شرح و تفسیر دیباچه دفتر اول مثنوی معنوی

شرح و تفسیر دیباچه دفتر اول مثنوی معنوی مولوی در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح و تفسیر دیباچه دفتر اول مثنوی معنوی مولوی

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر اول ابیات 1 الی 34

نام بخش : دیباچه مثنوی معنوی مولوی

بخش : 1 از 1

مثنوی معنوی مولوی
داستان و حکایت

مثنوی البته کتاب تعلیم است : تعلیم طریقت برای نیل به حقیقت . اما نزد مولوی شریعت نیز از گذرگاه حقیقت دور نیست . از اینرو عجب نیست که شاعر در جستجوی حقیقت ، شیوه اهل شریعت را پیش گیرد . درست است که مثنوی سخن اهل جدال و اهل کلام نیست اما شاعر در آن مثل اهل کلام در اثبات عقاید و آراء اهل شریعت اهتمام دارد . با اینهمه مثل اهل کلام نیست که تنها یک مذهب و یک اندیشه را حق و درست بداند . کشمکش متکلمان را از مقوله نزاع های کودکانه می شمرد مانند نزاع آن چهار کس که برای خاطر انگور به هم در افتاده بودند و اختلاف زبان ، آنها را از اتحاد مقصد بازداشته بود و یا مثل اختلاف نظری که از لمس کردن پیل در آن خانه تاریک برای یک عده پیش آمد . از اینروست که از این اختلافهای لفظی خود را کنار می کشد و …

متن کامل ” دیباچه مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات 1 الی 34

1) بشنو این نی چون حکایت می کند / از جدایی ها شکایت می کند

2) کز نیستان تا مرا ببریده اند / در نفیرم مرد و زن نالیده اند

3) سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم شرح درد اشتیاق

4) هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش

5) من به هر جمعیتی نالان شدم / جفت بد حالان و خوش حالان شدم

6) هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من

7) سر من از ناله من دور نیست / لیک چشم و گوش را آن نور نیست

8) تن ز جان و جان ز تن مستور نیست / لیک کس را دید جان دستور نیست

9) آتش است این بانگ نای و نیست باد / هر که این آتش ندارد نیست باد

10) آتش عشق است کاندر نی فتاد / جوشش عشق است کاندر می فتاد

11) نی حریف هر که از یاری برید / پرده هایش پرده های ما درید

12) همچو نی زهری و تریاقی که دید / همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

13) نی حدیث راه پر خون می کند / قصه های عشق مجنون می کند

14) محرم این هوش جز بی هوش نیست / مر زبان را مشتری جز گوش نیست

15) در غم ما روزها بیگاه شد / روزها با سوزها همراه شد

16) روزها گر رفت ، گو : رو ، باک نیست / تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست

17) هر که جز ماهی ، ز آبش سیر شد / هر گه بی روزی است ، روزش دیر شد

18) در نیابد حال پخته هیچ خام / پس سخن کوتاه باید ، والسلام

19) بند ، بگسل ، باش آزاد ای پسر / چند باشی ، بند سیم و بند زر ؟

20) گر بریزی بحر را در کوزه ای / چند گنجد ؟ قسمت یک روزه ای

21) کوزه چشم حریصان پر نشد / تا صدف قانع نشد ، پر در نشد

22) هر که را جامه ز عشقی چاک شد / او ز حرص و جمله عیبی پاک شد

23) شاد باش ای عشق خوش سودای ما / ای طبیب جمله علت های ما

24) ای دوای نخوت و ناموس ما / ای تو افلاطون و جالینوس ما

25) جسم خاک از عشق ، بر افلاک شد / کوه ، در رقص آمد و چالاک شد

26) عشق ، جان طور آمد ، عاشقا / طور ، مست و خر موسی ، صاعقا

27) با لب دمساز خود گر جفتمی / همچو نی من گفتنی ها گفتمی

28) هر که او از همزبانی شد جدا / بی زبان شد ، گر چه دارد صد نوا

29) چونکه گل رفت و گلستان در گذشت/ نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت

30) جمله معشوق است و عاشق پرده ای / زنده معشوق است و عاشق و مرده ای

31) چون نباشد عشق را پروای او / او چو مرغی ماند بی پر ، وای او

32) من چگونه هوش دارم پیش و پس / چون نباشد نور یارم پیش و پس

33) عشق خواهد زین سخن بیرون بود / آینه ، غماز نبود ، چون بود ؟

34) آینه ات ، دانی چرا غماز نیست / زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست

