شکنجه بلال در گرمای حجاز و دیدن ابوبکر او را

شکنجه بلال در گرمای حجاز و دیدن ابوبکر او را | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شکنجه بلال در گرمای حجاز و دیدن ابوبکر او را| شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر ششم ابیات 888 تا 952

نام حکایت : حکایت اَحَد اَحَد گفتن بلال در آفتاب حجاز از محبت مصطفی

بخش : 1 از 5 ( شکنجه بلال در گرمای حجاز و دیدن ابوبکر او را )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت اَحَد اَحَد گفتن بلال در آفتاب حجاز از محبت مصطفی

بِلالِ حبشی بردۀ یکی از محتشمان مکّه بود . وقتی که به آیین حنیف احمدی گرایید . صاحبش برآشفت و برای گُسستنِ حبلِ ایمان او روزهای متوالی وی را در هُرمِ آفتابِ نیمروزی روی زمین می انداخت و با تازیانه های آتشین تنش را لاله باران می کرد . و بلال در صفیرِ تازیانه ها پیوسته «اَحَد اَحَد» می گفت . روزی ابوبکر از آن حوالی می گذشت و آن شکنجه و این پایداری را دید و دلش بر او سوختن گرفت . و چون بلال را به خلوت یافت بدو سفارش کرد که نیازی به اظهار ایمان نداری . چرا که خداوند ، دانای به سرایر است …

متن کامل ” حکایت اَحَد اَحَد گفتن بلال در آفتاب حجاز از محبت مصطفی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات شکنجه بلال در گرمای حجاز و دیدن ابوبکر او را

