باز شرح کردن آن طالب روزی حلال بی رنج | شرح و تفسیر

باز شرح کردن آن طالب روزی حلال بی رنج | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

باز شرح کردن آن طالب روزی حلال بی رنج | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر سوم ابیات ۲۳۰۶ تا ۲۳۷۵

نام حکایت : حکایت آن شخص که در عهد داود نبی شب و روز دعا می کرد

بخش : ۵ از ۱۱ ( انکار آن جماعت بر دعا و شفاعت دقوقی )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت آن شخص که در عهد داود نبی شب و روز دعا می کرد

مردی در زمان حضرت داود (ع) ، پیوسته اینگونه دعا می کرد : « خداوندا رزق و روزیِ بی زحمت و مشقّتی به من عطا فرما » مردم وقتی که دعاهای به ظاهر یاوه و بی اساسِ او را می شنیدند مسخره اش می کردند . ولی او به تَسخُرها وقعی نمی نهاد و همچنان به کارِ دعا و نیایش و درخواستِ روزیِ بی زحمت مشغول بود . تا اینکه روزی غرقِ در دعا بود که گاوی یله ، دوان دوان به درِ خانۀ او آمد و با ضرباتِ شاخِ ستبر و تیزش قفل و بندِ در را شکست و درونِ خانه شد و آن مرد ، بیدرنگ دست و

متن کامل « حکایت آن شخص که در عهد داود نبی شب و روز دعا می کرد » را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل اشعار باز شرح کردن آن طالب روزی حلال بی رنج

