عزم کردن داود به خواندن خلق بدان صحرا | شرح و تفسیر

عزم کردن داود به خواندن خلق بدان صحرا | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

عزم کردن داود به خواندن خلق بدان صحرا | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر سوم ابیات ۲۴۴۲ تا ۲۴۷۱

نام حکایت : حکایت آن شخص که در عهد داود نبی شب و روز دعا می کرد

بخش : ۸ از ۱۱ ( عزم کردن داود به خواندن خلق بدان صحرا )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت آن شخص که در عهد داود نبی شب و روز دعا می کرد

مردی در زمان حضرت داود (ع) ، پیوسته اینگونه دعا می کرد : « خداوندا رزق و روزیِ بی زحمت و مشقّتی به من عطا فرما » مردم وقتی که دعاهای به ظاهر یاوه و بی اساسِ او را می شنیدند مسخره اش می کردند . ولی او به تَسخُرها وقعی نمی نهاد و همچنان به کارِ دعا و نیایش و درخواستِ روزیِ بی زحمت مشغول بود . تا اینکه روزی غرقِ در دعا بود که گاوی یله ، دوان دوان به درِ خانۀ او آمد و با ضرباتِ شاخِ ستبر و تیزش قفل و بندِ در را شکست و درونِ خانه شد و آن مرد ، بیدرنگ دست و

متن کامل « حکایت آن شخص که در عهد داود نبی شب و روز دعا می کرد » را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل اشعار عزم کردن داود به خواندن خلق بدان صحرا

