قصه آن زاهد که در سالِ قحطی شاد و خندان بود
قصه آن زاهد که در سالِ قحطی شاد و خندان بود | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان
شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی
کتاب : مثنوی معنوی
قالب شعر : مثنوی
آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر چهارم ابیات 3242 تا 3258
نام حکایت : حکایت آن پادشاه زاده که پادشاهی حقیقی به وی روی نمود
بخش : 6 از 7 ( قصه آن زاهد که در سالِ قحطی شاد و خندان بود )
پادشاهی ، پسری جوان و هنرور داشت . روزی پادشاه به خواب دید که پسرش مُرده است . وحشت زده از خواب پرید و وقتی متوجه شد که این فاجعه در خواب رُخ داده و نه در بیداری بسیار خوشحال شد و ز آن پس تصمیم گرفت که پسرش را زن دهد تا از او فرزندی حاصل آید و در صورتی که این واقعه به بیداری رُخ داد از او یادگاری داشته باشد . پس از جستجوهای بسیار بالاخره پادشاه ، دختری زیباروی را از خاندانی پارسا و پاک نهاد پیدا کرد ولی آن دختر از خانواده ای تهیدست و فقیر بود . از اینرو مادرِ شاهزاده با چنین ازدواجی مخالفت ورزید . لیکن شاه با اصرارِ تمام او را به عقد ازدواجِ پسرش درآورد . در این میان پیرِزنی جادوگر که عاشقِ پسرِ شاه شده بود بوسیلۀ جادو ، احوالِ آن جوان را چنان تغییر داد …
متن کامل ” حکایت آن پادشاه زاده که پادشاهی حقیقی به وی روی نمود ” را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
یکی از پارسایان در هنگامِ خشکسالی شادمان بود . در حالی که همۀ مردم نگران و نالان بودند . مردم که از شادی مردِ پارسا مُتعجّب شده بودند گفتند : در این فاجعۀ بنیان کن چرا می خندی ؟ پارسا گفت : اینک زمین در نظرِ شما سراسر ، قلمروِ قحطی و خشکسالی است امّا در نظرِ من بهشتِ برین است . شما نیز دیدگاهِ مرا پیدا کنید تا بهشتی که من می بینم شما نیز ببینید .
استاد فروزانفر مأخذ آن را یکی از حکایات عوفی در جوامع الحکایات می داند . این حکایت در بیان سببِ توبۀ شفیق بلخی است و برخی گفته اند که سببِ توبۀ او آن بود که یک سال ، خلایق از قحط به جان آمده بودند و نان چون کبرتِ احمر ( یاقوت سرخ ) عزیز گشته بود و باران را امساکی پدید آمده و خلقِ بسیار به استسقا برون رفته بودند به تضرّع و زاری از خدای تعالی باران می خواستند . شفیق در اثنای آن حال ، غلامی زنگی دید که نشاط می کرد و می خندید . شفیق او را گفت که این چه نشاط است که می کنی ؟ اندوهِ مردمان ندانی و محنتِ ایشان را مشاهده نمی کنی که تیغِ سیاستِ قهر ، خونِ خلق ریخت ؟ آن غلام گفت : من از خلق چه خبر دارم که من از آنِ خواجه ای هستم که دو انبارِ غلّه دارد و مرا چه باک و دانم که مرا ضایع نگذارد .
مولانا در این حکادیت مقامِ عارفاۀ رضا را بیان کرده است . عارفی که عاشقِ مُنعِم است و نه نعمت . هر قهر و بلایی که از او رسد عاشقانه مرحبا گوید . و چنین مقامی البته در دسترس همگان نیست بلکه تنها اَخصِّ خواص بدان واصل شوند . و فهمِ آن برای امثالِ نگارنده بسیار ثقیل و بلکه ممتنع است . و سپس مولانا در انتهای این حکایت نتیجه گیری می کند که اگر دیدگاه خود را نسبت به رخدادها و پدیده های جهان ارتقا دهی و حُب و بغضِ شخصی را از خود دور کنی . آتشِ قهر و بلا نیز بر تو سالم و سازگار می گردد .
مانندِ آن پارسایی که در سالِ قحطی ، خندان بود . امّا همۀ افرادِ قبیله اش گریان بودند . [ رَهط = عشیره ، قوم ]
وقتی که مردم ، خنده بی موقعِ آن مردِ پارسا را دیدند به او گفتند : الآن چه وقتِ خندیدن است ؟ قحط سالی ریشۀ مؤمنان را از جا کنده است . پس در چنین وضعی نباید بخندی .
رحمت الهی ، چشمِ خود را بر ما فرو بسته و هامون بر اثرِ تابش آفتابِ سوزان ، سوخته و تفتیده شده است . یعنی بارانِ رحمتِ الهی فرو نباریده است .
کشتزار و بوستان و تاکستان ، بر اثرِ بی آبی سیاه و سوخته شده است . در هیچ جای زمین مطلقاََ رطوبتی وجود ندارد . نه در فراز و نه در نشیب .
مردم از این قحطی و عذاب مانند ماهیانی که از آب دور مانده اند . ده تا ده تا و صد تا صد تا می میرند .
