شرح آن کور دوربین و کر تیز شنو و برهنه | شرح و تفسیر

شرح آن کور دوربین و کر تیز شنو و برهنه | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح آن کور دوربین و کر تیز شنو و برهنه | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر سوم ابیات 2628 تا 2656

نام حکایت : اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را

بخش : 2 از 8 ( شرح آن کور دوربین و کر تیز شنو و برهنه )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را

 

مردم سبا ، بَد گوهر بودند و از راهِ حق به دور . با اینحال در ناز و نعمتِ فراوان به سر می بردند . سیزده پیامبر به سوی آن قوم گسیل شد تا آنان را به خود آورند . پس از اندرزهای فراوان ، قومِ سبا از سرِ عِناد و نه از راهِ حق طلبی از آنان معجزه خواستند . پیامبران دوباره آنان را متوجّه حقیقت کردند امّا آنان سخنان آن بزرگان را مکر و افسون خواندند و رسالت ایشان را فریب شمردند و ضمن آن به حکایت خرگوش و …

متن کامل « حکایت اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را » را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل اشعار شرح آن کور دوربین و کر تیز شنو و برهنه

ابیات 2628 الی 2656

2628) کر اَمَل را دان که مرگِ ما شنید / مرگ خود نشنید و ، نقلِ خود ندید

2629) حرص ، نابیناست ، بیند مو به مو / عیبِ خلقان و ، بگوید کو به کو

2630) عیبِ خود یک ذره چشمِ کورِ او / می نبیند ، گر چه هست او عیبجو

2631) عُور می ترسد که دامانش بُرند / دامنِ مردِ برهنه کی دَرند ؟

2632) مردِ دنیا ، مفلس است و ترسناک / هیچ او را نیست ، از دزدانش باک

2633) او برهنه آمد و ، عریان رود / وز غمِ دزدش ، جگر خون می شود

2634) وقتِ مرگش که بُوَد صد نوحه پیش / خنده آید جانش را زین ترسِ خویش

2635) آن زمان داند غنی ، کِش نیست زر / هم ذکی داند که بُد او بی هنر

2636) چون کنارِ کودکی پُر از سُفال / کو بر آن لرزان بُوَد چون رَبِ مال

2637) گر ستانی پاره یی ، گریان شود / پاره گر بازش دهی خندان شود

2638) چون نباشد طفل را دانش دِثار / گریه و ، خنده ش ندارد اعتبار

2639) محتشم چون عاریت را مِلک دید / پس بر آن مالِ دروغین می طپید

2640) خواب می بیند که او را هست مال / ترسد از دزدی که برباید جوال

2641) چون ز خوابش بَر جهاند گوش کش / پس ز ترسِ خویش تَسخُر آیدش

2642) همچنان لرزانیِ این عالِمان / که بُوَدشان عقل و علمِ این جهان

2643) از پیِ این عاقلانِ ذُوفُنون / گفت ایزد در نُبی ، لایَعلمون

2644) هر یکی ترسان ز دزدیِ کسی / خویشتن را عِلم پندارد بسی

2645) گوید او که : روزگارم می بَرَند / خود ، ندارد روزگارِ سودمند

2646) گوید : از کارم برآوردند خلق / غرقِ بیکاری ست جانش تا به حلق

2647) عور ترسان که : منم دامن کشان / چون رهانم دامن از چنگالشان ؟

2648) صد هزاران فصل داند از علوم / جانِ خود را می نداند آن ظَلوم

2649) داند او خاصیّتِ هر جوهری / در بیانِ جوهرِ خود چون خَری

2650) که همی دانم یَجُوز و لایَجُوز / خود ندانی تو یَجُوزی یا عَجُوز

2651) این روا ، و آن ناروا دانی ، ولیک / تو روا یا ناروایی بین تو نیک

2652) قیمتِ هر کاله می دانی که چیست / قیمتِ خود را ندانی ، احمقی ست

2653) سعدها و نحس ها دانسته یی / ننگری تو سَعدی یا ناشُسته یی

2654) جانِ جمله عِلم ها این است ، این / که بدانی من کی ام در یَومِ دین