ابیات ۲۴۴۲ الی ۲۴۷۱

۲۴۴۲) گفت ای یاران ، زمانِ آن رسید / کان سِرِ مَکتومِ او گردد پدید

۲۴۴۳) جمله برخیزید ، تا بیرون رویم / تا بر آن سِرِ نهان ، واقف شویم

۲۴۴۴) در فلان صحرا درختی هست زَفت / شاخه هایش اَنبُه و بسیار و چَفت

۲۴۴۵) سخت راسخ خیمه گاه و ، میخِ او / بوی خون می آیدم از بیخِ او

۲۴۴۶) خون شده ست اندر بُنِ آن خوش درخت / خواجه را کشته ست این منحوس بخت

۲۴۴۷) تا کنون حِلمِ خدا پوشید آن / آخِر از ناشکری آن قَلتَبان

۲۴۴۸) که عیال خواجه را روزی ندید / نَی به نوروز و ، نه موسم های عید

۲۴۴۹) بینوایان را به یک لقمه نَجُست / یاد نآورد او ز حق هایِ نخست

۲۴۵۰) تا کنون از بهرِ یک گاو این لعین / می زند فرزندِ او را بر زمین

۲۴۵۱) او به خود ، برداشت پرده از گناه / ورنه می پوشید جُرمش را اِله

۲۴۵۲) کافر و فاسق در این دَورِ گزند / پردۀ خود را به خود بر می درند

۲۴۵۳) ظلم مستورست در اسرارِ جان / می نهد ظالم به پیشِ مردمان

۲۴۵۴) که ببینیدم که دارم شاخ ها / گاوِ دوزخ را ببینید از ملا

۲۴۵۵) پس هم اینجا دست و پایت در گزند / بر ضمیرِ تو گواهی می دهند

۲۴۵۶) چون موکّل می شود بر تو ضمیر / که بگو تو ، اعتقادت وا مگیر

۲۴۵۷) خاصه در هنگامِ خشم و گفتگو / می کند ظاهر سِرت را مو به مو

۲۴۵۸) چون موکّل می شود ظلم و جَفا / که هویدا کن مرا ای دست و پا

۲۴۵۹) چون همی گیرد گواهِ سِر لگام / خاصه وقتِ جوش و خشم و انتقام

۲۴۶۰) پس همان کس کین موکّل می کند / تا لِوایِ راز بر صحرا زند

۲۴۶۱) پس موکّل هایِ دیگر روزِ حشر / هم تواند آفرید از بهرِ نشر

۲۴۶۲) ای به دَه دست آمده در ظلم و کین / گوهرت پیداست ، حاجت نیست این

۲۴۶۳) نیست حاجت شُهره گشتن در گزند / بر ضمیرِ آتشینت واقفند

۲۴۶۴) نفسِ تو هر دَم برآرد صد شرار / که ببینیدم ، منم ز اصحابِ نار

۲۴۶۵) جزو نارم ، سویِ کُلِ خود روم / من نه نورم که سویِ حضرت شوم

۲۴۶۶) همچنان کین ظالمِ حق ناشناس / بهرِ گاوی کرد چندین التباس

۲۴۶۷) او ازو صد گاو بُرد و ، صد شتر / نَفس اینست ای پدر از وَی ببُر

۲۴۶۸) نیز روزی با خدا زاری نکرد / یا ربی نآمد ازو روزی به درد

۲۴۶۹) کای خدا خصمِ مرا خشنود کن / گر منش کردم زیان ، تو سود کن

۲۴۷۰) گر خطا کُشتم ، دِیَت بر عاقله است  / عاقلۀ جانم تو بودی از اَلَست

۲۴۷۱) سنگ می ندهد به استغفارِ دُر / این بُوَد انصافِ نَفس ، ای جانِ حُر

شرح و تفسیر عزم کردن داود به خواندن خلق بدان صحرا

گفت ای یاران ، زمانِ آن رسید / کان سِرِ مَکتومِ او گردد پدید


حضرت داود (ع) گفت : ای رفقا ، اینک وقتِ آن رسیده که رازِ سرپوشیدۀ او آشکار شود .

جمله برخیزید ، تا بیرون رویم / تا بر آن سِرِ نهان ، واقف شویم


همگی بلند شوید و از شهر بیرون رویم تا بر آن رازِ نهان آگاهی پیدا کنیم .

در فلان صحرا درختی هست زَفت / شاخه هایش اَنبُه و بسیار و چَفت


آن حضرت به آنها گفت : در فلان دشت ، درختی ستبر است که شاخه های انبوه و فراوان و فروهشته دارد . یعنی شاخه های آن به سوی زمین سرازیر شده . [ چَفت = خمیده ، منحنی / چِفت = متصل و پیوسته ]

سخت راسخ خیمه گاه و ، میخِ او / بوی خون می آیدم از بیخِ او


خیمه گاهِ آن درخت ، بسیار استوار است یعنی برگ ها و شاخه های محکمی دارد و میخِ آن نیز محکم است یعنی ریشه های آن درخت نیز در زمین ، ثابت و استوار است و از ریشه های آن بوی خون به مشام می رسد .

خون شده ست اندر بُنِ آن خوش درخت / خواجه را کشته ست این منحوس بخت


در زیرِ آن درختِ زیبا ، قتلی رُخ داده و این نگون بخت ، خواجۀ خود را کشته است .

تا کنون حِلمِ خدا پوشید آن / آخِر از ناشکری آن قَلتَبان


اگر تا کنون رازِ او فاش نشده بدین جهت بوده که خداوند ، حلیم است و به اقتضای صفتِ حِلم با او رفتار کرده است . امّا بر اثرِ ناسپاسی این بی غیرت ، این راز فاش شد . [ قلتبان = دیّوث ، بی حمیّت ، بی غیرت / عبارت « این راز فاش شده » لفظاََ در بیت نیست امّا در معنا مقتضی سیاق بیت است ]

که عیال خواجه را روزی ندید / نَی به نوروز و ، نه موسم های عید


زیرا که این نگون بخت ( مدّعی گاو ) حتّی برای یک روز هم که شده به دیدارِ همسر و فرزندانِ آن خواجه نرفت . نه در عید نوروز و نه در اعیاد دیگر .

بینوایان را به یک لقمه نَجُست / یاد نآورد او ز حق هایِ نخست


آن بینوایان را حتّی با یک لقمه غذا یاد نکرد و حق خوبی های پیشین آن خواجه را بجا نیاورد .

تا کنون از بهرِ یک گاو این لعین / می زند فرزندِ او را بر زمین


اینک نیز این ملعون ، به خاطرِ یک گاو ، فرزندِ خواجه را بر زمین می زند یعنی او را دچارِ گرفتاری و جفا می کند .

