با خبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب
با خبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان
شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی
کتاب : مثنوی معنوی
قالب شعر : مثنوی
آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر ششم ابیات 3124 تا 3219
نام حکایت : حکایت آن مرد فقیر که وظیفه ای داشت از محتسب تبریز
بخش : 4 از 10 ( با خبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب )
در شهر تبریز محتسبی بود به نام بَدرالدین عُمَر که به نیکدلی و گشاده دستی معروف بود . صفت جُود و سَخا در او به تمامی ظهور داشت . چندانکه حتّی حاتم طایی نیز در برابر دریادلی و جوانمردی او به چیزی شمرده نمی آمد . خانۀ او کعبۀ آمالِ بیچارگان و حاجتیان بود . در آن میان درویشی که بارها طعم عطای او را چشیده بود و به امید دهش های بیکران او خود را به وامی بس گران دچار کرده بود و در ادای آن به غایتِ استیصال رسیده بود . راه تبریز در پیش گرفت تا از این مخمصۀ جانکاه برهد . او که نُه هزار دینار مقروض بود با سختی و مرارتِ تمام خود را به تبریز رسانید و بیدرنگ راهی خانۀ محتسب شد . امّا هنوز …
متن کامل ” حکایت آن مرد فقیر که وظیفه ای داشت از محتسب تبریز “ را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
وقتی آن مرد بهوش آمد گفت : آفریدگارا ، گناهکارم . زیرا به جای اینکه به تو امید بندم به مخلوقات تو امید بسته بودم .
اگر چه آن محتسب بزرگ مَنش بسیار بخشندگی کرده بود . ولی بخشش او هرگز معادل بخشش تو نبوده و نیست .
خداوندا ، او کُلاه بخشید و تو سَرِ پُر از عقل بخشیده ای . او جامه بخشید و تو قد و قامت رعنا عطا فرموده ای .
محتسب به من سیم و زَر داد . در حالی که تو به من دستی بخشیدی که بتوانم آن سیم و زر را بشمارم . او به مَرکب داد و تو به من عقلِ سوارکاری دادی .
آن محتسب بزرگ منش به من شمع داد و تو چشم روشن به من عطا فرمودی . او به من طعام داد و تو به من معده ای دادی که غذا را بپذیرد . [ قَریر = روشن ، این صفت همیشه برای چشم می آید ]
او (محتسب) به من مستمری داد و تو به عُمر و زندگانی بخشیدی . او به من وعدۀ زَر و سیم داد و تو به من وعدۀ رِزقِ پاک و حلال . [ طیّبات = طعام های حلال و پاک ]
او به من اتاق بخشید و تو آسمان و زمین به من عطا فرمودی . در حالی که او و صدها نفر همچون او در اتاقِ تو یعنی در این عالَم به سر برند و پرورده شوند . [ سمین = چاق ، فربِه ]
زر و سیم مُلکِ توست . زیرا او آنها را خلق نکرده است . چنانکه نان نیز مُلکِ توست و او نان را از تو دریافت کرده است . [ هر چه هست به حضرت حق تعلّق دارد و باقیان طفیل و روزی خوارِ اویند . گرچه خود را سلطان السلاطین بدانند . ]
سخاوتمندی و مهربانی را نیز تو به او عطا فرموده ای . زیرا که به سبب این دو صفت پسندیده ، شادی و نشاط روحی اش را افزایش می دادی . [ اگر در کسی صفت جُود و شفقت باشد . نخستین فایده آن سبکبالی و نشاط پایدار درونی است . و در مقابل صفت بُخل و سنگدلی در روحِ آدمی پریشانی و اضطراب جانکاه می زاید . ]
امّا من آن محتسب سخاوتمند را قبلۀ آمالِ خود کردم در حالی که صاحب حقیقی قبله را فراموش کردم .
در آن وقت که جزا دهندۀ روز جزا در آب و گِل ، یعنی در وجود آدمی نهال عقل می کاشت ما کجا بودیم ؟ [ طین = گِل ، «آب و گِل» کنایه از وجود عنصری انسان است ]
آنگاه که خداوند آسمان را از کتمِ عدم آفرید و بستر زمین را واگسترید .
از ستارگان ، چراغهای فروزان پدید آورد و از چهار طبع ، قفل را همراه کلید ساخت . [ مِصباح = چراغ فروزان / مِفتاح = کلید / طبایع = چهار طبع ، چهار سِرشت که عبارتند از گرمی ، سردی ، خشکی و تَری . که به باور قدما جهان عنصری از آن ترکیب یافته است . اگر بصورت نامتعادل ترکیب شود موجب قبض و پریشانی گردد و اگر متعادل ترکیب شود موجب بسط گردد / «قفل» کنایه از قبض و «مفتاح» کنایه از بسط است . ]
خداوند بناهای بسیاری به صورت نهان و عیان در آسمان و بستر زمین پدید آورد . [ مُضمَر = پوشیده و نهفته / فِراش = بستر ]
انسان کامل اصطرلاب صفات و اسماء عالیه الهی است . صفات انسان مظهر آیات الهی است . [ اصطرلاب وسیله ای است برای نشان دادن کواکب . صفحه ای است فلزی که منچّمانِ قدیم برای اندازه گیری ارتفاع و موقعیت ستارگان بکار می بردند . و وجود انسان نیز نشان دهندۀ صفات قادر متعادل است . زیرا انسان مظهر حق است . ]
هر چه در وجود انسان به ظهور می رسد تجلّیِ حضرت حق است . مانند انعکاس ماه در آب جویبار .
