متهم کردن شیخ را با دزدان و بریدن دستش | شرح و تفسیر
متهم کردن شیخ را با دزدان و بریدن دستش | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان
شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی
کتاب : مثنوی معنوی
قالب شعر : مثنوی
آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر سوم ابیات 1678 تا 1720
نام حکایت : حکایت درویشی که در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت خلوت
بخش : 5 از 11 ( متهم کردن شیخ را با دزدان و بریدن دستش )
درویشی در کوهساری به دور از خلق می زیست . در آن کوهسار ، درختان سیب و گلابی و انار ، فراوان یافت می شد و او از آن تغذیه می کرد و در همانجا نیز به مراقبه و ذکر و فکر مشغول بود . روزی آن درویش با خدای خود عهد می کند که هرگز میوه ای از درخت نچیند و تنها به میوه هایی بسنده کند که باد از شاخساران بر زمین می ریزد .درویش مدّتی بر این پیمان ، پایدار ماند تا آنکه قضای الهی ، امتحانی برای او رقم زد . از آن پس دیگر هیچ میوه ای از شاخه ها بر زمین نمی ریخت و …
متن کامل « حکایت درویشی که در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت خلوت » را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .
در آنجا حدوداََ بیت نفر دزد و یا بیشتر از این تعداد بودند که سرگرم تقسیم اموالِ مسروقه بودند .
خبرچینِ حکومتی ، این ماجرا را به گوشِ داروغه رسانید و بی درنگ مأمورانِ داروغه سررسیدند و همۀ دزدان را دستگیر کردند . [ غَمّاز = بسیار سخن چین ، در اینجا یعنی جاسوس ]
و در همانجا ، پای چپ و دستِ راستِ هر یک از دزدان را بُریدند و خلاصه هنگامه ای بر پا شد . [ در سورۀ مائده ، آیه 33 یکی از مجازات های «مُحارب» و «مُفسِد» بریدن دست و پاست به خلاف ]
دستِ آن مردِ پارسا نیز در آن گیر و دار اشتباهاََ بریده شد . و تازه می خواستند پای او را نیز قطع کنند که بخت ، یارش شد .
در آن لحظه ، یک سوارِ برگزیده و برجسته سررسید و بر سرِ آن مأمورِ حکومتی فریاد زد و گفت ، نگاه کن ببین داری چکار می کنی .
این شخص ( شیخ اقطع ) همان زاهد عالی مقام است و از اولیاء الله ، چرا دستش را قطع کردی ؟
آن مأمور تا این حرف را شنید لباسش را از روی ناراحتی پاره کرد و بیدرنگ نزدِ داروغه رفت و با تب و تاب جریان را بازگو کرد .
داروغه با پای برهنه برای عذرخواهی آمد و گفت : ای شیخِ بزرگوار ، خدا گواه است که من تو را نشناختم .
ای مردِ بزرگوار و ای سرور بهشتیان ، این کارِ زشت و قبیح را بر من حلال کن .
شیخ اقطع در جواب گفت : من سببِ این کیفر را می دانم و گناه خود را نیز می دانم .
این من بودم که حرمتِ سوگندهای به آن حضرت را شکستم و نتوانستم بر عهدِ خود پایدار بمانم . بنابراین دادستان آن حضرت ( یا عدالت و دادرسی او ) دستِ راستِ مرا بُرید . [ یکی از ویژگی های مثنوی بکار گیری لغات و تعبیراتِ تازه و بدیع است از آن جمله «دادستان» که به معنی عدالت و دادرسی بکار رفته است ( سرِ نی ، ج 1 ، ص 230 ) / اَیمان = جمع یمین به معنی سوگند / یَمین = دستِ راست ]
من عهدِ حق تعالی را شکستم در حالیکه می دانستم که پیمان گُسلی کاری نارواست . در نتیجه ناخجستگی این گستاخی گریبانم را گرفت و دستم را بر باد داد .
شیخ دوباره که به آن داروغه که به عذر خواهی آمده بود گفت : ای داروغه ، دست ما و پای ما و مغز و پوستِ ما فدای حکمِ دوست باد . [ این بیت در بیان رضا به قضاست ]
این سرنوشتِ من بود ، تو را حلال کردم . زیرا تو نمی دانستی و عمداََ هم این کار را نکردی . بنابراین این امر ، وبالِ تو نمی شود .