ابیات ۲۳۰۶ الی ۲۳۷۵

۲۳۰۶) یادم آمد آن حکایت کآن فقیر / روز و شب می کرد افغان و نفیر

۲۳۰۷) وز خدا می خواست روزیِ حلال / بی شکار و رنج و کسب و انتقال

۲۳۰۸) پیش از این گفتیم بعضی حالِ او / لیک تعویق آمد و ، شد پنج تُو

۲۳۰۹) هم بگوییمش ، کجا خواهد گریخت ؟ / چون ز ایرِ فضلِ حق حکمت بریخت

۲۳۱۰) صاحبِ گاوش بدید و ، گفت : هین / ای بظلمت گاوِ من گشته رهین

۲۳۱۱) هین چرا کشتی بگو گاوِ مرا / ابلهِ طرّار ، انصاف اندر آ

۲۳۱۲) گفت : من روزی ز حق می خواستم / قبله را از لابه می آراستم

۲۳۱۳) آن دعایِ کهنه ام شد مُستَجاب / روزیِ من بود ، کُشتم ، نَک جواب

۲۳۱۴) او ز خشم آمد گریبانش گرفت / چند مشتی زد به رویش ناشکفت

۲۳۱۵) می کشیدش تا به داودِ نبی / که : بیا ای ظالمِ گیج غَبی

۲۳۱۶) حجّتِ بارِد رها کُن ای دَغا / عقل در تن آور و ، با خویش آ

۲۳۱۷) این چه می گویی ؟ دعا چه بوَد ؟ مخند / بر سر و ریشِ من و ، خویش ای لَوَند

۲۳۱۸) گفت : من با حق دعاها کرده ام / اندرین لابه بسی خون خورده ام

۲۳۱۹) من یقین دارم ، دعا شد مُستَجاب / سر بزن بر سنگ ای مُنکر خِطاب

۲۳۲۰) گفت : گِرد آیید هین یا مسلمین / ژاژ بینید و فُشارِ این مَهین

۲۳۲۱) ای مسلمانان دعا مالِ مرا / چون از آنِ او کُند بهر خدا ؟

۲۳۲۲) گر چنین بودی ، همۀ عالَم بدین / یک دعا ، اَملاک بُردندی به کین

۲۳۲۳) گر چنین بودی ، گدایانِ ضَریر / محتشم گشته بُدندی و ، امیر

۲۳۲۴) روز و شب اندر دعااند و ، ثنا / لابه گویان که : تو مان دِه ای خدا

۲۳۲۵) تا تو نَدهی ، هیچکس نَدهَد یقین / ای گشاینده ، تو بگشا بندِ این

۲۳۲۶) مَکسبِ کوران بُوَد لابه و ، دعا / جز لبِ نانی نیابند از عطا

۲۳۲۷) خلق گفتند : این مسلمان راستگوست / وین فروشندۀ دعاها ظلم جُوست

۲۳۲۸) این دعا کی باشد از اسبابِ مِلک / کی کشید این را شریعت خود به سِلک ؟

۲۳۲۹) بیع و بخشش ، یا وصیّت یا عطا / یا ز جنسِ این ، شود مِلکی تو را

۲۳۳۰) در کدامین دفتر است این شرعِ نو ؟ / گاو را تو باز دِه یا حَبس رَو

۲۳۳۱) او به سویِ آسمان می کرد رُو / واقعۀ ما را نداند غیرِ تو

۲۳۳۲) در دلِ من آن دعا انداختی / صد امید اندر دلم افراختی

۲۳۳۳) من نمی کردم گزافه آن دعا / همچو یوسف دیده بودم خواب ها

۲۳۳۴) دید یوسف ، آفتاب و اختران / پیشِ او سجده کنان ، چون چاکران

۲۳۳۵) اعتمادش بود بر خوابِ درست / در چَه و زندان جز آن را می نَجُست

۲۳۳۶) ز اعتمادِ آن نبودش هیچ غم / از غلامی ، وز مَلامِ بیش و کم

۲۳۳۷) اعتمادی داشت او بر خوابِ خویش / که چو شمعی می فروزیدش ز پیش

۲۳۳۸) چون درافگندند یوسف را به چاه / بانگ آمد سمعِ او را از اِله

۲۳۳۹) که تو روزی شَه شوی ای پهلوان / تا بمالی این جَفا در رویشان

۲۳۴۰) قایلِ این بانگ نآید در نظر / لیک دل بشناخت قایل را ز اثر

۲۳۴۱) قوّتیّ و ، راحتیّ و ، مُسنَدی / در میانِ جان فتادش ز آن ندا

۲۳۴۲) چاه شد بر وَی بدآن بانگِ جلیل / گُلشن و بزمی چون آتش بر خلیل

۲۳۴۳) هر جَفا که بعد از آنش می رسید / او بدآن قوّت به شادی می کشید

۲۳۴۴) همچنانکه ذوقِ آن بانگِ اَلَست / در دلِ هر مؤمنی تا حشر هست

۲۳۴۵) تا نباشد بر بلاشان اعتراض / نی ز امر و نهیِ حقشان اِنقباض

۲۳۴۶) لقمۀ حکمی که تلخی می نهد / گُلشکر آن را گوارش می دهد

۲۳۴۷) گُلشکر آن را که نَبوَد مُستَنَد / لقمه را ز انکارِ او قَی می کند

۲۳۴۸) هر که خوابی دید از روزِ اَلَست / مست باشد در رهِ طاعات ، مست

۲۳۴۹) می کشد چون اُشترِ مست این جوال / بی فُتور و ، بی گُمان و ، بی ملال

۲۳۵۰) کفکِ تصدیقش به گِردِ پوزِ او / شد گواهِ مستی و دلسوزِ او

۲۳۵۱) اُشتر از قوّت چو شیرِ نَر شده / زیرِ ثِقلِ بار ، اندک خور شده

۲۳۵۲) ز آرزوی ناقه صد فاقه بر او / می نماید کوه پیشش تارِ مو

۲۳۵۳) در اَلَست آن کو چنین خوابی ندید / اندرین دنیا نشد بنده و مرید

۲۳۵۴) ور بشد ، اندر تردّد ، صد دله / یکزمان شکرستش و ، سالی گِله

۲۳۵۵) پای پیش و ، پای پس ، در راهِ دین / می نهد با صد تردّد بی یقین

۲۳۵۶) وامدارِ شرحِ اینم ، نَک گرو / ور شتابستت ، ز اَلَم نَشرَح شنو

۲۳۵۷) چون ندارد شرحِ این معنی کران / خر به سویِ مُدّعیِ گاو ران

۲۳۵۸) گفت : کورم خواند زین جُرم آن دَغا / بس بلیسانه قیاس است ای خدا

۲۳۵۹) من دعا کورانه کی می کرده ام ؟ / جز به خالق کُدیه کی آورده ام ؟

۲۳۶۰) کور از خلقان طمع دارد ز جهل / من ز تو ، کز توست هر دشوار ، سهل

۲۳۶۱) آن یکی کورم ز کوران بشمرید / او نیاز و جان و اخلاصم ندید

۲۳۶۲) کوری عشق ست این کوریِ من / حُبِ یُعمی و یُصِمّ است ای حَسَن

۲۳۶۳) کورم از غیرِ خدا ، بینا بدو / مقتضای عشق این باشد بگو

۲۳۶۴) تو که بینایی ، ز کورانم مدار / دایرم بر گِردِ لطفت ای مدار

۲۳۶۵) آنچنانکه یوسفِ صِدّیق را / خواب بنمودی و گشستش مُتّکا

۲۳۶۶) مر مرا لطفِ تو ، هم خوابی نمود / آن دعایِ بی حَدَم بازی نبود

۲۳۶۷) می نداند خلق ، اسرارِ مرا / ژاژ می دانند گفتارِ مرا

۲۳۶۸) حقشان ست و ، چه داند رازِ غیب ؟ / غیرِ علّامِ سِر و ، ستّارِ عیب

۲۳۶۹) خصم گفتش : رُو به من کُن ، حق بگو / رُو چه سویِ آسمان کردی عمو ؟

۲۳۷۰) شَید می آری ، غلط می افکنی / لافِ عشق و ، لافِ قربت می زنی

۲۳۷۱) با کدامین روی ، چون دل مُرده یی / روی سویِ آسمان ها کرده یی ؟

۲۳۷۲) غُلغلی در شهر افتاده از این / آن مسلمان می نهد رُو بر زمین

۲۳۷۳) کای خدا این بنده را رسوا مکن / گر بَدَم ، هم سِرِ من پیدا مکن

۲۳۷۴) تو همی دانی و شب های دراز / که همی خواندم تو را با صد نیاز

۲۳۷۵) پیشِ خلق این را اگر خود قدر نیست / پیشِ تو همچون چراغِ روشنی ست

شرح و تفسیر باز شرح کردن آن طالب روزی حلال بی رنج

یادم آمد آن حکایت کآن فقیر / روز و شب می کرد افغان و نفیر


حکایت آن فقیر به خاطرم آمد که روز و شب برای روزی حلال بدون رنج و سعی ، ناله و فغان می کرد .