شرح و تفسیر دیباچه دفتر اول مثنوی معنوی مولوی

بشنو این نی چون حکایت می کند / از جدائی ها شکایت می کند


از این نی بشنو که چگونه از فراق سخن می گوید و از جدائی ها و ایام هجران شکوه می کند . [ نی تمثیلی است از انسان کامل و ولیّ واصل . اینکه نی رمزی از وجود انسان تلقی شود . پیش از مولانا هم در نزد صوفیان معمول بوده است . از آن جمله شیخ احمد غزالی در رساله بوارق یک جا به نی ( = قَصَب ) اشاره می کند و آن را رمزی از ذات انسانی می شمرد . همچنین در حدیقه سنایی و در ذیل اوحدالدین رازی بر سیرالعباد سنایی هم اشارت هایی به درد و سوز نی و ارتباط آن با احوال انسانی است . ( جستجو در تصوف ایران ، ص 303 و 304 ) . شارحان مثنوی منظور از نی را انسان کامل دانسته اند از آن جمله عبدالرحمن جامی ( رساله نائیه ، ص 3 تا 6 ) و یعقوب چرخی ( رساله نائیه <چرخی> ، ص 4 و 5 ) و اسماعیل انقروی ( شرح کبیر انقروی ، ج 1 ، ص 4 ) . نیکلسون با الهام از شارحان پیشین می گوید : نمی توان تردید کرد که نی بطور کلی روح ولّی یا انسان کامل را می نمایاند که به سبب جدایی خود از نیستان ، یعنی آن عالم روحانی که در مرتبه پیش از وجود مادی ، آنجا وطن داشت . نالان است و در دیگران نیز همین اشتیاق را به وطن حقیقی شان زنده می سازد . دیگر اینکه نی در اینجا یا کنایه است از حسام الدین ( که شاعر با او عارفانه یکی است ) و یا نشانی است از خودِ شاعر که وجودش از نفخه الهی پُر است و آن را در قالب نغمه و ترانه جاری می سازد . این استعاره هم در دیوان شمس و هم در مثنوی معنوی فراوان آمده است . ( شرح مثنوی معنوی مولوی ، دفتر اول ، ص 18 و 19 ) ]

– در اینجا مناسب است که پیرامون اصطلاح انسان کامل توضیحی به اختصار آورده شود . بحث انسان کامل یکی از پُردامنه ترین مباحث عرفانی است که با عرفان و تصوف ابن عربی قرین شده است و زان پس این تعبیر در اهل عرفان و تصوف رواج یافت تا بدانجا که رسالات مفرده ای در این باب نگاشته شد . ابن عربی انسان را کون جامع می داند ( شرح فصوص الحکم ، ج 1 ، ص 55 ) زیرا کون در اصطلاح عرفا عبارت از عالم هستی است . یعنی انسان زُبده و سُلافه هستی است و انسان در واقع روح عالم و عالم ، جسد اوست . یعنی جهان بدون در نظر گرفتن انسان ، کالبدی است مُرده و جامد . بدین سان انسان کامل را نسخه تامه عالم دانسته اند . چنانکه عزیزالدین نَسَفی گوید : بدان که هر چیز که در عالمِ کبیر اثبات می کنند باید که نمودار آن در عالمِ صغیر باشد تا آن سُخن راست بُوَد . از جهت آنکه عالم صغیر ، نسخه و نودار عالم کبیر است . و هر چیز که در عالم کبیر هست در عالم صغیر نمودار این است ( الانسان الکامل ، ص 355 ) . شیخ محمود شبستری در بیان مقام انسان کامل گوید :

یکی ره برتر از کون و مکان شو / جهان بگذار و خود در خود جهان شو

باز ابن عربی گوید : « نسبت انسان به حضرت حق تعالی ، نسبت مردمک چشم است با چشم و دیدن بدان حاصل آید »

نشانه های انسان کامل : آنست که او را چهار چیز به کمال باشد . اقوال نیک . افعال نیک و اخلاق نیک و معارف ( مقصد اقصی ، ص 219 ) . تشبیه انسان کامل به نی از آنروست که درون او از تعلقات دنیوی و هواهای نفسانی تهی است . همانطور که نی تو پُر ، دَمِ نایی را منعکس نمی کند . انسانی هم که درونش آکنده از هواجس نفسانی و تعلقات دنیاوی باشد نمی تواند دَمِ الهی را منعکس کند .

کز نیستان تا مرا ببریده اند / در نفیرم مرد و زن نالیده اند


از همان روزی که مرا از اصل و خاستگاهم ( نیستان ) جدا کرده اند ، مرد و زن در ناله های من ناله های جانگداز خود را سر داده اند و همراه من از درد فراق نالیده اند .

منظور بیت : از وقتی که روح لطیف آدمی از مرتبه الهی به این جهان مادی هبوط کرده سخت غمگین است و اشتیاق دارد که به اصل خود رجوع کند .

