غزل شماره 1 دیوان غزلیات شمس تبریزی
شرح و تفسیر غزل شماره 1 دیوان غزلیات شمس تبریزی در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان
ای معشوقی که همچون رستاخیزِ ناگهانی ، وجود مرا زیر و رو کرده ای . و ای کسی که رحمتی بیکرانه هستی ، و ای کسی که در جنگل اندیشه های زائد و جدل های زحمت افزا ، آتش عشق و جذبات روحانی را شعله ور ساخته ای .
رستخیزِ ناگهان : وصف شمس تبریزی تواند بود که ظهورش سبب انقلاب روحی مولانا شد . مولانایی که پیش از رستاخیز شمس ، دریایی ارام بود و با جلوه و جبروتی عالِمانه در حلقۀ پیروان خود گام برمی داشت ، چنین فرد محتشم و مقتدری را شمس ، زیر و زبر کرد . همۀ تعلّقات و تعیّنات سنگین و دست و پاگیر را به یک سو نهاد و قلندروار در کوی و بازار می رفت و با پیروان همۀ ادیان بر سر مهر و شفقت بود و به معابدشان سر می زد و حتّی خراباتیان و روسپیان را نیز مجذوب خود می گردانید و به حیات طیّبه می انگیخت .
رحمت بی منتها : ایرادی ندارد که به شمس تبریزی بازگردد ، چرا که رحمت بی انتهای حق از آینۀ وجود شمس بر مولانا تابیدن می گرفته است . شمس در نظر مولانا آینه و مظهر حق بوده است .
آتش : از نماادای رایج در اشعار عرفانی خصوصاََ در دیوان غزلیات مولاناست . آتش این عنصر تمدّن ساز از دورۀ باستان مورد توجّه بشر بوده است تا بدان پایه که مورد پرستش قرار می گرفته است .
ای معشوق معنوی ، در این روزگار یا در این لحظه ها و اوقات ، از روی لطف و صفا سراغ ما آمدی و کلید گشاینده زندانِ وجودِ جزیی ما شد . و همچون فضل و دهش الهی بر فقیران راهِ کمال ظهور کردی . [ آن زمان که مولانا در بندِ تشخّص های عالِمانه و تعیّن های فقیهانه بود . شمس تبریزی از سر لطف و عنایت نزد او رفت و قفل بستۀ وجود او را با کلید عشق و عاشقی برگشاد و مولانا را که مستعد دگردیسی روانی و تحوّل خلّاق بود در طریق روییدن و بالیدن و رسیدن به فجر نور راهبری کرد . ]
خندان آمدن : شکفتن و ظهور کردن ، چنانکه در غزل 253 می فرماید :
خنده بیاموز گُلِ سرخ را / جلوه کن آن دولتِ پاینده را
مفتاح زندان آمدن : کلید زندان شدن ، یعنی شمس تبریزی با دمیدن نفحات عشق در مولانا ، او را از زندان وجود جزیی خود رهانید و به بیکرانگی عشق وصل کرد .
ای معشوق معنوی ، تویی پرتو و کرانۀ درخشانِ خورشیدِ حقیقت ، و تویی مظهر و نماد امید ، تویی که موجب امید می شوی و امیدواری را بر سالک ، واجب و حتمی می کنی . امید به رستگاری و پیوند به معشوق حقیقی را حمیّت می بخشی و تویی نهایت طلب من .
منتها و مبتدا : اطلاق این دو اسم نیز بر شمس ایرادی ندارد . چرا که مولانا حقیقت تافته در وجود شمس را مورد خطاب قرار می دهد نه جسم مادّی او را .
حاجب : پرده دار ، دربان ، پوشاننده
انوار خورشید حقیقت هر گاه در دل ها تابش گیرد ، اندیشه ها را صیقل و صفا می دهد . هم اوست که حاجات را در ما بندگان پدید می آورد و هم اوست که حاجات را برآورده می گرداند .
ای آن که در جان بخشیدن بی همتایی ، و ای آن که سرچشمۀ هر گونه لذّت در علم و عملی . پرداختن به غیر تو بهانه و فریبکاری است . زیرا توسّل به غیر حق ، بیماری روح و دل است و توسّل به حق ، درمان بیماری است . [ دَغَل = فریب و نیرنگ ]
ما انسان ها به سبب مفتون شدن وارونه کاری های دنیا ، اَحوَل و کژبین شده ایم و به واسطۀ این کژبینی ، مست و شیدای لذّت های دنیوی و نعیم اُخروی گردیده ایم و با بی گناهان که با راه و روش ما همراهی ندارند به ستیز و نقار برخاسته ایم . لذا دوستی ها و دشمنی هایمان حقیقی نیست بلکه پندارینه است .
حُورالعین = پریان بهشتی که سیاهی چشمانشان کاملاََ شفاف و درخشان است .
شوربا = آش ساده که با برنج و سبزی می پزند . / نان و شوربا = در اینجا کنایه از متاع ناچیز دنیوی است .
به مستی روحانی درنگر و عقل سطحی و جزیی بین را رها کن . و شیرینی اذواق و مواجید روحانی مزه کن تا از علوم نَقلی و جدلی که عمر را تلف می کند رها شوی . آخر روا نیست که برای نان و سبزی ، یعنی برای امور سطحی دنیوی و یا برای علوم نَقلی و جدلی این همه چون و چرا برپا کنی .
سُکر = مستی ، منظور مستی روحانی است که فوق عقل بحثی و عقل جدلی است .
