عاشقی که با معشوقِ خود وفاهای خود را برمی شمرد

عاشقی که با معشوقِ خود وفاهای خود را برمی شمرد | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

عاشقی که با معشوقِ خود وفاهای خود را برمی شمرد| شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر چهارم ابیات 1242 تا 1264

نام حکایت : حکایت شخصی که دعوی پیغمبری می کرد گفتندش چه خورده ای

بخش : 5 از 11 ( عاشقی که با معشوقِ خود وفاهای خود را برمی شمرد )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت شخصی که دعوی پیغمبری می کرد گفتندش چه خورده ای

شخصی ادّعایِ پیغمبری کرد . او را گرفتند و نزدِ شاه بُردند و از شاه تقاضا کردند که شخصِ مدّعی را مجازات کند تا مایۀ عبرتِ همگان گردد . شاه دید که آن مدّعی ، مردی لاغر و مُردنی است و حتّی طاقتِ یک کشیده هم ندارد . پس با خود گفت که چاره در اینست که با وی به نرمی گفتگو کنم تا رازِ ادّعای او آشکار شود . پس …

متن کامل ” حکایت شخصی که دعوی پیغمبری می کرد گفتندش چه خورده ای را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات عاشقی که با معشوقِ خود وفاهای خود را برمی شمرد

ابیات 1242 الی 1264

1242) آن یکی عاشق به پیشِ یارِ خود / می شمرد از خدمت و از کارِ خود

1243) کز برایِ تو چنین کردم ، چنان / تیرها خوردم در این رزم و سِنان

1244) مال رفت و زور رفت و نام رفت / بر من از عشقت بسی ناکام رفت

1245) هیچ صبحم خفته یا خندان نیافت / هیچ شامم با سر و سامان نیافت

1246) آنچه او نوشیده بود از تلخ و درد / او به تفصیلش یکایک می شمرد

1247) نه از برایِ منّتی ، بل می نمود / بر درستیِّ مُحبّت صد شهود

1248) عاقلان را یک اشارت بس بُوَد / عاشقان را تشنگی زآن کی رود ؟

1249) می کند تکرار گفتن بی ملال / کی ز اشارت بس کند حُوت از زلال ؟

1250) صد سخن می گفت زآن دردِ کُهُن / در شکایت که نگفتم یک سُخُن

1251) آتشی بودش ، نمی دانست چیست / لیک چون شمع از تَفِ او می گریست

1252) گفت معشوق : این همه کردی ، و لیک / گوش بگشا پهن و اندر یاب نیک

1253) کآنچه اصلِ اصلِ عشق است و وَلاست / آن نکردی ، اینچه کردی ، فرع هاست

1254) گفتش آن عاشق : بگو کآن اصل چیست ؟ / گفت : اصلش مُردن است نیستی ست

1255) تو همه کردی ، نمُردی ، زنده ای / هین بمیر ار یارِ جان بازنده ای

1256) هم در آن دَم شد دراز و جان بداد / همچو گُل درباخت سر ، خندان و شاد

1257) ماند آن خنده بر او وقفِ ابد / همچو جان و عقلِ عارف بی کبَد

1258) نورِ مَه آلوده کی گردد ابد ؟ / گر زند آن نور بر هر نیک و بَد

1259) او ز جمله پاک ، وا گردد به ماه / همچو نورِ عقل و جان سویِ اله

1260) وصفِ پاکی وقف بر نورِ مَه است / تابشش گر بر نجاساتِ رَه است

1261) ز آن نجاساتِ رَه و آلودگی / تو را حاصل نگردد بَدرَگی

1262) اِرجِعی بشنود نورِ آفتاب / سویِ اصلِ خویش باز آمد شتاب

1263) نه ز گُلخَن ها بر او ننگی بماند / نه ز گُلشن ها بر او رنگی بماند

1264) نورِ دیده و نوردیده بازگشت / ماند در سودایِ او صحرا و دشت

شرح و تفسیر عاشقی که با معشوقِ خود وفاهای خود را برمی شمرد

عاشقی در نزدِ معشوقِ خود کارها و خدماتی که در راهِ عشق انجام داده بود به تفصیل بازگو می کرد . و از تلخکامی ها و حرمان هایی که در این راه نصیبش شده بود دادِ سخن می داد . معشوق وقتی تعریف های او را شنید به او گفت : گیرم که همۀ این سخنانت درست باشد و تو این همه خدمت کرده ای . امّ باید بگویم که هنوز شرطِ اصلی عشق را بجا نیاورده ای بلکه به شاخه ها پرداخته ای . عاشق گفت : بگو ببینم آن شرطِ اصلی کدام است ؟ معشوق جواب داد : مردن در راهِ معشوق . همینکه عاشق این سخن را شنید آهی کشید و نقش بر زمین شد و جان سپرد .

