بیان سبب عداوت عام و بیگانه با اولیای خدا

بیان سبب عداوت عام و بیگانه با اولیای خدا | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

بیان سبب عداوت عام و بیگانه با اولیای خدا| شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر چهارم ابیات 1150 تا 1170

نام حکایت : حکایت شخصی که دعوی پیغمبری می کرد گفتندش چه خورده ای

بخش : 2 از 11 ( بیان سبب عداوت عام و بیگانه با اولیای خدا )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت شخصی که دعوی پیغمبری می کرد گفتندش چه خورده ای

شخصی ادّعایِ پیغمبری کرد . او را گرفتند و نزدِ شاه بُردند و از شاه تقاضا کردند که شخصِ مدّعی را مجازات کند تا مایۀ عبرتِ همگان گردد . شاه دید که آن مدّعی ، مردی لاغر و مُردنی است و حتّی طاقتِ یک کشیده هم ندارد . پس با خود گفت که چاره در اینست که با وی به نرمی گفتگو کنم تا رازِ ادّعای او آشکار شود . پس …

متن کامل ” حکایت شخصی که دعوی پیغمبری می کرد گفتندش چه خورده ای را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات بیان سبب عداوت عام و بیگانه با اولیای خدا

ابیات 1150 الی 1170

1150) خرقه یی بر ریشِ خر چفسید سخت / چونکه خواهی برکنی زو لخت لخت

1151) جُفته اندازد یقین آن خَر ز درد / حَبَّذا آن کس کز او پرهیز کرد

1152) خاصه پَنجَه ریش و ، هر جا خرقه یی / بر سَرش چفسیده ، در نم غرقه یی

1153) خان و مان چون خرقه و ، این حرصِ ریش / حرصِ هر که بیش باشد ، ریش بیش

1154) خان و مانِ جُغد ، ویران است و بس / نشنود اوصافِ بغداد و طَبَس

1155) گر بیاید بازِ سلطانی ز راه / صد خبر آرَد بدین جُغدان ز شاه

1156) شرحِ دارُالمُلک و باغستان و جُو / پس بر او افسوس دارد صد عدو

1157) که چه باز آورد ؟ افسانۀ کهن / کز گِزاف و لاف می بافد سخن

1158) کهنۀ ایشان اند و پوسیدۀ ابد / ورنه آن دَم کهنه را نو می کند

1159) مُردگانِ کهنه را جان می دهد / تاجِ عقل و نورِ ایمان می دهد

1160) دل مَدُزد از دلربایِ روح بخش / که سوارت می کند بر پشتِ رَخش

1161) سر مَدُزد از سرفرازِ تاج دِه / کو ز پایِ دل گشاید صد گِره

1162) با که گویم ؟ در همه دِه زنده کو ؟ / سویِ آبِ زندگی پوینده کو ؟

1163) تو به یک خواری گریزانی ز عشق / تو بجز نامی چه می دانی ز عشق ؟

1164) عشق را صد ناز و اِستکبار هست / عشق با صد ناز می آید به دست

1165) عشق چون وافی ست ، وافی می خَرد / در حریفِ بی وفا می ننگرد

1166) چون درخت ست آدمیّ و بیخ ، عهد / بیخ را تیمار می آید به جهد

1167) عهدِ فاسد بیخِ پوسیده بُوَد / وز ثِمار و لطف ببریده بُوَد

1168) شاخ و برگِ نخل گر چه سبز بود / با فساد بیخ ، سبزی نیست سود

1169) ور ندارد برگِ سبز و ، بیخ هست / عاقبت بیرون کند صد برگ دست

1170) تو مشو غِرّه به علمش ، عهد جُو / علم چون قشرست و ، عهدش مغزِ او

شرح و تفسیر بیان سبب عداوت عام و بیگانه با اولیای خدا

خرقه یی بر ریشِ خر چفسید سخت / چونکه خواهی برکنی زو لخت لخت


برای مثال ، اگر بخواهی پارچۀ کهنه را که محکم بر زخمِ بدنِ خَر چسبیده قطعه قطعه ( تذریجاََ ) از روی آن برداری . [ ادامه معنا در بیت بعد ]

جُفته اندازد یقین آن خَر ز درد / حَبَّذا آن کس کز او پرهیز کرد


قطعاََ آن خَر به سببِ دردی که می کشد جفتک می اندازد . خوشا به حال کسی که از آن خَر دوری کند . [ حَبَّذا = خوشا ، زهی ]