2655) آن اصولِ دین بدانستی تو ، لیک / بنگر اندر اصلِ خود ، گر هست نیک

2656) از اُصولَینَت ، اصولِ خویش بِه / که بدانی اصلِ خود ، ای مردِ مِه

شرح و تفسیر شرح آن کور دوربین و کر تیز شنو و برهنه

کر اَمَل را دان که مرگِ ما شنید / مرگ خود نشنید و ، نقلِ خود ندید


ای کسی که می خواهی منظور و مقصود از این حکایت را درک کنی . اینک بدان که منظور از آن «ناشنوا» آرزوهای دراز آهنگِ توست . آن آرزو ، خبرِ مرگِ ما را می شنود امّا خبرِ مرگِ خود را نمی شنود و کوچیدن خود را از این سرای نمی بیند .

حرص ، نابیناست ، بیند مو به مو / عیبِ خلقان و ، بگوید کو به کو


انسانِ آزمند ، در واقع نابیناست . زیرا دیدۀ باطنی ندارد . او معایب همۀ مردم را با تمام جزییات می بیند و در هر محله ای آن را به این و آن می گوید و آن را فاش می کند . [ منظور از «حرص» شخصِ حریص است . زیرا گاه برای مبالغه ، مصدر در معنی اسمِ فاعل بکار می رود . ]

عیبِ خود یک ذره چشمِ کورِ او / می نبیند ، گر چه هست او عیبجو


با اینکه آدمِ حریص و آزمند ، از همه کس عیبجویی می کند امّا ذرّه ای از عیب خود را نمی بیند . [ به قول حضرت مسیح (ع) « چون است که خَس را در چشمِ برادر خود می بینی و چوبی که در چشمِ خود داری نمی یابی » ( انجیل متی ، باب هفتم ، آیه 3 ) ) رجوع شود به شرح بیت 1327 دفتر اوّل ) ]

عُور می ترسد که دامانش بُرند / دامنِ مردِ برهنه کی دَرند ؟


آدم برهنه می ترسد که دامانش را قیچی کنند . چگونه ممکن است که دامن برهنه را قیچی کنند ؟ [ یعنی وقتی که لباسی در کار نیست ، بُریدن و دریدن آن چه معنایی دارد ؟ همینطور آن جاهلِ عاری از کمال که دائماََ در پی کسبِ متاع دنیوی است . وقتی سپاهِ اجل در رسد ، برهنه و عریان از این سرای بکوچد . ]

مردِ دنیا ، مفلس است و ترسناک / هیچ او را نیست ، از دزدانش باک


مردِ دنیاطلب در واقع تهیدست و بینواست زیرا همۀ دارایی و ذخایرش در لحظه ای از او ستانده می شود . چنین کسی دائماََ در حال بیم و هراس است . با اینکه بر حسبِ واقع ، هیچ چیز ندارد ، با این حال از حرامیانِ طریق بیمناک است . [ بنابراین از این همه اموال و املاکی که از آنِ خود می داند جز تشویش و اضطراب چیزی به او نمی رسد . ]

او برهنه آمد و ، عریان رود / وز غمِ دزدش ، جگر خون می شود


مرد دنیا طلب ، همانطور که برهنه به دنیا آمده ، برهنه نیز از دنیا می رود . با اینحال از ترسِ اینکه مبادا دزدی بیاید و جامه و مالش را ببرد ، جگرش خون می شود . [ مصراع اول مناسب است با آیه 94 سورۀ انعام « و (در روز رستاخیز به ایشان گویند) براستی که نزد ما آمدید . یکه و تنها . همان سان که در نخستین بار شما را اینگونه آفریدیم . و همۀ آنچه را که به شما عطا کرده بودیم ، پشتِ سرِ خود نهادید ( یکه و تنها نزد ما آمدید ) ]

وقتِ مرگش که بُوَد صد نوحه پیش / خنده آید جانش را زین ترسِ خویش


هنگام فرا رسیدن مرگِ دنیا طلب که پیشِ روی او بسیار شیون و زاری می کنند . روح آن مُرده از ترس و بیمی که قبلاََ به خاطر از دست رفتن اموالش داشته خنده اش می گیرد . [ درمی یابد که آن همه تشویش و اضطراب برای حطام ناپایدار دنیا چقدر بیهوده بوده است . ]

آن زمان داند غنی ، کِش نیست زر / هم ذکی داند که بُد او بی هنر


در آن وقت است که ثروتمند درمی یابد که صاحبِ هیچ زر و سیمی نیست و نیز هوشمند در آن وقت درمی یابد که هیچ هنری ندارد .

