شرح و تفسیر در بیان صفت پیر و مطاوعت وی

شرح و تفسیر در بیان صفت پیر و مطاوعت وی در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح و تفسیر در بیان صفت پیر و مطاوعت وی

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر اول ابیات ۲۹۳۴ تا ۲۹۵۸

نام حکایت : خلیفه که در کرم در زمان خود از حاتم طایی گذشته بود و نظیر نداشت

بخش : ۳۰ از ۳۲

مثنوی معنوی مولوی
داستان و حکایت

در روزگاران پیشین ، خلیفه ای بود بسیار بخشنده و دادگر ، بدین معنی که نه تنها بر قبیله و عشیره خود بخشش و جوانمردی می کرد . بلکه همه اقوام و قبائل را مشمول دلجویی و دادِ خود می ساخت . شبی بنابر خوی و عادت زنان که به سبب گرفتاری خود به کارهای خانه و تیمارِ طفلان و اشتغال مردان به مشاغل دیگر . تنها شب هنگام ، فرصتی بدست می آرند که از شویِ خود شکایتی کنند . زنی اعرابی از تنگیِ معاش و تهیدستی و بینوایی گِله آغازید و فقر و نداری شویِ خود را با بازتابی تند و جان گزا بازگو کرد . و از سرِ ملامت و نکوهش ، بدو گفت : از صفات ویژه عربان ، جنگ و غارت است . ولی تو ، ای شویِ بی برگ ونوا ، چنان در چنبر فقر و فاقه اسیری که رعایت این رسم و سنت دیرین عرب نیز نتوانی کردن . در نتیجه ، مال و مُکنتی نداری تا هرگاه مهمانی نزد ما آید از او پذیرایی کنیم . و حال آنکه از سنت کهن اعرابیان است که مهمان را بس عزیز و گرامی دارند . وانگهی اگر مهمانی هم برای ما رسد . ناگزیریم که شبانه بر رخت و جامه او نیز دست یغما و …

متن کامل حکایت خلیفه کریم تر از حاتم طایی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل ابیات ۲۹۳۴ الی ۲۹۵۸