خاصه پَنجَه ریش و ، هر جا خرقه یی / بر سَرش چفسیده ، در نم غرقه یی


بخصوص که آن خَرِ بیچاره زخم داشته باشد . یعنی زخم های بسیاری داشته باشد و بر هر زخمش کهنه پاره ای چسبیده و غرقِ خون و چرک باشد . [ همانطور که کندن این پارچه از روی زخمِ خَر مشکل است بر طرف کردن وابستگی های دنیویِ دنیا طلبان نیز دشوار است  زیرا اینان خَر سیرت اند . ]

خان و مان چون خرقه و ، این حرصِ ریش / حرصِ هر که بیش باشد ، ریش بیش


خانه و کاشانه همانندِ آن کهنه پاره است و حرص و آز مانندِ زخم . لاجرم هر کس حرص و آزش بیشتر باشد . زخمش عمیق تر و بیشتر است .

خان و مانِ جُغد ، ویران است و بس / نشنود اوصافِ بغداد و طَبَس


خانه و کاشانۀ جُغد ، تنها خرابه است . او به اوصافِ شهر بغداد و طبس گوش نمی دهد . [ در این بیت ابنایِ دنیا به « بُومِ شُوم » تشبیه شده اند که به ویرانکدۀ دنیا دل خوش کرده اند و به شهرِ آباد و معنویت پشت نموده اند و از آن نفرت دارند . چنانکه جُغد از آبادی ها می گریزد . در این بیت شهر بغداد و طبس ( از شهرهای استان خراسان ) مظهرِ عالمِ الهی است . ]

گر بیاید بازِ سلطانی ز راه / صد خبر آرَد بدین جُغدان ز شاه


اگر بازِ شاهانه از راه برسد و از شاه اخبار فراوانی برای این جُغدها بیاورد . [ ادامه معنا در بیت بعد . عدد «صد» در اینجا نشانۀ کثرت است . ]

شرحِ دارُالمُلک و باغستان و جُو / پس بر او افسوس دارد صد عدو


پایتخت و باغ ها و جویبارها را برای آنان توصیف کند . دشمنان بسیاری او را تمسخُر کنند . [ دارُالمُلک = پایتخت ]

منظور بیت : عارفان و روشن بینان که بازانِ بلند پرواز آسمانِ الهی هستند وقتی از شاهِ وجود و عوالمِ حقیقت برای دنیا طلبانِ جُغد سیرت سخن می گویند . آن مردم جُغد سیرت ، سخنان ایشان را به سُخره می گیرند . ]

که چه باز آورد ؟ افسانۀ کهن / کز گِزاف و لاف می بافد سخن


مثلاََ جُغد صفتان دنیا طلب از رویِ تمسخر به آن عارفِ روشن بین که بازِ بلند پرواز سلطانِ حقیقت است می گویند : این باز چه تحفه ای برای ما آورده است ؟ و خود جواب می دهند : قهراََ این تحفه همان افسانه های پیشین و اساطیرالاوّلین است . او اراجیف و اباطیل را بر هم می بافد و تحویلِ خلق الله می دهد .

کهنۀ ایشان اند و پوسیدۀ ابد / ورنه آن دَم کهنه را نو می کند


کهنه و پوسیدۀ همیشگی خودِ ایشان اند . و اِلّا نَفَسِ گرمِ مردان خدا ، هر کهنه را نو می گرداند . [ روحِ حقیقت ستیزان در گورِ جسدشان پوسیده و مندرس شده و از بالندگی و سیلان فرو افتاده است . واِلّا نَفَسِ خجستۀ اولیاء ، ارواحِ افسرده و پژمرده را در گورِ تن حیاتِ طیبّه می بخشد . ]

مُردگانِ کهنه را جان می دهد / تاجِ عقل و نورِ ایمان می دهد


نَفَسِ گرمِ اهلِ حقیقت و سخنانشان مردگانِ دیرین را جانِ تازه می دهد . و تاجِ خِرَد و پرتوِ ایمان و ایقان به آنان ارزانی کند . [ آنان که با حقیقت میانۀ خوبی ندارند ، مردگانی پوسیده اند . احیایِ این اموات فقط در یَدِ توانای حقیقت بینان است . زیرا با دمِ مسیحایی خود اموات را در گورِ تن ، زندگی بخشند . ]

دل مَدُزد از دلربایِ روح بخش / که سوارت می کند بر پشتِ رَخش


از آن دلربای حیات بخش دل مدُزد . یعنی قلبِ خود را از تصرّفِ آن عارفی که با حال و فالِ خود ، آبِ حیاتِ حقیقت را به تو می نوشاند خارج مکن . چرا که او تو را بر اسبِ حشمت و جلالِ معنوی سوار می کند . [ رَخش = اسب ، اسب اصیل ، اسب رستم ، هر اسب قوی و نژاده ]

سر مَدُزد از سرفرازِ تاج دِه / کو ز پایِ دل گشاید صد گِره


همچنین سرِ خود را از آن شخصِ سربلندی که تاجِ کرامت به تو عطا می کند . پنهان مکن زیرا که او گره هایِ بسیاری را از پایِ دلت می گشاید . یعنی عُقده ها و تعلّقاتِ مزاحم را از روحِ تو بر طرف می کند .