بر اصطرلاب وجود انسان نقش هایی مانند نقوش تار عنکبوت وجود دارد که این نقش ها اوصاف حضرت ازل را در وجود انسان ثابت می کند . [ صفحۀ اصطرلاب ، مُشبّک و خانه خانه است مانند تارهای عنکبوت . و در هر خانه نام برج ها و ستارگان را نوشته اند . مولانا وجود پیچیده و اسرار آمیز انسان را به صفحۀ مُشبّک اصطرلاب تشبیه کرده و می گوید : اوصاف حضرت حق بطور مجمل و فشرده در وجود آدمی به نمایش نهاده شده است . اینست راز خلیفة الهی آدم . ]
این بدان سبب است که صفحۀ تار عنکبوتیِ اصطرلاب وجود انسان از آسمانِ غیبی و خورشید معنوی سخن بگوید و اسرارِ آن را تدریس و تشریح کند .
صفحۀ تار عنکبوتی وجودِ انسان و اصطرلاب هدایت او بی حضور منجّم یعنی بدون مرشد کامل و راهنمای صادق به دست عوام النّاس افتاده است . یعنی عوام غافل قدرِ وجود انسانی را نمی دانند و خیال می کنند انسان خلاصه شده است در خور و خواب و خشم و شهوت . و حال آنکه آدمی اصطرلاب شمس حقیقت است .
خداوند اینگونه علمِ نجوم را به پیامبران عطا فرمود . یعنی انبیاء حاملان علم نجوم روحانی هستند و می توانند شمس حقیقت را در آسمان معنویت رصد کنند و از احوال آن خبر دهند . زیرا دیدن اسرار غیبی مستلزم داشتن چشمی است که غیب را می بیند . [ تنجیم = ستاره شناسی ]
نسل ها و جوامع در طول تاریخ آمدند و به چاه دنیا سقوط کردند . زیرا هر یک از آنها در تهِ این چاه تصویر خود را دیده بود . [ مولانا در این بیت و ابیات بعدی مطلبی را در باب انسان شناسی در قالب تمثیلی ساده بیان داشته است ( حکایت شیر و نخچیران در دفتر اوّل ) . او می گوید اکثریت مردم حقیقت انسان را نمی شناسند زیرا معیاری که برای شناخت خود برنهاده اند معیاری ظاهری و بی اساس است . او می گوید : آدمیان چون به خیالات واهی اندرند از خود شناختی حقیقی ندارند . عِناد جاهلانه ای که میان ابنای دنیا حاکم است در واقع عناد با خود است و هر تلاشی که برای اِضرار و آسیب به دیگری صورت می دهند در حکم برکندن ریشۀ خود و مصداق بر شاخ بنشستن و بُن بُریدن است . او در این بیت «از خود بیگانگان» را بدان شیری تشبیه می کند که خرگوشی گُربُز او را بر سرِ چاهی می آورد و با فریب به چاهش درمی افکند . ]
هر آنچه در چاه دنیا دیده می آید . باید آن را عکسی از حقایق عالم خارج بدانی . و اِلّا تو مانند همان شیری خواهی بود که در چاه سقوط کرد . [ این جهان و هر آنچه در آن است سایه ای است از جهان برین . اگر آدمی خیال اندیشانه جهان محسوسات را حقیقی و مستقل بداند و به جهان برین باور نیاورد قهراََ نه خود را شناخته است و نه جهان را . چنین کسی در چاهِ دنیا و انحطاطِ آن سقوط می کند و به تباهی دچار می آید . ]
خرگوشی او را فریب داد و گفت : ای فلانی ، آن شیرِ خشمگین که گفتم ، الآن در تهِ این چاه ایستاده است . ( تگ = ته ، عمق ) [ «خرگوش» در اینجا نمادِ نَفسِ امّاره (یا شیطان) و «شیر» نمادِ عقل ظاهربین . نَفسِ امّاره (یا شیطان) صاحبان عقول جزئیه را می فریبد و به آنان تلقین می کند که حقیقت همین چیزهایی است که می بینید و حس می کنید و بیرون از دایرۀ محسوسات هیچ خبری نیست . ]
خرگوش به شیر گفت : وارد چاه شو و از آن شیر که رقیب تو است انتقام بگیر . حال که تو از او نیرومندتری سرش را قطع کن . [ ابنای دنیا به وسیلۀ نَفسِ امّاره با یکدیگر به مخاصمه و ستیز برمی خیزند و نمی دانند چرا ؟ آنان به جای آنکه دشمن را در خود ببینند بی جهت با این و آن دشمنی می کنند . ]
آن شیر مقلّد دستاویز خرگوش شد و به سبب اوهام و خیالات خود به خشم آمد . یعنی وقتی شیر سرش را درون چاه کرد و تصویر خود را در آب چاه دید گمان برد که شیری دیگر در چاه است . و از مشاهدۀ او خشمگین شد و به درون چاه جهید و به هلاکت رسید .
شیر با خود نیندیشید که این تصویر از خودِ آب پدید نیامده است بلکه این تصویر از وارونه نمایی آن حیله گر به ظهور رسیده است . ( تَقلیب = دگرگون کردن ، چیزی را از حالی به حالی درآوردن / قَلّاب = دگرگون کننده ، متقلّب ، آنکه سکه های تقلبی ضرب می کند ) [ این دنیا به گونه ای آفریده شده که ظاهربینان نقوش و تصاویر آن را حقیقی می پندارند . ]
ای کسی که مقهور عالمِ محسوساتی . اگر بخواهی از دشمنت انتقام بگیری . از هر جهت دچار اشتباهی . [ «شش» کنایه از جهات ششگانه عالَم است و منظور از آن ، دنیای محسوسات و کمیّات است . پس مراد از «زبون شش» کسی است که مقیّد به محسوسات باشد و «غلط در هر ششی» یعنی در هر جهت دچار اشتباه شده ای . زیرا به هر جهت نگریستی حق را ندیدی بلکه خلق را دیدی ( مقتبس از شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر ششم ، ص 131 ) ]
آن صفت دشمنی و عَداوتی که در دشمن می بینی . تجلّی صفت حق است که از صفات قهریه الهی ناشی شده است . [ همۀ عالم مظهر اسماء و صفات الهیه است .
