جواب دهری که منکر الوهیت و عالم را قدیم می گوید

جواب دهری که منکر الوهیت و عالم را قدیم می گوید | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

جواب دهری که منکر الوهیت و عالم را قدیم می گوید | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر چهارم ابیات 2833 تا 2880

نام حکایت : حکایت منازعت امیران عرب با مصطفی (ص) که مُلک را تقسیم کن

بخش : 3 از 5 ( گفتن امیران عرب به پیامبر که ما هم مثل تو امیریم )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت منازعت امیران عرب با مصطفی (ص) که مُلک را تقسیم کن

امیران عرب با خشم نزدِ پیامبر می روند و به او می گویند : اگر تو خود را از جانب خدا امیر می دانی . ما نیز امیریم . پس بهتر است کاری با امارتِ ما نداشته باشی . پیامبر (ص) به آنان می فرماید که امارتِ من حقیقی است . امّا امارت شما مجازی . آنان قانع نمی شوند و به مشاجرۀ خود ادامه می دهند تا اینکه ناگهان ابری سیاه در پهنۀ آسمان ظاهر می شود و می بارد و سیلی خروشان به سویِ شهر براه می افتد و مردم ، هراسان به شیون و فغان می پردازند . پیامبر (ص) به آنان می گوید اینک هنگام تمیز حق و باطل است …

متن کامل ” حکایت منازعت امیران عرب با مصطفی (ص) که مُلک را تقسیم کن ” را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات جواب دهری که منکر الوهیت و عالم را قدیم می گوید

