صفا و سادگیِ نفسِ مُطمَئِنّه از فکرت ها مشوّش است

صفا و سادگیِ نفسِ مُطمَئِنّه از فکرت ها مشوّش است | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

صفا و سادگیِ نفسِ مُطمَئِنّه از فکرت ها مشوّش است | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر چهارم ابیات 557 تا 573

نام حکایت : حکایت آن اعرابی که سگِ او گرسنه و انبانِ او پُر نان بود

بخش : 5 از 15 ( صفا و سادگیِ نفسِ مُطمَئِنّه از فکرت ها مشوّش است )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت آن اعرابی که سگِ او گرسنه و انبانِ او پُر نان بود

سگی در حالِ جان کندن بود . صاحبش که یکی از صحرانشینان عرب بود در کنارش نشسته بود و اشکی سوزان می ریخت . عابری از آنجا می گذشت حالِ زارِ او را دید و از او پرسید : چرا می گریی ؟ از غمِ چه کسی داغ دار شده ای ؟ صاحبِ سگ گفت : از همۀ مالِ دنیا سگی وفادار داشتم که اینک در حالِ مُردن است . هم نگهبانم بود و هم برایم شکار می کرد . عابر پرسید : به چه سبب می میرد ؟ آیا زخم و آسیبی به او رسیده است ؟ صاحبِ سگ …

متن کامل ” حکایت آن اعرابی که سگِ او گرسنه و انبانِ او پُر نان بود را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات صفا و سادگیِ نفسِ مُطمَئِنّه از فکرت ها مشوّش است

ابیات 557 الی 573

557) رویِ نَفسِ مطمئنّه در جسد / زخمِ ناخن هایِ فکرت می کشد

558) فکرتِ بَد ناخنِ پُر زَهر دان / می خراشد در تعمّق رویِ جان

559) تا گشاید عقدۀ اِشکال را / در حَدَث کرده ست زرّین بیل را

560) عُقده را بگشاده گیر ای مُنتهی / عقده یی سخت ست بر کیسۀ تهی

561) در گُشادِ عقده ها گشتی تو پیر / عقدۀ چندی دگر بگشاده گیر

562) عقده یی کان بر گلویِ ماست سخت / که بدانی که خسی یا نیک بخت ؟

563) حَلِّ این اِشکال کُن ، گر آدمی / خرجِ این کُن دَم ، اگر آدم دَمی

564) حدِّ اعیان و عَرَض دانسته گیر / حدِّ خود را ، دان ، که نَبوَد زین گُزیر

565) چون بدانی حدِّ خود ، زین حد گُریز / تا به بی حد در رسی ای خاک بیز

566) عمر در محمول و در موضوع رفت / بی بصیرت ، عمر در مسموع رفت

567) هر دلیلی بی نتیجه و بی اثر / باطل آمد ، در نتیجۀ خود نگر

568) جز به مصنوعی ندیدی صانعی / بر قیاسِ اقترانی قانعی

569) می فزاید در وسایط فلسفی / از دلایل ، باز برعکسش صفی

570) این گریزد از دلیل و از حجاب / از پیِ مدلول ، سر بُرده به جیب

571) گر دُخان او را دلیلِ آتش است / بی دُخان ما را در آن آتش خوش است

572) خاصه این آتش که در قرب و وَلا / از دُخان نزدیک تر آمد به ما

573) پس سیه کاری بُوَد رفتن ز جان / بهرِ تخییلاتِ جان ، سویِ دُخان

شرح و تفسیر صفا و سادگیِ نفسِ مُطمَئِنّه از فکرت ها مشوّش است

رویِ نَفسِ مطمئنّه در جسد / زخمِ ناخن هایِ فکرت می کشد


در کالبدِ آدمی نیز ناخنِ اندیشه هایِ پَستِ دنیوی ، چهرۀ نَفسِ مطمئنّه را می خراشد . [ نَفسِ مُطمئنّه = نَفسی است که از جمیعِ اوصافِ ذمیمه پاک شده باشد . عبدالرزّاق کاشانی می گوید : چنین نَفسی به یقینِ تام و معاینۀ حقیقت رسیده است ( شرح منازل السائرین ، ص 162 ) . نجم رازی می گوید : بدان که نَفسِ مطمئنّه ، نَفسِ انبیاء و خواصِ اولیاست که در صفِ اوّل بوده اند در عالَمِ ارواح ( مرصادالعباد ، ص 369 ) . این اصطلاح از آیه 27 و 28 سورۀ فجر اقتباس شده است « ای جان دلارام ( به حق ) بازگرد به سویِ پروردگارت در حالی که هم تو از ( انعام و احسان حق ) خشنودی و هم او ( از کردار و رفتار تو ) خشنود است ) . منظور مولانا از نَفسِ مطمئنّه ، روحِ بی آلایش و باصفاست . و قهراََ گفتار و کردار و افکارِ ناپسند موجبِ تیرگی و تکدّرِ آن می شود . چنانکه اگر بر آینه چیزی بنویسی و سپس پاک کنی باز اثری از آن بر رویِ آینه می ماند . ]