و آن گناهی که در دشمن خود می بینی . انعکاسی است از جنس گناه تو . آن صفت را باید از سِرشتِ خود بشُویی . [ جفا و جوری که از دشمن در حق تو می رود جزای گناهی است که در حق خالق یا مخلوق رانده ای . پس لازم است که صفت دشمنی و عداوت را از صفحۀ ضمیرت بپردازی . در این صورت همگان را دوست خواهی دید . ]
اخلاق ناپسند تو در دشمنت به تو نمایانده می شود . زیرا که او برای تو به منزلۀ روی آینه است .
ای زیبارُو ، اگر زشتی خود را در آینه دیدی به آینه حمله مکن و آن را مشکن . [ مولانا در فیه ما فیه می گوید « پیلی را آوردند بر سرِ چشمه ای که آب خورَد . خود را در آب می دید می رمید . او می پنداشت که از دیگری می رمد . نمی دانست که از خود می رمد . همۀ اخلاق بَد از ظلم و کین و حسد و حرص و بی رحمی و کِبر چون در توست نمی رنجی . چون آن را در دیگری می بینی می رمی و می رنجی » ( فیه ما فیه ، ص 23 و 24 ) ]
این بدان مانَد که مثلاََ تو تصویر ستاره را در آب ، ستارۀ حقیقی پنداری و در صدد آیی که آن ستاره را با خاک بپوشانی . ( سَنی = رفیع ، بلند مرتبه ) [ منظور تمثیل : این قهر الهی است که صفتی ناپسند را در کسی به ظهور می رساند . پس ستیز با معلول و سایه بی فایده است . چنان که تصویر ستاره را ستارۀ حقیقی پنداشتن و با آن به معارضت پرداختن کاری بی حاصل است . ]
چنین می گویی : این ستارۀ بَدیُمن در آب در آمده است . تا اقبال ما را محو کند . [ این بیت ادامه بیت قبل است . انقروی در تأویل این تمثیل می گوید : مراد از «آب» ، وجود انسان . و مراد از «خاک» ، استیلا و غلبه . و مراد از «ستاره» ، صفت قهریه است ( شرح کبیر انقروی ، ج 15 ، ص 176 ) ]
خاکِ غلبه بر روی آن می ریزی . یعنی می خواهی با خاک و گِل ، ستاره را مدفون سازی . زیرا که به اشتباه خیال کرده ای که تصویر ستاره ، خودِ ستاره است . [ وقتی در وجود کسی صفات مذموم می بینی . اشتباهاََ می پنداری که آن صفات واقعاََ از وجود او مایه می گیرد . پس آهنگ مقابله با او می کنی . ]
وقتی که تصویر آن ستاره پنهان شد و غایب گشت گمان می داری که آن ستاره دیگر بر جای نمانده است .
آن ستارۀ نحس در آسمان است . یعنی تأثیرات ستارۀ نحس که در اشخاص بصورت صفات بَد می بینی . واقعاََ از آنان نیست . بلکه در آسمان غیب است . اگر می خواهی آن نحوست را علاج کنی باید از آن طرف علاج کنی نه از این طرف . یعنی باید دل به قادر ذُوالجلال سپاری تا از جمیع نحوسات برهی . و اِلّا با سایه نحوسات مقابله کردن عملی بِخردانه نیست .
بلکه باید دل خود را به جانب بی جانبی اتّصال دهی . زیرا نحوست اینجهانی انعکاس نحوست آنجهانی است . یعنی اوصاف قهر به مخلوقات از قهر الهی نشأت یافته است .
بخشش ها و عطایایی که در میان مخلوقاتِ این جهان دیده می شود تماماََ انعکاسی از عطای الهی است . یعنی وقتی خداوند به اقتضای اسمِ وهّاب تجلّی می کند . بخشش و عطا در جهان به ظهور می رسد . [ پنج و شش = کنایه از جهان محسوسات و همین نشئۀ ناسوتی است . «پنج» به حواس پنجگانه و «شش» به جهات ششگانه اشارت دارد . ]
اگر عطایای فرومایگان از دانه های شن هم بیشتر باشد . باز تو خواهی مُرد . و آن عطایا از تو به میراث آیندگان مانَد . ( خَسان = فرومایگان ، جمع خَس / مُرده ریگ = چیزهایی که از مرده باقی می ماند که به عربی میراث گویند . و به معنی زبون و سقط و کم بها نیز آمده است ) [ تو از آن همه دهش سودی نخواهی برد . ]
تصاویر مگر چقدر در ذهنت می ماند ؟ مسلماََ دیری نمی پاید که به زوال می رود . پس ای وارونه بین ، برو حقیقت بینی اختیار کن . یعنی کُلِّ دنیا و مافیها صورتی بیش نیست . از صورت درگذر و به معنا در آی .