او به خود ، برداشت پرده از گناه / ورنه می پوشید جُرمش را اِله


خودِ این ملعون ، پرده از رازِ گناهش برداشت . و اِلّا خداوند جُرم و گناهش را می پوشانید .

کافر و فاسق در این دَورِ گزند / پردۀ خود را به خود بر می درند


در این روزگارِ پُر آسیب و گزند ، آدم های کافر و تباهکار به دستِ خود ، پرده از نهانی های خود برمی دارند و خود را رسوا می کنند . و اِلّا خداوند ستار العیوب است .

ظلم مستورست در اسرارِ جان / می نهد ظالم به پیشِ مردمان


خوی ستمگری در نهانخانۀ روحِ آدمی ، پوشیده و مخفی است و امّا ستمکاران آن خوی را با کجروی و اعمال ستمکارانه نمایان می کنند .

که ببینیدم که دارم شاخ ها / گاوِ دوزخ را ببینید از ملا


آن ستمکار با زبان حال می گوید : آهای مردم به من نگاه کنید که شاخ هایی بر سر دارم . آشکارا گاوِ جهنمی را تماشا کنید . [ مراد از «شاخ ها» علایم و آثارِ جهنم است ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص ۹۳۶ ) ]

گواهی دادن دست و پا و زبان ، بر سرِ ظالم هم در دنیا


پس هم اینجا دست و پایت در گزند / بر ضمیرِ تو گواهی می دهند


بنابراین در دنیا دست و پایت علیه باطن تو شهادت می دهند . [ اشاره است به آیه ۶۵ سورۀ یس « امروز (رستاخیز) بر دهان های ایشان مُهر بنهادیم و اینک دست هاشان با ما سخن می گویند و پاهاشان بدانچه کسب کرده اند گواهی دهند » مولانا قیامت را به نشئه آخرت محدود نمی کند . زیرا معتقد است که آدمی را هر لحظه مرگ و رجعتی است ( شرح بیت ۱۱۴۲ تا ۱۱۴۸ دفتر اوّل ) یعنی دمادم در همین دنیا قیامت تکوینی و روحی رخ می دهد و نشئه بازپسین نیز قیامت کبری است . مولانا می گوید : « در قیامت همۀ اعضای آدمی یک یک ، جدا جدا از دست و پای و غیره سخن گویند . فلسفیان ، این را تأویل می کنند که دست سخن چون گوید ؟ مگر بر دست علامتی و نشانی پیدا شود که آن به جای سخن باشد . همچنان که ریشی و دُنبلی بر دست براید . توان گفتن که دست سخن می گوید … » ( فیه ما فیه ، ص ۱۰۷ ) ]

چون موکّل می شود بر تو ضمیر / که بگو تو ، اعتقادت وا مگیر


ضمیر در بیت فوق به چه معنی آمده است ؟ آیا به معنی قلب و باطن و وجدان آدمی است ؟ یعنی آیا وجدان و ضمیرِ باطنی انسانِ مُجرم و گناهکار به او نهیب می زند که برو اسرارِ درونِ خود را فاش کن و از افشای آن اجتناب مکن . این وجه با سیاقِ ابیات سازوار نیست ضمنِ اینکه در عالَمِ واقع نیز چنین امری جاری نیست که مجرمان تحتِ فشارِ وجدان باطنی خود بیایند و اعتراف به گناه و جرمِ خود کنند مگر به ندرت . و طبعاََ امرِ نادر نمی تواند قاعده شود . در اینجا معنی لفظی ضمیر ( = پوشیده و پنهان ) مورد نظر است و نه معنای ثانوی و اصطلاحی آن . چنانکه در بیت ۲۴۵۳ و ۲۴۵۸ همین بخش این معنا را تأکید می کند .

معنی بیت : چون ظلم و ستم بر تو مأمور می شود یعنی انگاه که خویِ ستمکاری بر تو مسلّط می شود به تو می گوید : اسرارِ درون و مکنوناتِ خود را فاش کن و از افشای آن اجتناب مکن . ( موکَّل = با فتح کاف به معنی کسی است که کاری را به او واگذارند ، وکیل . امّا با کسر کاف ( موکِّل ) به معنی کسی که دیگری را بر کاری گُمارد . در اینجا معنی اول مراد است . ) [ مسلماََ ظلم و ستم ، زبانی ندارد که حرفی بزند . امّا اقتضای ستمکاری اینست که به رسوایی و افشاء کشیده شود . ]

خاصه در هنگامِ خشم و گفتگو / می کند ظاهر سِرت را مو به مو


بخصوص هنگام خشم و غضب و در اثنای گفتگویت ، اعمالِ ستمگرانه و جفاکارانه ات اسرارِ باطنی تو را فاش می سازد .

