نشستن دیو بر مقام سلیمان و تقلید کارهای او | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

نشستن دیو بر مقام سلیمان و تقلید کارهای او| شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر چهارم ابیات 1263 تا 1286

نام حکایت : حکایت شاعر و عطا دادن شاه و مضاعف کردن وزیر آن را

بخش : 4 از 10 ( نشستن دیو بر مقام سلیمان و تقلید کارهای او )

خلاصه حکایت شاعر و عطا دادن شاه و مضاعف کردن وزیر آن را

شاعری به طمع دریافتِ صِله و خِلعَت و رسیدن به جاه و مقام ، شعری در مدحِ پادشاهی ساخت و به دربار سلطنتی رفت و آن را در مقابلِ شاه و وزیر و اطرافیان او خواند . شاه از این شعر شادمان شد و دستور داد هزار سکه طلا به او پاداش دهند . وزیر که مردی خُوش خُلق و بلند طبع بود گفت : ای پادشاه ، این پاداش برای چنین شاعری گرانقدر ناچیز است . بهتر است ده هزار سکه به او داده شود . باز وزیر با بیانی شیوا و مستدل شاه را قانع کرد که حتّی ده هزار سکه نیز کم است . سرانجام شاه پس از شنیدن سخنان وزیر دستور داد علاوه بر ده هزار سکه ، خِلعتِ شایسته ای نیز بدو دهند . شاعر پس از دریافت این همه پاداش سراپا شادمان شد و …

متن کامل ” حکایت شاعر و عطا دادن شاه و مضاعف کردن وزیر آن را ” را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات نشستن دیو بر مقام سلیمان و تقلید کارهای او