حضرت حق وقتی که بر نیازمندان درگاهِ خود عطایایی می بخشد همراه با آن عطایا ، عُمرِ دراز نیز به آنان توانَد داد . [ اگر مخلوقی بر مخلوق دیگر عطایی کند دیگر نمی توواند بدو عُمر دراز بدهد . بدین ترتیب آن عطیّه در دنیا می ماند و گیرندۀ عطیّه رهسپار آخرت می شود و نمی تواند از آن استفاده کند . ]
نعمت و نعمت خوار هر دو جاودانه شوند . حضرت حق زنده کنندۀ مُردگان است . پس به سوی او روید . [ مُنعِم = نعمت خوار ، نعمت داده شده / اِجتازُوا = رفتن ، عبور کردن / محییِ المَوتی = زنده کنندۀ مُردگان ، صفت حضرت حق است که در آیه 50 سورۀ روم و 39 سورۀ فصّلت مذکور افتاده است . ]
عطای ربّانی مانند جان با وجود تو آمیخته شود . بطوری که تو بدان نعمت بَدَل می شوی و آن نعمت به تو . [ نعمتی که خداوند به کسی عطا کند به مُنعَم عَلَیه یگانه می شود . بحرالعلوم در مفهوم این بیت گوید : از آنرو که حق در آن نعمت ظهور دارد پس مراد اینست که آن شخص با حق متّحد می شود ( مثنوی مولوی معنوی ، ج 6 ، ص 260 ) ]
برای مثال ، اگر اشتهای نان و آب نداشته باشی خداوند به تو طعام پاک دهد . یعنی نیرو گرفتن بدن فقط محصور به خوردن اطعمه و اشربۀ گوناگون نیست . بلکه بدون طعام مادّی نیز می توان نیروی لازم و حتّی کامل را اخذ کرد . ( مُستَطاب = پاک و پاکیزه ) [ در بیت 6 دفتر سوم می فرماید :
قوّتِ جبریل از مطبخ نبود / بود از دیدارِ خلّاقِ وجود ]
اگر چاقی بدن تو از میان برود و لاغر شوی . خداوند در عین لاغری به تو چاقی معنوی عطا فرماید . یعنی ار باریکی اندام بیم مدار که اگر سالکِ اِلی الله باشی . خداوند روحت را با ارزاقِ معنوی سمین و فَربِه فرماید . [ آن سَری = آنجهانی ، عالم غیب ]
خداوند است که فرشته را با رایحۀ معنوی نیرو می بخشد . اوست که به هر فرشته ای غذای جان می دهد . [ موجوداتِ مجرد ، به طعامِ مادّی نیاز ندارند . بلکه طعامِ آنان نیز مجرد و معنوی است . «بو» در اینجا کنایه از غذاهای معنوی است . ]
جان دیگر چیست که تو بدان تکیه می داری ؟ یعنی تو خیال می کنی که حیات فقط از روح حیوانی نشأت می گیرد . پس همۀ هوش و حواست را در پروردن روح حیوانی مصروف می داری . می کوشی که خوب بخوری و خوب بخوابی . امّا خبر نداری که حیات از مسیر دیگر نیز حاصل می آید . بدان که خداوند با عشق خود به تو حیات می بخشد . نه حیات شیطانی بلکه حیات مَلَکی . [ مَسنَد = تکیه گاه ، هر چیز که بدان تکیه کنند ]
از خداوند حیاتی بخواه . یعنی از او حیات طیبۀ معنوی طلب کن . نه آنکه از او حیات بهیمی و حیوانی بخواهی . تو از خداوند رِزقِ معنوی بخواه نه نان . یعنی رزق حیوانی طلب مکن . [ اگر در پی معالی اخلاقی و حیات معنوی باشی رزق دنیوی نیز ضرورتاََ تو را حاصل آید . ]
آفریدگان را مانندِ آبِ صاف و زلالی بدان که صفات خداوندِ صاحب جلال در آنها تجلّی یافته است . یعنی جهان ، مظهر اسماء و صفات الهی است .
مثلاََ دانش و دادگری و مهربانی آنان مانند تصویر ستارۀ آسمان در آبِ روان است . یعنی صفات آفریدگان از تجلّیات اسماء و صفات الهی صاصل آمده است .
یا مثلاََ شاهان ، مظهر پادشاهی خداوند هستند . یعنی خداوند با اسمِ مَلِک (= شاه) که از اسماء الله است تجلّی فرموده . پس شاهان و سلاطین مظهر اسم مَلِک هستند . و یا مثلاََ اندیشوران آینۀ دانش حضرت حق هستند یعنی علمِ فرزانگان نتیجۀ تجلّی اسم علیم است که از اسماء الهی بشمار آید . پس دانشمندان و آگاهان مظهر اسم علیم هستند .
قرون متمادی سپری شده است و این قرنی که در آن هستیم قرنِ جدید است . ماه ، همان ماهِ پیشین است امّا آب ، همان آب قبلی نیست . [ اسماء و صفات الهی ثابت و تبدّل ناپذیر است ولی مظاهر آن اسماء دائم التغییر است . چنانکه مثلاََ اگر تصویر ماه بر جویبار افتد . آن تصویر ثابت می ماند ولی آب جویبار لحظه به لحظه در گذر است .
دادگری الهی همان دادگری پیشین اوست و فضل الهی نیز همان فضل پیشین او . امّا قرن ها و امّت های جهان عوض شده اند . یعنی در هر عصری که بنگری حضرت حق با اسماء و صفات خود تجلّی کرده . لیکن جاهای جلوۀ این تجلّیات دگرگون شده است . یعنی موجودات که مظاهر اسماء و صفات الهی هستند از پی هم می آیند و می روند امّا حقیقت آن اسماء و صفات تبدّل نمی یابد . [ مستبدل = در اصل به معنی آن چیزی است که به عوض چیزی گرفته شود امّا در اینجا به معنی دگرگونی است ]
ای بزرگمرد ، قرون متمادی از پس هم آمدند و گذشتند . امّا این معانی ثابت و پابرجا مانده است . یعنی اسماء و صفات خداوند تغییر نمی کند امّا مظاهر آن در تغییر و گذار است . [ هُمام = بزرگ ، عظیم ]
با آنکه مثلاََ آب در این جویبار چنر بار عوض شده . ولی تصویر ماه و ستاره بر جای مانده است .