وز خدا می خواست روزیِ حلال / بی شکار و رنج و کسب و انتقال


و او از خدا روزی حلال می خواست امّا نه از راهِ سعی و تلاش . بلکه بدون شکار و رنج و کسب و حرکت .

پیش از این گفتیم بعضی حالِ او / لیک تعویق آمد و ، شد پنج تُو


قبل از این ، شمه ای از احوالِ او را بیان کردیم . ولی سخن به درازا کشید و بیانِ تمام و کمالِ حکایت او به تعویق افتاد و پنج لایه شد . یعنی در خلالِ نقلِ حکایتِ آن مرد ، سخنان و حکایات دیگری پشتِ هم آمد و باعث شد که حکایتِ آن مرد ، ناتمام بماند .

هم بگوییمش ، کجا خواهد گریخت ؟ / چون ز ایرِ فضلِ حق حکمت بریخت


امّ اکنون وقتِ آن رسیده که شرح دهیم که وقتی از ابرِ فضل و رحمتِ الهی ، باران حکمت فرو بارید . عاقبتِ حالِ آن مرد چه شد و به کجا انجامید .

صاحبِ گاوش بدید و ، گفت : هین / ای بظلمت گاوِ من گشته رهین


صاحبِ گاو وقتی آن مرد را دید گفت : بدان که گاوِ من رهینِ ستم تو شده . یعنی گاوِ من قربانی ستمکاری تو شد .

هین چرا کشتی بگو گاوِ مرا / ابلهِ طرّار ، انصاف اندر آ


هان ای نادانِ دزد ، انصافاََ بگو ببینم چرا گاوِ مرا کشتی ؟ [ طرّار = دزد ، سارق ]

گفت : من روزی ز حق می خواستم / قبله را از لابه می آراستم


آن مردِ فقیر گفت : من از حق تعالی روزیِ حلال می خواستم و قبله گاه را از ناله و زاریِ خود آراسته و مزیّن می کردم .

آن دعایِ کهنه ام شد مُستَجاب / روزیِ من بود ، کُشتم ، نَک جواب


آن دعای دیرینه ام به اجابت رسید و چون آن گاو ، روزیِ مقدّرِ من بود . آن را کشتم . این بود جوابِ تو .

او ز خشم آمد گریبانش گرفت / چند مشتی زد به رویش ناشکفت


صاحبِ گاو ، خشمگین شد و جلو آمد و یقۀ آن مرد را گرفت و چون بیتاب شده بود . بی اختیار چند مشت به صورت آن مرد ، فرو کوفت .

رفتن هر دو خصم نزد داود علیه السّلام


می کشیدش تا به داودِ نبی / که : بیا ای ظالمِ گیج غَبی


خلاصۀ کلام اینکه صاحبِ گاو ، آن مردِ فقیر را کشان کشان پیشِ داود نبی (ع) می برد و به او می گفت : بیا ای ستمگر گیج و کودن . [ غَبی = کُند ذهن ، گول ، نادان ]

حجّتِ بارِد رها کُن ای دَغا / عقل در تن آور و ، با خویش آ


ای حیله گر ، دلایل سست و بی اساس را رها کن و هوش و حواست را جمع کن و به خود آی .

این چه می گویی ؟ دعا چه بوَد ؟ مخند / بر سر و ریشِ من و ، خویش ای لَوَند


این یاوه ها چیست می گویی ؟ دعا دیگر چیست ؟ ای کاهل و ای بیکاره ، من و خودت را به بازی و استهزاء مگیر . [ لَوَند = کاهل ، بیکاره ]

گفت : من با حق دعاها کرده ام / اندرین لابه بسی خون خورده ام


آن مردِ فقیر گفت : من دعاهای فراوان به درگاه خدا کرده ام و در این تضرّع ها و زاری ها بسی خونِ دل خورده ام .

من یقین دارم ، دعا شد مُستَجاب / سر بزن بر سنگ ای مُنکر خِطاب


آن مردِ فقیر به صاحبِ گاو گفت : من یقین دارم که دعایم موردِ اجابتِ حضرتِ پروردگار قرار گرفته ، حالا ای یاوه گو برو سَرت را به سنگ بکوب . [ مُنکر خطاب = بدسخن ، آنکه حرفِ زشت می زند ]

گفت : گِرد آیید هین یا مسلمین / ژاژ بینید و فُشارِ این مَهین


صرحبِ گاو فریاد زد . آهای مسلمانان ، بیایید و ببینید این مردک چه یاوه هایی بر هم می بافد . [ فُشار = بیهوده گویی و هذیان / مَهین = خوار ، زبون ]

ای مسلمانان دعا مالِ مرا / چون از آنِ او کُند بهر خدا ؟


ای مسلمانان ، محضِ رضای خدا ، شما قضاوت کنید . آیا ممکن است که دعا باعث شود که مالِ من نصیبِ او شود .