فکرتِ بَد ناخنِ پُر زَهر دان / می خراشد در تعمّق رویِ جان


افکار و اندیشه های ناصواب را همچون ناخن های زهرناکی بدان که به گُمانِ کشفِ اسرار ، پیروِ اوهام می شود و چهرۀ روح را مجروح می کند . [ تَعمّق = در لغت به معنی غور کردن و دوراندیشی و کنجکاوی و دقّت در امری است . امّا در اینجا معنی منفی دارد و مراد از آن ژرف اندیشی های بوالفضولانه است . به عبارتی دیگر دنباله روی از اوهام به زعمِ کشف کردن اسرار . چنانکه حضرت علی (ع) در یک مورد از نهج البلاغه «تَعمّق» را به معنی اخیر بکار برده و آن را یکی از ارکانِ «کُفر» محسوب داشته است ( نهج البلاغه ، حکمت شمارۀ 30) . مولانا نیز «تَعمّق» را در اینجا به معنی خِرَد ورزی های عقلِ جزیی دانسته است که هوی پرستان دل بدان مشغول می دارند و سرمایۀ گرانبهای عمر را در راهِ آن تباه می کنند . ]

تا گشاید عقدۀ اِشکال را / در حَدَث کرده ست زرّین بیل را


افکار ناصواب و ژرف اندیشی های پندارگرایانه چهرۀ روح را زخمی می کند . تا گِره معمّاها و معضلات را بگشاید . این بدان مانَد که کسی با بیلی از طلا مدفوع را بکاود . ( حَدَث = سرگین ، مدفوع ) [ مولانا در اینجا قوای ذهنی و استعداد عقلانی بشری را که بس گرانبهاست به «بیلِ زرّین» و اندیشه ورزی های زائد را به «مدفوع» تشبیه کرده است و می گوید : پرداختن به تفکّرِ زائد موجبِ مخدوش شدن شخصیّت و هویّتِ حقیقی انسان می شود . چرا که آنان که به اندیشه های زائد و کارافزا و بازی با الفاظ دل خوش داشته اند می پندارند که در ستیغِ معرفتِ بشری ایستاده اند و این اندیشه ها را مفتاح هر درِ بسته ای می انگارند . در حالی که همین اندیشه ها ، قفلی است هفتاد منی بر درهای معرفتِ بشری . مولانا در عصری این سخنان را گفته که بازارِ تفکر زائد و گره بستن ها و گشودن های بوالفضولانه رونقی تام و تمام داشت . ]

عُقده را بگشاده گیر ای مُنتهی / عقده یی سخت ست بر کیسۀ تهی


ای کسی که در عرصۀ تفکراتِ زائد و کارافزا ماهرانه گِره می گشایی . این گره هایی را که می گشایی مانندِ آن گره ای بدان که بر کیسه ای خالی زده شده و تو با زحمت آن را می گشایی . ( مُنتهی = به پایان رسیده ، کمال یافته ) [ اگر می خواهی قوۀ تفکرِ خود را بکار گیری باید آن را در موضوعاتی فعال کنی که به رشدِ علمی و معرفتی و ارتقای روحی و شخصیتی تو کمک کند . و اِلّا صِرفِ بازی با الفاظ ثمری در پی ندارد . ممکن است تو در موضوعی اهتمامِ فکری بکار گیری امّا نهایتاََ با معلوم شدن آن حاصلِ مطلوبی ببار نیاورد . چنانکه گشودن گره از کیسۀ خالی فایدتی به تو نمی رساند . بهتر است گره از کیسه ای بگشایی که درونِ آن اشیاء قیمتی باشد . ]

در گُشادِ عقده ها گشتی تو پیر / عقدۀ چندی دگر بگشاده گیر


تو در راهِ گشودنِ گره ها پیر و فرسوده شده ای . فرض کن که چند مشکل و معضلِ دیگر از این نوع را گشودی .

