سفر ابویزید به شهر ری و مژده ولادت خرقانی
سفر ابویزید به شهر ری و مژده ولادت خرقانی | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان
شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی
کتاب : مثنوی معنوی
قالب شعر : مثنوی
آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر چهارم ابیات 1802 تا 1855
نام حکایت : حکایت مژده دادن ابویزید از زادن خرقانی پیش از سال ها
بخش : 1 از 14 ( سفر ابویزید به شهر ری و مژده ولادت خرقانی )
بایزید بسطامی با اینکه سال ها پیش از تولّدِ شیخ ابوالحسنِ خرقانی وفات کرده بود . با اینحال از ولادت و شخصیتِ ظاهری و باطنی ابوالحسن خبر داد . زیرا در یکی از روزها بایزید همراه با عدّه ای از مریدانش در حالِ سفر بود که به حومۀ شهر ری رسیدند و ناگهان بایزید به مریدانش گفت : بوی دلاویزی از ناحیه خرقان به مشامم می رسد . این رایحۀ دلنشین حاکی از آن است که در سالیانِ بعد عارفی کامل به نامِ شیخ ابوالحسن خرقانی ظهور خواهد کرد و با انوارِ روحیِ خود طالبان را اررشاد می کند و مرید من شود و …
متن کامل ” حکایت مژده دادن ابویزید از زادن خرقانی پیش از سال ها ” را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
آیا حکایت بایزید بسطامی را شنیده ای که پیش از تولّدِ شیخ ابوالحسن خَرقانی از احوالِ او چه دید و چه خبر داد ؟ [ بایزید = شرح بیت 927 دفتر دوم ]
روزی آن پادشاه تقوی ( بایزید بسطامی ) با جمعی از مریدانش از جانب دشت و صحرا می گذشت .
ناگهان در اطرافِ شهر ری از جانبِ خرقان بوی خوشی به مشامش رسید . [ سِواد = سیاهی ، سیاهی شهر که از دور پدید آید ، شهر ، شهر بزرگ / خارَقان = همان خرقان است ، یاقوتِ حموی می گوید : روستایی است از روستاهای بِسطام بر سرِ راهِ استرآباد ( معجم البلدان ، ج 2، ص 424 ) . حمدالله مُستوفی نیز گوید : خرقان دهی است از توابع بسطام با هوای خوش و آبِ فراوان ، و مزارِ شیخ ابوالحسن خرقانی در آن موضع است ( سرزمینهای خلافت شرقی ، ص 391 ) ]
بایزید در همانجا مشتاقانه ناله ای کرد و رایحۀ خوشی که باد آن را آورد استشمام کرد .
بایزید بوی خوش را عاشقانه استشمام می کرد و روح و جانِ او از آن بادِ مُشک بیز باده می نوشید . یعنی روحِ او از آن باد که حاملِ اسرارِ ربّانی بود مستفیض شد .
برای مثال ، وقتی که کوزه ای پُر از آب و یخ باشد . قطراتِ آب مانندِ دانه های عرق بر قسمتِ خارجی کوزه نمایان می شود .
آن قطراتِ هوا که بر دیوارۀ کوزه نشسته در واقع همان رطوبتِ هواست که به صورتِ قطره های آب درآمده است و اِلّا آبی از کوزه به بیرون نتراویده است . [ مولانا تمثیلِ بیت 1807 را با یک تحلیلِ علمی تجربی همراه کرد تا مفهومِ مصراعِ دوم بیت 1806 را تبیین کند . ممکن است سؤال شود مگر می شود از باد ، باده نوشید ؟ مگر هوا آبناک و مرطوب است ؟ مولانا می گوید : اگر درون کوزه ای آب سرد بریزی و در مجاورتِ هوا قرار دهی ، هوا بر اثرِ برخورد و مجاورت با سردی کوزه تغییر کیفی پیدا می کند و رطوبتش بیشتر می شود و نهایتاََ به صورتِ قطره هایی بر جدارۀ خارجی کوزه می نشیند . این قطره ها از آب داخل کوزه نیست . ]
منظور تمثیل : نفخۀ ربّانی بویِ روحانیّتِ ابوالحسن خرقانی را با خود آورد . وقتی که آن بویِ خوش با کوزۀ وجودِ بایزید برخورد کرد بادۀ عشق الهی پدید آمد و بایزید از آن باده نوشید و سرمست و شیدا گشت .