گر چنین بودی ، همۀ عالَم بدین / یک دعا ، اَملاک بُردندی به کین


اگر قرار باشد که دعا ، مالِ مرا بگیرد و به او بدهد . در اینصورت همۀ مردمِ دنیا از رویِ تجاوز و دشمنی ، اموالِ یکدیگر را با دعا تصاحب می کنند .

گر چنین بودی ، گدایانِ ضَریر / محتشم گشته بُدندی و ، امیر


اگر وضع بدین منوال بود . همۀ گدایانِ عاجز در شمارِ توانگران و امیرانِ جهان می شدند . [ ضَریر = نابینا ]

روز و شب اندر دعااند و ، ثنا / لابه گویان که : تو مان دِه ای خدا


زیرا آن گدایان ، روز و شب به دعا و نیایش حق مشغول اند و دائماََ تضرع و زاری می کنند که ، خدایا تو روزی ما را برسان .

تا تو نَدهی ، هیچکس نَدهَد یقین / ای گشاینده ، تو بگشا بندِ این


ای خدا تا تو چیزی عطا نکنی . یقیناََ هیچکس چیزی به ما نخواهد داد . ای گشایندۀ گِره مشکلات . تو گِره از کارِ ما برگشا .

مَکسبِ کوران بُوَد لابه و ، دعا / جز لبِ نانی نیابند از عطا


کار و کاسبی گدایان عاجز ، زاری و تضرع است . با این همه جز لبِ نان ، چیزی عایدِ آنها نمی شود .

خلق گفتند : این مسلمان راستگوست / وین فروشندۀ دعاها ظلم جُوست


وقتی که مردم ، حجّت های آن دو مرد را شنیدند گفتند : این مسلمان ، راست می گوید . و این دعا فروش ( آن مردِ فقیر ) ستمکار است .

این دعا کی باشد از اسبابِ مِلک / کی کشید این را شریعت خود به سِلک ؟


زیرا این دعا چگونه می تواند دلیل بر مالکیت کسی شود ؟ و شریعت چگونه ممکن است چنین حکمی داشته باشد ؟ و اِلّا دعا که نمی تواند منشأ مالکیت شود . [ سِلک = کشیدن چیزی در چیزی دیگر ]

بیع و بخشش ، یا وصیّت یا عطا / یا ز جنسِ این ، شود مِلکی تو را


مردم گفتند : یک مِلک یا بوسیلۀ خرید و فروش و بخشیدن ( هبه کردن ) و یا از طریقِ وصیّت و عطا نمودن و خلاصه راه هایی از این قبیل ممکن است از کسی به دیگری برسد و اِلّا تنها با دعا کردن ، اموالِ کسی به آن دیگری نمی رسد .

در کدامین دفتر است این شرعِ نو ؟ / گاو را تو باز دِه یا حَبس رَو


این دین و آیین جدید در کدام کتاب نوشته شده ؟ خلاصه مردم به آن مردِ فقیر گفتند : یا گاو را پس بده و یا باید به زندان بروی .

او به سویِ آسمان می کرد رُو / واقعۀ ما را نداند غیرِ تو


مردِ فقیر رو به آسمان کرد و گفت : خداوندا ، ماجرای ما را غیر از تو کسی نمی داند .

در دلِ من آن دعا انداختی / صد امید اندر دلم افراختی


خداوندا تو بودی که آن دعا را به دلِ من الهام کردی و صد نوع امید در دلم نهادی .

من نمی کردم گزافه آن دعا / همچو یوسف دیده بودم خواب ها


من آن دعا را بیهوده نمی کردم ، بلکه مانند حضرتِ یوسف (ع) رویاهای صادق دیده بودم .

دید یوسف ، آفتاب و اختران / پیشِ او سجده کنان ، چون چاکران


حضرت یوسف (ع) در رویا دید که خورشید و ستارگان همچون خدمتکاران در برابرش به سجده می روند . [ اشاره است به آیه ۴ سورۀ یوسف « یاد ار زمانی را که یوسف به پدرش گفت : ای پدر در خواب دیدم که یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده می کنند » از ابن عباس روایت شده است که در آدینه شبی حضرت یوسف (ع) به خواب می بیند که یازده ستاره از آسمان ، فرود آمدند و در برابر او سجده کردند و نیز می بیند که خورشید و ماه از آسمان فرود آمدند و در برابرش به سجده درآمدند . تأویلِ یازده ستاره ، یازده برادر او بود و خورشید و ماه ، پدر و مادر او ( مجمع البیان ، ج ۵ ، ص ۲۰۹ ) . این رویا از قبیلِ رویاهایی است که بخشی از آن محتاج به تأویل است و بخشی از آن عیناََ واقع می شود . چنانکه یازده ستاره و خورشید و ماه تأویل شد . امّا سجدۀ آنان عیناََ تحقق یافت ( مرصادالعباد ، ص ۲۹۱ ) ]

اعتمادش بود بر خوابِ درست / در چَه و زندان جز آن را می نَجُست


چون حضرت یوسف (ع) به صدقِ رویای خود اعتماد داشت از اینرو در چاه و زندان فقط در انتظارِ تحققِ رویای خود بود و به چیز دیگری نمی اندیشید .