۲۹۳۴) ای ضیاءالحق ، حُسام الدین بگیر / یک دو کاغذ برفزا در وَصفِ پیر

۲۹۳۵) گرچه جسمِ نازکت را زور ، نیست / لیک بی خورشید ، ما را نور ، نیست

۲۹۳۶) گرچه مِصباحُ و زُجاجه گشته ای / لیک ، سَر خَیلِ دلی ، سَر رشته ای

۲۹۳۷) چون سَرِ رشته به دست و کامِ توست / دُرّه هایِ عِقدِ دل ، زانعامِ توست

۲۹۳۸) برنویس احوالِ پیرِ راه دان / پیر را بگزین و عینِ راه دان

۲۹۳۹) پیر ، تابستان و خلقان ، تیر ماه / خلق ، مانندِ شب اند و پیر ، ماه

۲۹۴۰) کرده ام بختِ جوان را نام ، پیر / کو ز حق پیر است ، نه از ایام ، پیر

۲۹۴۱) او چنین پیری است کِش آغاز نیست / با چنین دُرِ یتیم ، انباز نیست

۲۹۴۲) خود قوی تر می شود خَمرِ کَهُن / خاصه آن خَمری که باشد مِن لَدُن

۲۹۴۳) پیر را بگزین ، که بی پیر این سفر / هست بَس پُر آفت و خوف و خطر

۲۹۴۴) آن رهی که بارها تو رفته ای / بی قلاووز ، اندر آن آشفته ای

۲۹۴۵) پس رهی را ندیدستی تو هیچ / هین مرو تنها ، ز رهبر سَر مپیچ

۲۹۴۶) گر نباشد سایۀ او بر تو گُول / پس تو را سرگشته دارد بانگِ غول

۲۹۴۷) غولت از ره افکند اندر گَزند /  از تو داهی تر در این ره بس بُدند

۲۹۴۸) از نُبی بشنو ضلالِ رهروان / که چه شان کرد آن بِلیسِ بَد روان

۲۹۴۹) صد هزاران ساله راه از جاده دور / بُردشان و ، کردشان اِدبار و عُور

۲۹۵۰) استخوانهاشان ببین و مویشان / عبرتی گیر و مَران خر ، سویشان

۲۹۵۱) گَردنِ خر گیر و سویِ راه کَش / سویِ ره بانان و ره دانانِ خَوش

۲۹۵۲) هین مَهِل خر را و دَست از وی مدار / ز آنکه عشقِ اوست ، سویِ سبزه زار

۲۹۵۳) گر یکی دَم ، تو به غفلت واهِلیش / او رَوَد فرسنگ ها سویِ حَشیش

۲۹۵۴) دشمنِ راه است خَر ، مستِ علف / ای که بس خَربنده را کرد او تلف

۲۹۵۵) گر ندانی ره ، هر آنچه خر بخواست / عکسِ آن کن ، خود بُوَد آن راهِ راست

۲۹۵۶) شاوِرُوهُن است پس آنگه خالِفوا / اِنّ مَن لَم یَعصِهِنّ تالفُ

۲۹۵۷) با هوی و آرزو کم باش دوست / چون یُضِلُک عَن سبیلِ الله اوست

۲۹۵۸) این هوا را نشکند اندر جهان / هیچ چیزی همچو سایۀ همرهان

 

شرح و تفسیر در بیان صفت پیر و مطاوعت وی

ای ضیاءالحق ، حُسام الدین بگیر / یک دو کاغذ برفزا در وَصفِ پیر


ای ضیاءالحق ، حسام الدین در توصیف پیر ، یکی دو برگ کاغذ بیافزا و اضافه کن .

گرچه جسمِ نازکت را زور ، نیست / لیک بی خورشید ، ما را نور ، نیست


اگر چه تنِ ضعیف و نحیفت ناتوان است . ولی ما بدون خورشید ، نوری نداریم . [ اگرچه از کثرت ریاضت ، طاقت کتابت نداری . لیکن بی تو نیز کار جهان برنمی آید و بی خورشیدِ جمالِ تو ، معانی و اسرار رخ ننماید . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص ۲۲۱ ) ]

گرچه مِصباحُ و زُجاجه گشته ای / لیک ، سَر خَیلِ دلی ، سَر رشته ای


گرچه از نظر خُردی و نازکی همانند چراغ و شیشه و حبابی ، ولی تو در معنا سرخیل و سررشتۀ اهلِ دلی . یعنی رئیس و پیشوای صاحبدلانی و بر دلهای اهلِ معرفت ، فرمانروایی داری . [ مصراع اول اشاره است به آیه ۳۵ سوره نور « خداست روشنی آسمانها و زمین ، مثال روشنی او ، چون حفاظی است که در آن ، چراغی فروزان است و چراغ در شیبشه ای … » ( مصباح = چراغ . زجاجه = شیشه ، حباب چراغ . سرخیل = رئیس جمعیت ، سرلشکر . سر رشته = کسی که مبداء عملی است و سر نخ کارها به دست اوست ) ]

چون سَرِ رشته به دست و کامِ توست / دُرّه هایِ عِقدِ دل ، زانعامِ توست


چون سر رشتۀ دلها همه به دست و اراده توست مرواریدهای دل ، جملگی از احسان و دهش توست . [ مرواریدهای معانی و اسرار ، همه بر اثر دَمِ گرم و قدسی تو به بار آمده است ]

برنویس احوالِ پیرِ راه دان / پیر را بگزین و عینِ راه دان


ای حسام الدین ، حالات پیر را که به راه سلوک معرفت واقف است . بنگار ، همان پیری را انتخاب کن که عین طریقت است . [ در ابیات بعد اوصاف این پیر آمده است ]