ابیات 2833 الی 2880

2833) دی یکی می گفت عالَم حادث است / فانی ست این چرخ و حقّش وارث است

2834) فلسفییّ گفت : چون دانی حدوث ؟ / حادثیِّ ابر چون داند غُیوث ؟

2835) ذرّه یی خود نیستی از انقلاب / تو چه دانی حدوثِ آفتاب ؟

2836) کِرمَکی کاندر حَدَث باشد دَفین / کی بداند آخِر و بَدوِ زمین

2837) این به تقلید از پدر بشنیده ای / از حماقت اندرین پیچیده ای

2838) چیست بُرهان بر حُدوثِ این ؟ بگو / ور نه خامُش کن ، فزون جویی مجو

2839) گفت : دیدم اندرین بحرِ عمیق / بحث می کردند روزی دو فریق

2840) در جِدال و در خِصام و در سُتوه / گشت هنگامه بر آن دو کس گروه

2841) من به سوی جمعِ هنگامه شدم / اطلاع از حالِ ایشان بِستَدَم

2842) آن یکی می گغت : گردون فانی است / بی گمانی ، این بنا را بانی است

2843) و آن دِگر می گفت : این قدیم و بی کی است / نیستش بانیّ و ، یا بانی وی است

2844) گفت : مُنکِر گشته یی خلّاق را / روز و شب آرنده و رَزّاق را

2845) گفت : بی بُرهان نخواهم من شنید / آنچه گُولی آن به تقلیدی گُزید

2846) هین بیآور حجّت و بُرهان که من / نشنَوم بی حجّت این را در زَمَن

2847) گفت : حجّت در درونِ جانم است / در درونِ جان نهان ، بُرهانم است

2848) تو نمی بینی هِلال از ضعفِ چشم / من همی بینم ، مکن بر من تو خشم

2849) گفت و گو بسیار گشت و ، خلق گیج / در سَر و پایانِ این چرخِ بسیج

2850) گفت : یارا در درونم حجّتی ست / بر حدوثِ آسمانم آیتی ست

2851) من یقین دارم ، نشانش آن بُوَد / مر یقین دان را که در آتش رود

2852) در زبان می نآید آن حجّت ، بدان / همچو حالِ سِرِّ عشقِ عاشقان

2853) نیست پیدا سِرِّ گفت و گویِ من / جز که زردیّ و نَزاری رویِ من

2854) اشک و خون بر رُخ روانه می دود / حجّتِ حُسن و جمالش می شود

2855) گفت : من اینها ندانم ، حجّتی / که بُوَد در پیشِ عامه آیتی

2856) گفت : چون قلبیّ و نقدی دَم زنند / که تو قلبی ، من نِکویم ، ارجمند

2857) هست آتش امتحانِ آخِرین / کاندر آتش در فتند این دو فریق

2858) عام و خاص از حالشان عالِم شوند / از گمان و شک ، سویِ ایقان روند

2859) آب و آتش آمد ای جان امتحان / نقد و قلبی را که آن باشد نهان

2860) تا من و تو هر دو در آتش رویم / حجّتِ باقیِّ حیرانان شویم

2861) تا من و تو هر دو در بحر اوفتیم / که من و تو این گُرُه را آیتیم

2862) همچنان کردند و در آتش شدند / هر دو خود را در تَفِ آتش زدند

2863) آن خدا گوینده مردِ مُدّعی / رَست و ، سوزید اندر آتش آن دَعی

2864) از مؤذَّن بشنو این اِعلام را / کوریِ افزون ، روانِ خام را

2865) که نسوزیده ست این نام از اَجَل / کِش مُسَمّی صدر بوده ست و اَجَل

2866) صد هزاران زین رِهان اندر قِران / بَر دریده پرده هایِ مُنکِران

2867) چون گِرَو بستند ، غالب شد صواب / در دَوام و معجزات و در جواب

2868) فهم کردم کآنکه دَم زد از سَبَق / وز حُدوثِ چرخ ، پیروز است و حق

2869) حُجّتِ مُنکِر هماره زَردرُو / یک نشان بر صِدقِ آن اِنکار کو ؟

2870) یک مَناره بر ثنایِ مُنکِران / کو درین عالَم که تا باشد نشان ؟

2871) مِنبری کو که در آنجا مُخبِری / یاد آرَد روزگارِ مُنکِری ؟

2872) رویِ دینار و دِرَم از نامشان / تا قیامت می دهد زین حق نشان

2873) سکّۀ شاهان همی گردد دگر / سکّۀ احمد ببین تا مستقر

2874) بر رُخِ نقره و یا رویِ زَری / وا نَما بر سکّه نامی مُنکِری

2875) خود مگیر این معجزِ چون آفتاب / صد زبان بین نامِ او اُمُّ الکتاب

2876) زَهره نَی کس را که یک حرفی از آن / یا بدزدد یا فزاید در بیان

2877) یارِ غالب شو که تا غالب شوی / یارِ مغلوبان مشو ، هین ای غَوی

2878) حُجَّتِ مُنکِر همین آمد که من / غیرِ این ظاهر نمی بینم وطن

2879) هیچ نندیشد که هر جا ظاهری ست / آن ز حکمت هایِ پنهان مُخبِری ست

2880) فایدۀ هر ظاهری خود باطن است / همچو نفع اندر دواها کآمِن است

شرح و تفسیر جواب دهری که منکر الوهیت و عالم را قدیم می گوید

دو نفر در بابِ حُدوث و قِدَمِ عالَم مباحثه می کردند و هر یک برای اثباتِ مدعای خود دلایلی می پرداخت و بحثی می انگیخت . آن که به حدوثِ عالَم عقیده داشت برای آنکه بحث را به نتیجه برساند جریان مباحثه ای را که خود ناظرِ آن بود برای آن دهری نقل کرد و گفت : روزی از جایی می گذشتم و دیدم جمعِ کثیری گِرد آمده اند و بحث و مناقشه پیرامونِ همین موضوع برقرار است . یک عارف با یک دهری مشغولِ بحث بودند . جلو رفتم تا دلایلِ طرفین را بشنوم . در این موقع دهری به آن عارف گفت : چه دلیلی بر حدوثِ عالَم داری ؟ عارف مسئلۀ شهودِ باطنی را مطرح کرد . امّا دهری گفت شهودِ باطنی برای دیگران ملاک نیست . بلکه باید دلیلی بیاوری که همگان قانع شوند . عارف گفت : حال که چنین است بیا هر دو درون آتش شویم و آنگاه صحت و سقمِ دعاوی آشکار گردد . آتشی فراهم شد و هر دو داخلِ آتش شدند . آتش ، عارف را گزندی نرساند . امّا دهری را هلاک کرد .

در بابِ مأخذِ این حکایت نمی توان به واقعۀ خاصی اشارت کرد . زیرا از بسیاری از اولیاء این کرامت نقل شده است .