ابیات 888 الی 952

888) تن فِدایِ خار می کرد آن بِلال / خواجه اش می زد برایِ گوشمال

889) که چرا تو یادِ احمد می کنی ؟ / بندۀ بَد مُنکرِ دینِ منی

890) می زد اندر آفتابش او به خار / او اَحَد می گفت بهرِ افتخار

891) تا که صدّیق آن طرف برمی گذشت / آن اَحَد گفتن به گوشِ او برفت

892) چشمِ او پُر آب شد ، دل پُر عَنا / زآن اَحَد می یافت بویِ آشنا

893) بعد از آن خلوت بدیدش ، پند داد / کز جهودان خُفیه می دار اعتقاد

894) عالِمُ السّرّ است ، پنهان دار کام / گفت : گفت : کردم توبه پیشت ای هُمام

895) روزِ دیگر از پگَه صدّیق تفت / آن طرف از بهرِ کاری می برفت

896) باز اَحَد بشنید و ضربِ زخمِ خار / بر فروزید از دلش سوز و شَرار

897) باز پندش داد ، باز او توبه کرد / عشق آمد ، توبۀ او را بخَورد

898) توبه کردن زین نَمَط بسیار شد / عاقبت از توبه او بیزار شد

899) فاش کرد ، اسپُرد تن را در بلا / کِای محمّد ، ای عدوِّ توبه ها

900) ای تنِ من و ای رگِ من پُر ز تو / توبه را گُنجا کجا باشد در او ؟

901) توبه را زین پس ز دل بیرون کنم / از حیاتِ خُلد توبه چون کنم ؟

902) عشق ، قهّارست و من مقهورِ عشق / چون شِکر شیرین شدم از شورِ عشق

903) برگِ کاهم پیشِ تو ای تندباد / من چه دانم که کجا خواهم فتاد ؟

904) گر هِلالم ، گر بِلالم ، می دوم / مُقتَدیِّ آفتابت می شوم

905) ماه را با زَفتی و زاری چه کار / در پی خورشید پوید سایه وار

906) با قضا هر کو قراری می دهد / ریشخندِ سَبلَتِ خود می کنَد

907) کاه برگی پیشِ باد ، آنگه قرار ؟ / رستخیزی ، و آنگهانی عزمِ کار ؟

908) گُربه در انبانم اندر دستِ عشق / یک دمی بالا و یک دم پستِ عشق

909) او همی گرداندم در گِردِ سَر / نه به زیر آرام دارم ، نه زَبَر

910) عاشقان در سیلِ تند افتاده اند / بر قضایِ عشق ، دل بنهاده اند

911) همچو سنگِ آسیا اندر مَدار / روز و شب گردان و  نالان بی قرار

912) گردِشَش بر جُوی جُویان شاهد است / تا نگوید کس که آن جُو راکد است

913) گر نمی بینی تو جُو را در کمین / گردشِ دولابِ گردونی ببین

914) چون قراری نیست گَردون را از او / ای دل ، اختروار ، آرامی مجو

915) گر زنی در شاخ دستی ، کی هِلَد ؟ / هر کجا پیوند سازی ، بِسکُلَد

916) گر نمی بینی تو تدویرِ قَدَر / در عناصِر جوشش و گردش نگر

917) زآنکه گردشهای آن خاشاک و کف / باشد از غَلیانِ بحرِ با شرف

918) بادِ سرگردان ببین اندر خروش / پیشِ اَمرش موجِ دریا بین به جوش

919) آفتاب و ماه ، دو گاوِ خَرآس / گِرد می گردند و می دارند پاس

920) اختران هم خانه خانه می دوند / مَرکبِ هر سعد و نحسی می شوند

921) اخترانِ چرخ گر دُور اند هَی / وین حواست کاهل اند و سُست پَی

922) اخترانِ چشم و گوش و هوشِ ما / شب کجااند و به بیداری کجا ؟

923) گاه در سعد و وصال و دلخوشی / گاه در نحس و فراق و بیهُشی

924) ماهِ گردون چون درین گردیدن است / گاه تاریک و ، زمانی روشن است

925) گه بهار و صیفِ همچون شهد و شیر / گه سیاستگاهِ برف و زَمهَریر

926) چونکه کلّیّات پیشِ او چو گَوست / سُخره و سجده کنِ چوگانِ اوست

927) تو که یک جزوی دلا زین صد هزار / چون نباشی پیشِ حُکمش بی قرار ؟

928) چون ستوری باش در حکمِ امیر / گه در آخُر حبس ، گاهی در مسیر

929) چونکه بر میخت ببندد ، بسته باش / چونکه بگشاید ، برو ، برجسته باش

930) آفتاب اندر فلک کژ می جهد / در سیه رویی خُسوفش می دهد

931) کز ذَنَب پرهیز کن ، هین هوش دار / تا نگردی تو سیه رُو دیگ وار

932) ابر را هم تازیانۀ آتشین / می زنندش کآنچنان رو ، نه چنین