پس معلوم می شود که اسماء و صفات الهی بر آب جاری قرار ندارد . یعنی اسماء و صفات الهی وابسته به ممکنات و مخلوقات نیست . بلکه بر پهنۀ آسمانِ ذاتِ الهی استقرار دارد . [ اسماء و صفات خداوند عینِ ذاتِ اوست . یعنی اسماء و صفات خداوند مانند ذاتِ او واجب و ازلی است . یعنی صفات الهی به مخلوق نیاز ندارد و اینطور نیست که باید مخلوقی باشد تا خالقیّت برای خدا ثابت شود . چنانکه حضرت علی (ع) می فرمایند « خداوند بینا بود در حالی که هنوز موجودی نبود که به دیدۀ او آید » ( نهج البلاغۀ فیض الاسلام ، خطبۀ 1 ) ]
صفات الهی به منزلۀ ستارگان معنوی است . بدان که این ستارگان معنوی در آسمان معنوی جای دارند .( مُستَوی = برابر ، هموار ) [ «چرخ معانی» را می توان به ذات الهی تأویل کرد که همۀ صفات همچون ستارگان رخشان بدان تعلّق دارند . ]
زیبا رُخساران ، آینۀ جمال حضرت حق بشمار روند . و معشوقیّتِ آنان ، انعکاسی از محبوبیّت حضرت حق است . [ مولانا می گوید : زیبایی این جهان و جمال آدمیانِ جمیل پرتوی است از جمال الهی . پس تحسین زیبایی جهان و پریچهرگان در واقع تحسین زیبایی حضرت حق است . ]
جمالِ چهره و زیبایی خالِ خُوبرویان چون از اسم جمیل حضرت حق عاریت گرفته شده است نمی تواند در آنان جاودانه بماند بلکه بالاخره از آنان ستده می شود ( یا به وسیله پیری و سانحه یا مرگ و اضمحلال ) . برای مثال مگر ممکن است که نقشِ چیزی بر روی آب ثابت بماند ؟ پس جمال زیبا رویان از آنان نبوده و جنبۀ عاریتی داشته است . [ خَیال = در اینجا به معنی نقش و نگار است . حافظ گوید : «خیالِ رویِ تو در کارگاه دیده کشیدم » ]
همۀ زیبایی هایی که از جمال حق به عاریت گرفته شده مانند تصاویر و نقوشی است که بر آب جویبار عارض می شود . اگر چشمانت را بمالی و خوب نگاه کنی خواهی دید که همه چیز ، اوست . و جز حضرت حق وجودی نیست .
عقل آن غریب وامدار بدو (همان غریب) گفت : دوبینی را ترک کن . سرکه همان دوشاب است . و دوشاب همان سرکه . زیرا اصل سرکه و دوشاب یک چیز است : انگور . و همینطور خلق و حق دو وجود متمایز نیستند . ( حَوَل = لوچی ، دوبینی / خَل = سرکه / دوشاب = شیرۀ جوشیدۀ انگور یا خرما ) [ همۀ ابیات پیشین از زبان آن غریب گفته آمد . یعنی همان کسی که به عطای مخلوق دل سپرده بود . و چون به خود آمد به حضرت حق متوجّه شد و حُجُب غفلت از برابر دیدۀ دلش واپس رفت و دانست که مظاهر و مخلوقات را اثری نیست و زآن پس دلش به نورِ توحید منور گشت . ]
ای دوبین از شاهِ غیور خجالت بکش . چرا به سبب کم عقلی ، بخشش و کرمِ خواجه (همان محتسب تبریز) را از خدا جدا دانستی ؟ یعنی سخاوت آن محتسب از خود او نبود . بلکه پرتوی بود از تجلّی اسم وهّاب و جواد حضرت حق . در نتیجه دچار کثرت و شِکِ خفی شدی . ( قصور = کوتاهی عقل ، کم عقلی ) [ مراد از «شاهِ غیور» حضرت حق است . ]
خواجه ای که از حیطۀ عالَمِ محسوسات درگذشته است نباید او را همجنس و همسنخِ موش های تاریکی بدانی . یعنی آن محتسب کریم با ابنای دنیا و اسیران عالم محسوسات تناسبی ندارد و نباید شخصیّت او را با دنیا طلبان قیاس کنی . [ اثیر = کُرۀ آتش که بالای کُرۀ هواست ، در اینجا منظور بالاترین مرتبۀ عالم محسوسات است . ]
خواجه را جان محسوب دار و او را جسمِ ثقیل و متراکم مبین . او را مغز ببین نه استخوان . [ «خواچه» در این بیت نیز به همان محتسب نیک نَفس اشارت دارد . ولی مرادِ کُلّیِ مولانا انسان کامل است . می گوید : ای انسان ، تو جسم و استخوان و ریشه نیستی . بلکه اندیشۀ سبحانی و جان رحمانی هستی . ]
مبادا خواجه را از چشمِ ابلیس ملعون ببینی . یعنی انسان را با نگاه شیطانی مبین . چون اگر آنگونه ببینی به حقیقتِ او راه نخواهی بُرد . پس انسان را موجودی خاکی (مادّی) بشمار میاور . ( طین = گِل ) [ ابلیس به چشم ظاهر به آدم نگریست و پنداشت که خلقتش از او برتر است . ]
به کسی که همراه و مصاحب خورشید است خفّاش خطاب مکن . یعنی کسی که همراه خورشید است خفّاش نیست زیرا خفّاش به تاریکی ها علاقه دارد . آن کسی را که همگان بر او سجده می آورند . سجده کننده خطاب مکن . [ شب پَر = شب پَره ، خفّاش ، مراد از «شب پَر» در اینجا مردمان غافل و دنیا طلب است . و مراد از «خورشید» شمس حقیقت است . ]
منظور بیت : انسانی که مصاحب شمس حقیقت است قهراََ جزو نازلان و سفلگان نیست . چنین کسی همچون آدم (ع) است که مسجود ملائکه شد نه ساجد ملائکه .