صوفیه ، حضرت یوسف (ع) را مظهر اسمِ نور می دانند و به این اعتبار ، کشفِ یوسف (ع) را کشفی مثالی دانسته اند زیرا عالَمِ مثال ، عالَمی لطیف و نورانی است . لذا او در علمِ تعبیر رویا ، کامل بود و مرادِ حق را از صورت های مثالی و رویایی درمی یافت ( شرح فصوص الحکم خوارزمی ، ج ۱ ، ص ۳۳۳ ) . چرا که عارفِ حقیقی از صورت های محسوس و نامحسوس می تواند حقایق را درک کند . چنانکه وقتی به آیاتِ طبیعی و آفاقی حق تعالی می نگرد در زندانِ صورت ها فرو نمی ماند بلکه دلِ او از ظاهر به باطن نقب می زند . همینطور وقتی به آیاتِ انفسی نیز نظر می کند صورت های مُخیّل و رویایی نیز برای او مکشوف می شوند .

ز اعتمادِ آن نبودش هیچ غم / از غلامی ، وز مَلامِ بیش و کم


چون او به رویای خود اعتماد داشت یعنی چون یقیناََ می دانست که این رویا تحقق خواهد یافت از اینرو از غلام بودن و ملامت های این و آن و از زیادت و نقصان هیچ اندوهی نداشت . [ مَلام = سرزنش ]

اعتمادی داشت او بر خوابِ خویش / که چو شمعی می فروزیدش ز پیش


حضرت یوسف (ع) به صدقِ رویای خویش واقعاََ یقین داشت . زیرا آن رویا همچون شمعی فروزان در برابرش می درخشید .

چون درافگندند یوسف را به چاه / بانگ آمد سمعِ او را از اِله


وقتی که برادران حضرت یوسف (ع) ، او را به چاه افکندند . از بارگاهِ ایزدِ منّان ، این ندا به گوش او رسید .

که تو روزی شَه شوی ای پهلوان / تا بمالی این جَفا در رویشان


یوسفا ، ای پهلوانِ عرصۀ تقوا و پاکدامنی ، تو سرانجام روزی امیر خواهی شد و ستمِ برادرانِ خود را به رویشان خواهی آورد . [ حضرت یوسف (ع) پس از سالها مرارت ، به امارت مملکت مصر رسید و زمانی که خشکسالی ، کنعان را احاطه کرده بود . حضرت یعقوب (ع) دگر بار پسرانِ خود را برای دریافت غلّه راهی سرزمین مصر کرد و چون با حضرت یوسف (ع) مواجه شدند . آن حضرت ستم و بدکرداری های آنان را به رویشان آورد . در آیه ۸۹ سورۀ یوسف آمده است « یوسف به برادران خود گفت : آیا می دانید که آنگاه که نادان بودید با یوسف و برادرش ( بنیامین ) چه کردید ؟ » ]

قایلِ این بانگ نآید در نظر / لیک دل بشناخت قایل را ز اثر


گویندۀ این ندا که حضرت حق بود به چشم دیده نمی شد ولیکن قلبِ عارفِ یوسف (ع) ، از طریقِ مشاهدۀ آثار ، آن گوینده را شناخت . [ این بیت اشاره دارد به یکی از طرقِ القای وحی که در آیه ۵۱ سورۀ شوری آمده است و آن القای وحی بواسطه و از وراء حجاب است و نیز می تواند بیان کننده این نکته باشد که القای این معنا به طریق الهام بوده است . زیرا تفاوتِ وحی و الهام اینست که در وحی ، القاء کننده معلوم است و امّا در الهام ، معلوم نیست . ( الهام = شرح بیت ۱۰۰۸ دفتر اوّل / وحی = شرح بیت ۱۴۶۱ دفتر اوّل ) ]

قوّتیّ و ، راحتیّ و ، مُسنَدی / در میانِ جان فتادش ز آن ندا


بر اثرِ این ندایِ ربّانی ، حضرت یوسف (ع) قوّتِ قلب و آرامش و اعتمادی پیدا کرد .

چاه شد بر وَی بدآن بانگِ جلیل / گُلشن و بزمی چون آتش بر خلیل


چاهِ تنگ و تاریک بر اثرِ آن ندای با شکوهِ ربّانی در نظرِ حضرت یوسف (ع) به گُلزار و مجلسِ جشن و سُروری مبدّل شد . همانگونه که آتش بر حضرتِ ابراهیم خلیل ، گلستان شد .