چون موکّل می شود ظلم و جَفا / که هویدا کن مرا ای دست و پا


چون ظلم و ستم مانند مأموری بر تو چیره می شود . یعنی خوی ستمگری و جفاکاری در تو به حدِ غلیان می رسد و به دست و پا می گوید مرا اشکار کن .

چون همی گیرد گواهِ سِر لگام / خاصه وقتِ جوش و خشم و انتقام


گواهِ سِر یعنی دست و پای آدمی چگونه می تواند از ارتکابِ ظلم و ستم ، اجتناب کند ؟ یعنی وقتی خوی ستمگری و جفاکاری بر کسی غالب شود و میل به تجاوز در دلش شعله برکشد . اعضا و جوارح او از خود اختیاری ندارند که از ارتکاب به جرایم خودداری کنند . به خصوص هنگامِ جوش و خروش و تهاجم خشم و انتقام . در نتیجه تاریکنای ضمیر او آشکار می شود . [ گواهِ سِر = منظور دست و پا و جوارح آدمی است  ]

پس همان کس کین موکّل می کند / تا لِوایِ راز بر صحرا زند


بنابراین همان کس که مأموری بر دست و پای آدمی می گُمارد تا پرچمِ رازِ او را در صحرا افراشته کند .

پس موکّل هایِ دیگر روزِ حشر / هم تواند آفرید از بهرِ نشر


همان کس می تواند در روزِ قیامت ، مأمورهای دیگری بیافریند تا اسرارِ نهان آدمیان را منتشر و فاش سازند .

ای به دَه دست آمده در ظلم و کین / گوهرت پیداست ، حاجت نیست این


ای کسی که با دَه دست به ظلم و دشمنی پرداخته ای یعنی ای کسی که با تمام قوا به ظلم دست گشوده ای . حقیقتِ وجودِ تو پیداست . هیچ نیازی به شاهدِ دیگر نیست . یعنی لزومی ندارد که دست و پایت به سخن آیند و علیه تو شهادت دهند . [ اشاره ای است به آیه ۴۲ سورۀ رحمن « تباهکاران به رخسارۀ خود شناخته شوند » ]

نیست حاجت شُهره گشتن در گزند / بر ضمیرِ آتشینت واقفند


هیچ احتیاجی نیست که به ستمگری مشهور شوی . زیرا باطن شیطانی تو بر روشن بینان آشکار است .

نفسِ تو هر دَم برآرد صد شرار / که ببینیدم ، منم ز اصحابِ نار


ای ستمگر ، نَفسِ تو در هر لحظه ، صد نوع اخگر جفا و ستم ظاهر می کند . و با زبان حال می گوید : مرا تماشا کنید که در شمارِ دوزخیانم . [ توضیح بیشتر در شرح ابیات ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۰ دفتر اوّل ]

جزو نارم ، سویِ کُلِ خود روم / من نه نورم که سویِ حضرت شوم


ای ستمگر ، نفسِ تو با زبانِ حال می گوید : من جزیی از آتشم و به سوی اصلِ خود باز می گردم . من نور نیستم که به بارگاهِ الهی بپیوندم .

همچنان کین ظالمِ حق ناشناس / بهرِ گاوی کرد چندین التباس


چنانکه این ستمگر نمک نشناس ، بخاطر یک گاو این همه مکر و نیرنگ بکار گرفت . [ التباس = پوشیدگی ، نهفتگی ، در اینجا مکر و نیرنگ ]

او ازو صد گاو بُرد و ، صد شتر / نَفس اینست ای پدر از وَی ببُر


حال آنکه این ستمگر حق ناشناس ، صدها گاو و شتر از خواجۀ خود به یغما برده است . پدر جان ، نفسِ امّاره چنین خاصیتی دارد . پس رابطه ات را با او قطع کن .

