انکارِ اهلِ تن غذای روح و لرزیدن بر غذای خسیس
انکارِ اهلِ تن غذای روح و لرزیدن بر غذای خسیس | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان
شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی
کتاب : مثنوی معنوی
قالب شعر : مثنوی
آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر پنجم ابیات 302 تا 316
نام حکایت : حکایت ورود حدیث اَلکافِرُ یَأکُلُ فی سَبعَةِ اَمعآءِِ وَالمُؤمِنُ یَأکُلُ
بخش : 12 از 19 ( انکارِ اهلِ تن غذای روح و لرزیدن بر غذای خسیس )
تنی چند از کافران از راهی دور به مسجد درآمدند و به پیامبر (ص) گفتند که ما را به عنوان مهمان بپذیر . پیامبر رو به اصحابِ خود کرد و فرمود هر کدامتان یکی از این افراد را به خانۀ خود ببرد و از او پذیرایی کند . هر یک از آنان بیدرنگ یکی از کافران را انتخاب کردند و با خود بردند . امّا در آن میان یکی از کافران که بس جسیم و تنومند بود باقی ماند و کسی حاضر نشد او را به خانۀ خود ببرد . زیرا از ظاهرش پیدا بود که پُرخورست . پیامبر وقتی دید که کسی حاضر نیست میزبانِ او شود . خود ، او را به خانه بُرد تا از او پذیرایی کند . چون وقتِ شام رسید اهلِ خانۀ پیامبر پی در پی طعام می آوردند و …
متن کامل ” حکایت ورود حدیث اَلکافِرُ یَأکُلُ فی سَبعَةِ اَمعآءِِ وَالمُؤمِنُ یَأکُلُ “ را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
چه در موسمِ زمستان و چه در موسمِ بهار ، غذای موش و مار خاک است . امّا تو ای انسان ، اشرفِ مخلوقاتی ، چرا مانند مار خاک می خوری ؟ [ میرِ کون = امیر جهان هستی ، مراد انسان است ]
برای مثال ، کرمی که در میانِ چوب زندگی می کند با زبان حال می گوید : چنین حلوای لذیذی نصیبِ چه کسی می شود ؟ [ حالِ آدمیانِ نَفس پَرست نیز همینطور است . آنها از مُردابِ دنیا می خورند و خیال می کنند که بهترین رِزق را یافته اند . بیت زیر نیز تمثیلِ آنان است . ]
مثال دیگر ، کرمی که درونِ مدفوع می لولد در جهان هیچ غذایی جز مدفوع نمی شناسد . [ حَدَث = سِرگین ، مدفوع / خَبث = پلیدی ، زنگاری که از طلای تقلبی پس از حرارت دادن می ماند / نُقل = در لغت نامه ها نُقل چنین معنی شده است : آنچه جهتِ تغییر ذائقه بر سرِ شراب خورند ( آنندراج ، ج 7 ، ص 4382 ) بدان مزۀ شراب نیز گویند . و معنی دیگر آن ، نوعی شیرینی است که در میانِ آن مغز بادام و مغز پسته می گذارند . منظور از نُقل در این بیت ، عشق الهی است . چنانکه در بیت 942 دفتر اوّل آمده است :
تا که شاخ افشان کند هر لحظه باد / بر سرِ خفته بریزد نُقل و زاد ]
ای خدایِ بی همتا حال که گوشِ ما را مطیع و شنوایِ سخنانِ والایت کرده ای . در حقِ ما احسانِ دیگری فرما .
گوشِ ما را بگیر و بدان محفلی بکشان که سرمستان بادۀ حقیقت از شرابِ نابِ حقیقت می نوشند . [ رَحیق = بادۀ ناب ، شرابِ صاف و زلال / سَرخوشان = سرمستان ، جمع سرخوش ]
ای پروردگارِ دین از آنرو که به مشامِّ دلِ ما از این حقیقت بویی رساندی سرِ آن مَشک را مبند . [ به سببِ ذکر «بو» در مصراعِ اوّل بهتر است «مَشک» را در مصراعِ دوم «مُشک» بخوانیم . ]
ای فریادرسِ بندگان تو چنان بی دریغ می بخشی که همگان از خوانِ نعمتِ تو می خورند . چه نرینگان و چه مادینگان . ( ذکور = آنان که جنس مذکّر دارند اعم از مردان و پسران / اِناث = آنان که جنس مؤنث دارند چه زنان و چه دختران / مُستغاث = فریادرس ، فریاد رسنده ) [ مراد از «ذکور» و «اناث» عامه خلایق اند . یعنی همۀ موجودات از فیضِ الهی مُستفیض هستند . ]
ای معبود که بدونِ دعا و عرضِ حاجت همۀ خواسته ها را برمی آوری . و هر لحظه در دل ، صد گونه گشایش پدید می آوری . ( توضیح در شرح بیت 756 دفتر سوم ) [ مراد از « فتح باب » بسط و گشایشی است که حضرت حق به اقتضای اسمِ «فتّاح» در دل ها پدید می آورد . شاید غالب مردم متوجّه نباشند که این انفتاح از جانبِ حضرتِ حق است . ]
برای مثال ، با قلمِ قدرت و حکمتِ خود حروفی چند نگاشتی که حتّی سنگ ها از عشقِ بدان مانندِ موم نرم شد . [ مراد از «حروف» با توجه به بیت بعدی ، اعضای زیبای رخساره است . و مراد از «سنگ ها» افرادِ سنگدل و قسیِّ القلب است . ]
منظور بیت : معبودا تو چنان زیبایی و جذابیّتی در برخی از چهره ها پدید می آوری که دلِ افرادِ خَشن و بی ذوق نیز از دیدنِ آن چهره ها نرم و منفعل می شود .