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق / تا بگویم شرح درد اشتیاق


دلی می خواهم که از درد و سوز فراق پاره پاره شده باشد ، تا برای چنین دلی از درد اشتیاقم به وصال سخن بگویم . [ مسائل عرفانی و روحانی را فقط از طریق تجربه های درونی می توان دریافت زیرا کمیت الفاظ و عبارات در انتقال این احوال لنگ است . ]

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش


هر کس که از اصل و مبدا خود دور افتاده باشد سرانجام به تکاپو می افتد و روزگار وصال خود را می جوید تا بدان نائل شود . [ این بیت سیر کمالی موجودات بخصوص انسان را بیان داشته است . مولانا در یکی از آثار منثور خود گوید : … عجیب صعب و دشوار و غریب آن باشد که قطره تنها مانده در بیابان ، کوهساری یا دهان غاری یا در بیابان بی زنهاری در آرزوی دریا که معدن آن قطره است . آن قطره بی دست و پا تنها مانده بی پا و پاافزار ، بی دست و دست افزار از شوق دریا یارِ بی مدد سیل و یار غلطان شود و بیابان را می بُرد به قدم شوق سوی دریا می دواند بر مرکب ذوق . ( مجالس سبعه ، ص 25 ) ]

رجوع به مبدا دو نوع است . یکی رجوع اختیاری و دیگری رجوع اجباری ، رجوع اختیاری آن است که سالک با ارشاد انسان کامل ، طریق تصفیه را پیماید و به تهذیت نفس رسد و حقیقت را شهود کند ولی رجوع اجباری فقط با مرگ و فنای کالبد عنصری تحقق یابد .

من به هر جمعیتی نالان شدم / جفت بدحالان و خوش حالان شدم


من برای اینکه همدم و همرازی پیدا کنم و درد فراق را با او در میان بگذارم در میان هر جمعیتی حاضر شدم و ناله ها کردم ، هم با آنان که حالی نازل دارند حشر و نشر کردم و هم با آنان که حال عالی دارند .

– اکبرآبادی گوید : مراد از «جمعیت» مجلس است و مستمعان دو قسم اند : خوش حال و بد حال .  خوش حال آن کسی است که با استماع نغمه ، درِ معرفت و حضور به روی او گشوده گردد و بدحال کسی است که فسق و فجور در باطنش پیدا شود و یا محبت مال و جاه در طبیعت او هویدا گردد ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 5 ) . حکیم سبزواری معتقد است که چون انسان کامل مظهر جمیع اسماء و صفات الهی است و صفت قهر و لطف را توامان دارد . پس با همگان اعم از صالح و طالح معاشرت کند ( شرح اسرار ، ص 11 ) .

هر کسی از ظن خود شد یار من / از درون من نجست اسرار من


هر کس از روی وهم و گمان خود با من یار و همراه شد ولی هیچکس از اسرار درون من واقف نشد . [ ظن و گمان ، حرامیان طریق سالکان و اهریمنان سبیل طالبان اند ، اگر سالک نتواند از کمند این دزدان راه ، برهد به منزلگه حقیقت نرسد . حکیم سبزواری در شرح بیت فوق ، کلامی موجز و عمیق دارد . او معتقد است که هر کس به اندازه ظرفیت وجودی اش از معرفت حضرت حق تعالی بهره مند می شود . لیکن انسان کامل به جهت آنکه آینه تمام نمای حضرت سبحان است مجلای کامل اسماء و صفات حق می شود و در روز محشر ، حق بر عموم بشر تجلی می کند . این تجلی بر حسب درجه قرب بنده به حق ، شدت و ضعف دارد ( شرح اسرار ، ص 11 ) ]

سر من از ناله من دور نیست / لیک چشم و گوش را آن نور نیست


هر چند رازهای درونی ام در ناله های من نهفته و از آن جدا نیست و به گوش هر کس می رسد ولی چشم را آن بینائی و گوش را آن شنوائی نیست که به اسرار نهفته من پی ببرد .

– سر درونی من از کلام من دور نیست زیرا کلام همچون آینه ای ، اسرار دل را آشکار می کند ولی چشم و گوش مردم عامه آن نور معرفت را ندارد که از کلام اولیا به احوالشان پی برد .

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست / لیک کس را دید جان مستور نیست