دی یکی می گفت عالَم حادث است / فانی ست این چرخ و حقّش وارث است


دیروز شخصی می گفت : عالَم حادث است و این چرخ گردون فانی است و خداوند ، وارث آن است . [ یکی از اسمای حسنای پروردگار وارث است . این نام شریف در قرآن کریم و ادعیه از جمله دعای جوشن کبیر آمده است . و اطلاق این اسن بر ذاتِ اقدسِ الهی از آنروست که همۀ ماسِوَی الله هالک و فانی اند جز ذاتِ احدیت . در قسمتی از آیه 180 سورۀ آل عمران و آیه 10 سورۀ حدید آمده است : « … و میراث آسمانها و زمین از آنِ خداوند است … » ]

در ابیات 2787 تا 2795 همین حکایت ( حکایت امیران عرب ) بیان شد که وقتی امیران عرب به مشاجرۀ خود با رسول الله (ص) ادامه دادند و با کلامِ آن حضرت ، به حق اقرار نکردند . سِیلی خروشید و در این رخدادِ عظیم ، بطور عینی و شهودی بطلانِ دعاوی خود را یافتند . در این بخش مولانا در بسطِ این مطلب که دلیلِ عینی بر دلیلِ لفظی ارجحیّت دارد و موجبِ اِفناع و اِسکاتِ دوست و دشمن می شود . مبحثی را می گشاید که در آن یکی از موضوعاتِ معروفِ حِکمی و کلامی را طرح می کند و آن مسئلۀ حدوث و قِدَمِ عالَم است . طرفدارانِ جهان بینی الهی ، عالَم را حادث می دانند و امّا دهریان و طبیعیان ، آن را قدیم می شمرند .

فلسفییّ گفت : چون دانی حدوث ؟ / حادثیِّ ابر چون داند غُیوث ؟


یکی از فیلسوف نماها به آن شخص گفت : تو از کجا می دانی که عالَم حادث است ؟ مثلاََ باران از کجا می داند که ابر حادث است ؟ ( حادثی = حادث بودن / غُیوث = جمع غَیث به معنی باران ) [ منظور مولانا از فلسفی کسی است که تابعِ عقلِ جزیی است و در عین حال خود را علامه دهر و بحرالعلوم می داند . شاید بتوان معادل آن را «فیلسوف نما» قرار داد . ]

ذرّه یی خود نیستی از انقلاب / تو چه دانی حدوثِ آفتاب ؟


تو که حتّی ذرّه ای از تحول و تغیّر آفتاب محسوب نمی شوی . چه می دانی که آفتاب حادث است ؟

کِرمَکی کاندر حَدَث باشد دَفین / کی بداند آخِر و بَدوِ زمین


مثال دیگر ، کِرمی حقیر و خُرد که درونِ مدفوع پنهان شده ، چگونه می تواند از پایان و آغازِ زمین با خبر شود ؟ [ حَدث = مدفوع ، سرگین / دَفین = مدفون ، پنهان شده ]

این به تقلید از پدر بشنیده ای / از حماقت اندرین پیچیده ای


این حرف را تقلیداََ از پدرت شنیده ای و از روی حماقت و نادانی بدان تمسّک جُسته ای . یعنی این که می گویی عالَم حادث است از رویِ تحقیق و استدلالِ قوی نیست بلکه از روی تقلید است .

چیست بُرهان بر حُدوثِ این ؟ بگو / ور نه خامُش کن ، فزون جویی مجو


دلیلِ تو بر حادث بودن عالَم چیست ؟ آنرا بیان کن . و اگر دلیلی نداری ساکت شو و حرفِ مفت نزن .