استاد فروزانفر حکایتی را از احیاء العلوم غزالی آورده ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 169 ) « جُنَید گفت : مردی را دیدم که به کودکی درآویخته بود و نزدِ او شیون و زاری می کرد و بدو اظهار عشق می نمود . کودک بدو روی کرد و گفت : تا کی می خواهی با من به نفاق رفتار کنی ؟ مرد گفت : خدا داند که من در این کارِ خود صادقم . چنانچه اگر به من بگویی بمبر خواهم مُرد . آن کودک گفت : اگر راست می گویی بمیر . ناگهان مرد به سویی افتاد و چشمانش را فروبست . پس دید که او مرده است » .

مولانا برای تبیین بیت 1241 که موضوعش توحید حقیقی و نفی وجود مجازی و موهوم است ، این حکایت را آورده است و می گوید : دعوی عشق را همگان دارند امّا حقیقتِ عشق را کمتر کسی درمی یابد . شرطِ اصلی عشق ، گذشت از بقای موهوم و خروج از منزل «من» و «مایی» است . تا وقتی که منِ خود را حفظ کرده ای به جوهرِ عشق نرسیده باشی .

آن یکی عاشق به پیشِ یارِ خود / می شمرد از خدمت و از کارِ خود


عاشقی در نزدِ معشوقِ خود ، خدماتی که در راهِ عشق به معشوق کرده بود یک به یک می شمرد .

کز برایِ تو چنین کردم ، چنان / تیرها خوردم در این رزم و سِنان


می گفت : ای معشوق ، من برای تو چنین و چنان کردم . و در نبردِ عشق ، تیرها و نیزه ها خوردم یعنی رنج ها و دردها کشیدم . [ سِنان = سرنیزه ]

مال رفت و زور رفت و نام رفت / بر من از عشقت بسی ناکام رفت


در راهِ عشق ، مال و قدرن و خوش نامی ام از میان رفت . و بر اثرِ عشقِ تو ناکامی های بسیاری نصیبِ من شد .

هیچ صبحم خفته یا خندان نیافت / هیچ شامم با سر و سامان نیافت


هیچ بامدادی مرا در حالِ خفتن و یا شادی نیافت . یعنی از شدّتِ غلبۀ عشقِ تو ، شب ها تا صبح بیدار و گریان سر کردم و هیچ شبی مرا در حالِ اعتدال و نیک حالی ندید .

آنچه او نوشیده بود از تلخ و درد / او به تفصیلش یکایک می شمرد


آن عاشق هر آنچه از تلخی و ناکامی چشیده بود یک به یک و با شرح و تفصیل بازگو می کرد .

نه از برایِ منّتی ، بل می نمود / بر درستیِّ مُحبّت صد شهود


البته دردها و ناراحتی های خود را از اینرو بازگو نمی کرد که بر معشوقِ خود منّتی بگذارد . بلکه می خواست بر صداقتِ عشقِ خود دلائلی فراوان اقامه کند .

عاقلان را یک اشارت بس بُوَد / عاشقان را تشنگی زآن کی رود ؟


خردمندان را اشارتی کافی است . امّا کی ممکن است که تشنگیِ عاشقان با اشارتی رفع شود ؟ [ صاحبانِ عقولِ جزئیه به آثار بسنده می کنند امّا عاشقانِ حقیقیِ الله به آثار قناعت نمی کنند بلکه طالبِ دریای ذات اند . ]

می کند تکرار گفتن بی ملال / کی ز اشارت بس کند حُوت از زلال ؟


عاشق بی هیچگونه دلتنگی و ملال ، سخن خود را تکرار می کند . مثلاََ ماهی کی ممکن است به اندکی از آب سیر شود ؟ ( حُوت = ماهی ) [ «ماهی» کنایه از عارفانِ عاشق و «زلال» کنایه از ذاتِ الهی است . چنانچه در بیت 17 دفتر اوّل می گوید :

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد / هر که بی روزی است روزش دیر شد

و در ابیات 502 تا 505 دفتر اوِل نیز گوید :

نیست یک رنگی کزو خیزد ملال / بل مثالِ ماهی و آبِ زلال

گر چه در خشکی هزاران رنگ هاست / ماهیان را با یبوست جنگ هاست

کیست ماهی ؟ چیست دریا در مَثَل ؟ / تا بدان مانَد ملک عزبُ و جَلّ

صد هزاران بحر و ماهی در وجود / سجده آرَد پیشِ آن اِکرام و جود ]

صد سخن می گفت زآن دردِ کُهُن / در شکایت که نگفتم یک سُخُن


آن عاشق از دردِ مُزمنِ خود سخنانِ بسیار گفت . امّا باز می گفت که من حتّی یک سخن هم نگفته ام . از بس که در عشق ، بی خویش شده بود .