پیر ، تابستان و خلقان ، تیر ماه / خلق ، مانندِ شب اند و پیر ، ماه


پیر به مثابۀ تابستان است و مردم مانند تیرماه هستند . مردم همانند شب اند و پیر همچون ماه تابان . [ پیر و راهبر از آن رو که وجود خام طالب و سالک را می پزد به تابستان تشبیه شده و وجود سالک به تیرماه ( در اینجا به معنی پاییز و مهرگان آمده است ) و یا می توان گفت که روح انسان کامل ، همچون تابستان ، گرم و پُر حرارت است و روح مردم عادی ، مانند مهرگان کم حرارت . ضمناََ ممکن است وقتی پیر می گوییم در برخی از افهام ، چنین گمان رود که منظور ، پیر تقویمی است . ولی ابیات بعدی نشان می دهد که منظور پیر راه دان است یعنی پیر عقلی و روحی نه پیر تقویمی . ]

کرده ام بختِ جوان را نام ، پیر / کو ز حق پیر است ، نه از ایام ، پیر


من ، بختِ نو و جوان او را ، پیرِ عقل نهاده ام . زیرا پیری او از جانب حق تعالی است نه بر اثر گذرِ ایام . یعنی او پیر عقلی است نه پیر تقویمی .

او چنین پیری است کِش آغاز نیست / با چنین دُرِ یتیم ، انباز نیست


آن پیرِ حق ، آن پیری است که آغاز و انجام ندارد . آن پیر ، یگانۀ زمان و فرید دوران است و هیچکس با او برابری نمی کند . [ دُرّ یتیم = مروارید درشت و آبدار که به تنهایی در درون صدف پرورش یابد ، مروارید گرانبها ، مروارید یک دانه . ( شرح مثنوی شریف ، ج ۳ ، ص ۱۲۱۵ ) ]

خود قوی تر می شود خَمرِ کَهُن / خاصه آن خَمری که باشد مِن لَدُن


بی گمان ، شرابِ کهنه ، در ایجاد مستی ، قوی تر و موثرتر است . بخصوص آن شرابی که از جانب الله باشد . ( خَمرِ کهن = شراب کهنه )

پیر را بگزین ، که بی پیر این سفر / هست بَس پُر آفت و خوف و خطر


پیر را برای سلوک انتخاب کن . یعنی مریدِ پیری باش زیرا که سیر و سلوک معنوی ، بسیار آفت زا و پُر بیم و خطر است .

آن رهی که بارها تو رفته ای / بی قلاووز ، اندر آن آشفته ای


هر آن راهی که تو بدون مرشد و راهبر ، رفته باشی . بی گمان به حیرت و سرگشتگی دچار آمده ای . ( قلاووز = پیشاهنگ )

پس رهی را ندیدستی تو هیچ / هین مرو تنها ، ز رهبر سَر مپیچ


پس راهی که تو هرگز مشاهده نکرده ای . مبادا که تنها در آن گام بسپاری و بهوش باش که از راهبر سرپیچی نکنی .

گر نباشد سایۀ او بر تو گُول / پس تو را سرگشته دارد بانگِ غول


اگر سایۀ راهبر و مرشد بر سر نادانی همچون تو نباشد . قهراََ صدای غولها و شیطان صفتان تو را حیران خواهد کرد . ( گُول = نادان ، احمق )

غولت از ره افکند اندر گَزند /  از تو داهی تر در این ره بس بُدند


آن شیطان صفتان ، تو را به بیراهه می برند و به آسیب و گزندت دچار می سازند . تو که هیچ ، زیرکتر و با هوش تر از تو نیز به دست آنها گمراه و سرگشته شده اند . ( داهی = دانا و زیرک ) [ در ابیات فوق به لزوم راهبر و مرشدِ صالح و راه رفته و به مقصد رسیده ، تصریح شده است . زیرا به حکم قرآن و روایات ، در هر دوره زمانی و در هر جا و مکانی ، راهبرانی هستند که دعوت به سوی خدا می کنند . در آیه ۷ سوره رعد آمده است « هر گروهی را هدایت کننده ای است » و هیچ گاه زمین از حجّتِ خدا خالی نخواهد شد . و « اگر زمین بدون حجّت باشد فرو می رود » ( بحارالانوار ، ج ۲۳ ، کتاب الامامه ، حدیث شماره ۱۶ و ۱۷ و ۱۸ و ۲۳ ) . بر این مبنا ، غالب صوفیه ، عقیده دارند که راه سلوک را نمی توان بدون راهبر طی کرد زیرا در هر قدم ، خطری است و در هر گوشه راهزنی . ( لب لباب مثنوی ، ص ۱۹۶ ) ]

_ صوفیه می گوید از چند وجه ، مرید به مرشد و راهبر نیازمند است .