و آن کسی که نسبت به حالِ من واقف است و از من خبر دارد ، او فرمانرواست . یعنی تنها اوست که حکمش روا و بجاست . چگونه می توان با مشیّتِ خدا درافتاد ؟
برای مثال ، بسیارند پرندگانی که برای جُستن دانه به پرواز درمی آیند ، ولی گلوی او باعث می شود که گلویش بُریده شود . یعنی میل به خوردن و فرودادن دانه سبب می شود که اسیر صیاد گردد و خونش ریخته شود . [ حَلق = گلو ، در مثنوی به کرّات در معنی شکم و شکمبارگی و امیالِ پستِ حیوانی بکار رفته است ، شرح بیت 11 دفتر دوم ]
مثال دیگر ، چه بسیارند پرندگانی که بر اثرِ میل به خوردن دانه و سیر کردن شکمِ گرسنه خود در کنار بام ، زندانی قفس شوند . [ مَغص = دردِ شکم ، پیچش ناف و شکم ، منظور پیچش ومالشی است که بر اثر گرسنگی پدید آید . ]
مثال دیگر ، چه بسیارند ماهیانی که در آب های دوردست و در ژرفنای آب های دور از دسترس ، از هر بلایی محفوظ اند . اما حرص خوردن باعث می شود که اسیر دامِ صیاد شوند . [ شَست = قلابِ ماهیگیری ]
مثال دیگر ، چه بسیارند مردمی که در پوششی از عفّت و پاکدامنی به سر می برند امّا نامبارکی غرایز شهوانی و نیاز به غذا باعث می شود که کارشان به رسوایی و فحشا کشیده شود . ( فرج = لفظاََ به معنی شکاف است و کنایه از اندام تناسلی مرد و زن ) [ به فحوای آیه 268 سورۀ بقره ، فقر و فحشا ، پدیده ای شیطانی است . فحشا همراهِ فقر وارد می شود . از اینرو هیچ انسانی فطرتاََ تباهکاری را بر پاکدامنی ترجیح نمی دهد . امّا وقتی مناسباتِ اجتماعی ، عادلانه نباشد ، غالبِ مردم دچارِ فقر می شوند و به ناچار عده ای از آنان تن به زشتی می دهند و ]
چه بسیارند قضاتِ دانشمند و خوش اخلاقی که بر اثر آزمندی و رشوه خوار در نزدِ خدا و خلق شرمسار شده اند .[ حضرت ختمی مرتبت (ص) می فرمایند : « لعنت کند خدا ، رشوه دهنده و رشوه گیرنده را ]
حِبر = دانشمند ، عالِم ، در اصل به معنی اثر مطلوب و گاه نیز بر زینت و آثارِ شادی و بهجتی که در چهره نمایان می شود اطلاق می گردد . از اینرو به عالِم و دانشمند ، حِبر می گویند که آثار مطلوبی از آنها در جامعه باقی می ماند . جمع آن اَحبار است .
بلکه شرابِ شهوت و دنیاطلبی حتی هاروت و ماروت را نیز از عروجِ به آسمان ها باز داشت . [ بنا به روایت ، زنی به نامِ زُهره نزدِ این دو از شوی خود گِله آغازید و آن دو از دیدار آن زن مقهورِ شهوات نفسانی شدند و تقاضای کامجویی کردند و آن زنِ فریفتار به آن دو گفت : این کار میسر نشود مگر به انجام یکی از این دو کار ، یا باده بنوشید و یا شوی مرا بکشید . آن دو پیمودن باده را گزیدند و از کُشتن حَذر کردند . اما وقتی باده نوشیدند عقل را نیز از دست بدادند و خون نیز ریختند . بدین سان از معنویت عاری شدند ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 628 و 629 ) توضیح بیشتر در باره هاروت و ماروت در شرح ابیات 3321 تا 3343 دفتر اوّل و 3344 تا 3359 دفتر اوّل و شرح ابیات 2468 و 2469 دفتر دوم ]
بایزید بسطامی وقتی احساس کرد که در نمازگزاردن ، بی حال و خموده است . دست از خوردن و نوشیدن آب برداشت . [ شرح حال بایزید بسطامی در شرح بیت 2275 دفتر اوّل و شرح بیت 927 دفتر دوم ]
بایزید در سببِ این سستی و خمودگی جستجو کرد و بالاخره به این نتیجه رسید که سببِ آن ، نوشیدن آبِ فراوان است .
