قصه فقیه با دستار بزرگ و آنکه ربود دستارش
قصه فقیه با دستار بزرگ و آنکه ربود دستارش | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان
شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی
کتاب : مثنوی معنوی
قالب شعر : مثنوی
آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر چهارم ابیات 1578 تا 1591
نام حکایت : حکایت پادشاهی که غلامی بس نادان و حریص داشت
بخش : 6 از 13 ( قصه فقیه با دستار بزرگ و آنکه ربود دستارش )
پادشاهی غلامی داشت که بس نادان و حریص بود و وظایف خود را به درستی انجام نمی داد . روزی شاه برای تنبیه او دستور داد که از جیره اش بکاهند . و اگر باز به لجاجت و سفاهتِ خود ادامه داد نامش را بکلّی از دفتر خدمتگزاران پاک کنند . وقتی که این خبر به گوش غلام رسید به جای آنکه در صدد شناختِ قصور و تقصیر خویش برآید با نادانی تمام ، در صدد نوشتن نامه ای پُر جنجال و ستیز برای شاه برآمد . امّا پیش از آنکه نامه را بنویسد نزدِ آشپز رفت و پرخاش کنان او را مقصّرِ تقلیل جیرۀ خود دانست . آشپز بدو گفت من مأمورم و معذور . برو ببین عاملِ اصلی چیست و کیست ؟ غلام ناچار به گوشه ای رفت و نامه ای برای شاه نوشت که هر چند متنِ نامه …
متن کامل ” حکایت پادشاهی که غلامی بس نادان و حریص داشت ” را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
یک فقیه نما برای آنکه عمامه اش بزرگ جلوه کند و در نظرِ عوام النّاس ، شخصی مهم به نظر آید . مقداری کهنه پاره در عمامۀ خود درپیچید و بامدادان با هیبت و وقاری مخصوص به طرف مسجد به راه افتاد . از قضا در آن موقع سارقی در تاریکی کوچه ای کمین کرده بود تا در موقعِ مقتضی بر عابران حمله آرَد و اموالشان را به یغما بَرَد . وقتی که آن حرامی چشمش به عمامۀ عظیمِ وی افتاد به گمانِ آنکه متاعِ نفیسی یافته . بر او حمله آورد و عمامه اش را از سرش رُبود و پا به فرار گذاشت . آن فقیه نما بانگ زد که ای حرامی ، تو که عمامه را به شتاب می بری ، لااقل دستی به محتویاتش بزن و آنرا بیازمای و در صورتی که نفیس و ارزشمندش یافتی با خود ببر که حلالت باد . آن حرامی که خیال می کرد کالای گرانبهایی به یغما برده بی امان می دوید و ضمن دویدن متوجه شد که چیزهایی از آن عمامه روی زمین می ریزد . وقتی دقّت کرد دید تکه پاره هایی از پارچه های کهنه و مندرس است . در این لحظه به خود آمد و از حسرت و غضب آن را بر زمین کوفت و به دنبالِ کارِ خود رفت .
مولانا این حکایت را در بسط و تبیینِ مطلبی آورده که در ابیات بخش قبل بدان اشارت کرده است . مولانا در آن ابیات بیان کرد که انسان باید حاملِ احوال و اعمال و اندیشه هایی باشد که حجابِ او نشود و بسانِ زنجیرهای گران دست و پای روحِ او را از حرکت باز ندارد . چنانکه بسیاری از کسان نیز ظاهرِ خود را به علومی چند می آرایند و طالبانِ حقیقت را می فریبند . مولانا دنیای پُر فریب و غرّار را به عمامۀ آن فقیه نما تشبیه می کند .
یکی از فقیه نمایان پارچه های کهنه و فرسوده را جمع کرده بود و درونِ عمامۀ خود نهاده بود . [ عِمامه = دستار ، شالی که به دور سر می پیچند ، به غلط آن را عَمّامه گویند ]
تا هر گاه به جمعِ مردم در مسجد می رسد . عمامه اش بزرگ شود و در نظرِ مردم شخصیتی عظیم القدر جلوه کند . [ حَطیم = در اینجا منظور مسجد و محضرِ مردم است . شرح بیت 918 دفتر چهارم ]
آن فقیه نما پارچه هایی کهنه و فرسوده را از لباس ها جُدا کرده بود و هیأتِ ظاهری عمامه خود را با آن کهنه ها و پاره لباس ها آراسته بود .