چون کنارِ کودکی پُر از سُفال / کو بر آن لرزان بُوَد چون رَبِ مال


لرزیدن صاحبِ مال برای سیم و زر ، مانند لرزیدن کودکان است برای سفال شکسته های رنگین که در کوچه و خیابان پیدا می کنند و آن را چون زر و سیم ، غنیمت می دانند . [ یعنی اموالِ این دنیا مانند آن سفال شکسته های رنگین واقعاََ بی اعتبار است و آنان که برای جمعِ آن جوش می زنند در واقع اطفال اند . ]

گر ستانی پاره یی ، گریان شود / پاره گر بازش دهی خندان شود


اگر یک قطعه از آن سفال های شکسته را از کودک بگیری گریه سر می دهد و اگر دوباره به او بدهی خندان و شادمان می شود .

چون نباشد طفل را دانش دِثار / گریه و ، خنده ش ندارد اعتبار


از آنجا که کودک ، از لباسِ علم و دانش ، عریان است یعنی فاقدِ تشخیص و تمیز است . از اینرو گریه و خنده اش بی اعتبار است . [ دِثار = جامۀ رویین ، لباس رویی ]

محتشم چون عاریت را مِلک دید / پس بر آن مالِ دروغین می طپید


صاحب مال چون اموال و املاکِ عاریتی را واقعاََ از آنِ خود می داند . پس برای آن اموالِ دروغین ، پریشان و مضطرب می شود .

خواب می بیند که او را هست مال / ترسد از دزدی که برباید جوال


برای مثال ، آدم ثروتمند در خواب می بیند که ثروتِ فراوانی دارد امّا می ترسد که مبادا دزد ، اندوختۀ او را برباید و ببرد .

چون ز خوابش بَر جهاند گوش کش / پس ز ترسِ خویش تَسخُر آیدش


همینکه کسی بیاید و گوشِ او را بکشد و از خواب بیدارش کند . از ترسی که در خواب بر او مستولی شده خنده اش می گیرد . [ همینطور وقتی که مرگ و یا پیکِ اجل ، او را از خوابِ غفلت بیدار می کند . متوجه می شود که این همه اضطراب ها که نسبت به اموال و املاکِ دنیوی داشته همه بی اساس بوده است . زیرا مالکِ حقیقی حضرتِ حق است و او تنها یک گدای امانتدار بوده است . ]

همچنان لرزانیِ این عالِمان / که بُوَدشان عقل و علمِ این جهان


همینطور عالمانِ علومِ ظاهری و دنیوی نیز مانندِ آن ثروتمندان دچارِ پریشانی و اضطراب اند . [ یعنی به جای اینکه علمِ آنها موجبِ آرامش و اطمینان آنها شود . بر عکس به اضطراب و تشویش دچار می شوند زیرا علمِ خود را در راهِ هوی و لذّاتِ مادّی بکار می گیرند . ]

از پیِ این عاقلانِ ذُوفُنون / گفت ایزد در نُبی ، لایَعلمون


خداوند در بارۀ همین عالمانِ علومِ مختلفِ دنیوی در قرآن کریم فرمود : « آنان نمی دانند » ( نُبی = قرآن / لایَعلَمُون = نمی دانند ) [ در قرآن آیاتی است که در آن لفظِ « لایَعلَمُون » استعمال شده است . نظیر آیه 131 سورۀ اعراف ، آیه 34 سورۀ انفال ، آیه 55 سورۀ یونس و … ، گویا مولانا در اینجا اقتباس لفظی کرده است . برخی شارحان آن را اشاره به آیه 7 سورۀ روم دانسته اند . ]

هر یکی ترسان ز دزدیِ کسی / خویشتن را عِلم پندارد بسی


هر یک از این عالمانِ ظاهری از اینکه مبادا کسی بیاید و علوم او را به سرقت بَرَد . بیمناک است زیرا او گمان می کند که واقعاََ عالم است .