ابیات 1263 الی 1286

1263) ور چه عقلت هست ، با عقلِ دگر / یار باش و مشورت کُن ای پدر

1264) با دو عقل ، از بس بلاها وارهی / پایِ خود بر اوجِ گردون ها نهی

1265) دیو گر خود را سلیمان نام کرد / مُلک بُرد و مملکت را رام کرد

1266) صورتِ کارِ سلیمان دیده بود / صورت اندر سِرِّ دیوی می نمود

1267) خلق گفتند : این سلیمان بی صفاست / از سلیمان تا سلیمان فرق هاست

1268) او چو بیداری ست ، این همچون وَسَن / همچنانکه آن حَسَن با این حَسَن

1269) دیو می گفتی که حق بر شکلِ من / صورتی کرده ست خوش بر اَهرِمَن

1270) دیو را حق صورتِ من داده است / تا نیندازد شما را او به شست

1271) گر پدید اید به دعوی ، زینهار / صورتِ او را مدارید اعتبار

1272) دیوشان از مکر این می گفت ، نیک / می نمود این ، عکس در دل های نیک

1273) نیست بازی با مُمَیّز ، خاصه او / که بُوَد تمییز و عقلش غیب گو

1274) هیچ سِحر و هیچ تلبیس و دَغَل / می نبندد پرده بر اهلِ دُوَل

1275) پس همی گفتند با خود ، در جواب / باز گونه می روی ای کژخِطاب

1276) بازگونه رفت خواهی همچنین / سوی دوزخ اَسفل اندر سافلین

1277) او اگر معزول گشته ست و فقیر / هست در پیشانیش بَدرِ مُنیر

1278) تو اگر انگشتری را برده ای / دوزخی ، چون زَمهَریر افسرده ای

1279) ما به بَوش و عرض و طاق و طُرُنب / سر کجا ، که خود همی نَنهیم سُنب

1280) ور به غفلت ما نهیم او را جبین / پنجه یی مانع برآید از زمین

1281) که مَنِه آن سَر مر این سَرزیر را / هین مکن سجده مر این اِدبار را

1282) کردمی من شرحِ این ، بس جان فزا / گر نبودی غیرت و رَشکِ خدا

1283) هم قناعت کن تو ، بپذیر این قَدَر / تا بگویم شرحِ این وقتی دگر

1284) نامِ خود کرده سلیمانِ نبی / روی پوشی می کند بر هر صَبی

1285) در گذر از صورت و از نام ، خیز / از لقب وز نام ، در معنی گُریز

1286) پس بپرس از حدِّ او وز فعلِ او / در میانِ حدّ و فعل ، او را بجو

شرح و تفسیر نشستن دیو بر مقام سلیمان و تقلید کارهای او

ور چه عقلت هست ، با عقلِ دگر / یار باش و مشورت کُن ای پدر


ای پدر ، درست است که تو عقلِ معاش داری امّا صلاح تو در این است که مصاحب و رفیق عقلی دیگر باشی و در امور خود با او مشورت کنی . [ با انسانِ کامل مصاحب و دمساز باش . در این بخش مولانا عقلِ جزوی ( عقل دنیاطلب ) را به دیو ، و عقل کُلّی ( عقل کمال جو ) را به سلیمان تشبیه می کند . ]

با دو عقل ، از بس بلاها وارهی / پایِ خود بر اوجِ گردون ها نهی


زیرا به وسیلۀ دو عقل از بلاهای بسیاری نجات خواهی یافت و پایِ همّتِ خود را بر اوجِ فلک خواهی نهاد . [ با داشتن دو عقل معاش و معاد می توانی به اوج کمالاتِ روحی و اخلاقی نائل شوی . ]

دیو گر خود را سلیمان نام کرد / مُلک بُرد و مملکت را رام کرد


اگر چه شیطان نامِ خود را سلیمان نهاد و مقامِ سلطنت را به دست آورد و کشور را مطیع خود کرد . [ مولانا می گوید طالحان نیز خود را به صورتِ صالحان می آرایند و کارهای آنان را تقلید می کنند . امّا « از محقّق تا مقلّد فرق هاست » ]

صورتِ کارِ سلیمان دیده بود / صورت اندر سِرِّ دیوی می نمود


گر چه شیطان ، ظاهر و صورتِ کارِ سلیمان را داشت . امّا در ظاهر کارِ او آثار و علائم شیطانی دیده می شد . ( صورت اندر = در صورت ، در ظاهر ) [ این موضوع بر هر کسی مکشوف نبود . زیرا فقط ژرف بینان کنجکاو می توانستند بدین نکته واقف شوند که شیطان اگر چه به ظاهر سلیمان نبی است امّ در باطن همان اهریمنِ غبی است . ]

خلق گفتند : این سلیمان بی صفاست / از سلیمان تا سلیمان فرق هاست


مردمان ژرف بین می گفتند : در این سلیمان ، صفایی وجود ندارد . یعنی صفای آن نبی کریم را ندارد . از این سلیمان تا آن سلیمان تفاوت های بسیاری وجود دارد .

او چو بیداری ست ، این همچون وَسَن / همچنانکه آن حَسَن با این حَسَن


برای مثال ، سلیمان نبی مانندِ بیداری است و این شیطانِ لعین مانندِ خواب . چنانکه آن حَسَن ( وزیر بلند طبع و نیک سرشت ) با این حَسَن ( وزیر خسیس و بَدنهاد ) فرق های بسیاری داشت . [ رجوع شود به بخشهای صله گرقتن شاعر از شاه و باز آمدن شاعر بعد چند سال در همین حکایت ] ( وَسَن = خواب سنگین ، مسلط شدن خواب بر انسان )

دیو می گفتی که حق بر شکلِ من / صورتی کرده ست خوش بر اَهرِمَن


شیطان برای حفظِ منصبِ غصبی خود و گمراه کردن مردم می گفت : خداوند ، شیطان را به صورت و هیأتِ زیبای من آفریده است .

دیو را حق صورتِ من داده است / تا نیندازد شما را او به شست


حضرت حق ، به شیطان صورت و هیآتِ ظاهری مرا داده است . مبادا او شما را به دامِ خود گرفتار کند . [ تا = در اینجا به معنی زنهار و هشدار آمده است / شَست = قلّابِ ماهیگیری ، در اینجا منظور دامِ شیطانی است ]

گر پدید اید به دعوی ، زینهار / صورتِ او را مدارید اعتبار


اگر آن شیطان در نظرِ شما مجسّم شد و ادعا کرد که من سلیمانم . مبادا به ظاهرِ او اهمیتی دهید و فریبِ او را بخورید .