به عنوان مثال با اینکه جسم و جان به هم پیوسته اند و هیچکدام از دیگری پوشیده و نهفته نیست ولی کسی اجازه ندارد که جان را ببیند یعنی آنان که اسیر جسم و جسمانیات هستند نمی توانند روح لطیف را ادراک کنند . [ انقروی عقیده دارد که انسانهای کامل که مظهر حق اند گویند : اسرار درون ما از کلام ما دور نیست و درست مانند جسم و روح که از یکدیگر پوشیده نیستند ولی هیچکس روح را نمی تواند ببیند . درست است که روح با این چشم دیده نشود ولی از لحاظ تدبیر و تصرفی که دارد و از جهت خواص و کمالاتش پوشیده نیست . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر اول ، ص 20 و 21 ) . اکبرآبادی گوید : این بیت تمثیل بیت بالاست . پس ناله نی به مثابه تن باشد و سِرّ ناله به منزله جان . و چنانچه جان به حواس ظاهر ، مُدرَک نمی شود و سِرّ ناله هم به حواس ظاهر محسوس نمی گردد . (شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 6 ) .  استاد فروزانفر گوید : این بیت به منزله دلیل و مثالی است سابق که به موجب آن سِرّ و رازدل در ناله ظاهر می شود . از اینرو «ناله» به منزله تن و «راز» به مثابه روح است که هم محرک ناله و هم در وی جلوه گری می کند . ولی هر چشم و گوشی سِرّ دل را در نمی یابد . همچنانکه جان محرک بدن است و بدن مظهر افعال اوست و با وجود این به چشم دیده نمی شود و این از آن جهت است که موجود اعمّ از محسوس است . و شاید که چیزی موجود باشد و نفس آن را ادراک کند ولی حس آن را درنیابد مانند کلیه معقولات که موجود است ولی محسوس نیست . ( شرح مثنوی شریف ، دفتر اول ، ص 14 ) ]

منظور بیت : همانطور که روح از جسم مخفی است . راز درون اولیالله نیز بر عامگان پوشیده است .

آتش است این بانگ نای و نیست باد / هر که این آتش ندارد نیست باد


این نغمه نی در واقع آتش است یعنی کلام گرم و آتشین اولیاء الله است و معلول بادها و هواهای نفسانی نیست و هر کس که از این آتش بهره ای ندارد عدمش بهتر از وجودش است .

آتش عشق است کاندر نی فتاد / جوشش عشق است کاندر می فتاد


اگر نی به ناله و حنین پر سوز و گداز می افتد به خاطر آتش عشقی است که در  آن  افتاده و موجب  نوای حزین آن شده  است و اگر باده می جوشد آن هم به خاطر جوشش عشق است.

– این بیت بر اصل اشراقی افلاطونی مبتنی است که عشق در جمیع کائنات جاری و ساری است بدین معنی که هر موجودی به سوی مرتبه عالی تر خود اشتیاق دارد و اصولا سبب حرکت و تکاپوی موجودات ، شوق به کمال است .

نی حریف هرکه از یاری برید / پرده هایش پرده های ما درید


انسان کامل که همچو نی ، نوای الهی می سراید یار و مصاحب آن کسی است که از همه تعلقات و آویزش های دنیوی اش بریده باشد ، مقامات معنوی آن اولیاء حجابهای ظلمانی و نورانی سالکان را از هم بدرد . [ اگر نی را همان ساز معروف بدانیم پرده های آن معنی دیگری می دهد . در علم موسیقی ، پرده به معانی مختلف بکار رفته است . و آنگونه که در موسیقی قدیم آمده با آنچه که امروزه از آن مراد می شود فرق دارد . در موسیقی قدیم پرده را بر دوازده آهنگ اطلاق می کردند .

نوا و راست ، حسینی و راهُوی و عراق / حجاز و زَنگُله و بوسَلیک  با عشاق 

 دگر سپاهان ، باقی بزرگ و زیرافکند / اسامی همه پرده هاست بر اطلاق

اما امروزه پرده به زه هایی اطلاق می شود که برای تعیین نت ها بر روی دسته چنگ و رباب و تار و سه تار و جز آن بندند . پس با توجه به معنی پرده در موسیقی قدیم ، مصراع دوم را می توان چنین معنی کرد . آهنگ ها و نغمه هایی که با نی نواخته می شود موجب تهذیب نَفس و تلطیف روح آدمی می گردد و حجاب های نفسانی را بر طرف می سازد  . ]

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟ / همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟


آیا تا به حال کسی زهر و پادزهری مانند نی دیده است ؟ معلوم است که ندیده است و آیا تا کنون کسی همدم و مشتاقی مانند نی دیده است ؟ مسلما ندیده است . [ تریاق = پادزهر ، دوایی است مرکب از اجزای مختلف که در معالجه زهرهای حیوانی و امراض سخت استعمال می کرده اند . ]

– همانطور که حضرت حق به صفت قهر و لطف موصوف می باشد ، انسان کامل نیز به صفت قهر و لطف متصف است . انسان کامل زهر است نسبت به اهل فسق و ارباب فجور و پادزهر است نسبت اهل به صلاح و اصحاب معرفت . یعقوب چرخی نیز گوید : انفاسِ شریفۀ ایشان که از سر حال و وجدان می بود تریاقی است مر مریدان را و زهری است مر منکران را همچون آبِ نیل که قبطی را خون بود و سبطی را آب ( رسالۀ نائیه ، ص 12 )

نی حدیث راه پر خون می کند / قصه های عشق مجنون می کند


انسان کامل از راه پر مشکل و خطرناک عشق ربانی حرف می زند و داستانهائی از عشاق پاکباز و مجنون صفت بازگو می کند .