گوید او که : روزگارم می بَرَند / خود ، ندارد روزگارِ سودمند


آن عالم دنیا طلب با دلتنگی می گوید : این مردم وقت و عُمرِ مرا تلف می کنند . در حالی که هیچ لحظه ای از عُمرِ او سودمند نیست . [ روزگارم می برند = وقتم را تلف می کنند ، مرا به بطالت و بیکاری می کشند ]

گوید : از کارم برآوردند خلق / غرقِ بیکاری ست جانش تا به حلق


باز می گوید : این مردم مرا از کار و بارم انداخته اند . یعنی از مطالعات و تحقیقات علمی ام بازداشته اند . در حالی که تا خِرخِره ، در بیکاری و بطالت فرو رفته است . [ زیرا کاری که در جهت رشد و اصلاحِ جامعه نباشد و با پاکیِ نیّت و نزاکت قصد انجام نشود . در واقع عینِ بیکاری است . ]

عور ترسان که : منم دامن کشان / چون رهانم دامن از چنگالشان ؟


این عالمانِ ظاهری و سوداگرانِ فضل فروش در مَثَل مانندِ همان برهنه ای هستند که گمان می کنند واقعاََ جامه و لباسی بلند به تن دارد و می ترسد مهاجمان ، بیایند و دامنِ او را قیچی کنند . از اینرو می گوید : من که دارم خرامان و دامن کشان می روم . چگونه دامنِ بلندم را از چنگِ مهاجمان نجات دهم ؟ [ حال آنکه نه لباسی دارد و نه پوششی ، عالم نمایان نیز چنین حالی دارند و خیال می کنند که آکنده از علوم و معارف اند . در حالی که هیچ اند . ]

صد هزاران فصل داند از علوم / جانِ خود را می نداند آن ظَلوم


ظاهراََ این بیت نیز جوابِ سؤالی است با این مضمون : برخی از این عالمان واقعاََ در انواعِ علوم و فنون ، تسلطِ کامل دارند پس چرا باز آنها را غیر عالم حساب می کنید ؟

جواب : آن ستمگر ( فضل فروشی که در نشناختن نفسِ خود راهِ افراط پیش گرفته ) هر چند از طریقِ محفوظات مختلف ، نسبت به دیگران ، فضل و برتری بدست آورده ، امّا با همۀ اینها هنوز نفسِ خود را نشناخته است . [ ظلوم = بسیار ستمگر ]

ملاصدرا گوید : «اصلِ اوّل» و آن جهل است به معرفتِ نفس که او حقیقتِ آدمی است و بنای ایمان به آخرت و معرفت و نشر ارواح و اجساد به معرفتِ دل است و اکثر آدمیان از آن غافل اند . و این معظم ترین اسباب شقاوت و ناکامی عقبات است که اکثر خلق را فرو گرفته در دنیا . چه هر که معرفتِ نفس حاصل نکرده خدای را نشناسد . بسیاری از منتسبان به علم و دانشمندی از احوالِ نفس و درجات و مقامات وی در روزِ قیامت غافل اند و اعتقاد به معاد چنانچه باید ندارند . اگر چه به زبان ، اقرار به معاد می نمایند و به لفظ ، اظهار ایمان به نشئۀ باقی می کنند لکن دائماََ در خدمت بدن و دواعی شهوتِ نفس می کوشند و راه هوی و آرزوها می پیمایند و پیروی مزاج و تقویتِ جسد و شاگردی جالینوس طبیعت می کنند و یک گام از خود بیرون نمی نهند . (رسالۀ سه اصل ، ص 13 و 14 )

داند او خاصیّتِ هر جوهری / در بیانِ جوهرِ خود چون خَری


اینگونه عالمان ، خاصیّتِ هر پدیده و جوهری را می دانند و از هر موضوعی اطلاع دارند امّا از شناخت اصل و گوهرِ خود مانندِ الاغ ، هیچ خبر ندارند .