گفت : دیدم اندرین بحرِ عمیق / بحث می کردند روزی دو فریق


آن شخص بدان فیلسوف نما گفت : روزی دو گروه را دیدم که در این دریای ژرف فرو رفته بودند و سرگرمِ مباحثه . [ بحرِ عمیق = احتمالاََ مسئلۀ حدوث و قِدَمِ عالَم است که از قدیم الایّام محلِّ مجادلۀ حکما و متکلمان بوده است / فریق = گروه و دسته . « دو فریق » نشان می دهد که بحثی میانِ دو فرقه اعتقادی درگیر شده بود . منتهی از هر فرقه یک نفر که از همه عالِم تر بود انتخاب شده بود . با هم مجادله می کردند و باقیان می شنودند و نظارت داشتند . ]

در جِدال و در خِصام و در سُتوه / گشت هنگامه بر آن دو کس گروه


آن دو گروه سرگرمِ مجادله و مناقشۀ ملال آور بودند که عدّه ای نیز آمدند و جمعیّت بسیاری دورِ آنها جمع شدند . ( خِصام = مخاصمه ، جمع خصم نیز خِصام می شود امّا در اینجا معنی اوّل مناسب است / سُتوه = خسته شدن ، درمانده شدن ، به تنگ آمدن / هنگامه = غوغا ، شلوغی ، جمعیّت ) [ عادت عامۀ مردم اینست خصوصاََ بیکاران که وقتی می بینند در یک جا سر و صدایی بر پا شده از صغیر و کبیر بدان سو می دوند و ازدحام بر پا می کنند . ]

من به سوی جمعِ هنگامه شدم / اطلاع از حالِ ایشان بِستَدَم


من نیز به طرفِ آن جمعیّتِ انبوه رفتم و در موردِ دو گروه سؤال کردم یعنی جلو رفتم تا ببینم موضوعِ جدالشان چیست و برای چه بحث می کنند . [ بِستدم = گرفتم ]

آن یکی می گغت : گردون فانی است / بی گمانی ، این بنا را بانی است


یکی می گفت : سپهرِ گردون ، یعنی این عالَم فانی است و بی شک ساختمان جهان ، سازنده ای دارد .

و آن دِگر می گفت : این قدیم و بی کی است / نیستش بانیّ و ، یا بانی وی است


و آن دیگری می گفت : عالَم قدیم و ازلی است و مسبوق به زمان نیست و سازنده ای ندارد . و اگر هم سازنده ای داشته باشد . سازنده ، خودِ اوست . [ بی کی است = یعنی این عالم چون ازلی است نمی توان گفت از چه زمانی بوجود آمده . زیرا موجودِ ازلی خارج از ظرفِ زمان و مقدّم بر آن است . ]

گفت : مُنکِر گشته یی خلّاق را / روز و شب آرنده و رَزّاق را 


اوّلی ( قائل به حدوثِ عالَم ) به آن شخص گفت : تو با این حرف ، آفریدگار و پدیدآورندۀ روز و شب و روزی دهنده را اِنکار کردی . [ خلّاق = آفریننده ، بسیار خلق کننده / رَزّاق = بسیار روزی دهنده ]

گفت : بی بُرهان نخواهم من شنید / آنچه گُولی آن به تقلیدی گُزید


دومی ( قائل به ازلی بودن جهان ) در جوابِ او گفت : من بدون دلیل آن سخنانی را که شخصی احمق از رویِ تقلید پذیرفته قبول ندارم . [ گُول = ابله ، احمق ، کودن ]

هین بیآور حجّت و بُرهان که من / نشنَوم بی حجّت این را در زَمَن


خوب حواست را جمع کن و دلیل و برهان بیاور که من حرفی را زود و بدونِ دلیل و برهان نمی پذیرم .

گفت : حجّت در درونِ جانم است / در درونِ جان نهان ، بُرهانم است


اوّلی گفت : دلیل و برهان در روح و جانِ من است . برهانِ من در درونِ جانم نهفته است .

تو نمی بینی هِلال از ضعفِ چشم / من همی بینم ، مکن بر من تو خشم


تو به سببِ ضعفِ قوّۀ بینایی نمی توانی هِلالِ ماه را ببینی . امّا من می بینم . پس بر من خشم مگیر .

گفت و گو بسیار گشت و ، خلق گیج / در سَر و پایانِ این چرخِ بسیج


خلاصه اینکه مباحثه بالا گرفت و حُضّار نیز در حدوث و قِدَمِ این سپهر آراسته و منظم مات و مبهوت شده بودند . یعنی از این مجادلات دستگیرشان نشد که بالاخره این عالَم حادث است یا ازلی ؟ [ بسیچ = سامان / چرخِ بسیچ = افلاک که بر اساسِ نظم گردش و دَوَران دارند ]

گفت : یارا در درونم حجّتی ست / بر حدوثِ آسمانم آیتی ست


اولی گفت : ای دوست ، در درونم دلیل و برهانی است که ثابت می کند این عالَم حادث است .