محرم این هوش جز بی هوش نیست / مر زبان را مشتری جز گوش نیست 


اسرار حقیقت را تنها اهل فناء که از غیر حق بیهوش هستند درک توانند کرد ، و نااهلان و منکران در مقابل این اسرار کر و گنگ هستند . چنانکه طالب زبان ، تنها گوش است و هیچ عضو دیگری الفاظ را که به وسیله زبان گفته می شود نمی تواند بشنود . پس تا شخص لوح ضمیر را از اوهام و خیالات نپردازد راز حقیقت را درک نتواند کردن .

در غم ما روزها بیگاه شد / روزها با سوزها همراه شد


در غم عشق ما روزها از پی هم آمد و عمر سپری شد و ایام و اوقات توام با سوز و گداز گردید . یعنی درد طلب عشاق و میل به وصال در آنان دائمی است و یک لحظه قطع نمی شود .

روزها گر رفت گو رو باک نیست / تو بمان ای آنکه جز تو پاک نیست 


اگر این روزهای پر سوز و گداز سپری شد و عمر گذشت ، بگو ای عمر بگذر که از گذر تو هیچ باکی ندارم اما تو ای حضرت معشوق ، عنایات و الطافت همواره متوجه ما باشد که توئی پاک و منزه و همچون تو کسی منزه نیست .

– ارزش و اعتبار حیات از دید عاشق عارف ، نیل به حضرت معشوق است و حیاتی که عاری از طلب حقیقت باشد در نظر او هیچ ارزشی ندارد .

هر که جز ماهی ، ز آبش سیر شد / هر که بی روزی است ، روزش دیر شد


بجز ماهی ، هر کس از آب سیر می شود زیرا حیات ماهی فقط در آب میسر است . همینطور عاشق صادق بدون عشق و طلب حضرت معشوق زندگی نتواند کرد پس مایه حیات عاشق ، عشق است و هر کس که از آب عشق و عرفان بی نصیب باشد روحی پژمرده و افسرده دارد . [ هر گاه کسی دچار دل سیری و ملال گردد معلوم می شود که از عشق و معرفت بی بهره است . ]

مولانا به کرّات عاشقِ صادق را به ماهی تشبیه کرده است که مایۀ حیات و بقایش عشق است . یعقوب چرخی گوید : غیر ماهی از آب ، سیراب شود . امّا ماهی را از آب سیری نیست . عشاق را همچون ماهیان بدان که از آبِ حیاتِ عرفان ، ایشان را سیری نیست ( رسالۀ نائیه ، ص 16 ) .

در نیابد حال پخته هیچ خام / پس سخن کوتاه باید والسلام


شخص خام نمی تواند احوال پختگان را دریابد زیرا حال آنان را نمیتوان  با الفاظ و عبارات درک کرد ، حال که چنین است پس باید سخن را کوتاه نمود و دم فرو بست .

بند بگسل باش آزاد ای پسر / چند باشی بند سیم و بند زر ؟


ای پسر ، قید و بند تعلقات دنیوی را پاره کن و از زنجیر دنیوی و نفسانی آزاد شو . آخر تا کی گرفتار سیم و زر خواهی بود .

ای پسر ، خطاب به سالکان است که در واقع فرزند معنوی مشایخ بشمار آیند زیرا در طریقت نوعی اتصال میان مرید و مراد ایجاد می گردد . چنانکه مرید ، جزئی از اجزای مراد محسوب شود همانطور که فرزند ، جزئی از پدر محسوب آید .

آزادی و حرّیت ، در اینجا بدین معنی است که بنده ، دل در گروی چیزی نسپارد اِلّا به حق ، پس شرطِ پختگی و کمالِ روحانی ، گسستن حُبِ عِنان گسیخته به مال و مُکنتِ دنیوی است .

گر بریزی بحر را در کوزه ای / چند گنجد ؟ قسمت یک روزه ای


به عنوان مثال ، اگر آب دریا را درون کوزه ای بریزی . چقدر در آن جمع می شود ؟ مسلما به اندازه نصیب و بهره یک روز .

– این استدلال در بیان حرص و آز بی اندازه آزمندان بیان شده است پس نباید گرفتار حرص و آز شد زیرا آزمندی آدمی را به پریشانی و اضطراب در می کشد .

