شرح و تفسیر سوال کردن رسول روم از امیرالمومنین عمر

شرح و تفسیر سوال کردن رسول روم از امیرالمومنین عمر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح و تفسیر سوال کردن رسول روم از امیرالمومنین عمر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر اول ابیات 1446 تا 1479

نام حکایت : آمدن رسول روم تا امیرالمومنین (رض) و دیدن او ، کرامات عمر

بخش : 4 از 8

مثنوی معنوی مولوی
داستان و حکایت

فرستاده ای از سوی امپراطور روم به سوی عمر ( خلیفه دوم ) روانه شد . این شخص راههای پر پیچ و خم و دور و دراز را درنوردید و به سرزمین مسلمانان گام نهاد و از جایگاه و قصر عمر پرسیدن گرفت . به او پاسخ دادند که عمر قصری ندارد . تنها قصر او ، جان روشنن اوست . او در خانه ای ساده و محقر می زید . ای فرستاده تو چه سان می خواهی قصر باطنی او را مشاهده کنی در حالی که دیدگان تو را حجابی پوشانده که مانع از دیدن آن است ؟ فرستاده دولت روم ، عمر را جستجو کرد تا اینکه سرانجام زنی صحرا نشین بدو گفت : عمر در زیر خرمابنی آرمیده است . فرستاده نزدیک محل او رسید ولی پیشتر نتوانست رفتن ، زیرا هیبتی از عمر در دلش پدیدار آمده بود . و …

متن کامل حکایت آمدن رسول روم تا امیرالمومنین (رض) و دیدن او ، کرامات عمر را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات 1446 الی 1479