عقده یی کان بر گلویِ ماست سخت / که بدانی که خسی یا نیک بخت ؟


گِره ای بر گلویِ ما سفت و محکم بسته شده است و آن گره اینست که آیا تو فرمایه ای یا سعادتمند . [ ملا صدرا در رسالۀ سه اصل می گوید : « خویشتن شناسی ، کلیدِ همۀ علوم است » مولانا در اثر دیگر خود می گوید : « اکنون همچنین علمایِ اهل زمان در علوم ، موی می شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلّق ندارد بغایت دانسته اند و بر آن احاطتِ کُلّی گشته و آنچه مهم است و به او نزدکتر از همۀ آن است ، خودیِ اوست و خودیِ خود را نمی داند . همه چیز را به حِلّ و حرمت حکم می کند که این جایز است و آن جایز نیست . این حلال است و یا حرام است . خود را نمی داند که حلال است و یا حرام ، جایز است یا ناجایز ، پاک است یا ناپاک ( فیه ما فیه ، ص 17 ) . سلطان وَلَد نیز گوید : « پس سیر در خود کُن و به معرفتِ خود مشغول شو که معرفتِ چیزِ دیگر تو را سود ندارد و اصل ، شناختِ خود است که با تو این تعلّق دارد و باقی در شناختِ چیزهای دیگر همچنان است که رنجی بر زمینِ دیگران می بری و منفعت آن بر تو عاید نخواهد شدن ( معارف ، ص 304 ) . و بالاخره شمس الدین تبریزی می گوید : « تحصیل و زحمتِ آدمی برای آن است که نَفسِ حَرونِ خود را همچون هارون و موسی منقاد و ذَلول کند . چنانکه یوغی به گردن گاو می اندازند تا رام شود و زمین را شیار کند تا آن زمینِ دانا دانه پرور شود و به عوضِ خار انواعِ ریاحینِ رعنا دهد و گُل برویاند . پس علمی که نَفسِ تو را مطیع نکند . رنج و زحمتی بیش نیست ( مناقب العارفین ، ج 1 ، ص 650 ) ]

حَلِّ این اِشکال کُن ، گر آدمی / خرجِ این کُن دَم ، اگر آدم دَمی


اگر واقعاََانسانی این مشکل را حل کن . یعنی از طریقِ خودشناسی ، سعادت و شقاوتِ خود را تشخیص بده . و اگر از حقیقت و جوهرِ انسانی برخورداری عمرِ خود را صرفِ حلِّ این مشکل بکُن . [ آدم دَمی = مراد کسی است که مانندِ انسانِ کامل مظهرِ تام و تمامِ نفخۀ الهی باشد / دَم = مراد عمرِ آدمی است که از غایتِ کوتاهی به دَم ( = لحظه ) تعبیر شده است ]

حدِّ اعیان و عَرَض دانسته گیر / حدِّ خود را ، دان ، که نَبوَد زین گُزیر


فرض کن تعریفِ جوهر و عَرَض را هم دانستی . تو خود را بشناس که چاره ای از آن نیست . [ اعیان = در اینجا مراد جوهر است و ربطی به اعیانِ ثابته ندارد / حَدّ = در اصطلاح منطق ، نوعی تعریف است که دلالت بر ماهیّت و حقیقتِ مُعرَّف می کند . این تعریف کامل ترین نوعِ تعریف است . مثلاََ تعریفِ انسان بوسیلۀ حَدّ اینست : انسان موجودی است ناطق ( = عاقل ، اندیشور ) . پس ای طالبِ حقیقت ، خود را بشناس تا خدا را بشناسی . توضیح جوهر و عَرَض در شرح بیت 2110 دفتر اوّل ]

چون بدانی حدِّ خود ، زین حد گُریز / تا به بی حد در رسی ای خاک بیز


ای اندیشور ، هر گاه حدِّ خود را شناختی می توانی از این حدودِ تنگِ دنیای مادّی بگریزی و به عالَمِ بیکران معنویّت برسی . [ خاک بیز = لفظاََ به معنی کسی است که خاک کوچه ها و معابر را می روید و غربال می کند . امّا در اینجا منظور اصحابِ قیل و قال و اندیشوران عقولِ جزییه هستند . ]

عمر در محمول و در موضوع رفت / بی بصیرت ، عمر در مسموع رفت


عمرِ تو در بحثِ محمول و موضوع سپری شد . و ناآگاهانه عمرِ تو در راهِ شنیده ها به پایان رسید . [ اهلِ منطق هر قضیّه ای را مرکب از موضوع و محمول و رابطه می دانند / قضیّه = آن گفتاری است که در آن احتمالِ صدق و کِذب رود . مثل اینکه گفته شود : « هوا سرد است » این کلام هم احتمال دارد راست باشد و هم دروغ / موضوع = آن قسمت از قضیّه است که جزء دیگرِ قضیّه بدان اسناد یابد . مانندِ آسمان در قضیّه « آسمان ابری است » / محمول = آن قسمت از قضیّه است که به موضوع اسناد یابد . مانندِ «ابری» در قضیّه مذکور / رابطه = محمول را به موضوع پیوند می دهد که در قضیّه مذکور «است» می باشد . ]

منظور بیت : ای صاحبِ قیل و قال ، عمرِ نازنینِ خود را صرفِ یک مشت لفظ کرده ای و بدان می بالی . در حالی که هنوز به حقیقت نرسیده ای .