آن بادی که نفخۀ روحانی حضرت شیخ ابوالحسنِ خرقانی را به مشامِ دلِ بایزید رسانید برای او به آب مبدّل شد . سپس آن آب نیز برای بایزید به صورتِ شرابِ ناب درآمد .
وقتی که در بایزید آثارِ مستی نمایان شد . یکی از مریدان آمد و حالِ او را بررسی کرد . [ بَررسید = جستجو کرد ، سؤال کرد ]
سپس آن مرید از بایزید پرسید : این احوالِ لطیفِ تو که از حجابِ حواسِ پنجگانه و جهات شش گانه خارج است چیست ؟ [ حجابِ پنج همان حواس پنجگانه ظاهری است و حجاب شش نیز همان جهات شش گانه است . حواس ظاهره و جهاتِ ستّه مانندِ حجابی است که آدمی را از درکِ جهانِ برتر محتجب می سازد . ]
روی تو گاهی سرخ می شود و گاهی زرد و گاهی سفید . این چه حال و چه بشارتی است ؟
رایحۀ خوش را استشمام می کنی در حالیکه ظاهراََ گُلی در میان نیست . بدونِ تردید این حالِ لطیف از عالَمِ غیب و از گُلزارِ مقامِ الهی است .
آن مرید به بایزید خطاب می کند : ای محبوبِ الهی ، تویی مراد و مطلوب هر عارفِ واصل . و هر لحظه از عالَمِ غیب ، الهاماتِ ربّانی و واردات الهی به قلبِ تو می رسد . [ منظور از «پیام و نامه» الهامات الهی است . ]
حالِ تو مانندِ حالِ یعقوب است که هر لحظه از جانبِ یوسف ، رایحۀ دلنواز و شفابخش به او می رسید . ( شِفا را باید بصورت ممال یعنی «شفی» بخوانیم تا با «یمسفی» قافیه شود . ) [ در این بیت الهاماتِ ربّانی که به بایزید می رسید به بوی پیراهنِ یوسف تشبیه شده است . همانطور که یعقوب آن بو را استشمام می کرد و فرزندانش از آن بهره ای نمی بردند . بایزید نیز روایح الهی را استشمام می کرد در حالی که مریدانش از آن روایح بویی نمی شمیدند . ]
ای حضرت بایزید ، قطره ای از آن کوزه بر روح و قلبِ ما بریز و قدری از آن گُلزارِ معنوی برای ما حکایت کن .
ای زیبایی مهتری و بزرگی ، ما عادت نداریم که لبمان از تشنگی بخوشد و تو آنرا تنها بنوشی . [ هر آنچه از بارگاهِ غیبِ الهی ، فتوح و واقعات و وارداتی به قلبت می رسد آن را در خود نهان نساز بلکه اندکی از آن آبِ حیات به قلبِ ما نیز بریز . زیرا ما عادت کرده ایم که به قدرِ استعداد و لیاقتِ خود از الهاماتِ نازله بر تو ، بهره مند شویم . ]
ای روحِ فلک نوردی که جمیعِ مراتبِ آسمانِ معنوی را در کمالِ چالاکی درمی نوردی . اینک برخیز و از آنچه نوشیده ای ، جرعه ای بر قلبِ تشنۀ ما بریز .