ابرویی که مانندِ حرف «ن» و چشمی که مانندِ «ص» و گوشی که مانندِ «ج» است . تو آن حروف را چنان نوشته ای که اندیشه ها و عقولِ بسیاری را شیفته و مفتونِ آن کرده است . [ حرف «ن» را اگر وارونه کنند شبیه ابرو می شود . و ابتدای حرف «ص» مانند چشم ، بیضوی است . و شباهتِ حرف «ج» به گوش نیز روشن است . شبستری گوید :
جهان جون زلف و خطّ و خال و ابروست / که هر چیزی به جای خویش نیکوست
قرآن کریم در برخی از آیات ، موجودات را به «کلمه» تعبیر کرده است . رجوع شود به آیه 109 سورۀ کهف ، و آیه 27 سورۀ لقمان . ]
ای ادیبِ خوشنویس آن حروف را محو کن زیرا عقلِ خردمندان از مشاهدۀ ظرافت و زیبایی آن حروفی که تو نوشته ای سرگشته و حیران شده است . ( باریک ریس = کسی که دقیق باشد ، در اینجا به معنی کسی که حیران و سرگشته شود / نَسخ = محو کردن ، باطل کردن ، نسخه برداری از روی کتاب ) [ می توان « باریک ریس » را استعاره از قدرتِ تفکر و اندیشۀ خردمندان دانست . یعنی خردمندان از نظارۀ این حروفِ زیبا به قدرت و حکمتِ کاتبِ آن پی می برند . ]
هر لحظه مطابقِ شأنِ هر اندیشه ای بر لوحِ خیال ، صورت های خیالی را بخوبی نقش می کند . [ فاعلِ فعلِ «بسته» ، حضرت حق است . مراد از «عدم» در اینجا نقیضِ وجود نیست . بلکه مراد از آن عالَمِ معنا و خیالِ مجرّد است که هستِ نیست نماست . مولانا در بیت 70 دفتر اوّل می فرماید :
نیست وَش باشد خیال اندر روان / تو جهانی بر خیالی بین روان ]
منظور بیت : خداوند طبقِ استعداد و لیاقتِ هر اندیشه ای صُوَرِ خیالیّه ای را بر لوحِ آن اندیشه نقش می کند . آنکه مفتونِ دِرهَم و دینار است . ذهن و ضمیرش همسنخِ آن امور است . و آنکه شیدایِ کمالات و معالی است . پیوسته ذهن و ضمیرش از همان سِنخ می شود .
گر در دلِ تو گُل گذرد ، گُل باشی / ور بلبلِ بی قرار ، بلبل باشی
حروفِ شگفت انگیزِ چشم و صفحۀ صورت و گونه و خال را بر لوحِ خیال نقش می زنی . ( طُرفه = شگفت انگیز و بدیع / عارض = چهره ، صورت / خَدّ = رخسار ، گونه ) [ ظاهربینان مفتونِ ظاهرِ آن خطوط می شوند و از سِرِّ آن بازمی مانند . چنانکه آدمی را فقط همین حیاتِ ظاهر می دانند و جهان را در مظاهرِ آن خلاصه می کنند و بدین ترتیب نه از سِرِّ انسان واقف می شوند و نه از حقیقتِ عالَم و از از سرِّ اکبر . ]
من مست و شیدایِ عالَمِ معنا هستم نه عالَمِ ظاهر . زیرا معشوقِ معنوی وفادارتر است . [ همۀ زیبایی ها از عالَمِ معنا سرچشمه گرفته است . و زیبایی هایِ این جهانی منبعث از زیبایی آن جهان است . به اصطلاحِ اهلِ معرفت ، جمالِ این جهان ، مظهرِ اسمِ جمیل است . پس باید به اصل توجه کرد نه به فرع و سایه . این بیت می گوید : همۀ معشوق ها و معبودهای ظاهری ، آفل اند . مولانا در یوان شمس می فرماید :
تا کی کنار گیری معشوقِ مُرده را / جان را کنار گیر که او را کنار نیست ]
خداوند عقل را به گونه ای آفریده که آن صُوَر و اَشکال را بخواند . یعنی در مظاهرِ جهانِ هستی اندیشه و تعمّق کند تا با ژرف نگری در آن ها ، تدابیر و اندیشه های خود را لایقِ شناختِ صانع کند . [ خَط خوان = خوانندۀ خَط / نَوَرد = در خور ، لایق ، پیچ و تاب ، شبیه ، نبرد ، نوردیدن ]
سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …
متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …
متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
منابع و مراجع :
1) ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما / افتاده در غرقابه ای ، تا خود که داند آشنا…
1) هر آن ناظر که منظوری ندارد / چراغ دولتش نوری ندارد 2) چه کار اندر بهشت آن مدّعی را…
1) ای بادِ بی آرامِ ما ، با گُل بگو پیغام ما / که : ای گُل ، گُریز اندر…
1) مگر نسیم سَحر بوی یار من دارد / که راحت دل امّیدوار من دارد 2) به پای سرو درافتاده…
1) ای نوبهارِ عاشقان ، داری خبر از یارِ ما ؟ / ای از تو آبستن چمن ، و ای…
1) غلام آن سبک روحم که با ما سر گران دارد / جوابش تلخ و ، پنداری شِکر زیر زبان…