کوزه چشم حریصان پر نشد / تا صدف قانع نشد پر در نشد


چشم آزمندان با همه محدودیتی که دارد هرگز سیر نمی شود و هر چه زر و سیم بیندوزند پریشانی خاطرشان بر طرف نمی شود بلکه هر روز آتش حرص و آزشان تیزتر گردد . برای مثال تا صدف قانع نباشد و از قطرات فراوان باران به چند قطره اکتفا نکند هرگز درونش پر از مروارید نگردد . [ برخی از قدما می پنداشتند که مروارید از دانه های باران نیسان حاصل می آید . خواجه نصیر گوید : که در افواه مشهور است که آن وقت که باران نیسان می آید. صدف ، دهان باز گشاده و قطرات باران را می گیرد و چون این قطرات به باطن صدف می رسد به خاصیتی که در جوف صدف ، قدرت ازلی تعبیه کرده . مروارید متولد می شود . ( تنسوخ نامه ایلخانی ، ص 84 و 85 ) . مولانا در بیان ضرورت و فایده قناعت این باور عامیانه را بر سبیل مثال آورده است . ( نیسان : ماه هفتم سریانی مطابق فروردین و اردیبهشت است . در قدیم وقتی در این ماه باران می بارید . ظرفی در بیرون می نهادند و قطرات باران را جمع می کردند و ادعیه ای بر آن می خواندند و آن را جهت استشفای بیماران و سلامتی ، مدام می نوشیدند . )

هر که را جامه ز عشقی چاک شد  / او ز حرص و جمله عیبی پاک شد


هر کس جامه خود خواهی و نفسانی اش از شدت عشق به حضرت معشوق ، چاک شود . او از حرص و هر نوع عیبی پاک خواهد شد .

– عشق خواه حقیقی یا مجازی ، سبب تبدیل اخلاق است . ما می بینیم که شخص پیش از آنکه عاشق شود ممسک و مال دوست و یا بددل و ترسوست ولی همینکه عشق بر وجودش استیلا یافت سر کیسه های بسته و مهر زده را باز می کند و همه را در راه معشوق در می بازد و یا به استقبال خطر می رود و خویش را در بلاهای صعب می افکند و از هیچ چیز نمی هراسد .

شاد باش ای عشق خوش سودای ما / ای طبیب جمله علت های ما


ای عشقی که موجد هیجانات خوب و جذاب روحی می شوی و ای طبیب همه دردها و امراض ما ، همواره شادمان و با نشاط باش .

ای دوای نخوت و ناموس ما / ای تو افلاطون و جالینوس ما


ای عشق توئی دوای خود بینی و خود نمائی ما و توئی طبیب روحانی و جسمانی ما . [ عشق در اینجا و بسیاری از موارد مثنوی کنایه از معشوق است . ]

افلاطون = حکیم معروف یونان باستان به سال 427 پیش از میلاد متولد شد و نزدیک به هشتاد سال زیست . ( سیر حکمت در اروپا ، ج 1 ، ص 16 ) وی از مردم شهر آتن بود . او پزشک و عالِم بود و به هیأتِ افلاک و علم خواص و طبایع اعداد دانا بود . ( طبقات الاطبّا و الحکما ، ص 81 ) وی را زعیم حکمای اشراقی دانسته اند . چرا که راهِ وصول به حقیقت را تهذیبِ نَفس و مکاشفه می دانست . از این رو در این بیت کنایه از طبیب روحانی است .

جالینوس = از مشهورترین اطبّایِ یونانِ باستان پس از ابقراط محسوب می شود . ( دائرة المعارف فرید وجدی ، ج 3 ، ص 3 ) وی بس جهانگردی می کرد و بسیاری شهرها را دید . او در سن هفده سالگی در طب و فلسفه و علوم ریاضی به درجۀ کمال رسید و در بیست و چهار سالگی در این علوم به درجۀ اجتهاد نائل شد ( طبقات الاطبّا و الحکما ، ص 81 ) جالینوس هنگامی ظهور کرد که صنعتِ طب دستاویزِ سوفسطائیان شده بود و محاسنِ آن از میان رفته بود . بدین جهت خود را مهیا کرد که از طب دفاع کند و آن را در محلِ مناسبِ خود گذارد . او عقاید و آراء ابقراط و پیروانش را تأئید و تحکیم کرد و کتبی بسیار در این باب نگاشت و حقایق طب را آشکار ساخت و عقاید طبی را تأئید نمود . ( عیون الاتباء فی طبقات الاطبّا ج 1 ، ص 180 ) . جالینوس در اینجا کنایه از طبیبِ جسمانی است .

جسم خاک از عشق بر افلاک شد / کوه در رقص آمد و چالاک شد


جسمی که از خاک است بر اثر عشق الهی بر اوج افلاک و آسمانها رفت و کوه به رقص و رفتار آمد .

