حکایت به حیلت در سخن آوردن سایل آن بزرگ را

حکایت به حیلت در سخن آوردن سایل آن بزرگ را در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

حکایت به حیلت در سخن آوردن سایل آن بزرگ را

حکایت به حیلت در سخن آوردن سایل آن بزرگ را

شخصی می گفت : می خواهم مردی خِردمند و فرزانه را بیابم تا در مشکلاتِ زندگانی ام با او مشورت کنم . یکی به او گفت : در شهرِ ما ، فقط یک نفر عاقل و خِردمند است که آن هم خود را به دیوانگی زده است . اگر سراغِ او را بگیری می توانی اکنون او را در بین کودکان ببینی که روی یک چوب سوار شده و با آنان بازی می کند .

آن جوینده می رود و او را در میان کودکان پیدا می کند و صدایش می زند و می گوید : ای سوار بر چوب ، یک لحظه نیز اسب خود را به سوی من بِران . عاقلِ دیوانه نما به سوی او می تازد و می گوید : زود باش حرف بزن . چه می خواهی ؟ من نمی توانم زیاد توقف کنم . چون اسبم چموش است و به تو لگد می زند . آن مرد می گوید : می خواهم از این محلّه زنی اختیار کنم به نظرِ تو کدام زنی را بگیرم که مناسبِ حالِ من باشد ؟ عاقل دیوانه نما می گوید : بطور کلّی در دنیا زن بر سه نوع است . دو نوع آن باعثِ رنج و ناراحتی است و یک نوع آن مانند گنج سرشار از ثروت و مُکنت . از این سه قسم زن ، یک قسمِ آن کاملا در اختیار تو است و همۀ مواهب و خوبی های آن برای تو ، و قسمِ دیگر ، تنها نیمِ آن به تو تعلق دارد و نیمِ دیگر آن در اختیار تو نیست . ولی قسمِ سوم به قدری از تو جُداست که گویی اصلاََ به تو تعلق ندارد . حالا که جوابِ سؤالت را شنیدی زود برو دنبالِ کارت که ممکن است اسبم به تو لگد بزند و نقش بر زمینت کند . عاقل دیوانه نما این سخنان را گفت و شتابان به میانِ کودکان رفت و مشغولِ بازی شد ولی از این طرف نیز مردِ بیچاره مبهوت و متحیّر بر جای خود ایستاده بود و از آن حرف ها چیزی سر در نیاورده بود . از اینرو ملتمسانه او را صدا کرد و گفت : بیا مقصودت را از این حرف ها بیان کُن . عاقلِ دیوانه نما دوباره به سوی او دوید و گفت : آن زن که بطور کامل به تو تعلق دارد . دوشیزه و باکره است که موجب نشاط تو شود . و آن زنی که فقط نیمی از او به تو تعلق دارد . «بیوهِ زنِ» فاقد فرزند است ولی آن زنی که اصلاََ به تو تعلق ندارد . بیوه زنی است که از شوی پیشین خود فرزندی نیز دارد . زیرا وجودِ این فرزند ، همیشه این زن را به یادِ شوهر قبلی خود می اندازد . حالا که این حرف ها را شنیدی برو کنار که اسبم به تو لگد نزند . این را گفت و دوباره به میان کودکان رفت .

آن مرد دوباره فریاد می زند : ای خردمند و فرزانه ، یک سؤالِ دیگر دارم . خواهش می کنم آن را نیز پاسخ دِه تا بروم . عاقل دیوانه نما می گوید : زود سؤالت را بیان کن . مرد می پرسد تو با این همه عقل و فهم ، چرا رفتارهای کودکانه و دیوانه وار انجام می دهی ؟ پاسخ می دهد : این اوباش ( دستگاه حکومتی وقت ) به این فکر افتاده اند که مرا قاضی شهر کنند . من خیلی کوشیدم که زیرِ بارِ این کار نروم . ولی دست از سرم برنداشتند ، چاره ای ندیدم جز آنکه خود را به دیوانگی بزنم تا در این دستگاه جائر قاضی نشوم .

