شرح و تفسیر قسم غلام در صدق و وفاداری یار خود
شرح و تفسیر قسم غلام در صدق و وفاداری یار خود در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان
پادشاهی دو غلام می خرد . یکی از آن دو ، زیبا رخسار و دلپذیر است و آن دیگری ، زشت روی و کثیف . پادشاه غلامِ زیباروی را راهی گرمابه می کند و با رفیق او به گفتگو می نشیند . برایِ امتحانِ شخصیت و وضعیت روحی او می گوید : این غلام که رخساره ای زیبا و اندامی موزون و کلامی شیوا و شیرین دارد از تو بَدی ها می گوید : تو را خیانتکار و نامرد وصف می کند . بگو ببینم نظرِ تو چیست ؟ غلامِ زشت رو می گوید : رفیقِ من مردی راستگو و درست کردار است و من تا به حال سخنِ یاوه ای از او نشنیده ام . و آنگاه اوصافِ بسیاری از کمالاتِ رفیق خود را برمی شمرد . شاه می گوید : اینقدر از او تعریف مکن و …
متن کامل حکایت امتحان پادشاه به آن دو غلام که نو خریده بود را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .
غلام نیکخو برای قانع کردن شاه و اثبات صدق خود گفت : نه ، چنین نیست ، سوگند به خدا و خدای بزرگ که دارندۀ همۀ جهان هستی است و سوگند به خدای بخشاینده و مهربان ، منظورم از ستایش آن غلام ، ستایش از خودم نبود .
همان خدایی که به سوی بندگان خود پیامبران را گسیل داشت . ولی این فرستادن برای رفع نیاز خود نبوده ، بلکه به سبب فضل و بزرگی او بوده است .
– این مسئله که آیا فرستادن پیامبران و رسولان برای ارشاد مردم بر خدا واجب است یا نه ، مورد بحثِ عمیقِ متکلّمانِ فرقه های اسلامی قرار گرفته است . گروهی لزوم فرستادن پیامبران را به عدالت خداوندی مستند ساخته اند و گروهی دیگر گفته اند این مسئله با قاعدۀ لطف مرتبط است . همانطور که عدالت بر خدا لازم است . لطف نیز بر او واجب و لازم است . گروهی دیگر که پیروان اشاعره هستند گفته اند نه عدالت به آن معنا که برای ما مطرح است بر خدا لازم است و نه لطف ، بلکه خدا به هر کاری که انجام می دهد مختار و قادر است و هیچ چیز بر او لازم نمی آید . ( تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی ، دفتر دوم ، ص 471 تا 492 ) .
همان خدایی که از خاکِ خوار و بی مقدار ، شهسوارانی بزرگ بیافرید . [ منظور از شهسواران انبیاء و اولیاء هستند ]
خداوند ، آنان را از سِرشتِ زمینیان پاک گردانید و از عرصۀ آسمانیان نیز فراتر بُرد .
خداوند از آتش ، اخگری برگرفت و آن را به نورِ صاف ، دگرگون ساخت . و زآن پس ، آن نورِ صاف بر همۀ انوار برتری و تَفَوّق یافت . ( مقتبس از شرح کفافی ، ج 2 ، ص 102 ) .
نار = ذاتاََ متصف به قهر است احتمالا اشاره به صفتِ قهاریت حق دارد و صفت قهر جزو صفاتِ جلالیه اوست . بنابراین حق تعالی ، تجلّی جلالی کرد و نوری صاف پدید آورد . اما مقصود از این نور صاف چیست ؟ احتمال دارد اشاره به حقیقت محمدّیه و نور احمدی باشد . زیرا صوفیه بر این باورند که اسمِ الله جامع جمیع اسماء است . از آنجا که هر اسمی از اسماءالله ، مظهر جزئیه دارد . پس اسمِ جامعِ الله نیز باید به اقتضای کلّیت و شمول آن ، مظهرِ کلّی داشته باشد و آن مظهر روح محمدی و نور احمدی است . و صوفیه ، آن را منشاء و معادِ همۀ مخلوقات و حقیقة الحقایق می دانند . البته واضح است که منظور از حقیقتِ محمدیه و یا نور احمدی ، کالبد عنصری و صورت جسمانی حضرت رسول اکرم (ص) نیست . به همین جهت گاهی آن را به تعیّن اوّل ، عقل کُل ، روح اعظم تعبیر می کنند . بنابراین گاه این روحِ واحد و نور یگانه از کرانۀ حضرت آدم (ع) ظهور می کند و گاه از کزانۀ حضرت موسی (ع) و عیسی (ع) و سایر انبیای عظام ، چنانکه شبستری گوید :
بُوَد نورِ نبی خورشیدِ اعظم / گه از موسی پدید و گه ز آدم
بنابراین حقیقت انبیاء و اولیاء ، نوری واحد است در آبگینه های کالبد آنان .
آن برق روشنی که بر ارواح تابیدن گرفت . حضرت آدم (ع) نورِ معرفت را از آن نور به دست آورد . [ در واقع حضرت آدم (ع) از نورِ احمدی و حقیقتِ محمدّیه صاحب معرفت و عرفان شد ]
سَنا = روشنی ، پرتو ساطع ، کلمه ترکیبی سَنا برق به معنی روشنی برق ، مقتبس است از آیه 43 سوره نور « نزدیک است روشنی برق آن ، دیدگان را از میان ببرد » این کلمه فقط یک بار در قرآن آمده است .
آن معرفتی که از حضرت آدم (ع) رویید و نمایان شد . حضرت شیث (ع) آن را دِرَوید و به دست آورد . از اینرو وقتی حضرت آدم (ع) ، آثار و نشانه های آن نور را در شیث مشاهده کرد وی را به جانشینی خود گماشت . [ صوفیه ، شیث را مظهرِ اسمِ وهّاب می دانند . زیرا شیث به معنی هِبَةُالله (عطیه خدا) است . و او نخستین کسی بود که علوم وَهبی و عطیه ای حق تعالی به نحوِ تفصیل بدو رسید . و یا گفته اند : آدم (ع) تعیّن اجمالی بود . حضرت حق تعالی خواست این اجمال را تفصیل دهد . پس شیث (ع) را ارسال کرد . از اینرو ابن عربی فصِ دوم از کتاب فصوص الحکم را به نام او موسوم کرده است . ( شرح فصوص الحکم ، ج 1 ، ص 106 ) ]
حضرت نوح (ع) که از آن گوهرِ عرفان بهره مند شد . در عشق دریای جان مرواریدهای اسرار و معارف را به مردم زمان خویش نثار کرد . ( دُُربار = بارندۀ مروارید ، نثار کنندۀ مروارید ) . [ برخی از شارحان ، منظور از گوهر را در اینجا خلافت دانسته اند . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 442 ) . صوفیه ، نوح را مظهر اسم سُبّوح دانسته اند . ]
جان حضرت ابراهیم (ع) به سبب آن انوارِ عظیم ، بی هیچ بیم و پروایی به درون آتش رفت . [ صوفیه می گویند : حضرت ابراهیم (ع) نخستین کسی است که به مقامِ فناء فی الله رسید و بدو باقی گشت . او مظهرِ حیرت و عشق به حضرت حق است . از اینرو پنجمین فصّ کتابِ فصوص الحکم به نام او موسوم شده است . ( شرح فصوص الحکم ، ج 1 ، ص 235 و 236 ) ]
از آنرو که حضرت اسماعیل (ع) به مجرای آن نور درآمد . پس در برابر کاردِ بُرّان حضرت ابراهیم (ع) سرِ تسلیم بر زمین نهاد . صوفیه ، حضرت اسماعیل (ع) را مظهر اسمِ علی می دانند . از اینرو فصّ حکمتِ علیّه به نامِ او موسوم گشته . ( شرح فصوص الحکم ، ج 1 ، ص 288 ) .