عشق جان طور آمد ، عاشقا / طور مست و خَرّ موسی صاعقا


ای عاشق ، آن روحی که به کوه طور جان و حیات بخشید عشق بود ، به برکت عشق بود که کوه طور مست شد و موسی ( ع ) از عظمت و مهابت آن بیهوش بر زمین افتاد . [ مصراع دوم اشارت است به آیه 143 سورۀ اعراف « و چون موسی ( با هفتاد نفر از بزرگان قومش ) وقت معین به وعده گاه ما آمد و خدا با وی سخن گفت ، موسی عرض کرد که خدایا خود را به من آشکار بنما که تو را مشاهده کنم خدا فرمود که مرا تا ابد نخواهی دید ولیکن در کوه بنگر اگر کوه به جای خود برقرار تواند ماند تو نیز مرا خواهی دید . پس آنگاه که نورِ تجلّی خدا بر کوه تابش کرد کوه را متلاشی ساخت و موسی بیهوش افتاد سپس که به هوش آمد عرض کرد خدایا تو منزه و برتری ، به درگاه تو توبه کردم و من اول کسی هستم که به تو و تنزه ذاتِ پاک تو ایمان دارم » ]

با لب دمساز خود گر جفتمی / همچو نی من گفتنی ها گفتمی


اگر با لب یارم که با زبان حال من دمساز است قرین می شدم مانند نی گفتنی های بسیاری می گفتم و اسرار عشق را به شرح باز میگفتم .

– چنان در قبضه نائی معشوق و تصرفات او هستم که از خود اختیاری ندارم و بی عنایت او هیچ سرود و ندائی از من برنمی آید .

هر که او از همزبانی شد جدا / بی زبان شد گرچه دارد صد نوا


زیرا هر کس که از همزبانش جدا شود ، اگر صد نوا و نغمه هم داشته باشد باز هم لال و بی زبان خواهد بود .

– یکی از آداب اهل سلوک “صَمت” به معنی خاموشی است و آن بر دو نوع است یکی صَمت عامگان و دیگری صَمت خاصگان . مراد از صَمت عامگان این است که سالک مبتدی باید زبان خود را مواظبت کند و آنرا کمتر بکار گیرد تا خطا کمتری مرتکب شود . چرا که زبان همچون مَرکبی نافرمان است که اگر بسته اش ندارند ، توسنی کند و موجبِ زیان شود . و اما مراد از صَمت خاصگان این است که عارفان کامل و سالکان منتهی مجاز نیستند که اسرار طریقت و حقیقت را به هر گوشی القا کنند مگر به قدر اهلیت اشخاص . ( رسالۀ فی السیر و السلوک ، ص 83 و رسالۀ قشیریه ، ص 181 ) یعقوب چرخی گوید : اهلِ تصوّف را سخنانی است که به هر زبان بیان آن نتوان کرد و ایشان به آن زبان خاص بیان اسرارِ حققت می کنند در میان همدیگر ، هر که واقف نیست پیش او سخن تصوّف نتوان گفت . ( رسالۀ نائیه ، ص 20 ) ابن عربی در اسرار صَمت گوید : صَمتِ مطلق درست نیست زیرا بنده مأمور است که ذکر خدا گوید . بلکه تنها این خاموشی در ظاهرِ اوست و نه در باطن وی . ( الفتوحات المکّیه ، ج 2 ، ص 180 ) ]

چونکه گل رفت و گلستان درگذشت / نشنوی زآن پس ز بلبل سرگذشت


همینکه فصل گل سپری شود و ایام گلستان بگذرد ، دیگر از بلبل نغمه نخواهی شنید .

– چون بلبل روی گل بیند . هزاردستان را نوای خود سازد ولی در خارستان زمستان بی نوا ماند . یعنی حکم الهی را به اهل آن توان گفت اما چیش جاهلان از آن بیان نتوان کرد .

جمله معشوق است و عاشق پرده ای  / زنده معشوق است و عاشق مرده ای


هر چه هست معشوق است و عاشق پرده ای بیش نیست و آنکه زنده حقیقی است فقط معشوق است و عاشق بدون معشوق کالبد بی جانی بیش نیست .

– آیه 26 و 27 سوره رحمن : همه چیز به فنا رود و تنها ذات پروردگارت که شکوهمند و بزرگوار است باقیست .

چون نباشد عشق را پروای او / او چو مرغی ماند بی پر ، وای او


اگر عشق به سوی عاشق توجه نکند ، عاشق مانند پرنده پر کنده ای است که وای بر احوالش .

– عشق حق از حق سرچشمه می گیرد و به لطف او الهام می شود . وقتی که خداوند به عاشقان خویش عنایتی نداشته باشد . لطف خود را آنان دریغ می دارد و در نتیجه نمی تواند در مدارج کمال به پرواز درآید .

من چگونه هوش دارم پیش و پس / چون نباشد نور یارم پیش و پس ؟


اگر نور باطن حضرت معشوق در پیش و پس من نباشد ، من چگونه می توانم با این عقل جزئی و ادراک محدود راه را بیابم و در آن سلوک کنم .

– منظور بیت : سرچشمه جمیع معارف روحانی و ادراکات معنوی آدمی نور حضرت حق است .

عشق خواهد کین سخن بیرون بود / آینه ، غماز نبود چون بود ؟


عشق ایجاب می کند که معانی و اسرار به ظهور رسد زیرا چگونه ممکن است که آینه صیقلی اشیاء را در خود منعکس نکند .