درست است که آن خواجه به عکس ها شباهت دارد ولی واقعاََ عکس نیست . بلکه حضرت حق در هیأت عکس ، تجلّی کرده است . ( حق بنمودنی ست = در کالبد عکس ، حق دیده می شود ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر ششم ، ص 132 )) [ انسان کامل که خواجۀ کونین است بر حسب ظاهر قالبی جسمانی است مانند دیگر قوالب . امّا بر حسب باطن مظهر جمیع اسماء و صفات الهی (بجز صفت وجوب ذاتی) است . او تجلّیگاهِ حضرت حق است . ]
برای مثال ، وقتی که یخ در معرض نور خورشید قرار می گیرد آب می شود . و همچنین وقتی روغن گُل بدست می آید . دیگر روغن کنجد برجا نمی ماند . ( طرز تهیه روغن گُل در شرح بیت 3007 دفتر ششم ) [ تمثیل مصراع اوّل می گوید : وجود جامد و فسردۀ آدمی آنگاه که با شمس حقیقت همدم شود یخ تعیّناتِ مادّی در او محو گردد و به آب سیّال و زلال معنوی ، تبدیل شود . و تمثیل مصراع دوم می گوید : همانطور که روغن با گُل استحاله می یابد و به عنصری دیگر مبدّل می گردد . انسان نیز بر اثر مصاحبت با حضرت سبحان جنبۀ بشری اش مستحیل می شود و از مرتبۀ عنصری به مرتبۀ تجریدی تحوّل می پذیرد . پس هر دو تمثیل مبیّن فنایِ فی الله عارفان است . ]
چون اولیاء الله تبدّل یافته اند . دیگر از جنس مخلوقات نیستند . پس به آنان ژرف بنگر و نظرت را در بارۀ آنان تصحیح کن . [ اَبدال = جمع بدل است و در اصطلاح صوفیه و عرفا به گروهی از اولیاءالله گفته شود که صفات زشت بشری خود را به اوصاف نیک الهی مبدل کرده اند / بر گرداندنِ ورق = تعبیری است از تغییر اوضاع و احوال . در اینجا منظور اصلاح نظر و تصحیح رأی است . انقروی می گوید : فقط یک روی ورق را مخوان بلکه ورق را برگردان و به باطن آن نیز در نگر ( شرح کبیر انقروی ، ج 15 ، ص 986 ) ]
چگونه امکان دارد که قبلۀ یگانگی متعدد باشد ؟ یعنی امکان ندارد که مبدأ هستیِ جهان متکثّر باشد . چرا که در آن صورت شِرک رُخ می دهد . خاک مگر ممکن است شایستۀ سجدۀ فرشتگان گردد ؟ یعنی آدم (ع) اگر صرفاََ خاک بود و هیچ نوری از انوار الهی در او نمی تابید محال بود که مسجود فرشتگان شود .
مولانا در این بیت و بیت بعدی تمثیلی آورده تا نشان دهد که اهل الله از آنرو که وجود موهوم و مجازی خود را در وجود حق فانی کرده اند با او وحدت یافته اند . پس اسماء و صفات الهی در اهل الله به نحو حقیقی ظهور کرده است .
معنی بیت : مثلاََ وقتی که آدمی در جُویِ آب ، تصویر سیب را می بیند همان دیدن باعث می شود که دامنِ او پُر از سیب شود . [ در اینجا مولانا وجودِ آدمیان را به جُویباری صاف و زلال ، و اسماء و صفات الهی را به سیب هایی که عکس آن در آب می افتد تشبیه کرده است . اگر شخصی که در کنار جویبار نشسته ، آن تصاویر را سیب های حقیقی پندارد و دست فراز دارد تا از آن سیب برگیرد سیبی به او نمی رسد . زیرا همۀ آنها عکسی بیش نیست . یعنی هر چند همۀ آدمیان مظهر اسماء و صفات الهی اند . امّا در اکثرِ آنان فقط صورت و عکسی از آن اسماء و صفات عارض شده است نه حقیقت آن . از اینرو اینگونه افراد که عاری از معنا هستند نمی توانند حقیقت آن اسماء و صفات را نمایش دهند . امّا وجود اهل الله مانند جویباری است که سیب های حقیقی در کف آن نهاده شده که بدواََ به صورت تصویر و عکس جلوه می کند . ولی همینکه شخص دست به آب می برد . سیب ها را بیرون می آورد و دامن خود را پُر می کند . پس اسماء و صفات الهی در اهل الله به صورت صُوَر خیالیه نیست بلکه حقیقت دارد . و طالب حقیقت را به رزق معنوی می رساند . ]
شخصی که آن سیب ها را در جویبار دیده است . مگر ممکن است که آن سیب های واقعی ، صورت های خیالی باشد ؟ زیرا دیدن آن سیب ها باعث شده است که آن شخص صد کیسۀ بزرگ از آن سیب ها پُر کند و با خود ببرد . [ جَوال = کیسۀ بزرگ ]
به بدن توجّه مکن و آن کاری مکن که آن لال ها و کرها کردند . ظاهراََ سؤال شده مگر آنان چه کردند و مولانا در مصراع دوم جواب می هد : هنگاهی که حق نزد آنان آمد تکذیبش کردند . [ در قسمتی از آیه 39 سورۀ انعام آمده است « و آنان که آیات ما را تکذیب کنند کران و گنگان اند و به تاریکی ها (جهل و غفلت) اندر … » و در قسمتی از آیه 5 سوره انعام آمده است « زمانی که حق بر ایشان عرضه شد تکذیب کردند … » ]
منظور بیت : به امور جسمانی و حیوانی اهمیّت مده . زیرا این کار مخصوص جهّال و مُکذّبانِ حقیقت است .