پس با خود قرار گذاشت که تا یک سالِ تمام آب نخورد و بر سرِ این پیمان نیز ایستادگی کرد و خدا نیز به او تاب و توان داد . [ اگر «تاب» را به معنی درخشش بگیریم باید بگوییم که خدا باطن او را نورانی کرد . سه بیت اخیر اشاره است به این مطلب « نقل است که بایزید را گفتند که از مجاهدۀ خود ما را چیزی بگو ، گفت : اگر از بزرگتر گویم ، طاقت ندارید . اما از کمترین بگویم : روزی نَفس را کاری بفرمودم ، فرمان نبرد ، یک سالی آب ندادم . گفتم : یا نَفس ، تن در طاعت ده یا در تشنگی جان بده ( تذکرة اولیاء با مقدمه میرزا محمد خان قزوینی ، ص 148 ) » مسلماََ منظور او تنها آب خوردن نبوده بلکه وی ، امساک در غذا نیز داشته و همواره در حالِ گرسنگی به سر می برده است . چنانکه از او پرسیدند : به واسطه کدام عمل به مقامات عالی رسیدی ؟ گفت : با بدن عور و شکم گرسنه ( ریحانة الادب ، ج 7 ، ص 310 ) ]
امساک بایزید از خوردن آب در طول یکسال ، تازه کمترین ریاضت او در راهِ دینداری بود . از اینرو او سلطان دین و قطب العارفین شد .
چون دستِ شیخ اقطع بخاطر امیال شکم بریده شد . آن مردِ پارسا دیگر مجالی برای شکایت و اظهارِ عدم رضایت نداشت . [ زیرا کیفر و رنجی که در اثر امیال و شهوات می رسد ، حق است . ]
بدین سان نامِ وی در میان مردم به شیخ اقطع ( = دست بریده ) معروف شد و به سبب آسیبی که میل به شکم برای او پدید آورده بود به همین لقب شهرت یافت .
روزی یکی از اشخاص به دیدار او رفت و او در کلبه و یا سایبان خود ، مشغول بافتن زنبیل بود .
حضرت شیخ اقطع به آن شخص گفت : ای دشمن جانِ خویش چرا سرت را پایین انداختی و یکراست آمدی به سایبانِ من ؟ [ عریش = کلبه ، هودج ، نی بستی که بر آن شاخه های انگور افتاده ، به معنی سایبان نیز آمده است ]
چرا با شتاب و بی اجازه آمدی اینجا ؟ او جواب داد : از شدّتِ محبت و اشتیاق دیدارِ تو بود که چنین گستاخی و جرأتی کردم . [ سِباق = پیشی گرفتن ، سبقت جُستن ]
شیخ لبخندی زد و گفت : اینک داخل شو ، ولی ای بزرگوار ، تو باید این راز را پنهان بداری . [ آن شخص دید که شیخ یک دست دارد امّا با دو دست زنبیل می بافد و این از کرامات او بود ]
تا وقتی که نمرده ام این راز را با کسی در میان نگذار . نه به خویش بگو و نه به دوست و نه به آدمِ فرومایه ( دشمن ) . [ در اینجا سخنان هشداری است به سالکان که اسرارِ حق را باید مکتوم بدارند و به کسی نگویند . زیرا ظهورِ فیضِ ربّانی به پوشیده داشتن حالات و واردات قلبی بستگی دارد . توضیح بیشتر در شرح ابیات 175 تا 178 دفتر اوّل ]
هر چند آن شخص ، اسرارِ شیخ را فاش نکرد امّا دیگران از روزنۀ محلِ کارِ شیخ از طرزِ زنبیل بافی او مطلع شدند .