ظاهرِ عمامۀ او مانندِ جامه های فاخرِ بهشتی بود و درونِ آن ، مانندِ منافقان ، زشت و پُر فضاحت . [ حُلّه = جامۀ نو ، بُردِ یمانی ]
پاره های جامه های کهنه و فرسوده و تکه های پنبه و پوستین در داخلِ آن عمامه ، پنهان شده بود . [ دَفین = مدفون ، دفن شده ]
آن فقیه نما هنگامِ صبح به طرفِ مدرسه حرکت کرد تا با آن وقارِ ظاهری و متانتِ ساختگی به منافعِ مادّی و مکاسبِ دنیوی دست یابد . [ فتوح = در لسانِ اهلِ معرفت معنای بس والایی دارد امّا در اینجا مراد منافعِ مادّی و فتوحاتِ دنیوی است ، شرح بیت 1441 دفتر اوّل ]
در راهی تاریک ، سارقی کمین کرده بود تا در موقعِ مناسب دست به دزدی بزند . [ جامه کن = دزد که مردم را لخت کند / از بهرِ فن = برای دزدیدن ]
ناگهان آن دزد ، عمامه را از سرِ آن فقیه نما برداشت و پا به فرار گذاشت تا به نان و نوایی برسد . [ نیکلسون گوید : در مشرق زمین از دستار به عنوانِ همیان استفاده می کردند و نقدینه های خود را در آن می نهادند . از اینرو دزدان می کوشیدند دستارِ رهگذران را بربایند ( شرح مثنوی معنوی مولوی ، دفتر چهارم ، ص 1525 ) ]
فقیه نما با صدای بلند به آن دزد که در حالِ فرار بود گفت : ای پسر اوّل عمامه را باز کن و به محتویاتِ آن نگاه کن و بعد آن را با خود ببر .
اینطور که به شتاب می دوی . آن تحفه را باز کن و ببین که چه چیزِ بی ارزشی را همراه خود می بری . [ چارپَرّه می پَری = بوسیله چهار پَر پرواز می کنی ، بسیار سخت می دوی ، با شتاب می دوی ]
آن عمامه را باز کن و ابتدا آن را با دست امتحان کن و سپس اگر خواستی آن را ببر که حلالت کردم .
آن سارق چون در حالِ فرار عمامۀ آن فقیه نما را باز کرد . تعدادِ زیادی پارچۀ کهنه در میانِ راه ریخت .
از آن عمامۀ بزرگ و بی ارزش او ، تنها حدودِ یک متر پارچۀ کهنه در دستِ آن دزد باقی ماند . [ گز = مقیاسی در طول که در قدیم معادلِ 24 انگشت بوده و امروزه معادل یک متر محسوب می شود ]
دزد ، پارچۀ کهنه را بر زمین زد و گفت : ای پارچۀ بی ارزش و اعتبار ، با این حیله ما را از کار و کاسبی ( سرقت ) انداختی . [ عِیار = وسیلۀ سنجش و اندازه گیری ، مقدار درصدِ طلا و نقره ای که در مسکوکات است . در اینجا « بی عِیار » یعنی بی ارزش و اعتبار . ]
سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …
متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …
متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
منابع و مراجع :
1) ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما / افتاده در غرقابه ای ، تا خود که داند آشنا…
1) هر آن ناظر که منظوری ندارد / چراغ دولتش نوری ندارد 2) چه کار اندر بهشت آن مدّعی را…
1) ای بادِ بی آرامِ ما ، با گُل بگو پیغام ما / که : ای گُل ، گُریز اندر…
1) مگر نسیم سَحر بوی یار من دارد / که راحت دل امّیدوار من دارد 2) به پای سرو درافتاده…
1) ای نوبهارِ عاشقان ، داری خبر از یارِ ما ؟ / ای از تو آبستن چمن ، و ای…
1) غلام آن سبک روحم که با ما سر گران دارد / جوابش تلخ و ، پنداری شِکر زیر زبان…