آیه ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ در بارۀ خواجۀ کائنات حضرت ختمی مرتبت (ص) نازل شد . به گونه ای که دیدنِ او به منزلۀ دیدنِ آفریدگار است . مصراع دوم به اشارت است به حدیث « هر که مرا بیند . حضرت حق را دیده است » ( احادیث مثنوی ، ص 2247 )
خدمت به حضرت محمّد (ص) به منزلۀ خدمت کردن به خداوند است . روز را دیدن به منزلۀ دیدن این روزنه است . یعنی همانطور که روشنی روز از خلال در و پنجره و روزنه ای به درون خانه می تابد انوار الهی نیز از طریق وجود محمّد (ص) به کائنات تابیده می شود . [ مصراع اوّل ناظر است به قسمتی از آیه 80 سورۀ نساء « هر که از رسول خدا اطاعت کند از خدا اطاعت کرده است … » ]
بخصوص این روزنه یعنی انسان کامل روشنایی ذاتی دارد یعنی از حقیقت خویش روشن است . نه آنکه روشنایی خود را از خورشید و ستارۀ فرقد به عاریت گرفته باشد . یعنی نور حقیقت او از شمس حقیقت است . [ فَرقَد = ستاره ای است در صورت فلکی دُبِ اصغر . و نزدیک آن ستارۀ دیگری است که هر دو را فَرقَدان یا فَرقَدین (بتا و گاما) گویند . ]
منظور بیت : انسان کامل بدون واسطه از حضرت حق نور هدایت و ولایت کسب می کند .
نوری از جانب خورشید حقیقت بر روزِنِ بر وجود انسان کامل تابیدن گرفته است . ولی آن نور معنوی از طریقِ عادی بر او نتابیده است . یعنی حقایقی که بر انسان کامل منکشف می شود از مجاری طبیعی صورت نمی گیرد .
میان خورشید حقیقت و این روزنه (انسان کامل) راهی وجود دارد که سایر روزنه ها ، یعنی دیگر ارواح و عقول که به منزلۀ روزنه های الهی هستند از سِرِّ آن آگاه نشده اند . [ اسرارِ ارتباط حضرت حق با حضرت محمّد (ص) که نسخۀ تامّۀ انسان کامل است حتّی بر خواص نیز پوشیده است تا چه رسد بر عوام . ]
حتّی اگر ابری فراز آید و پهنۀ آسمان را بپوشاند باز نور خورشید حقیقت در روزن انسان کامل ساطع می گردد . یعنی هیچ حجابی نمی تواند مانع از درخشش نور الهی در روزنِ وجود انسان کامل گردد . [ تا = در اینجا به معنی حتّی آمده است / چرخ پُوش = پوشانندۀ آسمان ]
میان روزنۀ وجود انسان کامل و شمس حقیقت راهِ نامحسوسی وجود دارد که بدان اُنس و اُلفتِ رحمانی گویند . [ خور = خورشید / مألَفت = الفت / این هوا = فضای محسوس و مشهود / شش جهت = جهات ششگانه / پس راه ارتباطی انسان کامل و حضرت حق از دایرۀ محسوسات خارج است . ]
ستایش و تکریم انسان کامل به منزلۀ ستایش و تکریم ذاتِ احدیّت است . زیرا وجود انسان کامل همچون طبقی نورانی است که از گوهر وجود آن ، میوه های ربّانی و اَثمار معنوی می روید . ( مِدحَت = ستایش ) [ پس اوصاف الهی بدون واسطۀ از ذات انسان کامل به ظهور می رسد . ]
سیب از این سبد نوع به نوع می روید . اگر نام این سبد را درخت هم بگذاری . باز ایرادی ندارد . ( لَخت لَخت = پاره پاره ، جزء جزء ، در اینجا نوع به نوع ) [ سبدها اینگونه است که باید سیب ها و سایر میوه ها را از درخت چید و در آن نهاد . امّا این سبد طوری است که سیب از عین وجود آن می روید . پس می توان آن را درخت نامید . در اینجا مراد از «سیب» اوصاف ربّانی و انوار سبحانی است و مراد از «سبد» وجود شریف انسان کامل است . ]
منظور بیت : اوصاف الهی از حقیقت وجود حضرت ختمی مرتبت (ص) به ظهور می رسد بی آنکه واسطه ای در کار باشد .
تو این سبد را درخت سیب نام بگذار . زیرا میان هر دو ، یعنی میان سبد و سیب ( میان انسان کامل و حضرت حق ) راهی پنهانی وجود دارد .
هر میوه ای که از درخت میوه دار می روید از این سبد نیز از همان میوه می روید .
پس تو این سبد را درخت بخت و اقبال الهی بدان و در زیر سایۀ آن آسوده بنشین . [ در این ابیات حضرت حق به «درخت بارور» و انسان کامل به «سبد» تشبیه شده است . میوۀ درخت نیز کنایه از اوصاف الهی است . ]
منظور بیت : همۀ اوصافِ الهی از وجود شریف انسان کامل به ظهور می رسد .