ای شاهِ ولایت و ای سلطانِ هدایت ، در این دوران غیر از تو سالارِ مجلس وجود ندارد . پس به همراهانِ خود توجّهی کُن . [ میر مجلس = منظور قطب صوفیه است . صوفیان در این باب دو نظرِ متفاوت دارند . عده ای از آنها به تعدّدِ اقطاب در هر دوره قائل اند و عده ای دیگر به انفرادِ قطب در هر دوره . توضیح قطب در شرح بیت 820 دفتر دوم آمده است . ]
چگونه می توان این باده را پنهانی نوشید ؟ زیرا باده یقیناََ آدمی را رسوا می کند . یعنی اگر باده را پنهانی بنوشی . وقتی که سرت گرم شد و از خود بی خود شدی عربده می کشی و های و هوی راه می اندازی و بدین ترتیب آثارِ باده گساری تو را همگان می بینند . ( زیردست = پنهان ) [ ای بایزید گر چه بادۀ حقیقت را دور از انظار می نوشی . امّا آثارِ نورانی آن در حرکات و سکنات هویدا می گردد . پس آن را نیز در آن شریک کن . ]
فرض کنیم شخصِ باده گسار ، بوی تندِ شراب بوسیلۀ بعضی از ادویه بودار بگوشاند . امّ چشمِ خُمار خود را چگونه می پوشاند . [ چنانکه اهلِ دود و دم نیز موقع استفاده از تریاک ، اسفنر و کُندر دود می کنند تا بوی تریاک را مخفی دارند . غافل از آنکه احوال و اطوار آنان بر همگان عیان است . مریدانِ بایزید بدو می گویند : تو مست و مخمورِ خُمخانۀ حقیقتی ، گر چه احوالِ عاشقانه ات را از ما می پوشانی . امّا ذاتِ پُر خروش و شیدایت را چگونه از انظار ما مستور می داری ؟ ]
آن باده ای که تو نوشیده ای . بوی آن بویی نیست که در این جهان ، صدها هزار پرده بتواند آن را پنهان کند .
زیرا باده ای که تو نوشیده ای از بس تند و تیز است که سراسرِ دشت و صحرا از بوی آن پُر شده است . دشت و صحرا دیگر چیست ؟ بلکه این بو از فلکِ نهم هم درگذشته است . [ بوی شراب عشقِ حق در سراسرِ طبیعت و ماورای طبیعت پیچیده است . یعنی همۀ موجودات با حرکتِ حبّی و عشقی راهِ کمال را می پُویند . ]
سرِ این خُم را با کاهگِل نگیر . زیرا این برهنه و عریان ، پوشش بردار نیست . [ خُمِ هستی تو آکنده است از بادۀ عشق و اسرارِ حق ، و اینها چیزی نیست که قابلِ پوشیدن و اختفا باشد . هر چه سعی کنی احوالِ متعالی خود را در اطوار بشری مخفی بداری باز عشقِ حق و اسرارِ ربّانی به اقتضای سعۀ وجودی خود عیان می شود . مصراعِ اوّل به این مطلب اشارت دارد که شراب سازان هرگاه که انگور را درونِ خُمره می ریختند . سرِ آن را با خشت و گِل می اندودند تا وقتی دانه های انگور به کف و جوش می آید از گلوی خُمره سر نرود . ]
ای کسی که هم به اسرارِ حق واقفی و هم ناطق ، مرحمتب فرما و هر حقیقتی که بازِ بلند پروازِ روحت صید کرده برای ما بیان کن .
حضرت بایزید بسطامی به آن مرید گفت : بوی شگفت انگیزی به من رسید . همانطور که از جانبِ یمن ، نفخه ای معطر به مشامِ دلِ حضرت ختمی مرتبت رسید .
چنانکه حضرت محمد (ص) فرمود : بوسیلۀ بادِ صبا از جانبِ یمن بوی خدا به مشامم می رسد . اشاره است به حدیثی که توضیح آن در شرح بیت 1203 دفتر دوم آمده است . ]
از روح و جانِ ویس ، بوی رامین می اید . و از جانِ اویس نیز بوی حضرت حق . ( ویس و رامین = شرح بیت 228 دفتر سوم ) [ ویس چنان در عشقِ رامین فانی شده بود که بی اختیار آثار و رسومِ عشق از حرکات و سکنات او نمایان می شد . و نیز حضرت اویس قرنی چنان از عشقِ حق آکنده و ممتلی شده بود . که رایحۀ رحمانی او به مشامِ اهلِ دل می رسید گر چه در مسافت های دور توطّن داشت . ]
از جانبِ اویس و از کویِ قَرَن ، رایحه ای شگرف ، پیامبر (ص) را مست و بس شادمان کرد .