من یقین دارم ، نشانش آن بُوَد / مر یقین دان را که در آتش رود


من یقین دارم که این عالَم حادث است . زیرا علامتِ یقین اینست که شخصِ صاحب یقین به درونِ آتش می رود .

در زبان می نآید آن حجّت ، بدان / همچو حالِ سِرِّ عشقِ عاشقان


این نکته را بدان که دلیل و بُرهانِ من مانندِ احوال اسرار آمیز عشقِ عاشقان به زبان و کلام درنمی آید .

نیست پیدا سِرِّ گفت و گویِ من / جز که زردیّ و نَزاری رویِ من


رازِ گفت و گوی من آشکار نیست . جز همین مقدار که چهره ام زرد و لاغر است . [ مولانا رنگِ عاشقان را زرد می داند . چنانکه وقتی از او پرسیدند رنگِ سگِ اصحابِ کهف چه بود ؟ گفت : زرد ، زیرا که عاشق بود و رنگِ عاشقان ، زرد است . ( مناقب العارفین ، ج 1 ، ص 292 ) ]

اشک و خون بر رُخ روانه می دود / حجّتِ حُسن و جمالش می شود


اشک و خونی که بر گونۀ من جاری است . دلیل بر زیبایی و جمالِ حضرتِ معشوق است . [ احوالِ لطیفِ معنوی از استدلالات و مجادلاتِ لفظی برتر و بالاتر است . ]

گفت : من اینها ندانم ، حجّتی / که بُوَد در پیشِ عامه آیتی


فیلسوف نما گفت : این احوالی که از آن سخن می گویی ، دلیلِ مردم پسند نیست . یعنی دلیلی بیاور که مقبولِ عامۀ مردم باشد . واِلّا اینکه بگویی احوالم چنین و چنان ادست قابلِ اثبات نیست و موجبِ افناعِ مستمع نمی شود .

گفت : چون قلبیّ و نقدی دَم زنند / که تو قلبی ، من نِکویم ، ارجمند


عارف مَشرب به آن فیلسوف نما گفت : هر گاه طلایِ تقلّبی و طلایِ حقیقی با زبانِ حال با یکدیگر مباحثه کنند و هر کدام مدعی شود که طلایِ خالص و گرانبهاست و به آن دیگری بگوید تو طلایِ تقلّبی هستی . [ ادامه معنا در بیت بعد ]

هست آتش امتحانِ آخِرین / کاندر آتش در فتند این دو فریق


در اینصورت برای بازشناختن ماهیّتِ آن دو ، آتش ، آخرین آزمایشی است که ماهیّتِ آن دو را معلوم می دارد . پس این دو را باید درونِ آتش نهاد .

عام و خاص از حالشان عالِم شوند / از گمان و شک ، سویِ ایقان روند


بدین ترتیب ، عام و خاص از ماهیّتِ آن دو آگاه می شوند و از شک و گمان می رهند و به یقین می رسند .

آب و آتش آمد ای جان امتحان / نقد و قلبی را که آن باشد نهان


ای عزیز من ، آب و آتش ، وسیله ای برای باز شناختن ماهیّتِ پوشیدۀ طلای حقیقی و طلای تقلّبی . [ زرگران ، طلا را در بوتۀ آتش می نهند تا سرخ شود و سپس بلافاصله آن را در ظرفِ آب می افکنند . اگر آن طلا صاف و شفاف مانَد . حقیقی است و اگر سیاه شد تقلّبی است ( شرح کبیر انقروی ، ج 11 ، ص 909 ) ]

تا من و تو هر دو در آتش رویم / حجّتِ باقیِّ حیرانان شویم


بیا تا من و تو درونِ آتش برویم و حجّتی جاوید برای حیرانان باشیم .

تا من و تو هر دو در بحر اوفتیم / که من و تو این گُرُه را آیتیم


بیا تا من و تو ، هر دو خود را به دریا افکنیم . زیرا من و تو دلیل و آیتی برای این جمع هستیم .