هِل = فرو بگذار ، رها کن ، از مصدر هلیدن
نُقل = شیرینی ، مزۀ شراب ، کنایه از لذّات روحانی و احوال معنوی
بَقل = سبزی / نان و بَقل = کنایه از هر آنچه جنبۀ دنیوی و نفسانی دارد .
ماجَرا = در لفظ یعنی آنچه رخ داد ، آنجه جریان یافت ، در اصطلاح صوفیه به معنی طرح مشاجره و اختلاف دو صوفی در حضور پیر مرشد است ، در اینجا مراد چون و چراهای عقل بحثی و جدلی است .
نَقل = در لفظ به معنی سخن و مطلبی را بیان کردن است ، و در اینجا اصطلاحاََ علوم بحثی و دروس رسمی و جمیع علومی است که صاحبش آن را در ذهن خود انبار می کند بی آنکه جانش از آن محفوظات بالیدن گرفته باشد .
تویی که با درافکندن تدابیر مختلف و با ظرافتی تمام که به چشم نمی آید . اضداد جهان هستی را به جان هم می اندازی .
تدبیر صد رنگ = تدبیرهای گوناگون / روم و زنگ = سیاه و سفید ، رومیان سفید پوس اند و زنگیان ، سیاهپوست ، که این دو به عنوان نماد اضداد به کار رفته است . / فی اِصطناعِ لایُرا = صنعت و ساختنی که از فرط ظرافت و لطافت به چشم نمی آید .
جان را از ره پنهان که در عالَم اضداد گرفتار آمده است ، چنان گوشمالی و ریاضت می دهی تا از همۀ وابستگی های نفسانی و آویزشهای دنیوی بگسلد و روی به حق بیاورد . با آنکه همۀ این امور به دست تو صورت می گیرد ولی علل و اسباب ظاهری را پیش می آوری و مشیّت خود را از راه علل و اسباب صورت می بخشی . یعنی علل و اسباب ظاهری بهانه ای می گردد تا تو ارادۀ خود را در زیر پوشش آنها جاری فرمایی . و جانی که خواهان رهایی از چرخۀ اضداد اینجهانی است به زبان حال و قال می گوید : مرا از دایرۀ این اضداد رهایی ده تا به ساحل امن و آرامش حقیقی برسم . سوگند به خدا که این دنیای ناسوتی و زندگی دنیوی بازیچه ای بیش نیست . [ در مصراع اوّل مخاطب اصلی خداوند است و لاغیر . ]
[ خَلِّصنی = رهایی ده مرا / لاغ = شوخی و بازیچه / کیا = بزرگ ]
خاموش باش که بسیار برای وصال حق شتاب دارم . و برای رسیدن به این وصال می خواهم جان بازی کنم . دفتر را پاره کنم و قلم را بشکنم . یعنی قیل و قال را ترک کنم که ساقی وارد شد . یعنی حضرت معشوق تجلّی کرده است . [ در این بیت ، مولانا ، قوۀ ناطقۀ خود را مخاطب قرار می دهد . ]
مُستَجِل = خواهان شتاب ، آن کس که عجله دارد / پای عَلَم= محل تجمّع سپاه ، جایی که شاهان و سالاران ایستند ، مجازاََ ملجأ و پناهگاه / کاغذ بِنِه = دفتر و نوشتار را ترک کن . یعنی خواهان قیل و قال مباش / ساقی = شراب دهنده ، باده دهنده ، در اینجا مراد حضرت معشوق است که با شراب عشق ، همۀ هستی را مست می کند / درآمدنِ ساقی = اشاره به تجلّی لطفی حق تعالی دارد / اَلصَّلا = به هوش باشید ، در اصل به معنی آتشی است که اعراب صحرانشین بر پشته ها می افروختند که راه گمشدگان و مسافران به دلالت آتش بدان جا روند و اطعام شوند . ]
سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …
متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
غزلیات مولانا ثبت لحظه های سُکر و بی خویشی های اوست .
من خَمُش کردم و در جوی تو افکندم خویش / که ز جوی تو بُوَد رونقِ شعرِ ترِ من
به گفتۀ یکی از اقدامِ تذکره ها : « اکثر کلمات مولانا در حالت سُکر در بیان آمده است » ( زندگی نامه مولانا ، سپهسالار ، ص 46 ) . این غزلیات از حیث موسیقیایی و اُرکستراسیونِ واژگان در سراسر تاریخ ادبیات ایران ، همتا ندارد و گویی رقص و سماع مولانا و یارانش با تمام شور و شکوه در غزلیات او تابش یافته است . در این غزلیات معنی چنان بر لفظ ، پیشی گرفته که گاه بی هیچ حذری مرزهای سنّتی و کلیشه ای غزل را درمی نوردد و قواعد کهنه عروض و قافیه را در هم می ریزد و نوآوری می کند …
متن کامل معرفی جامع کتاب دیوان غزلیات شمس تبریزی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
1) ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما / افتاده در غرقابه ای ، تا خود که داند آشنا…
1) هر آن ناظر که منظوری ندارد / چراغ دولتش نوری ندارد 2) چه کار اندر بهشت آن مدّعی را…
1) ای بادِ بی آرامِ ما ، با گُل بگو پیغام ما / که : ای گُل ، گُریز اندر…
1) مگر نسیم سَحر بوی یار من دارد / که راحت دل امّیدوار من دارد 2) به پای سرو درافتاده…
1) ای نوبهارِ عاشقان ، داری خبر از یارِ ما ؟ / ای از تو آبستن چمن ، و ای…
1) غلام آن سبک روحم که با ما سر گران دارد / جوابش تلخ و ، پنداری شِکر زیر زبان…