1446) مرد گفتش : ای امیرالمومنین / جان ز بالا ، چون بیامد در زمین ؟

1447) مرغ بی اندازه چون شد در قفص ؟ / گفت : حق بر جان ، فسون خواند و قصص

1448) بر عدم ها کان ندارد چشم و گوش / چون فسون خواند ، همی آید به جوش

1449) از فسون او ، عدم ها زود زود / خوش معلق می زند سوی وجود

1450) باز بر موجود ، افسونی چو خواند / زود دو اسبه در عدم موجود راند

1451) گفت در گوش گل و خندانش کرد / گفت با سنگ و عقیق کانش کرد

1452) گفت با جسم ، آیتی تا جان شد او / گفت با خورشید ، تا رخشان شد او

1453) باز ، در گوشش دمد نکته محوف / در رخ خورشید افتد ضد کسوف

1454) تا به گوش ابر ، آن گویا چه خواند ؟ / کو چو مشک از دیده خود اشک راند

1455) تا به گوش خاک حق چه خوانده است / کو مراقب گشت و خامش مانده است

1456) در تردد هر که او آشفته است / حق به گوش او معما گفته است

1457) تا کند محبوسش اندر دو گمان / کان کنم کو گفت ؟ یا ضد آن ؟

1458) هم ز حق ترجیح باید یک طرف / زآن دو ، یک را برگزیند زآن کنف

1459) گر نخواهی در تردد ، هوش جان / کم فشار این پنبه اندر گوش جان

1460) تا کنی فهم آن معناهاش را / تا کنی ادراک رمز و فاش را

1461) پس محل وحی گردد گوش جان / وحی چه بود ؟ گفتنی از حس نهان

1462) گوش جان و چشم جان ، جز این حس است / گوش عقل و گوش ظن ، زین مفلس است

1463) لفظ جبرم ، عشق را بی صبر کرد / و آنکه عاشق نیست ، حبس جبر کرد

1464) این ، معیت با حق است و جبر نیست / این تجلی مه است ، این ابر نیست

1465) ور بود این جبر ، جبر عامه نیست / جبر آن اماره خودکامه نیست

1466) جبر را ایشان شناسند ای پسر / که خدا بگشادشان در دل بصر

1467) غیب آینده بر ایشان گشت پاک / ذکر ماضی ، پیش ایشان گشت لاش

1468) اختیار و جبر ایشان دیگرست / قطره ها اندر صدف ها ، گوهرست

1469) هست بیرون ، قطره خرد و بزرگ / در صدف ، آن در خردست و سترگ

1470) طبع ناف آهو است آن قوم را / از برون خون و ، درونشان مشک ها

1471) تو مگو کین مایه ، بیرون خون بود / چون رود در ناف ، مشکی چون شود ؟

1472) تو مگو کین مس ، برون بد محتقر / در دل اکسیر ، چون گیرد گهر ؟

1473) اختیار و جبر در تو بد خیال / چون در ایشان رفت ، شد نور جلال

1474) نان ، چو در سفره ست ، باشد آن جماد / در تن مردم شود او روح پاک

1475) در دل سفره نگردد مستحیل / مستحیلش جان کند از سلسبیل

1476) قوت جان است این ، ای راست خوان / تا چه باشد قوت آن جان جان

1477) گوشت پاره آدمی ، با عقل و جان / می شکافد کوه را با بحر و کان

1478) زور جان کوه کن ، شق حجر / زور جان جان در انشق القمر

1479) گر گشاید دل ، سر انبان راز / جان به سوی عرش آرد ترکتاز

شرح و تفسیر سوال کردن رسول روم از امیرالمومنین عمر

مرد گفتش : ای امیرالمومنین / جان ز بالا ، چون بیامد در زمین ؟


فرستاده روم به عمر گفت : ای سالار مومنان ، جان (روح قدسی) چگونه از عالم برین به زمین آمد ؟ [ مولانا و جمعی از فلاسفه و صوفیه و پاره ای از تناسخیه می گویند ، نفس ناطقه انسانی یا همان روح لطیف مجرد در آغاز وجودش پاک و روحانی بوده و به آلودگیهای مادی و شوائب دنیوی در نیامیخته بوده است . جان در اینجا معادل نفس ناطقه انسانی است ]

مرغ بی اندازه چون شد در قفص / گفت : حق بر جان ، فسون خواند و قصص


فرستاده روم گفت : این پرنده بی حد و کرانه ، یعنی جان که واقعا در اندازه و مقیاس در نمی گنجد چطور شد که به قفس کالبد درآمد ؟ عمر گفت : حضرت حق تعالی بر جانها ، افسون ها و حکایاتی خواند و او را به عالم طبیعت مادی درآورد . [ برخی از حکما و متکلمان ، سبب تعلق نفس به بدن را ، نیاز او به استکمال از طریق حواس ظاهری و باطنی دانسته اند . به هر حال سبب تعلق روح به جسم و آمدنش بدین جهان ناسوت همچنان پوشیده و رازآلود است و کسی « نگشود و نگشاید به حکمت این معما را » ]

– لاهوری و اکبرآبادی خواندن افسون و قصص را کنایه از کن وجودیه دانند . (مکاشفات رضوی ، ص 107 و شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 92) که به شهادت آیات 117 سوره بقره ، 47 و 59 سوره آل عمران ، 40 سوره نحل ، 35 سوره مریم و 82 سوره یس ، هرگاه خداوند به چیزی گوید هست شو . در همان دم ، جامه هستی پوشد .

بر عدم ها کان ندارد چشم و گوش / چون فسون خواند ، همی آید به جوش


اگر حضرت حق بر عدم ها که چشم و گوشی ندارند . افسون بخواند . آن عدم ها به جوش و تلاطم افتند و به عرصه وجود درآیند .