– اگر عشق در جان آدمی شرر زند ، آثار آن در افعال و احوال او نمایان گردد . پس می توان گفت که عشق مانند آینه ای است که صور اشیاء را در خود نمایان می گرداند . همینطور در آینه عشق ، احوال عاشق آشکار شود . ( عشق کشاف ضمیر است ) .

غمّاز = سخن چین ، اشاره کننده به چشم ، طعنه زننده ( آنندراج ، ج 4 ، ص 3062 ) در اینجا به معنی آشکار کننده و نشان دهنده است .

آینه ات ، دانی چرا غماز نیست / زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست


می دانی که چرا آینه دل و روحت اسرار و حقایق معنوی را نشان نمی دهد ؟ به خاطر اینکه زنگار هوی و هوس را از روی آن پاک نکرده ای .

– منظور بیت : چون دل صاف و روشن شود اسرار عرفانی و حقایق ربانی در آن منعکس گردد . مادام که شخص دل از زنگار نپردازد حقایق ربانی در آن نقش نیابد .

دکلمه دیباچه دفتر اول مثنوی معنوی مولوی

دکلمه دیباچه دفتر اول مثنوی معنوی مولوی

زنگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
14s یادداشت ها
  1. آزیتا 3 سال پیش

    خیلی سایتتان عالی است.ابیاتی که با صوت و معنا گذاشته اید خسته نباشید و سپاسگذارم که کمک به افزایش علاقه ام به یادگیری کرده اید

  2. حسین 2 سال پیش

    در پایان تفسیر بیت پنجم از دفتر اول عبارت طالح صحیح است نه طالع
    موفق باشید.

    ” حکیم سبزواری معتقد است که چون انسان کامل مظهر جمیع اسماء و صفات الهی است و صفت قهر و لطف را توامان دارد . پس با همگان اعم از صالح و طالع معاشرت کند”

    • نویسنده
      فقیه 2 سال پیش

      سلام ، متشکرم از اطلاع رسانی شما . طالح صحیح می باشد . اصلاح گردید .

  3. سهیلا فخر 2 سال پیش

    به به
    این سایت فوق العاده عالی و کامله
    مدتی توی تلگرام، دنبال تفسیر ابیات مولانا بودم
    که صفحه دلخواهم رو پیدا نکردم

    امروز اینجا رو دیدم و حالم خوب شد
    سپاس از تمام زحمت ها و تلاش های خوبتون

  4. علی 2 سال پیش

    سلام و تشکر فراوان

  5. ب 2 سال پیش

    خدا حفظت کنه. عالیه

  6. هادی 1 سال پیش

    یک کانال تلگرامی هست با ادرس

    @masnavimanavi7

    شرح صوتی مثنوی معنوی مولانا ست
    امیدوارم بدرد دوستان عاشق بخورد.

  7. M.SAMIM 12 ماه پیش

    سپاس و تشکر فراوان از جناب شما

  8. ابراهیم 5 ماه پیش

    باسلام خیلی ممنون از این تفسیر کامل وجامع خواستم بپرسم که ایا کتابی که به این شکل مثنوی رو تفسیر کرده وجود داره که تهیه کنم باتشکر

  9. اعظم خانی 4 ماه پیش

    با سلام. من تازه شروع به خواندن مثنوی کردم در بیت 6 نی نامه ابتدا اشاره شده که هر کسی از ظن و گمان خود یار من شد و در شرح گفته شده ظن و گمان حرامیان طریق سالکان و اهریمنان سبیل طالبانند و به عنوان دزدان راه از آن نام برده شده است. متاسفانه خیلی خوب متوجه این قسمت نشدم، آیا منظور این است که ابتدا از روی ظن و گمان یار من شدند ولی باید این ظن و گمان را به یقین تبدیل کنند؟؟ یا کلا ظن و گمان بد است؟؟

    • نویسنده
      فقیه 4 ماه پیش

      سلام ، باید عرض کنم که شکایت مولانا از مردم روزگار خودش است چون آنها بخوبی او را نمی شناختند . منکران به روش او معترض بودند و نی و سماع را بدعت می شمردند . و یاران او هم در شناخت درجه و مقام معنوی اش یکسان نبودند و هیچکس حقیقت او را چون شمس تبریزی و صلاح الدین زرکوب و حسام الدین چلبی که یاران گزین او بودند درنیافته بود . شاه داعی شیرازی در توضیح بیت 6 می گوید : هر کس پی به اسرار من که مشتمل است بر احوال وصال و فراق نمی برد و به ظن خود که مناسب اسرار من نبود خیالی می بست .

  10. امین 3 ماه پیش

    سلام
    سایت بسیار بسیار عالی است.
    چقدر خوشحالم از پیدا کردن این سایت
    صوت و معنی و تفسیر ابیات مولانا حافظ و..

  11. Moti 1 ماه پیش

    سلام
    سپاس فراوان بابت سایت بسیار عالی و مفیدتان
    در پناه حق باشید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