مأخذِ این داستان ، حکایتی است در العقدالفرید ، ج ۴ ، ص ۱۵۹ ، ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص ۷۰ ) بخش نخستین داستان مثنوی که مردی می خواهد همسر گزیند و با شخصی به نام هبثقۀ قیسی مشورت می کند و او زنان را به سه قسم تقسیم می کند در مأخذ فوق آمده است . نظیر آن را زمخشری در ربیع الابرار ، باب النساء و نکاحهن آورده است . ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص ۷۰ ) مأخذِ دیگر ، حکایت زیر است که در اسکندرنامه آمده است . ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص ۷۰ و ۷۱ ) . چنین آورده اند که در روزگاری دیرین در شهر مصر ، بزرگی بود از جملۀ بزرگان ، از فرزندانِ اسحاق (ع) و این بزرگ ، عالِم بود و مردمان را به راهِ راست خواندی و نصیحت کردی و شاگردان داشت . از جمله شاگردان او ، شاگردی را آرزو آمد که زنی خواهد و بی دستوریِ این پیرِ بزرگ نمی یارست خواستن . صبر می کرد تا روزی که این بزرگ را خالی دریافت . گفت : ای استادِ یگانه مرا آرزو می باشد که زن خواهم ، گفت : همه ، نیمه ، هیچ ؟ و خاموش گشت ، آن شاگرد خود ندانست که او چه می گوید . شرم می داشت که یکبار دیگر باز گوید . تا مدّتی بدین برآمد . دیگر باره استاد را خالی یافت و گفت : ای استاد ، مرا زن می باید . استاد گفت : هنوز زن نکردی ؟ گفت : بی دستوریِ تو نیارستم کردن . گفت : تو را دستوری دادم و گفتم : همه ، نیمه ، هیچ ، گفت : من ندانستم که تو چه می گفتی و امروز هم نمی دانم . پس آن بزرگ ، او را گفت : من امروز بر تو روشن کنم ، آنکه گفتم همه ، اگر دخترِ دوشیزه خواهی همه تو را باشد . و اگر زنی خواهی که شوهر کرده باشد و فرزند نیاورده ، نیمه ای شوهر اوّل را باشد و نیمه ای تو را باشد . و اگر زنی خواهی که شوهر کرده باشد و فرزندان دارد . نیمه ای شوهر اوّل را و نیمه ای فرزندان را ، و تو را هیچ نباشد . شاگرد دریافت که پیر چه می گوید . عوفی نیز در جوامع الحکایات ، این قصه را شبیه روایت زمخشری در ربیع الابرار آورده است . ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص ۷۱ ) نیکلسون در شرح و توضیحات بر مثنوی ، این حکایت از بستان العارفین ابولیث سمرقندی نقل می کند . ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص ۷۲ ) .

مولانا در این حکایت می گوید : وقتی که عقلِ جزیی ، حجابِ روح شود . دست در دیوانگی باید زدن ، چنانکه وقتی سؤال کننده از آن عاقلِ مجنون نما می پرسد که تو با این عقل و ادب چرا همچون کودکان و دیوانگان رفتار می کنی ؟ جواب می دهد : شماری از اوباش می خواهند مرا قاضی شهر کنند و چون عذر مرا نمی پذیرند خویشتن را به دیوانگی زده ام . پس برای حفظِ پاکی درون و عدم آلایش روح ، گاه باید عقل در سودای جنون درباخت . اینگونه عاقلانِ دیوانه وش را بُهلول گویند .

***


شرح و تفسیر اشعار ” حکایت به حیلت در سخن آوردن سایل آن بزرگ را ” در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدار جان مطالعه نمائید .

حکایت رفتن مصطفی به عیادت صحابی رنجور

حکایت تنها کردن باغبان صوفی و فقیه و علوی را از همدیگر

حکایت گفتن شیخی به ابایزید که کعبه منم

شرح و تفسیر به حیلت در سخن آوردن سایل آن بزرگ را

شرح و تفسیر حمله بردن سگ بر کور گدا

شرح و تفسیر خواندن محتسب مست خراب افتاده را به زندان

شرح و تفسیر دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