پس شیخ به درگاهِ الهی روی کرد و چنین مناجات نمود : خداوندا ، تو حکمت این کار را می دانی . من آن را پنهان کردم و تو آشکار نمودی .
از بارگاه الهی به او الهام شد که : وقتی دستِ تو در آن رخدادِ اندوهبار قطع شد . عده ای بر حقانیتِ تو خدشه وارد آوردند و به طریق انکار سخنانی ایراد کردند تا اصالتِ تو را مخدوش سازند و چنین گفتند :
شاید شیخ در طریقِ حق ، ریا و سالوس می ورزیده که خدا اینگونه او را در میانِ مردم رسوا کرد .
حق تعالی فرمود : من نمی خواهم که آن گروه کافر بشوند و در طریقِ ضلالت و گمراهی ، دچار بَدگُمانی نیز شوند . [ وجه دوم معنی مصراع دوم : به سببِ بَد گُمانی به گمراهی روند ]
ما کرامتِ تو را برای دیگران فاش کردیم و به آنان نشان دادیم که هنگامِ کار کردن به تو دو دست می دهیم .
تا آن بیچارگانِ بَد گُمان از درگاهِ الهی دور نشوند . [ جَناب = درگاه آستان ]
من بیش از این نیز بی آن که چنین کرامتی به تو دهم با لقای خود به تو آرامش می دادم . [ هر کرامتی که از عارفان صادر می شود برای هدایت مردم است نه خودنمایی و نمایش ، چنانکه می فرماید : ]
من این کرامت را برای هدایت کردن مردم دادم تا آن کسانی که در حقِ تو بَد گُمان هستند به مرتبه ای از معرفت برسند که بتوانند حقیقتِ حالِ اولیاء الله را درک کنند .
ای کسی که زندگی جاودان یافته ای ، تو از آن مرتبه گذشته ای که از مرگِ تن بترسی و از پراکنده شدن اجزایِ بدنت بیم کنی . [ خوارزمی گوید : و اگر نی ، کرامتِ حقیقی آن است که سینۀ تو را خزینۀ اسرارِ خویش ساخته و جانِ تو را به آتشِ محبتِ خود گداخته ام و تو را چندان تسلّی داده ام که از مرگِ تن و متفرق شدن اجزای بدن فراغت یافته ای بلکه به اختیار خویش در بذلِ وجود خود شتافته ای . ( جواهر الاسرار ، دفتر سوم ، ص 552 ) ]
و ترس از پراکنده شدن اجزاء و اعضایِ جسمت بکلی از دلِ تو خارج شد و این زدودنِ بیم و هراس به منزلۀ سپرِ ستبر و استواری برای توست . [ با داشتن این سپر که همانا قدرتِ روحی و اطمینانِ قلبی است در برابر هر آسیب و آفتی که بر روحِ تو عارض می شود مصون می مانی . برخی در شرح مصراع دوم گفته اند : برای دفعِ وهمِ دیگران ، تو نیاز به سپری بزرگ داری و این کرامت و این دستِ غیبی ، سپری است که به تو می رسد ( مثنوی استعلامی ، ج 3 ، ص 294 ) . شاه داعی « اِسپر » را کنایه از معاملۀ شیخ با حضرت حق می داند که هنگامِ کار ، دستی غیبی به او می داد ( شرح مثنوی معنوی (شاه داعی ) ، ج 2 ، ص 62 ) ]
سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …
متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …
متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
منابع و مراجع :
1) ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما / افتاده در غرقابه ای ، تا خود که داند آشنا…
1) هر آن ناظر که منظوری ندارد / چراغ دولتش نوری ندارد 2) چه کار اندر بهشت آن مدّعی را…
1) ای بادِ بی آرامِ ما ، با گُل بگو پیغام ما / که : ای گُل ، گُریز اندر…
1) مگر نسیم سَحر بوی یار من دارد / که راحت دل امّیدوار من دارد 2) به پای سرو درافتاده…
1) ای نوبهارِ عاشقان ، داری خبر از یارِ ما ؟ / ای از تو آبستن چمن ، و ای…
1) غلام آن سبک روحم که با ما سر گران دارد / جوابش تلخ و ، پنداری شِکر زیر زبان…