هر جَفا که بعد از آنش می رسید / او بدآن قوّت به شادی می کشید


از وقتی که این ندایِ جلیل به آن حضرت رسید . دیگر هر جفایی که به او می رسید به مدد آن قوّت قلب ، شادمانه آن را تحمل می کرد .

همچنانکه ذوقِ آن بانگِ اَلَست / در دلِ هر مؤمنی تا حشر هست


همانگونه که لذّتِ روحانی ندای اَلَست در دلِ هر مؤمنی تا به روزِ رستاخیز خواهد ماند . [ ذوق = شرح بیت ۳۲۳۹ دفتر دوم / اَلَست = شرح بیت ۱۲۴۱ دفتر اوّل ]

تا نباشد بر بلاشان اعتراض / نی ز امر و نهیِ حقشان اِنقباض


تا به سببِ آن ذوقِ روحانی که از بانگِ اَلَست در دلِ هر مؤمن پدید آمده است . آنان بر بلاهای مقدّر اعتراضی نکنند و از امر و نهی حضرت حق ، ملول و دلتنگ نشوند .

لقمۀ حکمی که تلخی می نهد / گُلشکر آن را گوارش می دهد


در اینجا مولانا ، به لذّتِ روحانی حاصل از خِطابِ اَلَست ، استعارتاََ «گلشکر» اطلاق می کند ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص ۸۹۵ ) گلشکرِ خِطابِ اَلَست ، لقمه های تلخناکِ اوامر و نواهی و قضا و قَدَر الهی را در جانِ مؤمنان ، هضم می کند . [ گُلشکر = انگبین ، شربتی از ترکیبِ برگِ گُلِ سرخ و شکر ]

گُلشکر آن را که نَبوَد مُستَنَد / لقمه را ز انکارِ او قَی می کند


امّا کسی که از این گلشکر ، مدد نگیرد . به سببِ آنکه لقمۀ اوامر و نواهی و و قضا و قدر الهی را تلخناک و بدمزه می یابد آن را بالا می آورد و استفراغ می کند . [ عاصی و سرکش می شود . چه طبعِ او خواهانِ لقمه های نفسانی و طعام های شهوانی است . ]

هر که خوابی دید از روزِ اَلَست / مست باشد در رهِ طاعات ، مست


هر کس که از روزِ اَلَست ، رویایی دیده باشد ، یعنی در این شبِ دنیا با دیدۀ قلبش ، صورتی معنوی از آن روز مشاهده کرده باشد . او در راهِ طاعتِ خدا مست و سرخوش است ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص ۸۹۶ ) [ اینکه گفتیم «شب دنیا» بواسطۀ این است که مولانا و سایر صوفیه و عرفا ، دنیا را به اعتبارِ پوشیدگی و احتجابِ آن «به شب» تشبیه کرده اند و گذشته از این معمولاََ آدمی در شب ها بخواب می رود و رویاهایی می بیند . از این رو مصراع اوّل ، معنی «شب» را القاء می کند . ]

منظور بیت : کسانی که در این دنیا ، عهد و پیمانِ فطری و توحیدی را فراموش نکرده اند و هنوز صورتی معنوی از آن پیمان را در روح و قلبِ خود دارند . طبعاََ طاعات و عبادات برای آنان ، جنبۀ ذوقی و نشاطِ روحانی دارد . از اینرو آن را عاشقانه انجام می دهند .

می کشد چون اُشترِ مست این جوال / بی فُتور و ، بی گُمان و ، بی ملال


چنین شخصی همانندِ شتری مست ، بارِ سنگین طاعت و عبادت را بی هیچ سستی و تردید و ملالتی بر دوش می کشد .

کفکِ تصدیقش به گِردِ پوزِ او / شد گواهِ مستی و دلسوزِ او


مولانا در اینجا به طریقِ استعارۀ تخییلیّه ، کف را که در اطرافِ دهان و پوزۀ شترِ مست پدید می آید به عارفِ عاشق نسبت می دهد و منظور از آن ، اوجِ سرمستی و شیدایی عارفان است .

معنی بیت : عارفِ عاشقی که همچون شترِ مست ، بار امانتِ الهی را می کشد ، کفِ تصدیق و اطاعت و رضا به قضا که در اطرافِ دهانش پیدا می شود . گواه بر شیدایی و دلسوختگی اوست .