همچنان کردند و در آتش شدند / هر دو خود را در تَفِ آتش زدند


آن دو ( عارف و فیلسوف نما ) وارد آتش شدند و در میان حرارت و شعله های آتش نشستند .

آن خدا گوینده مردِ مُدّعی / رَست و ، سوزید اندر آتش آن دَعی


آن کسی که می گفت خدا وجود دارد .از لهیبِ مشتعلِ آتش رهید و امّا آن حرام زاده در آتش سوخت . [ دَعی = آن که نَسبِ مشکوک دارد ، پسر خوانده ]

از مؤذَّن بشنو این اِعلام را / کوریِ افزون ، روانِ خام را


از مؤذن این خبر و اِعلامِ الهی را بشنو که می گوید : کوریِ فزاینده بر روحی باد که خام و ناقص باشد . [ معنی این بیت با بیت بعدی متّصل است . ]

که نسوزیده ست این نام از اَجَل / کِش مُسَمّی صدر بوده ست و اَجَل


این خبر الهی را بشنو که این نامِ شریف بر اثرِ مرگ و اَجَل نسوخته است . زیرا صاحبِ این نام ، جلیل القدر و عالی مرتبه و برترین است . [ «اَجَل» در مصراع اوّل به معنی مرگ و سرآمد است و در مصراع دوم به معنی جلیل تر و بزرگ تر ]

صد هزاران زین رِهان اندر قِران / بَر دریده پرده هایِ مُنکِران


صدها هزار از این گِروبندیها و مسابقات در مقابلۀ مؤمنان و مُنکِران ، پردۀ آبروی مُنکِرانِ حق را دریده است . [ رِهان = گِرو بندی ، مسابقه / قِران = مقارنه ، پیوستگی ، منظور از مقارنه در اینجا ، مقابلۀ دو حریف و قرین است . ]

منظور بیت : تاریخ بشری نشان داده ادست که هر گاه حقیقت ستیزان به مقابله و مبارزه با حقیقت برخاسته اند . در این مقابله و پیکار رسوا و بی اعتبار شده اند .

چون گِرَو بستند ، غالب شد صواب / در دَوام و معجزات و در جواب


هر گاه حق ستیزان در تداومِ معجزاتِ انبیاء و گفتگو با آنان در برابرِ حقیقت ، مقابله و ایستادگی کرده اند . حقیقت غالب شده است . [ منظور از «دَوام» سلطۀ معنوی انبیایِ عظام خاصه حضرت رسول الله (ص) تا به روزِ رستاخیز است . ]

فهم کردم کآنکه دَم زد از سَبَق / وز حُدوثِ چرخ ، پیروز است و حق


من ( ناظر مباحثه ) از سوختن آن فیلسوف نما و صحیح و سالم ماندن آن عارف مشرب در میان شعله های آتش دانستم که کسی که از سابقۀ حدوث عالم سخن می گوید بر حق و پیروز است . [ سَبَق = جایزه مسابقات شتر سواری و اسب دوانی و تیراندازی ، درس و مقداری از کتاب که در هر روز آموخته شود ، پیش افتادن و سبقت گرفتن که منظور از آن مسبوق به عدم بودن جهان است ، می توانیم منظور از «سَبَق» را وجود ازلی و لم یَزَلی حق تعالی بدانیم . که با این تقدیر معنی این بیت اینست : من از سوختن آن فیلسوف نما و سالم ماندن آن عارف مَشرب دانستم که کسی که از ازلی بودن حضرت حق و حادث بودن این جهان سخن می گوید بر حق و پیروز است . ]

حُجّتِ مُنکِر هماره زَردرُو / یک نشان بر صِدقِ آن اِنکار کو ؟


دلایلِ حق ستیزان همیشه علیل و بی رمق است . آیا حتّی یک دلیل بر صحّتِ ادّعای آنان وجود دارد ؟ یعنی آیا تا کنون حق ستیزان توتنسته اند حتّی یک دلیل بر نفی خدا بیاورند .