جان حضرت داود (ع) از پرتوِ آن نور ، گرمی گرفت و آهن در دست های او نرم شد و بصورت زره بافته می گردید . [ اشاره است به آیه 10 سوره سبا « و ما از فضلِ خود به داود بخشیدیم و گفتیم : ای کوهها و ای پرندگان شما نیز با نیایش داود ، همنوا شوید و آهن را برای او نرم کردیم » صوفیه حضرت داود (ع) را مظهرِ کلیّاتِ احکامِ اسمائی و صفاتِ ربّانی و آثار روحانی و قوای طبیعی می دانند . ]
چون حضرت سلیمان (ع) از وصال آن نور شیر نوشید . یعنی از نورِ ربّانی بهره مند شد . به همین سبب دیوان فرمانبردار او شدند . ( رَضیع = طفل شیرخواره ) . [ اشاره است به قسمتی از آیه 12 سوره سبا « … و برخی از دیوان به اذن پروردگارش به خدمت او درآمدند …» صوفیه سلیمان (ع) را مظهر اسم رحمن می دانند . ]
چون حضرت یعقوب (ع) به قضای الهی سرِ تسلیم نهاد . پس آن نور بوسیلۀ بوی فرزندش ، چشمان او را روشن و بینا کرد . [ اشاره است به آیه 93 تا 96 سوره یوسف ، که پیراهن یوسف (ع) را به رخسار حضرت یعقوب (ع) می افکنند و بینایی به او باز می گردد . ]
همینکه حضرت یوسف (ع) زیبا رخسار آن خورشید را در خواب دید . در تعبیر خواب دانا و آگاه شد . [ اشاره است به آیه 43 تا 49 سوره یوسف و علم او در تعبیر خواب ، صوفیه ، یوسف (ع) را مظهر اسم نور دانسته و می گویند : چون عالَمِ ارواح که موسوم به عالَمِ مثال است . عالَمی نورانی است . از اینرو حضرت یوسف (ع) در علمِ تعبیر خواب کامل بود و مرادِ حق تعالی را از صُوَرِ مثالی می دانست و هر که بعد از او بدین علم وقوف یافت از مرتبۀ روحانی او اخذ کرده است . و جمال با کمال آن حضرت نیز به سبب نورانیّت روح او بوده است . ( شرح فصوص الحکم ، ج 1 ، ص 334 ) ]
از آنرو که عصا از دستِ حضرتِ موسی (ع) آب نوشید . یعنی تحتِ تصرفِ معنوی موسی قرار گرفت . حکومت فرعون را یک لقمه کرد و فرو بلعید . [ اشاره است به آیه 45 سوره شعرا « موسی ، عصای خود بیفکند که ناگه اژدهایی شد و همۀ ابزارِ دروغینِ ساحران را فرو بلعید ]
چون حضرت عیسی (ع) نردبان آن نور را پیدا کرد . پس بر فرازِ آسمانِ چهارم عروج کرد . [ گنبدِ چارم = آسمان چهارم ، شرح بیت 2789 دفتر اول ]
چون حضرت محمد (ص) به آن حکومت و نعمت پایدار رسید در لحظه ای قُرصِ ماه را در پاره کرد . [ اشره است به آیه 1 سورۀ قمر . مولانا تا اینجا بیان کرد که همۀ انبیاء دارای نوری واحدند . این نورِ اعظم در هر دوره و زمانی از کالبد پیامبری ظهور کرد و سبب ارشاد و دستگیری خلایق شد . و چون این نورِ اعظم در وجودِ شریفِ حضرت ختمی مرتبت (ص) به کمال و تمام ظهور کرد . صوفیه آن را حقیقتِ محمدّیه نامیدند . چنانکه حضرت مولانا در بیت 1106 دفتر اول فرمود :
نام احمد نام جمله انبیاست / چون که صد آمد نود هم پیش ماست
از اینجا به بعد ، تجلّیِ این نورِ اعظم را در اولیاء و عرفا مورد بحث قرار می دهد و می فرماید . ]
وقتی ابوبکر نشان و آیتِ فیروزی شد . پس با چنان شاهی همنشین گردید و لقبِ صدیق یافت . [ صدّیق = شرح بیت 2688 دفتر اول ]
همینکه عُمَر ، شیفتۀ آن معشوق شد . مانند قلب که آگاه و هوشیار است میانِ حق و باطل فرق نهاد . [ فاروق = شرح بیت 2208 دفتر اول ]
چون عثمان ، چشمه و منبعِ آن نورِ آشکار شد . نوری فیض بخش شد و دارای دو نور گردید . [ عین به معنی چشم بیننده و شاهد نیز می توان گرفت . با این ملاحظه می شود : « چون عثمان ، شاهد و بینندۀ آن نور شد » ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 104 ) . فایض = سرشار ، بسیار ، فیض رساننده ]
ذِی النّورَین = لقب عثمان ، خلیفه سوم است . وجه تسمیّه آن این است که وی دو دختر رسول اکرم (ص) را به زنی داشت . اوّل ، رقیه ، بنت رسول الله و پس از وفات وی ، دختر دیگر آن حضرت ، ام کلثوم (ع) .
چون حضرت علی (ع) از دیدن روی آن نورِ اعظم ، مرواریدهای اسرار و حقایق را برای طالبان نثار کرد . او در مرغزارِ روح و جان ، شیر خدا شد . [ یکی از القابِ مولی امیرالمومنین (ع) ، اسدالله است . دُرفِشان = فشاننده مروارید ، نثار کننده مروارید ]
همینکه جُنید از لشکرِ آن نور یاری و مدد گرفت . مقامات معنویش از شمار خارج شد .