نیز روزی با خدا زاری نکرد / یا ربی نآمد ازو روزی به درد


و همچنین این ستمگر ، حتّی یک روز به درگاهِ الهی ناله و زاری نکرد . چنانکه از این ملعون ، حتّی یک بار شنیده نشد که با سوزِ دل ، یارب یارب بگوید .

کای خدا خصمِ مرا خشنود کن / گر منش کردم زیان ، تو سود کن


و این مطلب یک بار از او شنیده نشد که بگوید : خداوندا ، دشمنم را خرسند فرما . اگر چه من به او آسیب رسانده ام . امّا تو ای پروردگار به او منفعت و نیکی برسان . [ بیت بعد ادامه گفتار آن ستم دیده است . ]

گر خطا کُشتم ، دِیَت بر عاقله است  / عاقلۀ جانم تو بودی از اَلَست


آن ستمگر حتّی برای یک بار هم شده رو به درگاهِ الهی نیاورد و نگفت : خدایا ، اگر چه به خطا و جهل ، انسانی را کشته ام . امّا پرداختِ خونبهای ان ، بر عهده خویشاوندانم است . نزدیک ترین خویشانم از روزِ اَلَست تو بوده ای ای پروردگار . [ دِیَت = خونبها ، بهایی که قاتل یا خویشانِ او به اولیای مقتول می پردازند / عَقل = در اصل به معنی بستن زانوهای شتر است و سپس بر نیروی اندیشه و فکرت ، اطلاق شد . به جهت آنکه عقل و خرد ، همچون ریسمانی است که بر دست و پای نفسِ امّاره بسته می شود و نمی گذارد توسنی کند . ]

از نظر فقهی هرگاه قتلی از روی عمد رُخ ندهد . قصاص در کار نیست بلکه باید خونبهای مقتول از قاتل و یا خویشانِ او ستانده شود . عاقله جمع عاقل است به معنی پرداخت کننده خونبها / عقل شتری است که به رسم خونبها می آوردند و در خانه و یا در محلِ اولیای مقتول با عِقال ( = ریسمان و رسن ) می بستند . زان پس بر اثرِ کثرتِ استعمال ، دیه را «عقل» نامیده اند و پرداخت کننده دیه را «عاقا» گفته اند . خواه ان دیه شتر باشد و یا گاو و گوسفند و غیره . ( شرایع الاسلام ، ج ۴ ، ص ۱۹۷۲ )

منظور بیت : خدایا ، حامی و پشتیبان حقیقی من ، تویی . هیچکس از تو به من نزدیکتر نیست . پس تو مرا از بارِ سنگینِ این جُرم و کیفر آن رهایی دِه . [ همانطور که گفته شد : این بیت نیز دنبالۀ گفته آن ستم دیده مظلوم است ]

سنگ می ندهد به استغفارِ دُر / این بُوَد انصافِ نَفس ، ای جانِ حُر


این بیت حداقل متضمّنِ دو وجه است .

وجه اول : ای جانِ آزاده ، تو در راهِ توبۀ نفس ، مروارید می بخشی امّا او به تو حتّی سنگ هم نمی دهد . دادگری نفس چنین است ( شرح و نثر مثنوی شریف ، دفتر سوم ، ص ۲۳۴ ) یعنی هر چه تو برای نفسِ امّاره بکوشی تا به راهش آوری . نفس از بس در عرصۀ کمالات ، بی خیر و برکت است حتّی اندکی نیز به راه نمی آید . چنانکه یوسف بن احمد مولوی گوید : هر چه مرواریدِ استغفار به نفس بخشی ، سنگ حقیر به تو می دهد ( المنهج القوی ، ج ۳ ، ص ۳۳۴ ) .

وجه دوم : در صورتی است که کلمه «استغفار» به «دُر» اضافه شود و دُر را کنایه از انسانِ شریف بگیریم : ای جانِ آزاده ، نفسِ امّاره چنان لئیم است که با استغفار انسان های شریف حتی کمترین تغییری در او رَخ نمی دهد ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص ۹۴۵ ) .

شرح و تفسیر بخش قبل                      شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه عزم کردن داود به خواندن خلق بدان صحرا

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