از فسون او ، عدم ها زود زود / خوش معلق می زند سوی وجود


به سبب افسون خداوند ، عدم ها فورا جامه هستی پوشند و رقص کنان به سوی جهان هستی سرازیر شوند . ( توضیح بیشتر در شرح بیت 1447 همین بخش آمده است )

باز بر موجود ، افسونی چو خواند / زود دو اسبه در عدم موجود راند


حق تعالی وقتی دوباره بر موجودات افسونی خواند . آن موجودات ، شتابان به سوی عدم می شتابند . [ خق تعالی به اقتضای موجد ( پدید آورنده) موجودات را می آفریند و به اقتضای مفنی ( فنا کننده ) موجودات را به فنا می برد . ” دو اسبه راندن کنایه از شتابان رفتن است ” ]

گفت در گوش گل و خندانش کرد / گفت با سنگ و عقیق کانش کرد


حق تعالی به گوش گل رازی گفت و خندان و شادمانش کرد و به سنگ نیز رازی گفت و آن را در معدن به عقیق مبدلش کرد . [ مراد از راز گفتن حق در گوش گل ، تجلی حق با اسم لطیف در گل است زیرا هر یک از موجودات مظهر اسماءالله هستند . او در هر مرتبه از مراتب هستی و در هر حضرت از حضرات وجود ، مطابق شان آن مرتبه تجلّی می کند و به صورت مظاهر ، ظاهر می شود . و ما او را بواسطه مظاهر شهود می کنیم . زیرا کُنه ذات الهی با هیچ عقل و فهمی ادراک نشود .  ” عقیق قسمتی از بلور معدنی که به رنگهای مختلف درآید . عقیق را انواعی است که مرغوب ترین آن ، زرد صافی شفاف است . عقیق با خود داشتن را به فال نیک گیرند “

گفت با جسم ، آیتی تا جان شد او / گفت با خورشید ، تا رخشان شد او


حق تعالی به جسم ، آیه ای خواند یعنی بر جسم تجلی کرد و آن را صاحب جان ساخت و نیز بر خورشید هم ایتی خواند . یعنی با اسم نور تجلی کرد و خورشید پدید آمد . [ عرفا خداوند را فاعل بالتجلی دانند و آن ، فاعلی است که فعلش به نحو تطوّر و ظهور اوست و به صورت های اشیاء . (المشاعر ، ص 204) این  مطلب در ابیات بعدی بسط یافته است ]

باز ، در گوشش دمد نکته مخوف / در رخ خورشید افتد صد کسوف


همچنین وقتی که حضرت حق با اسم قابض بر خورشید تجلی می کند نور خورشید را می گیرد و کسوف فراوانی بر خورشید می افتد .

تا به گوش ابر ، آن گویا چه خواند ؟ / کو چو مشک از دیده خود اشک راند


خداوندی که صاحب کلام است بر گوش ابر چه گفت که ابر مانند مشک ، اشک ریخت و قطرات باران ، مانند اشک از چشمانش روان شد . [ تشبیه ابر در ریزش به مشک ، در عربی متداول است مانند ” بارانی آمد مانند دهان مشک ها که بازش کنند ” ]

تا به گوش خاک حق چه خوانده است / کو مراقب گشت و خامش مانده است


حق تعالی به گوش خاک (زمین) چه گفت که خاک ، ساکن و خموش مانند اهل مراقبه ، سر در جیب سکوت فرو برد ؟ [ از بیت 1449 تا اینجا ناظر است به مسئله ای که صوفیه آن را نفس رحمانی و حکما آن را وجود منبسط نامند . ]

مراقب به سالکی گویند که در حال مراقبه باشد . مرقبه به صورتهای مختلف انجام می شود . یک صورت آن است که سالک زانوهای خود را به سینه و شکمش می چسباند و سر خود را بر زانو می نهد . و هیاتش تقریبا گرد و مدور می شود و ساکت و بی حرکت به ذکر خفی می پردازد . در اینجا مجازا لفظ مراقب ، وصف زمین واقع شده زیرا زمین نیز خموش و گلوله وار است .