جُنیدِ بغدادی ، پیشوای بزرگِ تصوّفِ بغداد ، اصلش از نهاوند بود . در سال 165 هجری در بغداد به دنیا آمد و در همان شهر نیز پرورش یافت و در سال 297 هجری از دنیا رفت . در تاریخ وفاتِ او اقوالِ دیگری نیز هست . او به قواریری و زَجّاج لقب یافت . زیرا که پدر وی آبگینه فروش بود . اصل او را از نهاوند می دانند . جُنید از صوفیان اهلِ صحو بود . زیرا از شَطحیات و طامات اجتناب می ورزید . ( مقتبس از نفحات الاُنس ، ص 79 تا 83 و جستجو در تصوّف ایران ، ص 114 تا 117 )
بایزید به سبب نورِ عرفان فراوانی که داشت ، راهِ حق را دید و از جانبِ حق ، لقب قطب العارفین را بشنید . [ شرح حال بایزید در شرح بیت 2275 دفتر اوّل گذشت . این نکته را نیز می افزاییم که او در شمار صوفیان اهلِ سُکر بود . از اینرو شَطَحیات صوفیانه و طامات در سخنان او رنگی بسیار تند دارد ، حتی تندتر از حلّاج . هر چند از علوم رسمی زمانِ خود بی بهره بود . لیکن در زهد و پارسایی بس دقیق و حسّاس می نمود و تا حدّی نیز رنگِ ملامتی داشت . ]
چون معروف کرخی ، نگهبان شرح و حریم عشق او گردید . پس خلیفۀ عشق او شد و دمی الهی پیدا کرد . [ کرخ = نام محله ای است در بغداد ، شهر عشق ، شهر معشوق ، نیکلسون کرخ را در این بیت به نعنی شهر می داند . ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ، ج 7 ، ص 266 ) ]
معروف کرخی ، از پیشروان مکتب صوفیان بغداد بوده است . کنیه او ابو محفوظ است . نام پدر وی فیروز یا فیروزان بوده ، طبق روایاتی ، مسلمان زاده نبوده و سپس به اسلام می گرود . همۀ سلاسل صوفیه ، زنجیرۀ نسبت طریقتی خود را به او می رسانند . وی در سال 200 هجری از دنیا رفت . ( طبقات الصوفیه ، ص 38 و نفحات الانس ، ص 35 ) ]
پسر ادهم با شادی به سوی حق شتافت . پس او شاهِ شاهان دادگری و عدالت شد . [ ابراهیم ادهم ، در شمار طبقۀ نخستین صوفیان ، شاهزادۀ بلخ بود . در جوانی سرگرم عیش و عشرت بود و به شکار علاقه ای وافر داشت . ناگهان انقلابی در روح او پدید آمد و به طریقت صوفیان گرایید و زندگانی شاهانه را رها کرد و سرگشتۀ کوه و بیابان شد . در سال 161 یا 166 هجری در شام از دنیا رفت . ( جستجو در تصوف ایران ، ص 32 ) ]
و شفیق ، بر اثر رنج کشیدن و درنوردیدن آن راهِ عظیم ، اندیشه ای خورشید آسا و نگاهی تیزبین یافت . یعنی فکری بس فروزان و بینشی بس حقیقت بین پیدا کرد . [ شفیق بلخی ، از مشایخ و بزرگان صوفیه نخستین است . با ابراهیم ادهم صحبت داشت . و با توکّل سلوک می کرد . سرانجام در سال 174 هجری در ولایت ختلان به شهادت رسید و مزار او در همانجاست . ( نفحات الانس ، ص 46 ) . شق = شکافتن ، رنج کشیدن / طَرف = چشم ]
علاوه بر انبیاء و اولیاء و مشایخ عظام که نامشان گذشت . صدها هزار تن از بزرگان طریق حق وجود دارند که نام و نشان آنان از مردم مستور و پنهان است . گمنام اند و هیچ آوازه ای به هم نرسانیده اند . ولی به سبب آن نور اعظم که ذکرش گذشت سرفراز و بلند مرتبه هستند .
از غیرت حق تعالی ، نام آنان نهان شده . تا هر آدم فرومایه و عاری از کمالی ، نامِ آنان را به زبان نیاورد . [ دو بیت فوق اشاره است به حدیث « اولیاء من در زیر آسمانهای من به سر می برند در حالیکه کسی آنان را نشناسد » ( احادیث مثنوی ، ص 52 ) ]
اولیای مستور و پرده نشینان حرم الی ، آن دسته از اولیاءالله اند که از دیدگان مردم ، پنهان اند . هر چند در میان مردم می زیند و با آنان حشر و نشر دارند . ولی کسی به مقام باطنی آنها پی نمی برد . مگر گاه به گاه به مقتضای حال و مناسبت مقام ، گوشه ای از پرده را واپس زنند و باطن خود را نشان دهند . نمونۀ این اولیای مستور ، عبد صالح است که در سورۀ کهف ، آیه 64 تا 82 بدان اشاره شده است . مقامِ او تا بدان حد بود که حضرت موسی (ع) نیز با مرتبت والای نبوّت ، تاب همراهی با او را نیاورد و سرانجام ، کار به جدایی و فراق میان آن دو کشید .
عبدالرحمن سلّمی در طبقات الصوفیه ، در باره اولیای مستور به آیه 25 سوره فتح استناد می کند . « … و اگر مردان و زنان مومنی که اینک نمی شناسیدشان … » ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 245 ) .
حضرت علی (ع) نیز در این باب می فرمایند : « با فتنه جویان کسانی پیکار می کنند که نزد گردنکشان خوار می نمایند . در روی زمین گمنام اند و در آسمان ، معروف » ( نهج البلاغه مرحوم فیض الاسلام ، خطبۀ 101 )
به حقِ آن نورِ اعظم و به حقِ آن مردان نورانی ، یعنی انبیاء و اولیاء که مانند ماهیانی در دریای نور شناورند . [ این بیت قسم است و جواب قسم در بیت بعد آمده است ]
اگر آن نور اعظم را دریای جان و جان در یا بنامیم باز حق مطلب را ادا نکرده ایم . پس می کوشم نامی نو برای آن پیدا کنم . [ مولانا در مثنوی به کرّات نسبت به نارسایی تمثیلات در توصیف حق تعالی تصریح کرده است ]
به حقِ آن خدایی که این و آن را پدید آورد . یعنی همۀ موجودات را آفرید . همۀ مغزها در برابر او پوستی بیش نیست . [ این بیت قسم است و جواب قسم در بیت بعد آمده است ]
که صفات دوست و رفیق من صد برابر آن چیزی است که من در بارۀ آن حرف می زنم . [ مولانا پس از اوج گرفتن در آسمان معانی و نکته پردازی های فراوان ، آرام آرام فرود می آید و با مهارتی عجیب رشتۀ کلام را به دست غلام نیکخو می دهد . در حالی که هنوز فضای اوج گرفته معانی همچنان باقی است . ]
من آنچه از توصیف صفاتِ آن یارِ دمساز می دانم . باور نمی کنی . ای بزرگوار ، من چه بگویم ؟ [ معنی دیگر از مصراع دوم : ای بزرگوار هر چه برای تو بگویم باور نخواهی کرد . نَدیم = مصاحب و همنشین ]
شاه به غلام گفت : اینک از احوال و اوصافِ خود برای من تعریف کن . چقدر از این و آن تعریف می کنی .
تو چه کمال و هنری داری و چه چیز به دست آورده ای ؟ از ژرفنای دریا چه مرواریدی صید کرده ای ؟
به هنگام فرا رسیدن مرگ ، حواس ظاهری تو از میان خواهد رفت . آیا نورِ جانی داری که همدمِ دلِ تو شود ؟ [ از اینجا تا بیت 945 در بیان اصالت روح و عمل صالح است . ]
وقتی که در گور ، چشمان ظاهری تو را پُر از خاک می کنند . آیا توشه ای داری که گور تو را روشن کند ؟
وقتی که دست و پای تو متلاشی می شود . آیا پَر و بالی داری که روحِ تو بوسیلۀ آن از تاریکی گور به عالَمِ بالا پرواز کند ؟
وقتی که این روح حیوانی از تو جدا شد . باید به جای آن ، جانی ابدی قرار بدهی .