وجه اول : وقتی بدون دلیل و راهنما ، راههای محسوس ، قابل درنوردیدن نیست و باید حتماََ راهنمایی وجود داشته باشد . مسلماََ سلوک راه حقیقت و رفتن در عرصۀ معنا بدون راهنما و دلیل ممکن نباشد .

وجه دوم : همانطور که راههای محسوس و ظاهری و گردنه های عبور ، از دزدان راه و حرامیان آکنده است و نمی توان بدون بدرقه از آنها عبور کرد . بی شک راهها و گردنه های معنوی و باطنی نیز پُر است از دزدان و راهزنان ابلیس صفت ، پس این راه را نیز نمی توان بدون بدرقۀ صاحب ولایتی درنوردید .

وجه سوم : در سلوک راه حقیقت ، شبهات و آفات بسیار ظاهر می شوند که باید راه رفته ای صادق و عالِم و آگاه ، آن آفات را شناسایی و دفع نماید . و وجوه دیگر ( مرصاد العباد ، ص ۲۲۸ تا ۲۳۵ ) .

سعید الدین فَرغانی در اهمیتِ یافتن راهنمای صالح و صادق گوید : « پس اگر طالبی را شیخی مرشد ، صاحب بصیری واصل ، مأذون از طرف حق به دعوت که در عصر ما از کیمیا و سیمرغ ، عزیزالوجودتر است دست دهد . بر وی بادا که دست از داشتن ندارد و خود را به کُلّی به وی سپارد و تا او به صاحب دلی او ، گواهی ندهد و به سفر و مفارقت اشارت نفرماید . البته مفارقت خدمتش نکند . هرچند در خود آثار رشد و امارات فتح مشاهده کند . ( مشارق الداری ، ص ۷۰ ) .

در تعالیم صوفیه ، مرید نباید بر مرشد و پیر اعتراضی نماید و از تصرفات ظاهری و باطنی او خارج شود و گفته اند : مرید مانند تخمی است که زیر مرغ قرار می گیرد تا به جوجه تبدیل شود . اگر تخم از تصرف و اختیار مرغ خارج شود تباه و فاسد می گردد و دیگر هیچ مرغِ دیگری نمی تواند آن را تبدیل به جوجه کند . همینطور اگر سالکی ، مردود پیری شود . دیگر اگر همه مشایخ عالَم هم جمع شوند او را به کمال نتوانند رسانید . زیرا او مردودِ جمله مشایخ است . ( مراحل السالکین ، ص ۱۱۹ ) .

از نُبی بشنو ضلالِ رهروان / که چه شان کرد آن بِلیسِ بَد روان


از قرآن بشنو که چه سان ، شیطان صفتان بَددل ، افراد انسانی را به گمراهی کشانده اند . ( نُبی = قرآن )

صد هزاران ساله راه از جاده دور / بُردشان و ، کردشان اِدبار و عُور


شیطان صفتان ، صد هزار سال آنان را از رسیدن به راهِ راست دور کردند و به شقاوت دچارشان نمودند و جامۀ تقوا و لباس تقوا را از تنشان برکندند و از معنا برهنه و عاری شان کردند . ( اِدبار = بخت برگشتگی ، روی گردانیدن اقبال . عُور = برهنه )

استخوانهاشان ببین و مویشان / عبرتی گیر و مَران خر ، سویشان


به آثار و نشانه های گمراهان و حق ستیزان پیشین بنگر . به استخوان و مویشان نظر کن و از آن پس عبرت و پند بگیر و مرکوب نَفسِ امّاره را به راهی که آنان رفتند مران . [ اشاره ای است به آیه ۳۶ سوره نحل . « در زمین بگردید و بنگرید که فرجامِ حق ستیزان چه سان بوده است » ]