هر دلیلی بی نتیجه و بی اثر / باطل آمد ، در نتیجۀ خود نگر


هر دلیلی که بی نتیجه و بی حاصل باشد قهراََ باطل است . اینک به نتیجه و حاصل خود نگاه کُن . یعنی وقتی دلیلِ بی حاصل را باطل می دانیم نباید عمرِ خود را صرفِ آن کنیم . پس شایسته است که به نتیجۀ وجودِ خود بنگریم که حق است و یا باطل . و بی جهت عمرِ خود را صرفِ قیل و قالِ باطل نکنیم .

جز به مصنوعی ندیدی صانعی / بر قیاسِ اقترانی قانعی


تو فقط از طریقِ مخلوق به خالق پی برده ای و به قیاساتِ اقترانی ( ارسطویی ) بسنده کرده ای . [ قیاس اقترانی = قیاسی است که عینِ نتیجه و یا نقیضِ نتیجه بالفعل در مقدماتِ آن مذکور باشد . مانندِ « علی ورزشکار است » هر ورزشکاری دارای عضلاتِ محکم است پس علی دارای عضلاتِ محکم است . در این قیاس نه خودِ نتیجه و نه نقیضِ آن در مقدمه ذکر نشده است . هر چند که بالقوه موجود است . ]

می فزاید در وسایط فلسفی / از دلایل ، باز برعکسش صفی


مدعی فلسفه در اثباتِ خدا ، وسایط و دلایلی فراوان می آورد . در حالی که صوفیِ صافی از وسایط و دلایل می گریزد . ( فلسفی = شرح بیت 1636 دفتر دوم / صفی = مراد همان صافی است ، شرح بیت 1433 دفتر سوم ) [ عارفِ راستین خدا را به خدا می شناسد . چنانکه مولا علی (ع) در دعای صباح فرماید : « ای آنکه خود بر خود دلیلی » . توضیح بیشتر در شرح بیت 1347 دفتر سوم ]

این گریزد از دلیل و از حجاب / از پیِ مدلول ، سر بُرده به جیب


صوفی صافی هم از دلایل می گریزد و هم از حجاب ها . بلکه برای شهودِ حق به دلِ خود رجوع می کند . [ هر دلیلی که آدمی واسطۀ خود و مدلول می کند . عینِ حجاب است . در حالی که عارفانِ بِالله برای شهودِ حق در خود فرو می روند . برای حفظ قافیه باید «حجاب» را اماله کرد یعنی و «حجیب» خواند . ]

گر دُخان او را دلیلِ آتش است / بی دُخان ما را در آن آتش خوش است


اگر مدعی فلسفه از طریقِ دیدنِ دود به وجودِ آتش پی می برد . ما ( عارفان بِالله ) بدونِ دودِ دلیل در میان آتش خوش و شادیم . ( دُخان = دود ) [ قطعاََ میان آن کس که می داند آتش سوزنده است ( علم الیقین ) و آن کسی که در میان آتش است ( حق الیقین ) فرق فاحشی است . ]

خاصه این آتش که در قرب و وَلا / از دُخان نزدیک تر آمد به ما


بخصوص آتشِ تجلّیاتِ ربّانی که از حیثِ مقامِ قُرب و عشق به ما از دودِ استدلال نزدیکتر است . ( وَلا = دوستی و محبت ) [ در آیه 16 سورۀ ق آمده است « و ما از رگِ گردن آدمی بدو نزدیکتریم »

دوست نزدیکتر از من به من است / وین عجب تر که من از وی دورم

چه کنم با که توان گفت که او / در کنارِ من و من مهجورم ]

پس سیه کاری بُوَد رفتن ز جان / بهرِ تخییلاتِ جان ، سویِ دُخان


پس دانسته شد که اگر کسی اوهام و خیالاتی از حضرتِ حق در ذهنش بسازد و به دنبالِ آن خیالات برود از شناختِ حق باز می ماند و این کارِ او که آتشِ تجلّیاتِ حق را رها می کند و به دودِ استدلال تمسّک می جوید کاری زشت و ظالمانه است . [ سیه کاری = بَدکاری ، ظلم ، فسق / تخییل = خیال کردن ، کسی را به خیال افکندن / مراد از «جان» در این بیت حضرت حق است و مراد از «دُخان» دلایل و واسطه هاست . ]

شرح و تفسیر بخش قبل                     شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه صفا و سادگیِ نفسِ مُطمَئِنّه از فکرت ها مشوّش است

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