دیوشان از مکر این می گفت ، نیک / می نمود این ، عکس در دل های نیک


البته شیطان این حرف ها را از روی حیله و نیرنگ می گفت . امّا در ضمیرِ مردمِ روشن بین و آگاه بر عکسِ این حرف ها دیده می شد . یعنی اهلِ معرفت سخنان او را باور نمی کردند و یقین داشتند که این همان شیطان ملعون است .

نیست بازی با مُمَیّز ، خاصه او / که بُوَد تمییز و عقلش غیب گو


انسانِ عاقل را نمی توان بازی داد . بخصوص آن عاقلی که از اسرارِ جهان غیب نیز اطلاع دارد و حقایقِ آن را بازگو می کند . [ مُمَیّز = تمییز دهنده ، کسی که دارای قوۀ شناخت است و حق و باطل را از هم باز می شناسد ]

هیچ سِحر و هیچ تلبیس و دَغَل / می نبندد پرده بر اهلِ دُوَل


هیچ جادو و مکر و نیرنگی نمی تواند بر دلِ اهل الله حجابی بکشد . [ تَلبیس = نیرنگ سازی ، پنهان کردن مکر و فریب خود / دَغَل = تباهی ، نیرنگ و حیله / اهلِ دُوَل = کسانی که دولت الهی و سعادت ابدی را به دست آورده اند . به عبارتی همان عارفان روشن بین ]

پس همی گفتند با خود ، در جواب / باز گونه می روی ای کژخِطاب


پس مردمِ خردمند و ژرف بین در دلِ خود به آن شیطان جواب می دادند : ای یاوه گو وارونه حرکت می کنی . [ به اصطلاح داری نعل وارونه می زنی و خیال می کنی که ما مقهورِ نیرنگ تو شده ایم . ]

بازگونه رفت خواهی همچنین / سوی دوزخ اَسفل اندر سافلین


همانطور که سخنانت وارونه است . یعنی همانطور که گفتارت عاری از حقیقت است . خود نیز به سوی نازل ترین مراتبِ دوزخ خواهی رفت . [ مصراع دوم مأخوذ است از آیه 5 سورۀ تین « سپس باز بریمش به فروترین مرتبت » . مفسران قرآن کریم «اَسفَلَ السافلین» را به دورۀ پیری و کهنسالی تفسیر کرده اند . زیرا در آیه 4 سورۀ تین می گوید : ما آدمی را به نکوترین خلقت آفریدیم . چنانکه در آیه 70 سورۀ نَحل و آیه 5 سورۀ حج ، دورۀ پیری به اَرذَلِ العُمُر ( = پست ترین مرحلۀ عمر ) تعبیر شده است . جمعی از مفسران نیز «اَسفَلَ السافلین» را پایین ترین مرتبۀ دوزخ دانسته اند . زیرا در آیه 6 سورۀ تین ، مؤمنان را استثنا می کند ( مجمع البیان ، ج 10 ، ص 511 و کشّاف ، ج 4 ، ص 774 ) .

او اگر معزول گشته ست و فقیر / هست در پیشانیش بَدرِ مُنیر


او ( سلیمان ) اگر چه ظاهراََ از مقامِ سلطنت خلع شده و هم اکنون فقیر و تهیدست مانده است . امّا در پیشانی او قرصِ ماهِ تابان می درخشد .

تو اگر انگشتری را برده ای / دوزخی ، چون زَمهَریر افسرده ای


گر چه تو انگشتری سلیمان را رُبوده ای . لیکن تو یک دوزخ هستی که از سرمایِ سخت ، منجمد و افسرده شده ای . [ زَمهریر = سرمای سخت ( آیه 13 سوره انسان ) ]

ما به بَوش و عرض و طاق و طُرُنب / سر کجا ، که خود همی نَنهیم سُنب


ما در برابرِ عظمت و خودنمایی و کرّ و فرِّ تو سر که فرو نمی آوریم هیچ ، بلکه حتّی سُمّ هم خم نمی کنیم . [ بَوش = کرّ و فرّ ، خودنمایی / عارض = صورت ، ظاهر ، آنچه غیر ذاتی است ، در اینجا به معنی خودنمایی است / طاق و طّرُنب = کرّ و فرّ ، جلال و شکوه طاهری ]

ور به غفلت ما نهیم او را جبین / پنجه یی مانع برآید از زمین


و اگر ما غفلتاََ در برابرِ او پیشانی بر زمین بگذاریم . دستی از زمین بیرون می آید و ما را از این عمل باز می دارد .