که همی دانم یَجُوز و لایَجُوز / خود ندانی تو یَجُوزی یا عَجُوز


ای کسی که خود را در مسایل فقهی و احکامِ شرعی ، مسلط و آگاه می دانی و مدّعی هستی که من می دانم که شرعاََ چه چیزی جایز است و چه چیزی جایز نیست بدان که تو با همۀ این دعاوی هنوز ندانسته ای که وجودِ خودت از نظر معیارهای الهی ، مقبول است و یا درمانده و مردود . [ عجوز = پیرِ زن ، عوام عرب آن را عجوزه استعمال می کنند ]

این روا ، و آن ناروا دانی ، ولیک / تو روا یا ناروایی بین تو نیک


تو از نظرِ ذهنی می دانی که این امر شرعاََ جایز است و آن امر ، جایز نیست . ولی خوب به این نکته دقت کن که خودِ تو ، فردی شایسته ای یا ناشایست . [ خوارزمی گوید : علمی که از نتایجِ عقلِ جزوی است . دفترها سیاه سازد و شوقی که از آثارِ عشقِ کُلّی است ، دل های تیره را روشن تر از ماه سازد . اگر چه عقل ، رقیب انسان است و نقیب احسان است . گشایندۀ درِ فهم است ، زدایندۀ زنگِ وَهم است ، پا بستۀ تکلیفات است و شایستۀ تشریفات و گُلزارِ خردمندان است و دست افزارِ هنرمندان ، امّا عشق ربودۀ جذبۀ معیّت است و ستودۀ حلیة المغیب است . دیوانۀ جرعۀ ذوق است ، پروانۀ شعلۀ شوق است . تاجِ سرِ سالکانِ بی مقت است ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 598 ) ]

قیمتِ هر کاله می دانی که چیست / قیمتِ خود را ندانی ، احمقی ست


تو قیمتِ هر کالایی را می دانی که چیست ولیکن قیمتِ خودت را نمی دانی . بنابراین تو دچارِ حماقتی . [ کاله = کالا ، متاع ]

سعدها و نحس ها دانسته یی / ننگری تو سَعدی یا ناشُسته یی


تو در نجومِ احکامی ، طالعِ همۀ ستارگان سعد و نحس را خوب می دانی امّا این را نمی دانی که خودت سعدی و یا ناپاک (منحوس) . [ ناشسته = ناپاک ]

جانِ جمله عِلم ها این است ، این / که بدانی من کی ام در یَومِ دین


گوهرِ اصلی همۀ علوم اینست که تو بدانی در روزِ جزا کیستی یعنی بدانی که تو از نظرِ روحی و باطنی چگونه آدمی هستی . [ شرح بیت 2834 دفتر اوّل ، مولانا می گوید : هر علمی که به تحصیل و کسب در دنیا حاصل شود ، آن علمِ ابدان است . و آن علم که بعد از مرگ ، حاصل شود . آن علمِ ادیان است . دانستن علم «اناالحق» ، علمِ ابدان است . و اناالحق شدن ، علمِ ادیان است … ( فیه ما فیه ، ص 228 ) ]

آن اصولِ دین بدانستی تو ، لیک / بنگر اندر اصلِ خود ، گر هست نیک


تو هر چند اصولِ دین را می دانی ولی این علم کافی نیست . بلکه باید به اصل و گوهرت نیز با دقت بنگری که آیا آن ، درست است یا نه . [ منظور از اصول دین در اینجا اصول فقه و اصول کلام است ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 1020 ) یعنی تا خود را نشناسی ، دانستن این علوم و حفظِ اصطلاحاتِ آن سودی به حال تو نخواهد داشت . زیرا مهمترین علم ، خودشناسی است و همۀ علوم اگر در خدمتِ خودشناسی قرار گیرد اعتبار دارد و اِلّا وبالِ آخرتِ آدمی می شود . ]

از اُصولَینَت ، اصولِ خویش بِه / که بدانی اصلِ خود ، ای مردِ مِه


ای مردِ بزرگ ، اگر از اصل و گوهرِ خود آگاه شوی . بهتر است از اینکه اصول فقه و اصولِ کلام بیاموزی . [ مولانا تا اینجا بیان کرد که علمِ حقیقی ، علمی است که پردۀ پندارِ آدمی را واپس زند و نهانخانۀ ضمیرش را آشکار سازد . بنابراین هر علمی که در این جهت بکار آدمی آید ، آن علمِ حقیقی است و هر آن علمی که پردۀ اوهام و خیالات بر نهانخانۀ آدمی بیاویزد و وی را از خود بیگانه سازد . عین جهل است بلکه جهلِ مرکب است . ]

شرح و تفسیر بخش قبل                    شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه شرح آن کور دوربین و کر تیز شنو و برهنه

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