گَردنِ خَر گیر و سویِ راه کَش / سویِ ره بانان و ره دانانِ خَوش


گردن خر را بگیر و به سوی راه درست و مستقیم بکش و به سوی راه دانان و راهبانان سوق بده . [ پس نباید مرکوب نَفس را به حال خود گذاشت که به پرتگاه شهوت و لغزشگاه غفلت می رود . بلکه باید این مرکوب را با مهار تقوا و افسار پروا به سوی مرشدان کامل و پیران واصل هدایت کرد . ]

هین مَهِل خر را و دَست از وی مدار / ز آنکه عشقِ اوست ، سویِ سبزه زار


آگاه باش این خرِ نَفس را رها مکن و از آن هرگز دست مَکِش . زیرا خر ، طبعا به طرف سبزه زار میل می کند . ( مَهِل = رها مکن )

گر یکی دَم ، تو به غفلت واهِلیش / او رَوَد فرسنگ ها سویِ حَشیش


اگر تو لحظه ای از این خَرِ نَفس غافل شوی و به حال خود ، وانهی . او فرسنگ ها به جانب علف زار شهوات پیش می رود . ( هلیدن = رها کردن . حَشیش = گیاه خشک ، در اینجا به معنی علف است )

دشمنِ راه است خَر ، مستِ علف / ای که بس خَربنده را کرد او تلف


خَرِ نفس ، دشمن راه راست است و مستِ علفزار شهوات . ای مرید شهوات ، بدان که این مرکوب نفسانی ، بسیاری از شیفتگانش را تباه کرده است . [ در اینجا نفس را به خر ، مثال می زند از آن جهت که میلِ نفس به سوی شهوت و آرزوهای فرومایه است . ( خربنده = آنکه تیمار خر کند ، مجازا یعنی فرمانبرداری از هوای نفس )

گر ندانی ره ، هر آنچه خر بخواست / عکسِ آن کن ، خود بُوَد آن راهِ راست


اگر راه راست را نمی شناسی . هر چیز را که خرِ نَفسَت آن را طلبید بر عکس آن عمل کن که این کار ، خود راه راست و سبیل ارشاد است .

شاوِرُوهُن است پس آنگه خالِفوا / اِنّ مَن لَم یَعصِهِنّ تالفُ


با زنان مشورت کنید و آنگاه بر خلاف مشورت آنان ، عمل نمایید که همانا هر کس در برابر زنان سرکشی نکند و تابع آنان گردد هلاک شود . [ مولانا در این حکایت طویل ، مرد را کنایه از عقل و زن را کنایه از نفس گرفته است . والّا دیدگاه مولانا نسبت به مقام و شأن زن ، بس مخیم و عالی است . تا آنجا که زن را پرتو خدا و مظهر حضرت حق می داند . ] توضیح در مورد مقام و شأن زن در شرح بیت ۲۴۳۷ همین دفتر آمده است .

با هوی و آرزو کم باش دوست / چون یُضِلُک عَن سبیلِ الله اوست


با هوای نفس ، کمتر دوستی کن که همو تو را از راه خدا گمراه می کند . [ مصراع دوم اشاره است به آیه ۲۶ سوره ص « از خواهش نَفس پیروی نکن که تو را از راهِ خدا گمراه سازد ]

این هوا را نشکند اندر جهان / هیچ چیزی همچو سایۀ همرهان


هوی و خواهش نفس ، بسی استوار و مستحکم است . هیچ چیز آن را نمی تواند در هم شکند مگر سایه اولیاءالله . [ مولانا در این بخش جلیل در مورد لزوم داشتن مرشد صالح و هادی لایق تصریح کرده است . ]

بخش خالی. برای افزودن محتوا صفحه را ویرایش کنید.

دکلمه در بیان صفت پیر و مطاوعت وی

دکلمه در بیان صفت پیر و مطاوعت وی

زنگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