شرطِ به جا آوردن کارِ نیک ، تنها انجام آن نیست . بلکه باید این کارِ نیک را به بارگاهِ حضرت حق رسانید . [ مصراع اول اشاره است به آیۀ 160 سوره انعام که شرح آن در بیت 896 همین دفتر گذشت . بسیاری از مردم صورتِ ظاهری عملِ خیر را انجام می دهند ولی شرطِ باطنی آن را که نیّتِ پاک است معمولا رعایت نمی کنند . در نتیجه اعمالشان تباه و بی اثر می گردد . ]
آیا جوهر انسانی داری یا جوهرِ خر بودن ؟ وقتی این عَرَض ها فانی شد . چگونه آنها را به بارگاهِ الهی می رسانی ؟ [ از این بیت به بعد در بیان تأثیر عمل در روح و شخصیت آدمی است . او می گوید : اعمال نیک نظیر طاعات و عبادات ، جنبۀ عَرَضی دارند و نمی پایند . اما چون در صفای روح نقش دارند قابل توجه هستند . توضیح در مورد عَرَض و جوهر در شرح بیت 2110 دفتر اول آمده است . آنگونه که از ابیات فوق برمی آید . مراد از جوهر ، معنا و مراد از عَرَض ، صورت می باشد واِلّا تعاریف متداول و رسمی آن در اینجا مورد نظر نیست . ]
این عَرَض های نماز و روزه و سایر عبادات ، چون در دو زمان باقی نمی مانند پس ، از میان می روند و منتفی می شوند . [ مولانا در کتاب فیه ما فیه ، ص 143 ، ضمن سخنانی ، اصالت را به معنا و روح عبادت می دهد . ولی لزومِ صورت را نیز متذکّر می شود . شرح این کلام متین مولانا را در شرح ابیات 1766 و 1769 دفتر اول بخوانید . مصراع دوم اشاره دارد به مشرب اشاعره که عقیده دارند « عَرَض در دو زمان باقی نمی ماند » ( شرح اسرار ، ص 118 ) ]
عَرَض ها را نمی توان از جوهری به جوهر دیگر انتقال داد . ولی عَرَض ها می توانند بیماری ها را از جوهر دفع کنند . [ اَعراض قابل انتقال نیستند به این دلیل که هر یک از اَعراض ، جزیی از هویتِ جوهر به شمار می آیند و خود بالاستقلال ، موجودیتی ندارند . اگر حرکت و تحوّّلی در جوهر پدید نیاید . عَرَض به حال خود باقی می ماند و اگر تحوّلی در جوهر صورت گیرد . عَرَض نیز دگرگون می شود . ولی این عَرَض ها به جوهر دیگر انتقال نمی یابد . ( مقتبس از نقد و تفسیر و تحلیل مثنوی ، دفتر دوم ، ص 493 تا 494 ) ]
پس جوهر با همین عَرَض دگرگون می شود . همانگونه که بیماری بر اثر پرهیز از میان می رود .
پرهیز که همانند عَرَض است با جهد و تلاش به جوهر دگرگون می شود . مثلا دهانِ تلخ بر اثر پرهیز همانند عسل ، شیرین می گردد . [ در اینجا مولانا برای تبدّلِ عَرَض به جوهر ، مثال هایی می آورد . ]
مثال دیگر ، زراعت ، خاک را به سنبل تبدیل می کند . و داروی مو ، مو را همانند زنجیر بلند و مجعد می گرداند .
نکاح زن ، عَرَض است که زایل شدنی است . آن فرزندی که به منزلۀ جوهر است از آب حاصل می گردد . [ معنی دیگر مصراع دوم : آن فرزندی که به مثابۀ جوهر است از وجود ما پدید می آید . ( ما = مخفف ماء به معنی آب و نیز می تواند به معنی ضمیر «ما» باشد ) ]
مثال دیگر ، جفتگیری اسب و شتر عَرَض است . و مقصود زاده شدن کُرّه است که آن جوهر است .
کاشتن بوستان نیز عَرَض است وای محصولِ این کاشتن ، جوهر است . مقصود از نشاندن درختان همین است .
مثال دیگر ، به کار بستن کیمیا نیز نوعی عَرَض است . و اگر بر اثر کیمیاگری ، جوهری حاصل شد . آن را بیاور . [ زیرا مقصود از بکار گرفتن کیمیا ، جوهر شدن مس است ]
مثال دیگر ، شاها ، صیقل زدن به آیینه ها نیز عَرَض است ولی از این عَرَض ، جوهر صفا حاصل می گردد .
بنابراین نگو من کارهایی کرده ام . بلکه حاصلِ آن کارها را نشان بده . یعنی جوهر معنوی کارهای خود را نمایان ساز و رَم نکن . [ مولانا تا اینجا با تمثیلاتی گفت که اعمال و عبادات چون باقی نمی ماند از جملۀ اَعراض است . اما همین اَعراض در لوحِ ضمیر آثاری متناسب با خود بر جای می گذارد . حال باید دید که آن آثار ، مثبت است یا منفی . ]
این توصیف اعمال نیز نوعی عَرَض است . درست مانند این است که سایه بُزی را برای قربانی ذبح کنی . پس همانطور که نمی توانی سایۀ بُز و یا هر حیوانِ دیگر را به جای حقیقتِ آن بکُشی . همینطور اگر حقیقتی را با اوصافی وصف کنی . آن توصیف ها همه به منزلۀ عَرَض است نه جوهر و حقیقت . [ مولانا خود فرموده است : « سخن ، سایۀ حقیقت است و فرعِ حقیقت » ( فیه ما فیه ، ص 7 ) . نیکلسون در توضیح این بیت می گوید : « گمان مَبَر که با توصیف اعمال و خوبی هایی که صرفاََ اسباب امکانیه و آلتِ استکمال جوهر حقیقی است می توانی تصور و اندیشۀ درستی از جوهر حقیقی کسی را منتقل سازی » ( شرح مثنوی معنوی مولوی ، دفتر دوم ، ص 697 ) ]
غلام نیکخو گفت : ای پادشاه ، اگر تو می فرمایی که عَرَض ، قابل انتقال نیست . این مطلب ، عقل را دچارِ نومیدی می کند .
ای پادشاه ، اگر تو می فرمایی که وقتی عَرَض برود دیگر باز نمی گردد . این امر چیزی جز مایۀ نومیدی بنده نیست .