اُشتر از قوّت چو شیرِ نَر شده / زیرِ ثِقلِ بار ، اندک خور شده


برای مثال ، شتری که مست شده باشد از شدّتِ ذوق و شوق همچون شیری نر می شود و زیرِ بارِ سنگین ، اندک علوفه ای می خورد . [ حال که حیوانی بر اثرِ شوق و شورِ مستی ، ترکِ غذا می کند ای انسان تو مگر از شتر کمتری ؟ تو نیز سزاوار است که با عشق و جذبۀ الهی ، دهانۀ انبانِ شهوات را فرو بندی . ]

ز آرزوی ناقه صد فاقه بر او / می نماید کوه پیشش تارِ مو


در اینجا حضرت مولانا ، محبوبِ حقیقی را به «ناقه» تشبیه کرده و می فرماید : شتر مست در آرزوی شتر مادّه ، گرسنگی ها می کشد و سختی ها تحمّل می کند و از شدّتِ شور و مستی ، کوه در نظرش ، تارِ مویی بیش جلوه نمی کند . [ چنانکه حق تعالی در آیه ۴۵ سورۀ بقره فرموده « یاری بجویید از شکیبایی و نماز و براستی که نماز باری گران است مگر بر خداپرستان » بنابراین بارِ سنگینِ طاعت و عبادت برای عاشقانِ حق ، مطبوع و نشاط انگیز می نماید و بر دیگران تلخناک و ناگوار ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص ۱۷۲ ) ]

در اَلَست آن کو چنین خوابی ندید / اندرین دنیا نشد بنده و مرید


هر کس که در عالَمِ اَلَست چنین رویایی ندیده ، در این دنیا بندۀ صالح و ارادتمندی نمی شود .

ور بشد ، اندر تردّد ، صد دله / یکزمان شکرستش و ، سالی گِله


و تازه اگر چنین شخصی در این دنیا بنده و ارادتمندِ حضرتِ حق شود . قطعاََ بندگی او با صد نوع شک و تردید همراه است . اگر او لحظه ای شکرگزار درگاهِ الهی باشد در عوض یک سال نیز شروع می کند به شکایت و اعتراض .

پای پیش و ، پای پس ، در راهِ دین / می نهد با صد تردّد بی یقین


چنین شخصی در راهِ دین ، استوار گام بر نمی دارد بلکه همیشه با صد نوع شک و تردید حرکت می کند . و چون یقین ندارد در حرکتِ خود ، یک گام به پیش می نهد و یک گام به پس . [ مناسب است با آیه ۱۴۳ سورۀ نساء « اهلِ نفاق ، میان اهلِ ایمان و اهلِ کفر ، متردّدند . نه به اینان می گروند و نه به آنان . و هر که را خدا بیراه سازد ، راهی برای او نتوانی یافت » ]

وامدارِ شرحِ اینم ، نَک گرو / ور شتابستت ، ز اَلَم نَشرَح شنو


این حقایق و اسرارِ ربّانی را باید شرح دهم و من از این نظر مدیونِ مخاطبانِ خود هستم . اگنون شمّه ای از آن اسرار و حقایق را به عنوان گرو بازگو کردم ولیکن اگر برای استماعِ آن شتاب دارید از سورۀ انشراح بشنوید . [ در سورۀ انشراح آیات ۱ تا ۴ آمده است « آیا (ای محمد) سینۀ تو را نگشادیم ؟ و برنداشتیم از تو بارِ گران ، همانا باری که بر پشتِ تو سنگینی می کرد » امّا منظور مولانا از استناد به این آیات اینست که اگر حق تعالی سینۀ مبارکِ رسول خدا را با عشق و معرفت خود ، فراخی نمی داد . مسلماََ آن حضرت بارِ گرانِ وظایف پیامبری و یا طاعات و عبادات را نمی توانست بر دوش کشد . ]

چون ندارد شرحِ این معنی کران / خر به سویِ مُدّعیِ گاو ران


چون شرح این معنا ، بی حد و بیکران است . پس مرکوبِ کلام را به سوی صاحبِ گاو بران تا ببینیم ماجرای او به کجا رسید .

گفت : کورم خواند زین جُرم آن دَغا / بس بلیسانه قیاس است ای خدا


آن مردِ فقیر رو به درگاه الهی آورد و گفت : پروردگارا آن حیله گر بخاطرِ این کارِ من که بظاهر ، جُرم می نماید . مرا «کور» خواند . خداوندا این قیاس ، قیاسی ابلیس وار است . ( دَغا = ناراست ، نادرست ، حیله گر ) [ ابلیس وار بودن قیاسِ صاحبِ گاو از دو وجه است : یکی آنکه او خود را برتر از آن فقیر می دانست و وی را تحقیر می کرد . دیگر آنکه تضرّع و دعای آن فقیر را با دعای گدایان عاجز ، یکسان می شمرد در حالیکه دعای او با گدایان خیلی فرق داشت . چرا که او فقط به درگاهِ الهی عرض حاجت کرده بود و حال آنکه گدایان از مردم تقاضای برآورده شدن حاجات خود را دارند ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص ۹۰۱ ) ]

من دعا کورانه کی می کرده ام ؟ / جز به خالق کُدیه کی آورده ام ؟


من کی مانندِ گدایانِ عاجز دعا کرده ام و کی به جز حضرت خالق متعال به کسی عرضِ حاجت کرده ام ؟ [ کُدیه = گدایی ، سختی روزگار ]

کور از خلقان طمع دارد ز جهل / من ز تو ، کز توست هر دشوار ، سهل


گدایانِ عاجز به سببِ جهل و نادانی خود به جای آنکه عرضِ حاجت به درگاهِ خدا برند از مردم تقاضا می کنند . در حالی که من چشمِ امید به درگاهِ تو دارم که هر دشواری به عنایت تو آسان شود .