یک مَناره بر ثنایِ مُنکِران / کو درین عالَم که تا باشد نشان ؟


در این جهان ، کجاست یک مناره که حق ستیزان را مدح و ثنا گوید تا این امر دلیلی باشد بر صدقِ ادعای آنان ؟ یعنی تا به حال سراغ نداشته ایم که مناره ای هم برای اعلامِ شعارهای ضدِّ خدایی نصب شود .

مِنبری کو که در آنجا مُخبِری / یاد آرَد روزگارِ مُنکِری ؟


کجاست آن مِنبری که خطیبِ دانایی بر فرازِ آن رود و دوران حق ستیزی و انکارِ خدا را یادآوری کند ؟ یعنی مسلماََ دانایی پیدا نمی شود که عقایدِ جاهلیّت را بر فراز منبر تبلیغ کند . [ مُخبر = آگاه کننده / مُنکِری = انکار ]

رویِ دینار و دِرَم از نامشان / تا قیامت می دهد زین حق نشان


نامِ آن کسانی که بر رویِ سکّه های زرّین و سیمین حک شده تا قیامِ قیامت نشان دهندۀ حقانیّتِ آنان است . [ از ملاحظۀ سکّه های دورانِ باستان برمی آید که عقایدِ مذهبی موردِ توجه امیران و فرمانروایان بوده است . بطوریکه هر دولتی که به ضربِ سکّه اقدام می کرد . نقشِ خدایانِ خود را رویِ یک طرفِ سکّه حک می نمود . اُمرایِ معتقد به آیین هایِ توحیدی نیز معتقداتِ خود را در رویه ای از سکه منعکس می کردند مثلاََ امپراطورانِ رومِ شرقی ، صورتِ مسیح (ع) و  حواریون را در یک رویِ سکّه منقوش می داشتند . از قرن دوم هجری به بعد نیز در یک طرف سکّه ، کلمۀ شریفۀ لا اله الا الله و محمّد رسول الله حک شد ( تاریخ سکّه ، ص 4 تا 16 ) . سکّه سیمین و زرّین در اینجا جنبۀ مجازی دارد و منظور سکّه قلب و روح مؤمنان است که نام و حقیقتِ انبیاء بر آن حَک شده است . ]

سکّۀ شاهان همی گردد دگر / سکّۀ احمد ببین تا مستقر


سکّه شاهان دچار دگرگونی و تبدیل می شود امّا سکّه احمد (ص) تا قیامِ قیامت برقرار است . [ هر پادشاه و امیری تا وقتی نامش بر سکّه ها ضرب می شود که حکومتش برقرار باشد . امّا همینکه خودش و یا حکومتش ساقط گردد دیگر نقش و نامی از او بر روی سکّه دیده نمی شود . این خود نشان دهندۀ مجازی بودن این نوع حکومت هاست . در حالی که نام حضرت محمّد (ص) همیشه بر سکّه قلبِ مؤمنان حک شده است . ]

بر رُخِ نقره و یا رویِ زَری / وا نَما بر سکّه نامی مُنکِری


یک سکّه نقره و یا طلا نشان بده که نام و نقشِ حق ستیز و انکار کننده ای رویِ آن حک شده باشد . [ منظور ناپایدار بودن باطل است نه اینکه تا به حال ، نامِ حق ستیزی بر سکّه ای ضرب نشده است . ]

خود مگیر این معجزِ چون آفتاب / صد زبان بین نامِ او اُمُّ الکتاب


مولانا در ابیاتِ پیشین بیان کرد که حضرت محمّد (ص) چون بر حق است در طولِ اعصار و و قرون از گزندِ محو و بطلان مصون مانده است در حالی که جبابره و طواغیت به رغمِ قدرت و صولتشان به محاقِ فنا و زوال رفته اند . و اینک می گوید :

معنی بیت : با اینکه دوام و بقایِ حضرت رسول الله (ص) در طول قرون و اعصار ، خود همچون خورشید ، معجزه ای باهر و تابان است . امّا تو آن را معجزه تلقی مکن . بلکه کتاب قرآن کریم را که دارای صد زبان است معجزه بدان .

منظور بیت : هیچ معجزه ای به پایه معجزۀ قرآنِ کریم نمی رسد که دائمی و اَبدی است .