با که گویم ؟ در همه دِه زنده کو ؟ / سویِ آبِ زندگی پوینده کو ؟


با چه کسی سخن بگویم ؟ در سراسرِ روستا یک نفر زنده کو ؟ یعنی این سخنانِ عالی را با چه کسی در میان بگذارم در حالی که در سراسرِ دهکدۀ دنیا حتّی یک نفر زنده دل پیدا نمی شود ؟ کجاست آن کسی که به سویِ آبِ حیاتِ ایمان و ایقان ره سپارد ؟

تو به یک خواری گریزانی ز عشق / تو بجز نامی چه می دانی ز عشق ؟


تویی که مدّعی عاشقی هستی به محضِ آن که رنج و محنتی از عشق ببینی پا به فرار می گذاری . تو ای مدّعی آیا چیزی جز اسم از عشق می دانی ؟

عشق را صد ناز و اِستکبار هست / عشق با صد ناز می آید به دست


عشق ، دارای انواع و اقسام ناز و تکبّر است . عشق با قبولِ ناز و کرشمه های بسیاری به دست می آید .

منظور بیت : عشق عطیّه ای است بس والا که نصیب هر مدّعی و ژاژخایی نمی شود . عاشق شدن مستلزمِ تحملِ رنج ها و حرمان های بسیاری است که قهراََ این کار از هر کسی برنمی آید . مولانا خود گوید : « عشقِ حدیثِ راهِ پُر خون می کند » .

عشق چون وافی ست ، وافی می خَرد / در حریفِ بی وفا می ننگرد


از آنرو که عشق ذاتاََ وفادار است . طالبِ آدمیان وفادار نیز هست . امّ عشق به رفیقِ بی وفا توجهی نمی کند . ( وافی = وفادار / حریف = در اینجا یعنی رفیق و همراه ) [ کسی که نتواند مصائب و مشکلاتِ عشق را تحمل کند . عاشق نیست گرچه خود را در سِلکِ عشّاق جا بزند . مولانا در بیت 4751 دفتر سوم می فرماید :

عشق از اوّل چرا خونی بُوَد ؟ / تا گُریزد آن که بیرونی بُوَد ]

چون درخت ست آدمیّ و بیخ ، عهد / بیخ را تیمار می آید به جهد


برای مثال ، انسان مانندِ درخت و عهد و پیمان به منزلۀ ریشۀ آن است . مسلماََ ریشۀ آن را باید با سعی و تلاش مراقبت کرد .

عهدِ فاسد بیخِ پوسیده بُوَد / وز ثِمار و لطف ببریده بُوَد


بَد قولی و بی وفایی مانندِ ریشۀ پوسیده ای است که از میوه ها و لطافت و زیبایی گسسته شده است .

شاخ و برگِ نخل گر چه سبز بود / با فساد بیخ ، سبزی نیست سود


اگر شاخه و برگِ درخت سبز باشد و ریشه اش فاسد ، آن سرسبزی هیچ فایده ای ندارد .

ور ندارد برگِ سبز و ، بیخ هست / عاقبت بیرون کند صد برگ دست


اما اگر درختی ، برگِ سبز نداشته باشد و ریشه اش سالم باشد . بالاخره آن ریشۀ سالم ، برگ های فراوانی می رویاند .

تو مشو غِرّه به علمش ، عهد جُو / علم چون قشرست و ، عهدش مغزِ او


مبادا فریبِ علم و دانشِ کسی را بخوری . بلکه باید از او وفای به عهد انتظار داشته باشی . زیرا علم مانندِ پوست است و وفای به عهد مانندِ مغز . [ اگر کسی بحرالعلوم باشد نباید فریفتۀ علومِ رنگارنگِ او شوی بلکه باید ببینی که او تا چه میزان به عهدِ الهی و موازینِ اخلاقی پای بند است یعنی باید به عملِ او بنگری . ]

شرح و تفسیر بخش قبل                    شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه بیان سبب عداوت عام و بیگانه با اولیای خدا

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