از آنرو که اویس از هستی موهومِ خود فانی شده بود . آن موجودِ خاکی ، به موجودی افلاکی مبدّل گشته بود . [ وقتی آدمی در هستی حقیقی فانی شود . اوصافِ بشری اش به اوصافِ الهی تبدیل می یابد و متخلّق به اخلاقِ الهی می شود . چنانکه مولانا در دو بیت ذیل تمثیلی در بیانِ این مطلب می آورد . ]
برای مثال ، وقتی هلیله را در شِکر پرورش دهند . دیگر طعمِ تلخ و گَسِ آن بر جای نمی ماند . [ هلیله = میوۀ درختی است بزرگ ، دارای برگ های بلند و باریک که میوۀ آن به شکلِ خوشه است و انواعِ آن عبارتند از کابلی ، زرد ، هندی و سیاه چینی . هلیله از انواعِ داروهای لینت دهنده و روان کنندۀ مزاج است . ]
گر چه آن هلیله ای که از مرتبۀ ما و منی رهیده است . صورت هلیله را دارد . امّا دیگر طعمِ آن را ندارد . یعنی هر چند هلیله ای که در شِکر پرورده شده ظاهراََ شکلِ هلیله دارد امّا در واقع هویّتِ خود را از دست داده . زیرا دیگر طعمِ تلخ و گس نوارد .
این نکات باریک و دقیق پایان ندارد . پس بهتر است بازگردی تا ببینیم آن دلاور مردِ عرصۀ سلوک از الهاماتِ عالَمِ غیب چه گفت و در پاسخِ مرید خود چه مطالبی بیان فرمود .
حضرت بایزید بسطامی فرمود : از این جانب ، رایحۀ یارِ محبوبی به مشامِ دل می رسد و در این روستا شاهی ظهور خواهد کرد . [ در عنوان این بخش حدیثی نبوی نقل شده که توضیح آن در شرح بیت 1203 دفتر دوم آمده است . شارحان احتمال داده اند که ذکر این حدیث در این فصل اشاره دارد به نَفَسِ رحمانی که در اصطلاحِ صوفیه اطلاق می شود بر ظهورات حق در مراتبِ مختلفِ وجودی . و این همان مطلبی است که در تعابیر حکما به وجودِ منبسط موسوم شده است که توضیح آن در شرح بیت 3335 دفتر اوّل آمده است . ]
پس از سپری شدن چندین سال ، شاهی زاده شد که بر اوجِ آسمان ها خیمه ای بر پا دارد . [ خَرگه = خیمه ، خرگاه ، در « اوجِ آسمان ها خرگه زدن » کنایه از به اوجِ کمال معنوی رسیدن ]
رخسارۀ او از گلستانِ حضرتِ حق رنگین می شود و نیز در مقامِ معنوی از من بالاتر و برتر خواهد شد .
آن مرید پرسید نامِ این عارفِ بزرگ چیست ؟ بایزید جواب داد : نام او ابوالحسن است و سپس مشخصاتِ ظاهری او از قبیلِ شکلِ ابرو و چانۀ او را بازگو کرد . [ حِلّیه = هیأت ظاهری انسان و رنگِ چهرۀ او / ذَقَن = چانه ، زَنَخ ]
و نیز قد و قامت و رنگ و هیأتِ ظاهری و گیسو و مشخصاتِ چهرۀ او را یکی یکی شرح داد .
البته او فقط به مشخصاتِ ظاهری ابوالحسن خرقانی بسنده نکرد . بلکه ویژگی های روحی و شخصیتی او را نیز بازگو نمود و حتّی طریقت و مقامِ معنوی او را نیز بیان کرد .
مشخثات و پیرایه های جسمانی ، مانندِ خودِ جسم ، جنبۀ عاریتی و موقتی دارد . پس دل بر آن مبند که زود گذر و سریع الزوال است .