در تردد هر که او آشفته است / حق به گوش او معما گفته است 


هر کس که بر اثر غلبه شک و دو دلی ، آشفته و پریشان حال باشد . قطعا حضرت حق در گوش هوش او ، سخنی رمزآمیز گفته است . [ چون آدمی از کلام رمزآمیر حق به تردید می افتد و نمی داند کدام وجه ، صحیح است . پس دچار تردید و دو دلی می شود و تردید نیز در او آشفتگی می زاید . ( تردد = تردید ، شک و دو دلی ) ]

تا کند محبوسش اندر دو گمان / کان کنم کو گفت ؟ یا خود ضد آن ؟


این سخن رمزآمیز را خداوند از آنرو به گوش هوش او خوانده است تا او را میان دو گمان زندانی کند و با خود بگوید آیا این کار را بکنم که او گفته یا ضد آن را انجام دهم ؟

هم ز حق ، ترجیح باید یک طرف / زآن دو ، یک را برگزیند زآن کنف


نهایتا این حضرت حق است که یکی از آن دو امر مورد تردید را برای او بر دیگری ترجیح می دهد و راه حق را بدو می نمایاند . ” کنف = جانب = ناحیه “

گر نخواهی در تردد ، هوش جان / کم فشار این پنبه اندر گوش جان


ای که در طریق حق سرگشته و حیرانی ، اگر نمی خواهی هوش جانت در حال سرگردانی و تردد باشد . پنبه های هوی و هوس و غفلت را در گوش جان خود فرو مکن .

تا کنی فهم آن معماهاش را / تا کنی ادراک رمز و فاش را


تا اینکه معماها و سخنان رمزآمیز حق تعالی را درک کنی . نا اینکه سخنان رازآلود و صریح الهی را دریابی .

پس محل وحی گردد گوش جان / وحی چه بود ؟ گفتنی از حس نهان


در این صورت ، گوش جانت جایگاه وحی الهی می شود . اما وحی چیست ؟ وحی کلامی است که ادراک آن از حواس ظاهره آدمی پنهان و پوشیده است . [ وحی در لفظ به معنی “اشاره سریع و پنهان” است . و در اصطلاح شرعی عبارت است از “مفارقت از عالم بشری و ارتقاء به مدارک و مشاعر فرشتگی و فرا گرفتن سخن عالم روح . از این رو در نتیجه جدایی ذات از خود و انسلاخ آن از افق بشریت و نزدیک شدن به آن افق دیگر . برای وی شدتی روی می دهد . (مقدمه ابن خلدون ، ج 1 ، ص 182 و 183) ]

وحی انواع و مراتبی دارد که در قرآن کریم بدان تصریح شده است . طبق مفاد آیات قرآنی ، وحی به آسمان و زنبور عسل و ملائکه و افراد عادی و پیامبران نازل می شود . چنانکه در آیات 12 سوره فصلت ، وحی به آسمان و 68 سوره نحل ، وحی به زنبور عسل و 12 سوره انفال ، وحی به ملائکه و 117 سوره اعراف ، وحی به مادر موسی بیان شده است . بنابراین وحی در مورد جمادات و حیوانات به صورت قوانین و غرایز طبیعی نمود می کند و در مورد انسان های عادی به صورت الهام و مکاشفه و رویای صادقانه . اما عالی ترین و تجریدی ترین مرتبه وحی به انبیا عظام تعلق دارد . مولانا در این بیت وحی را در معنی عام آن در نظر دارد فقط وحی تشریعی که مخصوص پیامبران صاحب شریعت است .

گوش جان و چشم جان ، جز این حس است / گوش عقل و گوش ظن ، زین مفلس است


 

گوش جان و چشم جان جز این حواس ظاهری است . گوش عقل معاش (عقل جزیی) و گوش گمان و ظن از درک وحی الهی ، عاجز و تهی دست است . [ مولانا در چهار بیت اخیر می فرماید : برای رهایی از شکوک و گمان های تشویش انگیز باید باطن را پاک داشت تا رازهای سر پوشیده در پرتو صفای قلب ، گشوده شود ]