آتشی بودش ، نمی دانست چیست / لیک چون شمع از تَفِ او می گریست


دردِ مُزمنِ عشق مانندِ آتش بود . و او از ماهیّتِ آن خبر نداشت . امّا همچون شمع از حرارتِ آن گریه می کرد .

گفت معشوق : این همه کردی ، و لیک / گوش بگشا پهن و اندر یاب نیک


معشوق بدو گفت : بله ، این همه سخنانی که گفتی همه را انجام داده ای . امّا گوشهایت را خوب باز کن و دقیقاََ درک کن . [ مصراع دوم مربوط است به بیت بعدی . یعنی گوشهایت را خوب باز کن و مطلبی که در بیت بعدی می گویم دقیقاََ درک کن . ]

کآنچه اصلِ اصلِ عشق است و وَلاست / آن نکردی ، اینچه کردی ، فرع هاست


آن مطلب اینست : تو گر چه همه کار کردی امّا آنچه را که اصلِ بنیادینِ عشق و دوستی است بجا نیاوردی . همۀ کارهایی که تا به حال کرده ای فرع بوده است . [ وَلا = مخففِ وَلاء به معنی دوستی ]

گفتش آن عاشق : بگو کآن اصل چیست ؟ / گفت : اصلش مُردن است نیستی ست


عاشق گفت : بگو ببینم آن اصلِ بنیادین چیست ؟ معشوق جواب داد : اصلِ بنیادین عشق مُردن و نیست شدن است .

تو همه کردی ، نمُردی ، زنده ای / هین بمیر ار یارِ جان بازنده ای


تو همه کار کردی . ولی فانی نشدی و هنوز زنده ای . هان ، اگر عاشقِ جانبازی بمیر . [ مولانا در دو بیت فوق یکی از مبانی عرفان و تصوّف را بازگو کرده است و آن اینست که عشقِ حقیقی ، مستلزمِ فنای عاشق در معشوق و رفع دوئی و انانیّت است و تا وقتی که کوهِ هستی انسان برپاست از عشق دَم زدن ژاژخایی و یاوه سرایی است . زیرا اگر اخگرِ عشق در کسی زبانه کشد جمیعِ حُجب و اَستارِ «منی» و «مایی» را محو و محروق می سازد .

ابن فارض در قصیدۀ ثانیه ابیاتی دارد بدین معنی : « اینک زمانِ آن رسیده که عشقِ تو و معشوقِ تو را که بیماری تو به خاطرِ اوست آشکار سازم . بطوری که ادّعای تو را در عشقِ من نفی کند . تو گر چه همپیمانِ عشقی ، امّا عاشقِ خودی (نه من) . یکی از دلایلِ من در اثباتِ این قضیه اینست که تو وصفی از اوصافِ خود را نگه داشته ای . پس تا در من فانی نشوی عاشق من نتوانی بودن . و تا صورتِ من در تو تجلّی نکند فانی نتوانی شدن . ادّعای عشق را از خود فرو نِه و دلت را به سوی جز عشق من فراخوان . ( یعنی قلب خود را به سوی حظوظِ نفسانی ببر زیرا هنوز از قیدِ من و مایی رها نشده است ) و گمراهی ات را ( که خیال می کنی عاشقی ) به وسیلۀ چیزی نکوتر دفع کن . از پیشگاهِ وصالِ من دوری گُزین . زیرا تا زنده ای وصالی در کار نخواهد بودن . اگ در عشقِ خود صادقی بمیر . » مولانا در ابیات 3834 و 3835 دفتر سوم می فرماید :

عاشقان را هر زمانی مُردنی است / مُردنِ عشّاق ، خود یک نوع نیست

او دو صد دارد از جانِ هُدا / وآن دو صد را می کند هر دَم فدا ]