نه تنها صفات و مشخّصاتِ جسمانی سریعاََ زوال می یابد بلکه مشخّصات و ویژگی های روحِ حیوانی نیز شتابان به فنا می رود . پس زیور و صفاتِ آن روحی را طلب کن که نه بر زمین ، بلکه بر اوجِ آسمان هاست . [ روح طبیعی = منظور همان روحِ حیوانی است ، شرح بیت 188 دفتر دوم / حلیۀ روحِ طبیعی = منظور خوردن و خوابیدن و توالد و تناسل و التذاذِ آنی و حیوانی است / حلیۀ آن جان = منظور معرفت و ایقان و عرفان و تخلّق به اخلاقِ الهی است که باقی و مخلّد است ]
جسم آن روحِ لطیف مانندِ یک چراغ ، روی زمین است و نورِ آن بر اوجِ آسمان هفتم . [ همچون تمثیل قرآنی که کلمۀ طیّبه مانندِ شجرۀ پاک ، ریشه ای استوار دارد و شاخه هایی افشان در آسمان . ]
برای مثال ، پرتوِ خورشید در اتاقِ خانه هاست . در حالی که قرصِ خورشید در فلکِ چهارم است . ( وِثاق = اتاق ) [ ذاتِ حقیقی و روحانی انسانِ کامل در عوالم ملکوتی است و ذاتِ مجازی و جسمانی او روی زمین . ]
مثال دیگر ، صورتِ ظاهری گُل برای تفنّن در زیر بینی قرار می گیرد . در حالی که بوی گُل به سقف و ایوانِ دماغ می رسد . یعنی جسم عارفان را در مرتبۀ نازل هستی مشاهده می کنی ولی رایحۀ روحِ او به دماغِ ساکنانِ ملکوت می رسد . چنانکه جسمِ گُل را زیرِ بینی ات قرار می دهی در حالی که تمامِ صحنِ حیاط و ایوان و رواق را بوی گُل آکنده ادست . [ لاغ = هزل ، شوخی ، نشاط ، در اینجا به معنی تفنّن ]
مثال دیگر ، فرض کنید شخصی در جایی خوابیده و روحِ او در عالَمِ رویا به شهرِ عدن می رود و در آن رویا صحنه هایی خوفناک می بیند و بر اثرِ آن دچارِ خوف می شود و فوراََ آن خوف بر جسمِ او انعکاسی پیدا می کند و عرق بر تنش می نشیند . ( عَدَن = شهری است بندری در جمهوری دموکراتیک یمن در جنوبِ عربستان / فَرَق = ترس ، ترسیدن ) [ زیرا روح به هنگامِ خواب ، علاقۀ خود را بکُلّی از جسم منقطع نمی کند . ]
مثال دیگر ، پیراهنِ یوسف در سرزمینِ مصر در دستِ یک شخصِ آزمند قرار داشت . در حالی که شهرِ کنعان از بویِ آن پیراهن پُر شده بود . ( رَهن = گِرو / قمیص = پیراهن ) [ اشاره است به آیه 94 سورۀ یوسف « هنگامی که کاروان برادران یوسف ، مصر را درنوردید . پدرشان (یعقوب) گفت : بوی یوسف را می شنوم اگر مرا سرزنش نکنید » ]
وقتی که بایزید از ولادت حضرت شیخ ابوالحسن خرقانی خبر داد . از همان زمان تاریخ حیاتِ او را نگاشتند و سیخ خود را از کباب آراستند . یعنی قلمِ خود را از سخنان بایزید که به منزلۀ طعامِ روح بود آرایش دادند . [ انقروی «کباب» را کنایه از پیشگویی بایزید و «سیخ» را کنایه از قلم نوشتاری می داند . ]
همینکه آن زمان و آن تاریخِ درست فرا رسید . آن شاهِ معنوی متولّد شد و پادشاهی خود را آغاز کرد . [ نردِ مُلک باختن = پادشاهی کردن ]
از وفاتِ بایزید سال ها سپری شد تا اینکه ابوالحسن زاده شد . [ بایزید در سال 261 وفات کرد و ابوالحسنِ خرقانی در سال 348 یا 352 متولد شد . بنابراین فاصلۀ رحلتِ بایزید و ولادت شیخ ابوالحسن حدوداََ یک قرن بوده است . ]
تمامِ صفات و خُلقیّاتِ ابوالحسن از قبیل امساک و بخشش همانطور بود که آن پادشاه ( بایزید ) خبر داده بود . [ تمام اوصافِ متضادی که بایزید در بارۀ ابوالحسن خرقانی گفته بود عیناََ به ظهور رسید . منظور از «امساک» و «جود» قبض و بسط است که توضیح آن در شرح بیت 2961 دفتر دوم آمده است . ]