صد زبان = کنایه از بلاغت و فصاحتِ قرآن کریم و بطونِ پُر عمق و معانی ژرفِ آن است که هر چند نکته دانان از آن کتاب مُبین ، نکته و لطیفه دریابند باز دریایی است قعرش ناپدید . اکبر آبادی «صد زبان» را چنین شرح داده است : به یک زبان احکام صوم تفهیم می کند . به یک زبان ارکانِ صلوة تعلیم می نماید و به یک زبان شرایط حج بیان می کند و به یک زبان مصارف زکات عیان می فرماید و … ( شرح ولی محمّد اکبرآبادی ف دفتر چهارم ، ص 124 ) . انقروی « صد زبان قرآن » را چنین توضیح می دهد : قرآن موافق با هر مذهبی سخن گفته است است . هم صوفیان در بیانِ عقاید خود بدان استناد می کنند و هم حکما و فقها و کلاََ همۀ اربابِ ملل و نِحَل در اثباتِ عقایدِ خود به قرآن کریم استشهاد می کنند (شرح کبیر انقروی ، ج 11 ، ص 917 و 918 ) .

اُم الکتاب = تعبیری است قرآنی که در چند آیه آمده است . و مفسّران و حکما آن را به علمِ خدا تفسیر کرده اند . امّا در اینجا مراد قرآن کریم است . رجوع شود به شرح بیت 296 دفتر اوّل .

زَهره نَی کس را که یک حرفی از آن / یا بدزدد یا فزاید در بیان


کسی جرأت ندارد که حرفی از قرآن کریم را بدزدد و یا حرفی بر آن افزاید . [ در آیه 42 سورۀ فصّلت می فرماید : « باطل کننده ای نیست ورا ، نه از پیش و نه از پسِ آن . و آن کتابی است نازل شده از جانبِ فرزانۀ سُتوده » . و نیز در آیه 9 سورۀ حِجر می فرماید : « براستی که ما قرآن را فرو فرستادیم و خود آن را حافظیم » . اجماعِ میانِ فریقین اینست که در مُصحف شریف قرآن کریم هیچگونه تحریفی راه نیافته است . نه حرفی از آن کاسته شده و نه حرفی بدان افزوده شده است زیرا از همان آغاز نزول آیات ، مسلمانان با اشتیاقِ تمام آن را حفظ می کردند و روز به روز بر تعدادِ حافظین قرآن افزوده می شد که به این ترتیب امکان تحریف ، منتفی است . ]

یارِ غالب شو که تا غالب شوی / یارِ مغلوبان مشو ، هین ای غَوی


یار و یاور افراد غالب شو تا تو نیز در سایۀ قدرت و غلبۀ آنان غلبه پیدا کنی . ای گمراه مبادا یار و یاور مغلوبان شوی . ( غَوی = گمراه ) [ در اینجا منظور مولانا از غلبه ، غلبۀ معنوی و چیرگی روحی استه نه غلبه و قدرت ظاهری و دنیوی . انبیاء و اولیاء و عارفانِ بِالله نمونۀ اعلای غلبۀ معنوی بشمار آیند . ]

حُجَّتِ مُنکِر همین آمد که من / غیرِ این ظاهر نمی بینم وطن


تنها دلیل آدمِ حق ستیز اینست که می گوید : من که به جز ظاهرِ این دنیا چیزِ دیگری نمی بینم .

هیچ نندیشد که هر جا ظاهری ست / آن ز حکمت هایِ پنهان مُخبِری ست


آن حق ستیز ، دیگر به این مسئله فکر نمی کند که هر جا ظاهری وجود داشته باشد خبر از حکمت های باطنی می دهد .

فایدۀ هر ظاهری خود باطن است / همچو نفع اندر دواها کآمِن است


فایدۀ هر پدیدۀ ظاهری در درونِ آن نهفته است . چنانکه خاصیّتِ داروها در درونِ آنها نهفته است . ( کامِن = از مصدر کُمون به معنی نهفته و پنهان ) [ پس خلقت عالم ، عَبث نیست و هر پدیده ای طبق حکمتِ بالغۀ الهی آفریده شده است . ]

شرح و تفسیر بخش قبل                    شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه جواب دهری که منکر الوهیت و عالم را قدیم می گوید

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر چهارم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