لفظ جبرم ، عشق را بی صبر کرد / و آنکه عاشق نیست ، حبس جبر کرد


بیت فوق از مهم ترین ابیات مثنوی است . از ابیات پیشین آشکار گشت که حرکات و سکنات و کلا هویت موجودات به نوع تجلی الهی ( به قول مولانا به افسون حق در گوش موجودات ) بستگی دارد و هیچ مخلوقی را از آن گریزی نیست و نیز فرمود که تحول اندیشه از مرتبه شک تا مرز یقین نیز بسته است به فعل و مشیت الهی . و باز مطالبی فرمود که مضمون آن اینست که مبادی اختیار آدمی از امور اختیاری نیست . این مطالب آشکارا جبر و عدم اختیار انسان را ثابت می کند . اما چون مولانا می داند که مطالب پیشین اش در ذهن مخاطب ، عقیده جبر را تداعی می کند . پس برای دفع توهم می گوید : آنچه من پیشتر گفتم «جبر» به معنی مصطلح نیست بلکه مقام معیت حق تعالی است .

معنی بیت : سخن گفتن من از جبر ، صبر را از عاشق حق در ربود زیرا عاشق حق به چنان مجاهده و تلاشی افتاد تا خود را به مقام معیت برساند و هستی خود را در هستی حق فانی سازد . و حال آنکه کسی که درد عشق حق را ندارد و از آن فارغ است . جبر را زندانی پندار کرده است یعنی جبر را در جای نامناسبش به کار برده است . این معنی بر این فرض انجام شد که «جبر» در مصراع اول را «جبر محمود» و «جبر» در مصراع دوم را «جبر مذموم» بدانیم . (چنانکه نیکلسون در شرح مثنوی معنوی ، دفتر اول ، ص 235 ، چنین یادآوری دارد) . «عشق» را جایز است به «عاشق» تاویل کنیم به قرینه مصراع دوم که می گوید «و آنکه عاشق نیست» . و اما وجه دیگر بیت فوق این است که «جبر» را در هر دو مصراع به همان معنی مشهور و مصطلح بگیریم . در این صورت معنی و منظور بیت اینست : وقتی در نسبت با حضرت معشوق ، سخن از جبر ، به میان آوردم . سخن از جبر ، عاشق را بی قرار و نگران کرد . چرا ؟ به خاطر اینکه جبر کاری است تحمیلی و بر خلاف میل شخص و آن متضمن کراهت و ناخشنودی است و حال آنکه طبع عاشق چنان است که در برابر خواست معشوق هیچ کراهتی نداشته باشد و خواسته و مراد خود را در ، خواست و مراد او ببیند . اما کسی که عاشق نیست ترجیحِ خواستۀ مقابل را بر خواسته خود جبریانه انجام می دهد و زبان به طعن می گشاید و در دل خود کراهت اظهار می کند و یا آنکه از طاعت و مجاهدت رُخ بر می تابد و به بیراهه می رود . (مقتبس از شرح مثنوی شریف ، ج 2 ، ص 551) .

– پس در بیت فوق و چند بیت بعدی ، مولانا میان جبر خواص یا جبر محمود و جبر عوام یا جبر مذموم ، فرق قائل شده است . چرا که مراد از جبر خواص ، همانا مقام معیت با حق است که در بیت بعدی توضیح آن می آید . ولی جبر عوام ، پیروی از هوای نفس است . سالک تا وقتی که به مقام فناء فی الله و معیت با حق که آخرین مقام سلوک است نرسیده باشد . در خود احساس حالت اختیار می کند اما وقتی بدان مقام رسید و در هستی مطلق فانی شد . دیگر از خود هیچ اختیاری ندارد بلکه وجود او عین وجود حق است . (مولوی نامه ، ج 1 ، ص 98)

این معیت با حق است و جبر نیست / این تجلی مه است ، این ابر نیست


این بیاناتی که ما گفتیم و ظاهراََ مؤید جبر بود . منظور ما بیان معیت با حضرت حق است نه جبر به معنی مشهور و مصطلح آن . یعنی خواستیم بگوییم وقتی سالک به مرتبه جذبه و بی خویشی برسد . عشق حق او را مانند پرِ کاهی با خود می برد . این معنا در واقع همچون تابش ماه است نه آنکه ابر ظنون برآید و خورشید حقیقت را بپوشاند . [ معیت ماخوذ است از قسمتی از آیه 4 سوره حدید ” و هو معکم اینما کنتم ( او با شماست هر جا که باشید ) . معیت در اصطلاح عرفا و حکمای الهی بدین معنی است که همه چیز ، قائم به حق است و حق تعالی در همه جا و همه حال با موجودات است . چنانکه امام علی (ع) در کلامی عمیق و سخنی انیق فرماید : ” حضرت حق تعالی با موجودات است اما نه آنگونه که همسنخ آنان باشد . و به جز موجودات است اما نه آنطور که از آنان جدا باشد ” ]