آیا تو دلت برای مسلمانان نمی سوزد ؟ در حالی که مؤمنان با هم خویشاوندند و مانند پیه و گوشتِ یک بدن اند . [ شَحم = پیه / لَحم = گوشت ]
رنجور شدن عضوی از بدن ، موجبِ رنجوریِ سایر اعضای بدن می شود . و این قاعده همیشه پا بر جاست . چه در زمان صلح و چه در زمان جنگ . ( مَلحَمه = جنگ خانمان برانداز ] [ دو بیت اخیر اشاره است به حدیث « مَثَلِ مؤمنان در دوستی و شفقت متقابل خود ، مانند بدن است که هر گاه عضوی از آن بدن از درد بنالد . سایر اعضای بدن نیز با شب بیداری و تب با او همنوا می شوند » ( احادث مثنوی ، ص 137 ) . چنانکه سعدی گفت :
بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نمانَد قرار ]
آن مردِ پارسا گفت : این وضعیّتی که اینک بر ما حاکم شده و شما آن را قحطی می بینید . این زمینِ به ظاهر قحطی زده در نظر من ، مانند بهشت ، دلگشا و مفرّح است .
من در سرارسرِ دشت ها و همۀ نقاطِ زمین ، خوشه هایی انبوه می بینم که تا کمر بالا آمده است .
بر اثر وزیدن بادِ صبا ، خوشه ها به موج درآمده است . و هامون پُر از خوشه های سبز است که از تره نیز سبزتر شده است . [ گَندنا = سبزی معرف به نام تره ]
من برای امتحان دستم را به آن خوشه ها می زنم . پس چگونه می توانم احساسِ دست و چشمِ خود را بی اساس و دروغ انگارم .
منظور بیت : من برای آنکه مطمئن شوم آنچه از صفا و خرمی دشت می بینم ناشی از خطای باصره ام نیست . دست بر سبزه و چمن بیابان می سایم و برایم عین الیقین حاصل می شود که آنچه دیده ام حقیقی است . پس دلیلی ندارد که عین الیقین خود را تکذیب کنم .
ظاهراََ از مولانا سؤال شده که اگر همۀ بیابان ها پُر از خوشه های سبز است . پس چرا ما آنها را نمی بینیم . مولانا پاسخ می دهد : ای فرومایگان ، شما یار و مصاحبِ تنِ فرعون سیرت اید . از اینرو آبِ زلالِ رودِ نیل در نظر شما خون جلوه می کند . ( فرعونِ تن = یعنی تنی که مانندِ فرعون ، سرکش و طاغی است زیرا شهوات بر او مسلط است ) [ مصراع دوم اشاره است به واقعه ای که توضیح آن در شرح بیت 3785 دفتر سوم آمده است . ]
منظور بیت : شیفتگی بر هوی و هوس ، حجابی می شود بر دیدۀ دل و مانع از شُهودِ حقیقت می گردد .
هر چه زودتر یار و مصاحبِ عقلِ موسی سیرت شوید . تا خون بر جای نمانَد و آبِ زلالِ رود را مشاهده کنید . [ اگر دوست و همراهِ عقلِ معاد شوید . آبِ حقیقت در نظر شما ظهور می کند و خونِ اوهام و خیالاتِ بی اساس رفع می شود . وقتی بنده دیدگاه خود را نسبت به فعل و مشیّتِ الهی تعالی بخشد . قهرِ او را عینِ لطفش می بیند . و این را صوفیه مقام رضا گویند . ]
برای مثال ، گاه می شود که خطایی نسبت به پدرِ خود مرتکب می شوی . و او بر تو خشم می گیرد . و در آن لحظه پدرت مانندِ یک سگ هار به نظرت می آید .
آن پدر در واقع سگ نیست . بلکه این از تأثیراتِ جفای تو و غضبِ اوست که آن پدرِ مهربان در نظرت به صورتِ سگ جلوه کرده است .
مثال دیگر ، برادران یوسف ، آن حضرت را به صورت گرگ می دیدند . زیرا برادران یوسف ، نسبت به او خشم و غضب می ورزیدند . [ مولانا در بیت 333 و 334 دفتر اوّل می گوید :
خشم و شهوت مرد را اَحول کند / ز استقامت روح را مُبدَل کند
چون غَرَض آمد ، هنر پوشیده شد / صد حجاب از دل به سوی دیده شد ]
همینکه با پدرت آشتی کردی . خشمِ تو از میان می رود . و دیگر پدرت به صورت سگ جلوه نمی کند . بلکه بابا برایت دوستی گرم و صمیمی می شود .
سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …
متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …
متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
منابع و مراجع :
1) ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما / افتاده در غرقابه ای ، تا خود که داند آشنا…
1) هر آن ناظر که منظوری ندارد / چراغ دولتش نوری ندارد 2) چه کار اندر بهشت آن مدّعی را…
1) ای بادِ بی آرامِ ما ، با گُل بگو پیغام ما / که : ای گُل ، گُریز اندر…
1) مگر نسیم سَحر بوی یار من دارد / که راحت دل امّیدوار من دارد 2) به پای سرو درافتاده…
1) ای نوبهارِ عاشقان ، داری خبر از یارِ ما ؟ / ای از تو آبستن چمن ، و ای…
1) غلام آن سبک روحم که با ما سر گران دارد / جوابش تلخ و ، پنداری شِکر زیر زبان…