آن یکی کورم ز کوران بشمرید / او نیاز و جان و اخلاصم ندید


آن کور باطنی ( صاحب گاو ) مرا جزو کوران به حساب آورد . در حالی که نیاز و روح و اخلاصِ مرا نتوانست درک کند . [ بلکه مانندِ ابلیس به هیأتِ ظاهری ام نگاه کرد . ]

کوری عشق ست این کوریِ من / حُبِ یُعمی و یُصِمّ است ای حَسَن


آری اگر من ، دچارِ کوری باشم . آن کوری قطعاََ کوری عشق است نه کوریِ معمولی . ای حَسَن بدان که عشق ، موجبِ کوری و کری عاشق می شود .

کورم از غیرِ خدا ، بینا بدو / مقتضای عشق این باشد بگو


کوری من به این معنی است که از مشاهدۀ غیر خدا واقعاََ کورم و فقط او را می توانم ببینم . زیرا مقتضای عشق همین است . این مطلب را بگو .

تو که بینایی ، ز کورانم مدار / دایرم بر گِردِ لطفت ای مدار


پروردگارا ، تو که بینایی . مرا در شمارِ کوران به حساب میاور . ای مدارِ عاشقان و ای مَطافِ نیازمندان . من در اطرافِ کوی لطف و احسان تو می گردم .

آنچنانکه یوسفِ صِدّیق را / خواب بنمودی و گشستش مُتّکا


همانگونه که به یوسفِ صدّیق ، رویایی نشان دادی و آن رویا ، تکیه گاهِ او شد . [ مُتّکا = تکیه گاه ]

مر مرا لطفِ تو ، هم خوابی نمود / آن دعایِ بی حَدَم بازی نبود


الهی ، لطفِ تو به من نیز رویایی نشان داد و مسلماََ آن دعاها و راز و نیازهاِ بی شمارِ من ، بیهوده و بازیچه نبود .

می نداند خلق ، اسرارِ مرا / ژاژ می دانند گفتارِ مرا


مردم به اسرارِ درونِ من ، واقف نیستند . از اینرو سخنانِ مرا ، یاوه و بی اساس می دانند .

حقشان ست و ، چه داند رازِ غیب ؟ / غیرِ علّامِ سِر و ، ستّارِ عیب


البته اگر مردم چنین گُمانی در بارۀ من دارند . در این گمانِ خود کاملاََ حق دارند . زیرا اسرارِ جهانِ غیب را چه کسی می داند ؟ مسلماََ هیچکس ، جز خداوند که دانندۀ غیب و پوشانندۀ عیب است .

خصم گفتش : رُو به من کُن ، حق بگو / رُو چه سویِ آسمان کردی عمو ؟


دشمن ( صاحب گاو ) به آن مزدِ فقیر گفت : عمو جان چرا رویت را کردی به اسمان و داری حرف می زنی ؟ رویت را به من کن و حرفِ حساب بزن .

شَید می آری ، غلط می افکنی / لافِ عشق و ، لافِ قربت می زنی


حیله گری می کنی و ظاهر سازی ، از عشق و نزدیکی به حق دَم می زنی . [ شَید = مکر و حیله ، ریا ، تزویر / غلط افکندن = غلط انداختن ، ایجادِ اشتباه کردن ، ظاهر را بر خلافِ باطن نشان دادن ]

با کدامین روی ، چون دل مُرده یی / روی سویِ آسمان ها کرده یی ؟


تو که دل مرُده ای . با کدام رویی روی به آسمان ها می کنی ؟ [ تو که قلبی بی ایمان و پژمرده داری ، چگونه روی به درگاهِ حق می کنی ؟

غُلغلی در شهر افتاده از این / آن مسلمان می نهد رُو بر زمین


خلاصه از مشاجرۀ میانِ صاحبِ گاو و آن مردِ فقیر در میانِ اهالی شهر ، هنگامه ای بر پا شد . و آن مسلمان ( مرد فقیر ) رخساره بر زمین نهاد و چنین گفت :

کای خدا این بنده را رسوا مکن / گر بَدَم ، هم سِرِ من پیدا مکن


خداوندا ، این بنده را رسوا مکن . اگر واقعاََ بد هم که باشم باز اسرارِ مرا فاش مساز .

تو همی دانی و شب های دراز / که همی خواندم تو را با صد نیاز


تو ای خدا می دانی و آن شب های دراز نیز گواهِ حالِ من است که من با صد نوع راز و نیاز ، تو را خواندم .

پیشِ خلق این را اگر خود قدر نیست / پیشِ تو همچون چراغِ روشنی ست


هر چند این دعاها در نظرِ مردم ، ارزشی ندارد . امّا پیشِ تو ، این حالِ من همچون چراغی فروزان است .

شرح و تفسیر بخش قبل                    شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه باز شرح کردن آن طالب روزی حلال بی رنج

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