– بنابراین مولانا که قائل به توحید افعالی است . هرگز منکر اختیار آدمی بر طاعت و عصیان نیست . اما او وقتی از دیدگاه صوفیانه به حق و خلق می نگرد . علت العلل و موجد ازل و ابد را می بیند و لاغیر . و در این مرتبه مسئله سببیت و علیت به تشأن باز می گردد و همه ممکنات صورت آینه را پیدا می کند و فعل و مشیّت او را منعکس می کنند .

ور بود این جبر ، جبر عامه نیست / جبر آن اماره خودکامه نیست


اگر این مطالبی که گفتیم دلالت بر جبر داشته باشد . لااقل به معنی جبر عوام ( جبر مصطلح و مشهور نیست ) بلکه مراد از آن جبر ، جبر خواص است نه جبری که ناشی از غلبه نفس اماره است . [ مولانا بر خلاف جمهور اشاعره که افعال بندگان را جبری دانسته اند . جانب اختیار را گرفته است ولی نه آن اختیار مطلق و عنان گسیخته معتزله . بلکه اختیار بر اساس قاعده . مولانا می گوید : دو حالت جبر و اختیار مربوط به درجات سیر و سلوک و مقامات استکمالی سالکان است . بدین معنی که سالک در آغاز و اثنای سیر و سلوک تا به مقام فناء فی الله و معیت با حق که آخرین مقام وصول سالک است نرسیده باشد . همچنان احساس اختیار می کند . اما چون بدان مقام رسد که تعیّنات او در مشهود مطلق فانی گردد دیگر از خود هیچ اختیار ندارد بلکه وجود او عین وجود حق و فانی در جبر مطلق است . قطره ای است که به دریا پیوسته . وجود او و جنبش و آرامش او و هر عملی که از او صادر می شود تابع دریاست و از این جهت است که مولانا جبر عامه را از جبر خاصه فرق می نهد و می گوید : جبر خاصگان ، مقام معیت با حق است نه جبر عامگان که ناشی از نفس اماره بشری است ( مولوی نامه ، ج 1 ، ص 76 تا 99 ) ]

جبر را ایشان شناسند ای پسر / که خدا بگشادشان در دل بصر


ای پسر معنوی ، جبر خاصگان را کسی می شناسد که خداوند با روشنی بصیرت ، دلشان را گشوده باشد . [ مولانا از اینجا به بعد برای آنکه جبر صوفیانه را از جبر عامیانه فرق نهد . ابیاتی آورده و نشان می دهد که مفهوم این دو جبر از هم دور است و بکلی دو حقیقت جداگانه است و تنها نوعی اشتراک لفظی است و لاغیر . ]

غیب آینده بر ایشان گشت فاش / ذکر ماضی ، پش ایشان گشت لاش


این روشن بینان چون دل و دیده شان به نور حق روشن شده . آینده معلوم در نظرشان آشکار است و ذکر گذشته و آینده در نزد آنان هیچ است . [ مولانا برای اثبات اینکه جبر صوفیانه با جبر عامیانه تفاوت دارد . نخست تفاوت صوفی صافی را با دیگران بیان می کند . بدینگونه که دل صوفی به نور حق ، روشن شده و علم او به دریای علم حق درپیوسته است و بدینسان زمان گذشته و آینده نسبت به علم او هیچ تفاوت ندارد . بنابراین اختیار و جبر بدان صورت که صوفی درمی یابد جز آن است که جبری احول دوبین ، ادراک می کند زیرا که آن ، ثمره معرفت کامل است و اگر صوفی خود را مختار می بیند ناظر به قدرت خداست نه قدرت بشری ، و اگر خود را مجبور می شناسد به اعتبار سقوط رویت و دید خود و خودی است و نیستی فعل او در فعل حق . حال آنکه جبری عامی ، خودبین و ثنوی است که اثبات خود به عنوان مجبور و اثبات حق به عنوان جابر و زورگوی می کند . ” لاش = لاشی = معدوم ” (شرح مثنوی شریف ، ج 2 ، ص 555) ]

