاظ دور می شد تا شمع دلش فروزان تر گردد .

شرح و تفسیر بخش قبل                      شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه هر چه غفلت و غم و تاریکی است همه از تن است

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