اگر برای عَرَض ، انتقال و حشری نباشد . یعنی اگر عَرَض از میان برود و دوباره پدید نیاید . عمل بندگان ، باطل و گفتارشان بیهوده و هذیان می شد . [ فَشر = با فتحِ اول به معنی هذیان و بیهوده . توضیحات این لغت در فرهنگ نفیسی ، ج 4 ، ص 1565 ]
این عَرَض ها نیز منتقل می شود ولی به نوعی دیگر ، و محشور شدن هر موجود فناپذیری ، ماهیت دیگری دارد . [ اکبرآبادی معتقد است که جنّت و نعمت های جنّت ، همین اوصاف و اعمال حسنۀ شخص است که در برزخ ، متمثّل خواهد شد . و همچنین دوزخ و شداید دوزخ ، همان افعال ذمیمه و صفات قبیحۀ اوست که متمثّل می گردد . و چون بهشت و دوزخ در جمیعِ عوالم ، موجود و متحقق است . بهشت و دوزخ در این عالم همین اوصاف و اعمال حسنه و قبیحه است و در عالم برزخ بصورت اشجار و میوه ها و آتش و قفل و بند و … ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 109 ) . پس اعمال و احوال نیک و بد نابود نمی شوند بلکه به عالم دیگری می روند و به صورت های برزخی متمثّل می شوند . ]
اانتقال هر چیزی مناسب با ماهیّتِ همان چیز است . چنانکه مثلا چوپان هر رمه ای لایق همان رمه است . [ سایق = رانندۀ چاروا ، ارّاده ران . ( فرهنگ نفیسی ، ج 3 ، ص 1826 ) ]
به هنگام حشر ، هر عَرَضی دارای صورتی است و برای صورت هر عَرَضی نیز نوبتی است تا به ظهور رسد . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 108 ) . [ جمیع افعال و احوال و نیّات ما در قیامت به صورت هایی تمثّل می یابد . ]
حالا به خود نگاه کن . مگر تو عَرَض نبودی ؟ مگر تو نتیجه و حاصلِ هیجان و جنبش نر و ماده ای نیستی . [ اگر یای «جفتی» دوم را خطاب بگیریم . معنی مصراع دوم می شود : تو از جنبش و حرکت جفتی حاصل شده ای و خودِ تو نیز با غَرض و مقصودی ، قرین و همراهی که آن ، نتیجه عمل توست . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو اول ، ص 336 و 337 ) . البته باید متوجه بود که در مثنوی اصطلاحات منطق و فلسفه و حکمت و تصوّف آنگونه که در نزدِ اهلش منظور است مطمع نظر نیست . جهت توضیح بیشتر : شاه ابتدا خواست دانش غلام را امتحان کند . از اینرو خود را طرفدار این عقیده معرفی کرد که اَعراض ( اعمال ) ، صورت هایی از وجودند که هیچ ارتباطی با باطن آدمی ندارند . اما غلام اشتباه شاه را تصحیح می کند و استدلال می کند که همانطور که اثر در وجودِ مؤثرِ خود مستور است . عَرَض ها نیز در نفسِ جوهر مستوراند . ]
تو برای مثال به خانه ها و کاشانه ها نگاه کن . همۀ اینها ابتدا در ضمیر و ذهن مهندس همانند افسانه ها و صُورِ خیالی بودند .
از بین خانه ها ، فلان خانه ای که به نظر ما زیبا آمد ، سقف و در و ایوانش موزون و متناسب بود . [ موزون صفه = ایوانی مناسب و متعادل ]
عَرَض ها و اندیشه در ذهن مهندس بود و او از صاحبانِ حرفه ها ، ابزار و آلاتی به دست آورد . [ طرح و نقشه ای که مهندس در ذهن داشت به اسباب و ابزاری نیاز داشت تا صورت تحقق یابد . پس اندیشه های خوب و بد نیز تا رسیدن به بهشت و دوزخ ، صورت کمالی پیدا می کنند . درست مانند بذری که در دل خاک کاشته می شود و پس از مدتی به نهال و درخت تبدیل می شود . ]
اصل و گوهرِ هر پیشه و صنعتی جز خیال و فکر چیست ؟ اصل هر پیشه ای غیر از خیال و عَرَض و اندیشه چیز دیگری نیست .
اگر تمام اجزای دنیا را با دیدی عاری از غَرض نگاه کنی خواهی دید که همۀ آنها بجز از عَرَض از چیز دیگری پدید نیامده است . [ اگر بینشی خالی از غَرض داشته باشی خواهی دید که همۀ اجزای جهان از عَرَض حاصل شده است . ]
ابتدای هر اندیشه پس از عمل آشکار می شود . و اساس و بنیاد جهان از ازل همینگونه بوده است . ( بُنیَت = اساس ، بنیاد ) . [ اشارت است به یکی از قواعد حکما یعنی علّتِ غایی . ( توضیح علّت غایی ، در شرع بیت 530 دفتر چهارم آمده است ) و متناسب با مسأله اعیان ثابته .
اعیان ثابته : در تصوّفِ ابن عربی ، اعیان ثابته بر حقایق و ذوات و ماهیات اشیاء اطلاق می شود . به سخنی دیگر ، آن صُورِ علمیه الهی که هنوز رایحۀ وجود را احساس نکرده اند ولیکن با وجود علم به خدا موجودیت یافته و از یکدیگر متمایز شده اند ، اعیان ثابته گویند . از اینرو این مرتبه را عالَمِ معانی نامیده اند . و در لسانِ حکما به آن ماهیّت گویند . یکی از شارحان گوید : حق سبحانه تعالی قبل از ایجاد خلق ، وجود آدمی را برای عالَم ، ملّتِ غایی قرار داد . بعد عالَم را به ظهور آورد . وقتی بنای عالَم ، کمال یافت . آدمی را بوجود آورد تا معلوم شود که مراد از عالَم ، آدم بوده است . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو اول ، ص 338 ) ]
برای مثال ، صورت میوه ها ابتدا در ذهنِ باغبان پیدا می شود و سرانجام ضمن تلاش و کار ، آن میوه ها تحقق خارجی پیدا می کند .
تو آنگاه که کار کردی و درختان را در خاک نشاندی . گویی که در پایان حرف اول را خوانده ای . [ حرف اول در اینجا اشاره است به صورت ذهنی میوه ها که قبل از عمل به نشاندنِ درختان در ضمیر باغبان پدید می آید . و مقصود از نشاندن درخت ، بدست آوردن میوه های آن است . ]
اگر چه ریشه و شاخ و برگ درخت ، مقدّم بر میوه آن است . ولی همۀ اینها برای پدید آمدن میوه فرستاده شده است .
بنابراین ، این رازی که مغز و زبدۀ افلاک بود . سرانجام ، آن راز نهان ، وجود حضرت پیامبر (ص) بود که حدیث لولاک به آن سرور خطاب می کند . [ اشاره است به حدیثِ معروفی که در کتب صوفیه فراوان آمده است . « اگر ای پیامبر (ص) تو نمی بودی جهان را نمی آفریدم » صوفیه این حدیث را قدسی دانسته و از آن بسیار استفاده کرده اند . صرف نظر از سند این حدیث که آیا معتبر است یا خیر . مفهوم کلّی آن قابل دفاع است . چنانکه در آیه 7 سوره هود می فرماید : « و اوست آن خدایی که بیافرید آسمان ها و زمین را در شش برهه از زمان و عرش او بر آب قرار داشت تا شما را بیازماید که کدامینتان نکوکارترید … » با این ملاحظه ، آفرینش جهان بخاطر وجود انسان بوده است . ابن عربی در فصوص الحکم می گوید : « بدینسان حضرت حق تعالی با چشم انسان به آفریدگان در نگریست ، پس به آنان رحم آورد . از اینرو عالَم با وجود انسان کامل شد » .