لوحِ محفوظ پیشوا و راهنمای اوست . آن لوح از چه چیز محفوظ است ؟ مسلماََ از لغزش و خطا . ( لوح محفوظ = شرح بیت 1064 دفتر اوّل ) [ دلِ بایزید از حکمت و معرفتِ الهی الهام می گرفت از اینرو در پیشگویی خود ، خطا نمی کرد زیرا در علمِ الهی خطایی نیست . ]
پیشگویی بایزید و وقوفِ او بر رخدادهای آینده ناشی از وحی الهی و اتصال او به لوح محفوظ بود نه معلولِ دانشِ تنجیم و رمل و خوابگری . و خداوند به راستی و درستی داناتر است . [ «وحی» در اینجا با توجه با بیت بعد معنی عام دارد نه خاص . یعنی وحی در اینجا اعم از الهام و اشراق و مکاشفه است . و اِلّا معنی خاص و اصطلاحی آن عبارت است از کلامی که حضرت حق توسط فرشتۀ وحی بر نبی القا می کند و شریعتی تشریع نماید و یا او را مأمورِ تبلیغ می گرداند . وحی بدین معنی به وجودِ شریفِ حضرتِ ختمی مرتبت پایان گرفت . امّا الهامات و اشراقات و مبشّرات همچنان برای اهلِ دل باقی است . ]
منظور بیت : بشارتی که بایزید به ظهورِ شیخ ابوالحسنِ خرقانی داد ناشی از الهاماتِ ربّانی بود نه دانش های عاریتی و اکتسابی چون دانش منجّمان و رمّالان . امّا الهاماتِ ربّانی عیناََ با واقعیت انطباق دارد .
صوفیه هنگامی که می خواهند از وحی الهی حرف بزنند . برای پوشاندن از عوام ، آن را وحی دل می نامند . [ مشایخِ صوفیه از اینکه مبادا عوام النّاس را بر ضد خود بشورانند . وقتی می گفتند به ما نیز وحی رسیده است . آن را وحی الهی نمی نامیدند بلکه وحی دل می گفتند . زیرا اگر صراحتاََ می گفتند مُلقیِ وحی به عرفا و صوفیه ، حضرت حق است بلافاصله عوام النّاس منقلب می شدند و دست به چماقِ تکفیر می بردند و می گفتند : وحی الهی مخصوص انبیاست به شما چه ربطی دارد ؟ در حالی که «وحی» به معنی الهام نیز آمده است و لزوماََ به معنی وحی تشریعی نیست . طبق مفادِ آیه 111 سورۀ مائده ، به حواریونِ عیسی (ع) نیز وحی می شده است و یا طبق آیه 7 سورۀ قصص ، خداوند به مادر موسی (ع) نیز وحی کرده است . حال آنکه نه حواریون شریعتی تشریع کردند و نه مادر موسی (ع) . ]
اگر می خواهی تو نیز آن را وحی دل نام بگذار . یعنی هیچ فرقی نمی کند چه بگویی وحی دل ، و چه بگویی وحی الهی . منشأ هر دو یکی است زیرا دل نظرگاهِ خداست . وقتی که دلِ آدمی به حق آگاه باشد چگونه ممکن است خطا کند ؟
ای مؤمن تو با نورِ الهی می بینی . بنابراین از خطا و اشتباه درامانی . [ مصراع اوّل اشاره است به حدیث « بترسید از زیرکی مومن که او با نور خدا می بیند » یعنی او روشن بین است و با نظر باطنی به همه چیز می نگرد . ( مشارق الدراری ، ص 550 ) ]
سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …
متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …
متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
منابع و مراجع :
1) ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما / افتاده در غرقابه ای ، تا خود که داند آشنا…
1) هر آن ناظر که منظوری ندارد / چراغ دولتش نوری ندارد 2) چه کار اندر بهشت آن مدّعی را…
1) ای بادِ بی آرامِ ما ، با گُل بگو پیغام ما / که : ای گُل ، گُریز اندر…
1) مگر نسیم سَحر بوی یار من دارد / که راحت دل امّیدوار من دارد 2) به پای سرو درافتاده…
1) ای نوبهارِ عاشقان ، داری خبر از یارِ ما ؟ / ای از تو آبستن چمن ، و ای…
1) غلام آن سبک روحم که با ما سر گران دارد / جوابش تلخ و ، پنداری شِکر زیر زبان…