هم در آن دَم شد دراز و جان بداد / همچو گُل درباخت سر ، خندان و شاد


عاشق در همان لحظه دراز کشید و جان سپرد و مانندِ گُل ، شاد و خندان در راهِ معشوق جان باخت . [ تشبیه آن عاشق به «گُل» تنها در شادی و نشاط است نه در سَر باختن . ]

ماند آن خنده بر او وقفِ ابد / همچو جان و عقلِ عارف بی کبَد


آن خنده مانندِ روح و عقلِ عارف که هیچ رنجی ندارد بر لبِ آن عاشق ، جاودانه نقش بست . [ کبَد = رنج ]

نورِ مَه آلوده کی گردد ابد ؟ / گر زند آن نور بر هر نیک و بَد


برای مثال ، نورِ ماه گر چه به هر پاک و پلیدی می تابد . امّا کی ممکن است آلوده گردد .

او ز جمله پاک ، وا گردد به ماه / همچو نورِ عقل و جان سویِ اله


نورِ ماه ، پاک و منزّه به سویِ ماه بازمی گردد . درست مانندِ نورِ عقل و روح که به پیشگاهِ الهی باز می گردد .

وصفِ پاکی وقف بر نورِ مَه است / تابشش گر بر نجاساتِ رَه است


هر چند که نورِ ماه به ناپاکی های مانده در راه نیز می تابد . امّا پاکی ، صفتِ دائمی نورِ ماه است . [ روح عارفِ عاشق از لوثِ جسم و جسمانیّات پاک است . ملاهادی سبزواری در ذیلِ این بیت به معیّت حضرت حق با اشیاء اشارت می کند و می گوید : همانطور که انوارِ خورشید و ماه از لوثِ پلیدی ها آلوده نمی شود . معیّتِ حضرت حق نیز موجبِ تَسرّی کثرات امکانیه به ذاتِ او نمی گردد ( شرح اسرار ، ص 361 ) ]

ز آن نجاساتِ رَه و آلودگی / تو را حاصل نگردد بَدرَگی


طبع نور هرگز بر اثرِ پلیدی ها و آلودگی ها دگرگون نمی شود و بَدنهاد نمی گردد . ( بَدرَگی = بَدنهادی ، ناسازگاری ) [ در اوپانیشاد آمده است : آفتاب که بر پاک و ناپاک می تابد . ناپاکی ها به او نمی رسد . ]

اِرجِعی بشنود نورِ آفتاب / سویِ اصلِ خویش باز آمد شتاب


نورِ آفتاب به محضِ آن که خطابِ اِرجِعی را بشنود شتابان به سویِ اصلِ خود بازمی گردد . [ اِرجِعی = بازگرد ، مقتیس است از آیه 28 سورۀ فجر / نورِ آفتاب = در اینجا کنایه از روحِ عارف است . یعنی همینکه حضرت حق ارواحِ عارفان را از ابدانِ خود فراخواند . بیدرنگ به سوی او بازمی گردند . ]

نه ز گُلخَن ها بر او ننگی بماند / نه ز گُلشن ها بر او رنگی بماند


نه از گُلخَن ها بر او ننگ و عاری می ماند و نه از گلستان ها رنگی . ( گُلخن = تون ، آتشخانۀ حمام های قدیمی ) [ ممکن است «گُلخَن» در اینجا کنایه از دنیا و «گُلشن» کنایه از آخرت باشد . که با این تقدیر منظور اینست : روحِ عارفِ بِالله نه تعلقی به این دنیا دارد و نه آخرت . بلکه عاشقِ حق است و لاغیر و این مقام ، مقامِ صدّیقان است . ]

نورِ دیده و نوردیده بازگشت / ماند در سودایِ او صحرا و دشت


وقتی که نورِ چشم و کسی که نور را دیده است . به اصلِ خود بازمی گردد . دشت و صحرا در سودای فراقِ او فرو می مانند . [ نوردیده = کسی که نور را دیده است یعنی انسانِ کامل که در عرفان ابن عربی با عنوان مردمک چشم حق و روحِ کالبدِ جهان یاد شده است . ]

منظور بیت : انسان کامل که نورِ جهان است و همو نورِ حق را دیده است . وقتی به سویِ حق بازگردد . دنیا را ظلمانی و خاموش سازد و قهراََ این دنیا و اهلِ دنیا در حسرتِ فراقِ انسانِ کامل بمانند .

شرح و تفسیر بخش قبل                    شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه عاشقی که با معشوقِ خود وفاهای خود را برمی شمرد

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