این که وجود انسان کامل ، علّتِ خلقتِ جهان بوده است تردیدی در آن نیست و با مبانی اعتقادی سازوار است . خطابِ حدیثِ مذکور به شخصِ پیامبر (ص) به دلیل آن است که حقیقت ایشان ، کاملترین و شریف ترین مخلوقات بوده است . توضیح در بارۀ حقیقتِ محمدّیه در شرح بیت 909 همین بخش آمده است . ]
این بحث ها و گفتگوها نیز ، مثالی است برای انتقال عَرَض ها . همچنین این شیر و شغال مثالی برای انتقال عَرَض ها است . [ همۀ این بحث ها و سخنانی که میان شاه و غلام گذشت در حکم عَرَضی بود تا از خلال آن ، جوهر حقیقت درک شود . همینطور داستان شیر و شغال ( در کلیله و دمنه و جز آن ) نیز صورت و عَرَضی بیش نیست تا از خلال آن جوهر حقیقت نمایان گردد . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 447 ) . وجوه دیگری برای شیر و شغال در بیان آمده . از آن جمله گفته اند که مراد از مصراع دوم ، انتقال ذات شیر و شغال از صورت عَرَضی به صورت جوهری است . ( شرح ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 111 ) ]
شَگال = شغال ، بعضی آن را با کسرۀ شین خوانده اند که به معنی پای بند ستور است . با این ملاحظه ، معنی بیت می شود : این معانی مانند شیر و این الفاظ مانند قید و بند آن است . یعنی کلمات ، معانی را در دام خود گرفتار و اسیر می کنند . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو اول ، ص 339 ) .
همۀ موجوداتِ این جهان ، در اصل ، عَرَض بوده اند . حتی در این باره که همۀ عالَم ، اَعراض بوده اند . آیه هَل أتی نازل شد . [ چنانکه ابن عربی در پایان فصّ شعیبی گفته است . « و اما اشاعره این مطلب را درنیافتند که جهان ، جملگی عَرَض است و در هرآن ، دگرگون می شود . زیرا که عَرَض در دو زمان بر یک حال باقی نمی ماند » ( شرح فصوص الحکم ، ج 1 ، ص 446 و 447 ) . مصراع دوم اشاره است به آیه 1 سوره دهر ( انسان ) که می فرماید : « آیا روزگاری بر آدمی گذشت که چیز قابل ذکری نباشد ؟ » استفهام در این آیه برای تثبیت مطلب است . با این ملاحظه معنای آیه این است « مسلماََ روزگاری بر آدمی گذشته است که چیز قابل ذکری نبوده است » . با استناد به این آیه بدست می آید که همۀ عالَم چیزی جز عَرَض نبوده است . آیه فوق هر چند در شأن انسان نازل شده ولی کلّ عالَم را نیز در بردارد . زیرا انسان زبده و عصارۀ تمام جهان است . ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو اول ، ص 341 ) ]
این عَرَض ها از چه چیزی زاده می شود ؟ مسلماََ از صورت ها ، و این صورت ها از چه زاده می شود ؟ قطعاََ از اندیشه ها . [ همۀ افعال و فعل و انفعالاتِ ممکنات ، از صورت های عقلی سرچشمه گرفته است و آنها نیز از عقلِ کل ( حقیقت مطلق ) صدور یافته اند . ]
این جهان ، اندیشه ای از عقلِ کلّ است . عقلِ کلّ مانند شاه است و صورت ها مانند رسولانِ او . [ عقلِ کلّ ، همان صادرِ اوّل است که اصلِ وجودِ عالَم است و ساری در همۀ موجودات ، ( شرح ابیات 1899 دفتر اوّل و 3335 دفتر اول ) .
جهان نخستین ، جهان آزمایش است و جهان دوم ، جزای این و آن است . [ جهان نخستین اشاره به دنیا دارد و جهان دوم اشاره به آخرت . پس غلام می گوید که جوهر اعمال در قیامت به ظهور رسد . ]
ای پادشاه ، مثلا بندۀ تو مرتکب جنایتی می شود که آن جنایت جزو اعراض است . ولی آن عَرَض برای او به زنجیر و زندان مبدّل می شود . [ اعمال اگر چه از قبیل اعراض است و خاصیّت اعراض این است که در دو آن باقی نماند ولی اثرش منتقل می شود . ]
ولی برعکس ، اگر بنده و غلام تو خدمت شایسته و پسندیده انجام دهد . مگر این عَرَض در این سعی و تلاش به خلعتی که جوهر است تبدیل نشد ؟
این عَرَض در نسبت با جوهر مانند قضیّه تخم مرغ با مرغ است . همانطور که در سیر تکاملی ، تخم مرغ از مرغ پدید می آید و مرغ نیز از تخم مرغ پیدا می شود . [ تا اینجا مولانا از زبان آن غلام نیکخو مثال های فراوانی آورد در تبیین اینکه عَرَض به جوهر مبدّل می شود . ]
شاه به غلام نیکخو گفت : فرض می گیریم که مراد و مقصود ، همان است که تو گفتی ، پس چرا این عَرَض های تو یک جوهر نیز پدید نیاورد . [ چرا تبدیل عَرَض به جوهر در مورد تو تحقق نیافت و ظاهرت ، حقیقت باطن تو را دگرگون نساخت . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 448 ) ]
غلام در پاسخ شاه گفت : عقلِ کل آن جوهر را مخفی و پنهان داشته تا جهان نیک و بد ( آخرت ) در جهان ما مستور و نهان بماند . [ در مصراع اول « خِرَد » را می توان هم بر عقلِ نظری و هم بر عقلِ کلی حمل کرد . اگر به معنی عقل نظری بدانیم معنی این است : عقلِ نظری که جزیی بین و محدود است . سبب می شود که حقیقتِ عالَمِ حشر و نشر پوشیده بماند . و اِلّا حقیقت و جوهر قیامت بر اهلِ کشف و شهود نهان نیست بلکه عیان است . (شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 112 ) . و اگر «خِرَد» را عقل کلّی فرض کنیم مقصود اینست : عقلِ کلّی ، جوهر و باطنِ قیامت را بر اهلِ دنیا پوشیده داشته است . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 448 ) ]
نیکلسون در ذیل دو بیت اخیر گوید : شاه ، ضمن آنکه بحث و استدلال غلام را می پذیرد و شواهدی چند می طلبد که مبتنی باشد بر مشاهدۀ بی واسطۀ روحانی . اگر غلام اعمال نیک به جای آورده باشد باید که بتواند در مورد خود « ثمره ای جوهری » بنمایاند . غلام پاسخ می گوید که جوهرِ حقیقی اعمال نیک ، ایمان صاف و صادق به حق تعالی (اخلاص) ، اندر دل پنهان است و نمی توان آن را مشهود ساخت . باز ایمان و نتایجِ روحانی ایمان موکول است به سِر تقدیرِ ازلِ حق تعالی که این عالَم آن را مکشوف نمی سازد . زیرا اگر آن معلومِ همگان می شد شَر ناپدید می شد و غَرضِ حق تعالی از خلق عالَم بهرِ ظاهر ساختن صفات رحمت و قهر خود بی اثر می ماند . نیکلسون قبول ندارد که « این جهان نیک و بد » به « جهان جزای نیک و بد » اشاره داشته باشد بلکه او می گوید : منظور مولانا این است که این جهان ، مکان اختفا ( غیب ) بدین مفهوم است که اعیان اشیاء بر اکثریت عظیم آنان که در آن می زیند پوشیده می ماند . ( شرح مثنوی معنوی مولوی ، دفتر دوم ، ص 702 ) .