اختیار و جبر ایشان دیگرست / قطره ها اندر صدف ها ، گوهرست


جبر و اختیار در نزد صدفیان صافی با جبر و اختیار در نزد دیگران فرق دارد . به عنوان مثال قطرات باران فقط در درون صدف ها به مروارید مبدل می شود و نه در جای دیگر .

هست بیرون ، قطره خرد بزرگ / در صدف ، آن در خردست و سترگ


قطرات ریز و درشت در بیرون صدف ها ارزش چندانی ندارند ولی همان قطرات وقتی که در دل صدف جای می گیرد به مروارید ریز و درشت مبدل می گردد و ارزش پیدا می کند . [ دو بیت اخیر تمثیلی است در بیان تفاوت جبر و اختیار عارفان با عامیان ، تبدیل باران به صدف از باورهای قدماست . توضیح بیشتر در مورد صدف در شرح بیت 21 بخش دیباچه همین دفتر ]

طبع ناف آهوست آن قوم را / از برون خون و ، درونشان مشک ها


آن قوم یعنی صوفیان صافی ، سرشتی آهووار دارند . یعنی همچون آهوان مشک ساز ، خون را به مشک دلنواز مبدل می کنند . [ این مثال بیان می کند که یک پدیده در دو جو مختلف دو حقیقت مختلف پیدا می کند . نیکلسون در توضیح ناف گوید : ناف حفره ای پوستی و یا غده ای در بدن آهوی مشکین است که مایعی از آن ترشح می شود که آن را خشک می کنند و همچون عطر بکار می برند . این مایع ترشح شده زمانی که تازه آن را از آهو می گیرند . دارای خون است و خود آن ترشح از خون حیوان حاصل می آید . ( شرح مثنوی معنوی مولوی ، دفتر اول ، ص 236) ]

منظور بیت : جبر و اختیار عامگان که بر مبنای غفلت و پیروی از هوای نفس است همچون خون آلوده است ولی جبر و اختیار کاملان ، همچون مشک دلاویز ، مطلوب و محمود است .

تو مگو کین مایه ، بیرون خون بود / چون رود در ناف ، مشکی چون شود ؟


تو که به این مطلب معترضی ، این حرف را مزن که این مایه ، که ظاهرا خون است . چطور وقتی به درون ناف آهو وارد می شود به مشک مبدل می گردد . [ تو می گویی : جبر که امری مذموم است چرا وقتی که از زبان اولیاءالله شنیده می شود . پسندیده و محمود می گردد ؟ در جواب می گوییم : باید بدانی که جبر در این دو مورد فقط اشتراک لفظی دارد و مقصود از آن در مرتبه اولیا و عامگان متفاوت است . ]

تو مگو کین مس ، برون بد محتقر / در دل اکسیر ، چون گیرد گهر ؟


باز ای معترض ، تو این حرف را نزن که ، چرا مس ظاهرا خوار و بی مقدار است ولی همینکه با کیمیا در آمیخت به طلای گران قیمت مبدل می گردد ؟  ” محتقر = پست و فرومایه ” ” اکسیر = کیمیا “

اختیار و جبر در تو بد خیال / چون در ایشان رفت ، شد نور جلال


ای که از حقیقت حال اصحاب طریقت و ارباب معرفت غافلی ، جبر و اختیار در ذهن تو به صورت خیالات واهی نمایان می شود ولی همان مطلب در قلب اولیاء به صورت تجلی نور الهی ظهور می کند .