که مَنِه آن سَر مر این سَرزیر را / هین مکن سجده مر این اِدبار را


که در برابرِ این فرومایه سر بر زمین مگذار . مبادا به این بدبخت سجده کنی . [ سَرزیر = پست ، فرومایه ]

کردمی من شرحِ این ، بس جان فزا / گر نبودی غیرت و رَشکِ خدا


اگر غیرت و رَشکِ الهی نبود . یعنی اگر خداوند اجازه می داد که اسرارِ ربوبی را فاش کنم . من این نکته را بسیار لطیف و دلنشین شرح می دادم . [ توضیح غیرت در شرح بیت 1713 دفتر اوّل آمده است ]

هم قناعت کن تو ، بپذیر این قَدَر / تا بگویم شرحِ این وقتی دگر


تو فعلاََ به همین که گفتم بسنده کن و آنرا بپذیر تا در فرصتی دیگر نکنه مزبور را برای تو شرح دهم .

نامِ خود کرده سلیمانِ نبی / روی پوشی می کند بر هر صَبی


آن دیو نامِ خود را سلیمانِ نبی گذاشته و با این کار نزدِ کودکان و نادانان صورتِ واقعی خود را می پوشاند . ( صَبی = کودک ) [ تزویر آن دیو نزدِ مردان الهی کاملاََ روشن است . و فقط او می تواند حقیقت را از اطفال بپوشاند . یعنی تنها طفل سیرتان فریب او را می خورند . ]

در گذر از صورت و از نام ، خیز / از لقب وز نام ، در معنی گُریز


ای سالکِ طریقت از مرحلۀ ظاهر و اسم بگذر و از لقب و اسم به سوی معنی متوجّه شو . [ اسم و رسم را کنار بگذار و طالب حقیقت شو . ]

پس بپرس از حدِّ او وز فعلِ او / در میانِ حدّ و فعل ، او را بجو


پس در بارۀ حدّ و مرتبۀ معنوی و اعمالِ خالصِ او سؤال کن . یعنی دقّت کن و ببین آیا از حیثِ معنویات و اعمالِ صالح فردی موفق است یا خیر . آنگاه حقیقتِ باطنی او را از طریق مرتبۀ روحی و اعمالِ او پیدا کن . [ پس نباید گولِ ظاهر و طاق و طرنب اشخاص را بخوری بلکه باید با معیار حقیقی شخصیت ها را بسنجی . منظور اینکه معیارت در شناخت افراد ، مسائلِ معنوی و باطنی باشد نه ظواهر . ]

شرح و تفسیر بخش قبل شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه نشستن دیو بر مقام سلیمان و تقلید کارهای او

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر چهارم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Tags:
فقیه

Share
Published by
فقیه

Recent Posts

غزل شماره 14 دیوان غزلیات شمس تبریزی / شرح و تفسیر

1) ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما / افتاده در غرقابه ای ، تا خود که داند آشنا…

3 سال ago

غزل شماره 172 دیوان غزلیات سعدی شیرازی / شرح و تفسیر

1) هر آن ناظر که منظوری ندارد / چراغ دولتش نوری ندارد 2) چه کار اندر بهشت آن مدّعی را…

3 سال ago

غزل شماره 13 دیوان غزلیات شمس تبریزی / شرح و تفسیر

1) ای بادِ بی آرامِ ما ، با گُل بگو پیغام ما / که : ای گُل ، گُریز اندر…

3 سال ago

غزل شماره 171 دیوان غزلیات سعدی شیرازی / شرح و تفسیر

1) مگر نسیم سَحر بوی یار من دارد / که راحت دل امّیدوار من دارد 2) به پای سرو درافتاده…

3 سال ago

غزل شماره 12 دیوان غزلیات شمس تبریزی / شرح و تفسیر

1) ای نوبهارِ عاشقان ، داری خبر از یارِ ما ؟ / ای از تو آبستن چمن ، و ای…

3 سال ago

غزل شماره 170 دیوان غزلیات سعدی شیرازی / شرح و تفسیر

1) غلام آن سبک روحم که با ما سر گران دارد / جوابش تلخ و ، پنداری شِکر زیر زبان…

3 سال ago