زیرا اگر صورت اندیشه ، آشکار و نمایان می شد . کافر و مؤمن بجز ذکر حق چیزی نمی گفتند . [ ذکر = شرح بیت 271 همین دفتر ]
بنابراین ای پادشاه ، اگر عقل ، آن جوهر را مخفی نمی داشت . نشان دینداری و کفر در کسی نهان نمی ماند . بلکه بر پیشانی هر کس نوشته می شد .
دیگر چه کسی در این جهان ، بت و بت ساز باقی می ماند ؟ و چه کسی جرأت این را داشت که به مسخره کردن انبیاء و اولیاء بپردازد ؟
در این صورت ، دنیای ما همان روزِ قیامت می شد . در روز قیامت چه کسی می تواند گناه و لغزشی مرتکب شود ؟
شاه گفت : اگر چه حق تعالی ، پاداش و جزای اعمال بَد را پوشیده دانسته . ولی این حقیقت را از عامۀ مردم پوشانده نه از بندگان خاص خویش .
برای مثال ، اگر من بخواهم یکی از فرماندهانم را به بندِ اسارت و حبس کشم ، این قصد را از دیگر فرماندهان مخفی می دارم نه از وزیر .
بنابراین ، حق تعالی پاداش کارها را به صورت اعمال بی شمار به من نشان داده است .
ای غلام ، تو از اعمالت تنها یک نشان به من بده . زیرا که من همۀ مسئله را می دانم . چه ابرِ شک و تردید نمی تواند ماه حقیقت را بر من بپوشاند . ( مقتبس از شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو اول ، ص 346 ) . [ در این بیت شاه ، تمثیلی است از مردان حق که به بواطنِ امور آگاه و واقف اند . وجه دیگر : تو نشانه ای به من بده تا من کلِ مسئله را دریابم . ( شرح مثنوی شریف ، دفتر دوم ، ص 145 و شرح کفافی ، ج 2 ، ص 111 ) . غَمام = ابر ]
آن غلام در پاسخ شاه گفت : تو که از نتایج اعمال من واقفی ، پس مقصودت از سخن گفتن من چیست ؟ [ تو که می دانی پس چرا از من سوال می کنی ]
شاه گفت : حکمت پدید آوردن جهان ، این بوده که علمِ خداوند عیان و نمایان شود . [ خداوند ابتدا به این جهان هستی ، علم داشت . ولی آن را پدیدار ساخت تا علم او به مرتبۀ عین رسد ]
خداوند پیش از آنکه معلومات خود را آشکار سازد . رنج و دردِ زایمان را در جهان پدید نیاورد . ( طَلق = درد زایمان ) . [ در دو بیت اخیر اشاره است به بحثِ اعیان ثابته که در بیت 970 همین بخش از آن سخن به میان آمد . مصراع دوم جنبۀ تمثیلی دارد . زنی که باردار است از وجود بچه در شکم خود آگاه است . ولی تا وقتی که آن بچه را نزاید و آشکار نسازد رنج و دردِزا را یر جهان نتواند فرو نهاد . بنابراین علم ، آدمی را از عین بی نیاز نمی کند . پس ای غلام اگر من به تو گفتم عملت را به من نشان بده به این دلیل بود که علمِ من به مرتبۀ عین برسد و آنچه در علم ، نهان دارم در عالم عیان ظهور کند واِلّا منظورم این نبود که به من علم بده ]
تو نمی توانی لحظه ای بیکار بنشینی تا اینکه یک کار بَد و یا خوبی از تو سر بزند . [ این همان حالی است که در تو ایجاب می کند که عملت را به مرتبۀ عین برسانی . ]
این انگیزه های کار و رفتار برای این بر تو چیره می شود که رازِ نهانت عیان شود .
بنابراین این کلافِ تن چگونه می تواند ساکن بماند در حالی که قلب و درونش سررشته اش را می کشد ؟ ( کلابه = کلاف ، گلوله ریسمان ) . [ پس همانطور که سررشته ، کلاف را می چرخاند . قلب و درون آدمی نیز جسم را به حرکت و رفتار درمی آورد ]
اندوه و اضطرابی که در موقع بیکاری بر تو غلبه می کند . نشانه همان کِشش و انگیزۀ درونی است بطوریکه این بیکاری ، برای تو مانند جان کندن می شود . [ تاسه = اندوه و دلتنگی ]
این جهان و آن جهان همواره در حال زایش است . هر سبب مانند مادر است و اثرش مانند فرزند . [ هر سببی که اثری از آن حاصل شود . خودِ آن اثر نیز سببِ آثار دیگر می شود و زنجیره ای از علل و معالیل پدید می آید . ]
همینکه اثری پدید آمد خود به یک سبب دیگر تبدیل می شود تا آثارِ شگفت انگیز دیگر پدید آورد .
این سبب ها زنجیره وار در پی یکدیگر می آیند . ولی چشمی بسیار روشن لازم است که این همه اسباب و آثار را مشاهده کند .
گفتگوی شاه با غلام تا اینجا رسیده بود که ناگهان نشانی در او دید که ظاهر نبود . [ شاه ضمن گفتگو علامتی در او دید که نشان از آن بود که غلام ، صاحبِ معرفت و کمال است .
اگر آن شاه جویای اسرار ، در آن غلام نشانه ای دید . این کار از او بعید نیست . ولی ما چنین اجازه ای نداریم که آن راز را برمَلا سازیم .
وقتی غلامِ زیبا روی بَد سِرشت از حمام آمد . آن شاه و بزرگ او را نزدِ خویش خواند . [ هُمام = مهتر ، جوانمرد ، پادشاه بزرگ همّت ]
شاه به غلام گفت : عافیت باشد پیوسته کامکار باشی . زیرا که تو بسیار لطیف و ظریف و زیبا رخسار هستی .
اای دریغ و افسوس ، کاش آن عیب هایی که رفیقت از تو برای من گفته در تو نبود .
در آن صورت هر آنکس که رویت را می دید شادمان می شد و دیدارِ تو به همه مُلکِ جهان می ارزید .
وقتی که غلام زیبارو این سخنان را شنید با عصبانیت گفت : شاها از حرف هایی که آن غلام بی دین و ایمان در باره من زده اندکی بازگو کن .
شاه گفت : نخستین عیبی که به تو نسبت داد . دورویی و نفاق تو است . به این معنی که تو در پیشِ روی انسان مانند داروِ جانبخشی و پشت سرِ انسان مانند دردِ بی درمان .
آن غلامِ زیبارو وقتی که پلیدی و فرومایگی دوستش را شنید . ناگهان دریای خشم و غضبش به جوش آمد . [ در حالیکه غلام زشت رویِ نیک سیرت جز ستایش حرفی در باره او نزده بود و شاه از این کلمات ، قصدِ سنجیدن شخصیت او را داشت . ]
غلام چنان خشمناک شد و کف بر دهان آورد و رخساره اش سرخ شد و دیگر موجِ بدگویی و قدحش از حد فراتر رفت .
و گفت : او از همان آغاز دوستی با من ، مانند سگ در ایام قحطی ، نجاست می خورد .