برای مثال ، ای دوست مهربان ، وقتی که نان موجب اسهال شود . چرا آن را نان می نامی ؟ بلکه باید آن را سَقمُونیا بنامی . یعنی خاصیّت نان قبض دستگاه گوارش است ولی وقتی دیدی که نانی لینت داد آن را داروی ملیّن و لینت بخش بخوان . [ محمودَه = سَقمُونیا ، گیاهی است چند ساله با ساقه های پیچک دارِ بالا رونده که به گیاهان نزدیک خود می پیچد و تا ارتفاع 2 تا 5 متر بالا می رود . این گیاه مُسهلی بس قوی است که در مصرف آن باید احتیاط کرد و مصرف معمول آن از نیم تا یک گرم است و بیش از آن خطرناک است . برای زنان حامله مُضر است و ای بسا موجب سقط جنین شود . اگر کسی بیش از حدِّ مقرر مصرف کند دچار عرق و اسهالی سخت شود و با حالت مرگ افتد . در این حال باید شخص استفراغ کند و پس از آن دوغ بخورد ( معارف گیاهی ، ج 6 ، ص 310 تا 312 و طب سنتی ایران ، ص 254 تا 255 ) منظور مولانا از این تمثیل اینست که : در بند لفظ و صورت مباش . بلکه به حقیقت هر چیز توجّه کن . ]
مثال دیگر ، اگر خاکِ راه ، چشم و جان تو را روشن کند . آن خاک را سُرمه ببین و آن را سُرمه بدان . [«سرمه» موجب تقویت نور چشم می شود . هر خاکی که این خاصیّت را داشت سرمه است . پس مقیّد به ظواهر مباش . ]
مثلاََ وقتی که (بر فرض محال) خورشید از روی زمین بتابد من دیگر چرا سر بالا کنم و به آسمان چشم در دوزم ؟ ( شروق = جمع شرق به معنی خورشید . باید آنرا به معنی مفرد تأویل کرد / عَیوق = بسیار بازدارنده ، امّا در نجوم ستاره ای است سرخ رنگ که پس از ثریا برآید و پیش از آن غروب کند ، در این بیت به معنی آسمان ) [ منظور اینست وقتی که انوار الهی از طریق وجود انسان کامل بتابد چرا به عالم اعلی روی کنم و از آنجا نور جویم ؟ این ابیات حاکی از محوریّت انسان در جهان هستی است . امّا این محوریّت جدا از خدا نیست . در بیت بعد این معنا روشن می شود . ]
ای بی حیا ، او یعنی انسان کامل در حضرت حق فانی شده . تو دیگر برای او هستی مجازی و هویّت بشری قائل مشو . مثلاََ مگر ممکن است که کُلوخ در چنین جویبار سرشاری خُشک بماند ؟ مسلماََ نمی ماند بلکه در جویبار الهی مستغرق می گردد . [ چشم شوخ = بی حیا ، گستاخ ]
در برابر چنین خورشید تابانی چگونه ممکن است که ماهِ نو بدرخشد و خودی نشان دهد ؟ یعنی در برابر ذاتِ حضرت حق هیچ موجودی توان عرض اندام ندارد . و یا مثلاََ مگر ممکن است که پیری فرتوت با یلی نیرومند زورآزمایی کند ؟ [ «رستم» در مثنوی و دیوان شمس ، نمادِ قدرت و پهلوانی است . «زال» لفظاََ به معنی پیر سفید موی ، نام پدر رستم نیز زال بوده است . در این بیت معنی لفظی آن مراد است . ]
خداوندِ عظیم الشّأن هم می خواهد و هم می تواند که دمار از روزگار همۀ موجودات برآورد . یعنی خداوند به اقتضای اسم مُفنی همۀ هستی های موهوم را به نیستی و محو می برد تا وحدت مطلق حاکم شود .
انسان کامل را که در حضرت حق فانی شده از او جدا مدان و مگو که او و حضرت حق دو وجود جداگانه اند . بلکه باید بنده را در آقای خود فانی بدانی . [ مصراع دوم به طریق تمثیل آمده و می گوید : همانطور که بنده مملوکِ آقای خود است و در برابر او هیچ چیز ندارد . تو نیز باید در برابر مالکِ کونین محو شوی . ]
خواجه نیز در برابر نور خالقِ خواجه فانی و مُرده و مغلوب و مدفون است .
اگر خواجه را از حضرت حق جدا ببینی . یعنی اگر انسان کامل و سیّدِ کائنات را از خداوند جدا بشمار آری . سررشتۀ کار را کلّاََ گُم کرده ای . [ دیباچه = یکی از معانی آن مطلبی است که در ابتدای کتاب می نویسند و امروزه به آن مقدمه کتاب گویند . پس گُم کردن متن و مقدمه کتاب ، تعبیری است مبالغه آمیز از سر در گم شدن و به بیراهه رفتن در چیزی . این ابیات کلّاََ در بیان اتحاد ظاهر و مظهر است که از حسّاس ترین مبانی مکتب مولاناست . شرح بیت 1737 دفتر دوم ) ]
بهوش باش ، چشم و دل را از مرتبۀ جسمانیّات فراتر ببر . این یک قبله است . آن را دو قبله مبین . [ گذاره کردن = عبور کردن / طین = گِل ، کنایه از عالم محسوسات و جسمانیّات است . پس اگر به دگر سوی جهان بنگری میان حق و خلق وحدت می بینی نه کثرت . ]
اگر حق و انسان کامل را دو وجود متمایز ببینی از هر دو طرف واخواهی ماند و به هیچ وجه فیض معنوی نخواهی بُرد . چنانکه مثلاََ انسان کامل همچون گیاه خَف است . و حضرت حق مانند آتش . وقتی که آتش بدان گیاه درافتد سریعاََ مشتعل شود و محو گردد . همینطور وقتی آتش تجلّی حق بر انسان کامل افتد هستی مجازی او را بسوزاند و در خود مستحیل سازد . ( خَف = گیاهی سریع الاشتعال که بوسیلۀ آن جرقه را از سنگ چخماق می گیرند و آتش می افروزند . ) [ این ابیات تا اینجا در بیان فنای فی الله و وحدت حق و خلق بود . از متفرّعات این موضوع وحدت نوری انبیا و اولیاست . آنان گر چه ظاهراََ متعددند . امّا بر حسب باطن یکی هستند و این مطلب از مبانی بنیادین مکتب عرفانی و انسانی مولاناست که در حکایت بعدی (بخش بعد) بسط داده شده است . ]
سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …
متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …
متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
منابع و مراجع :
1) ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما / افتاده در غرقابه ای ، تا خود که داند آشنا…
1) هر آن ناظر که منظوری ندارد / چراغ دولتش نوری ندارد 2) چه کار اندر بهشت آن مدّعی را…
1) ای بادِ بی آرامِ ما ، با گُل بگو پیغام ما / که : ای گُل ، گُریز اندر…
1) مگر نسیم سَحر بوی یار من دارد / که راحت دل امّیدوار من دارد 2) به پای سرو درافتاده…
1) ای نوبهارِ عاشقان ، داری خبر از یارِ ما ؟ / ای از تو آبستن چمن ، و ای…
1) غلام آن سبک روحم که با ما سر گران دارد / جوابش تلخ و ، پنداری شِکر زیر زبان…