نان ، چو در سفره ست ، باشد آن جماد / در تن مردم شود او روح پاک


مثال دیگر ، نان در سر سفره ، جمادی بیش نیست ولی همین نان جامد وقتی خورده شود . جزء بدن آدمی گردد و به جان شادمان ، تبدیل شود . [ تبدیل ماده غذا به بدن حیوان از آثار تصرف جان حیوانی است . همچنین جان انسانی در ماده غذایی تصرف می کند و آن را پذیرای اندیشه و فکرت و حیات بشر می سازد . مولانا این نکته را که محصول ابیات پیشین است مقدمه قرار می دهد برای تاثیر جانهای مردان خدا که لطیفه روح انسانی و به تعبیر وی (جان جان) است . جان اولیاء به شکل عجیبی می تواند در عناصر طبیعی و اجرام فلکی تصرف کند . (شرح مثنوی شریف ، ج 2 ، ص 558) ]

در دل سفره نگردد مستحیل / مستحیلش جان کند از سلسبیل


این نان در سر سفره به جان تبدیل نمی شود یعنی نان تا خورده نشود از مرتبه جمادی به مرتبه حیوانی در نیاید اما پس از خورده شدن به جان مبدل گردد . ” مستحیل = دگرگون شده = از حال خود برگشته “

قوت جان است این ، ای راست خوان / تا چه باشد قوت آن جان جان


ای دانا ، وقتی که جان ما چنان قدرتی دارد که نان را به جان تبدیل کند . تو ببین که قدرت جان جان یعنی ولی مرشد چه سان است . ” راست خوان = خواندن صحیح کتاب و نوشته = عالم ” [ بیت بعد در بسط این مطلب آمده است ]

گوشت پاره آدمی ، با عقل و جان / می شکافد کوه را با بحر و کان


برای مثال ، همین انسان که ظاهرا پاره گوشتی بیش نیست به کمک نیروی جان ، کوه و معدن و دریا را می شکافد . [ همه ملک جهان در تصرف انسان کامل است ]

زور جان کوه کن ، شق حجر / زور جان جان ، در انشق القمر


قدرت کوه کن و سنگ تراش ، در شکافتن کوه است و قدرت جان جان ، یعنی حضرت ختمی مرتبت (ص) در شکافتن ماه است . [ کوه کن = به معنی کسی است که کوه را می کند . در اینجا تلمیحی به «فرهاد کوه کن» دارد که نظامی گنجوی شرح آن را در منظومه «خسرو و شیرین» آورده است / جان جان به حضرت رسول (ص) اشارت دارد که از جمله معجزاتش را انشقای قمر شمرده اند / شق حجر = شکافتن سنگ ]

گر گشاید دل ، سر انبان راز / جان به سوی عرش آرد ترکتاز


اگر دل ، مخزن اسرار خود را بگشاید . جان با شتاب به سوی عرش پرواز می کند . [ مراد از دل همان قلب است که عرفا در تعریف آن گفته اند : ” قلب ، جوهری نورانی و مجرد است که بین روح حیوانی و نفس ناطقه قرار دارد ” و جان ، در اینجا کنایه از روح حیوانی است . جایز است بنا به قاعده حذف مضاعف ، مراد از دل ، صاحب دل و مراد از جان ، صاحب جان باشد . ” سر انبان گشادن کنایه از کشف اسرار و بر ملا کرده راز می باشد . ترکتاز به معنی تاختن با شتاب و بی خبر )

منظور بیت : اگر عارف صاحبدل ، اسرار حقیقت انسان را برای شخصی که در مرتبه روح حیوانی متوقف شده فاش کند او در همان لحظه به سوی عرش برین می شتابد . بس که حقیقت انسان والا و نورانی است .

بخش خالی. برای افزودن محتوا صفحه را ویرایش کنید.

دکلمه سوال کردن رسول روم از امیرالمومنین عمر

دکلمه سوال کردن رسول روم از امیرالمومنین عمر

زنگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