وقتی که آن غلام پی در پی همانند جَرَس ، رفیقِ خود را موردِ ذمّ و بدگویی قرار داد . شاه دست بر دهانش نهاد که دیگر بَس است .
شاه گفت : من با یک آزمایش تو را از رفیقت باز شناختم . دانستم که تو جانت بویِ تعفّن می دهد و رفیقت ، دهانش . یعنی تو باطنت بد است و او ظاهرش .
پس ای که جان و روحِ پلید و گندیده ای داری . دورتر بنشین تا امیر و فرمانروا او باشد و مأمور و فرمانبر تو باشی .
ای بزرگوار در حدیث آمده است . تسبیح و ذکرِ خدا از روی ریا ، مانند سبزه زاری است رُسته در سرگین زار .
پس این مطلب را خوب درک کن که صورت زیبا و نیکو با داشتن خوی و سیرت بَد پشیزی نمی ارزد .
اگر صورتِ شخصی زشت و ناپسند باشد ولی خوی و سیرتِ خوبی داشته باشد . سزاوار است که در برابر او جان ببازی . [ میر = بمیر ، فعل امر از «مردن» ]
صورت ظاهری رو به فنا و نیستی می گذارد ولی عالَمِ معنی جاودانه است .
تا کی به نقشِ سبو عشق می ورزی و بدان اظهار علاقه می کنی ؟ از نقشِ سبو ، صرف نظر کن و در طلبِ آب برآ .
اتو صورتِ آن سبو را می بینی در حالی که از معنایش غافلی . اگر عاقل و خردمندی از صدف ، مرواریدی برگیر .
این قالب ها که به منزلۀ صدف اند . اگر چه همۀ آنها از دریای جان زنده اند .
ولی در هر صدفی گوهر یافت نمی شود . پس باید چشم بگشایی و درون هر یک از آن ها را ببینی .
که آن صدف چه دارد ؟ و این صدف چه دارد ؟ سپس انتخاب کن . زیرا که آن مرواریدِ گرانبها واقعاََ کمیاب است . ( ثَمین = گرانبها ، قیمتی ) . [ همینطور افرادِ انسانی را نیک موردِ دقت قرار بده که آیا دارای گوهرِ معنویت هستند یا درونی خالی و پوچ دارند . ]
اگر به صورت توجه کنی . در آن صورت کوه در ضخامت و بزرگی صدها بار از لعل بزرگتر است .
همچنین از نظرِ ظاهر ، دست و پا و ریشِ تو ، صد برابر ظاهر چشمِ تو است .
ولی این نکته از تو پوشیده نیست که از همۀ اعضای بدن ، فقط دو چشم ، برگزیده و ممتاز شده است .
از یک اندیشه که در ضمیر آدمی پیدا می شود . در یک آن ، صد جهان ویران می شود .
برای مثال ، جسمِ شاه اگر چه در ظاهر یکی بیش نیست . ولی صدها هزار لشکر به دنبال او روان می شود . [ چون مردم از تصور و اندیشه ای که از آن شاه دارند مطیع او می شوند . ]
با همۀ این ها ، شکل و ظاهر این شاهِ برگزیده و زبده ، محکومِ یک فکرِ نهانی است .
مردمِ بی شمار را مشاهده کن که در اثر یک اندیشه در روی زمین مانند سیل ، روان می شوند . [ این اندیشه است که محرکِ همگان است نه صورت ]
آن فکر در نظر مردم ، اگر چه کوچک و ناچیز می آید . ولی مانند سیلی خروشان عالَم را می خورد و می بَرد .
با این مقدمه روشن شد که در جهان ، هر صنعت و حرفه ای بر فکری قائم و استوار است .
خانه ها و کاخ ها و شهرها و کوه ها و بیابان ها و رودها جملگی قائم بر اندیشه است .
همچنین زمین و دریا و خورشید و سپهر از آن فکر زنده اند همانطور که ماهی در دریا زنده می ماند . [ سَمَک = ماهی ]
پس چرا بر اثر نادانی در نظرِ تو که کوردلی ، جسم مانند سلیمان (ع) با حشمت و جلال جلوه می کند و فکر مانند مورچه ، حقیر و کوچک ؟ [ از اینجا مولانا به نقدِ صورت پرستان می پردازد . همان کسانی که صورت را بر معنا ترجیح می دهند . ]
در نظرِ تو کوه ، بزرگ جلوه می کند . و فکر در نظرِ تو مانند موش ، کوچک می نماید و کوه مانند گرگ ، بزرگ به نظر می رسد .
جهان در چشمِ تو هولناک و سترگ است . و تو از ابر و رعد و آسمان دچار بیم و لرز می شوی . [ زیرا هیبت ظاهری آنها تو را مقهور می سازد . ]
ای پست تر از الاغ ، تو مانند سنگی بی جان از جهانِ اندیشه آسوده و بی خبری .
زیرا که تو فقط نقش و صورتی و از عقل و معنی بهره ای نداری . تو سیرت آدمیان نداری بلکه کُرّه خری بیش نیستی .
تو از روی نادانی ، سایه را شخص می پنداری . یعنی اوهام را واقعیت می انگاری . یا سایه را با خودِ شخص یکی فرض می کنی . از اینرو انسان در نظر تو بازیچه و حقیر است .
صبر کن تا روزی که آن فکر و خیال ، آشکارا بال و پری گشاید .
کوه ها را خواهی دید که مانند پشم ، نرم شده و این زمینِ سرد و گرم را نیست شده خواهی دید . [ اشاره است به آیه 5 سوره القارعه . « و کوه ها همانند پشمِ حلاجی شده گردد » و آیه 48 سوره ابراهیم . « روزی که زمین ( به امر حق ) به زمینی جز این بدل شود » ملاهادی سبزواری گوید : کنایه است از فنای آنها در جنبِ وجودِ حق … خداوند تلاشی کوههای صوری و انیّات ( = هستی های مجازی ) را به عباراتِ مختلفه اشارت فرموده . ( شرح اسرار ، ص 122 ) ]
نه آسمان می بینی و نه ستاره ای و نه جز خدای یگانه زندۀ و مهربان ، وجودِ دیگری .
یک افسانه راست باشد یا دروغ ، اهمیتی ندارد . بلکه مهم این است که حقایق را برای شنونده روشن کند . [ ظاهربینان در مَثَل های راهنمایان و مربیان بشر مناقشه می کنند . غافل از اینکه حق تعالی نیز در شیوۀ هدایت به نحو مَثَل حرف زده است . ]
دکلمه قسم غلام در صدق و وفاداری یار خود
سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …
متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …
متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
1) ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما / افتاده در غرقابه ای ، تا خود که داند آشنا…
1) هر آن ناظر که منظوری ندارد / چراغ دولتش نوری ندارد 2) چه کار اندر بهشت آن مدّعی را…
1) ای بادِ بی آرامِ ما ، با گُل بگو پیغام ما / که : ای گُل ، گُریز اندر…
1) مگر نسیم سَحر بوی یار من دارد / که راحت دل امّیدوار من دارد 2) به پای سرو درافتاده…
1) ای نوبهارِ عاشقان ، داری خبر از یارِ ما ؟ / ای از تو آبستن چمن ، و ای…
1) غلام آن سبک روحم که با ما سر گران دارد / جوابش تلخ و ، پنداری شِکر زیر زبان…