933) بر فلان وادی ببار ، این سو مبار / گوشمالش می دهد که گوش دار

934) عقلِ تو از آفتابی بیش نیست / اندر آن فکری که نهی آمد ، مایست

935) کژ مَنه ای عقل تو هم گامِ خویش / تا نیاید آن خُسوفِ رُو به پیش

936) چون گُنه کمتر بُوَد ، نیم آفتاب / مُنخَسِف بینی و نیمی نورتاب

937) که به قدرِ جُرم می گیرم تو را / این بُوَد تقدیر در داد و جزا

938) خواه نیک و ، خواه بَد ، فاش و سَتیر / بر همه اشیا ، سمیعیم و بصیر

939) زین گذر کن ای پدر ، نوروز شد / خلق از خلّاق ، خوش پَدفوز شد

940) باز آمد آبِ جان در جویِ ما / باز آمد شاهِ ما در کویِ ما

941) می خرامد بخت و دامن می کشد / نوبتِ توبه شکستن می زند

942) توبه را بارِ دگر سیلاب بُرد / فرصت آمد ، پاسبان را خواب بُرد

943) هر خُماری مست گشت و باده خَورد / رخت را امشب گرو خواهیم کرد

944) زآن شرابِ لعلِ جانِ جان فزا / لعل ، اندر لعل ، اندر لعلِ ما

945) باز خرّم گشت مجلس ، دلفروز / خیز ، دفعِ چشمِ بَد ، اسپند سوز

946) نعرۀ مستان ، خوش می آیدم / تا ابد جانا چنین می بایدم

947) نک هِلالی با بِلالی یار شد / زخمِ خار او را گُل و گُلنار شد

948) گر ز زخمِ خار ، تن غربال شد / جان و جسمم گُلشنِ اقبال شد

949) تن به پیشِ زخَمِ خارِ آن جهود / جانِ من مست و خرابِ آن وَدود

950) بوی جانی سویِ جانم می رسد / بویِ یارِ مهربانم می رسد

951) از سویِ معراج آمد مصطفی / بر بِلالش حَبّذا لی حَیّذا

952) چونکه صدّیق از بِلالِ دَم دُرُست / این شنید ، از توبۀ او دست شُست

شرح و تفسیر شکنجه بلال در گرمای حجاز و دیدن ابوبکر او را

تن فِدایِ خار می کرد آن بِلال / خواجه اش می زد برایِ گوشمال


بِلالِ حبشی بدنِ خود را فدای تازیانۀ خاردار می کرد . و صاحبش برای گوشمالی و تنبیه ، او را می زد . [ مراد از «خار» ، تازیانه ای است که بر سطح آن خار و اشیای تیز و بُرنده تعبیه می شد تا شکنجه و تعذیب بصورت سختی اعمال شود . ]

بِلال = بلال بن ریاح حبشی با کنیه ابو عبدالله ، موذن رسول خدا (ص) بود و یکی از پیشگامان در گرویدن به اسلام . از وقتی که رسول خدا رحلت فرمود ، او دیگر اذان نگفت . ( اَعلامِ زِرِ کلی ، ج 2 ، ص 49 )

که چرا تو یادِ احمد می کنی ؟ / بندۀ بَد مُنکرِ دینِ منی


و به بلال می گفت : چرا دائماََ از حضرت احمد (ص) یاد می کنی ؟ هم غلام ناسازگاری هستی و هم آیین مرا انکار می کنی .

می زد اندر آفتابش او به خار / او اَحَد می گفت بهرِ افتخار


صاحبش در حرارت آفتاب او را با تازیانه خاردار می زد و او پیوسته اَحَد اَحَد می گفت و بدان افتخار می کرد .

تا که صدّیق آن طرف برمی گذشت / آن اَحَد گفتن به گوشِ او برفت


تا اینکه روزی که ابوبکر صدّیق از آن طرف می گذشت صدای احد احد گفتن بلال را شنید .

چشمِ او پُر آب شد ، دل پُر عَنا / زآن اَحَد می یافت بویِ آشنا


چشمِ ابوبکر از اشک پُر شد و دلش یکپارچه درد گشت . زیرا از آن احد احد بوی آشنایی استشمام می کرد .

بعد از آن خلوت بدیدش ، پند داد / کز جهودان خُفیه می دار اعتقاد


ابوبکر بعد از آن واقعه بلال را تنها دید و بدو نصیحت کرد که ایمانت را از منکران پوشیده دار . [ جّهود = در مثنوی معادل کافر و حق ستیز است . زیرا بلال غلامِ یکی از کفّار قریش بود ]

عالِمُ السّرّ است ، پنهان دار کام / گفت : گفت : کردم توبه پیشت ای هُمام


زیرا خداوند به اسرار درون آگاه است . پس مرام و مقصود خود را از اغیار پنهان کن . یعنی تقیّه کن . بلال گفت : ای بزرگمرد اینک نزد تو توبه کردم .

روزِ دیگر از پگَه صدّیق تفت / آن طرف از بهرِ کاری می برفت


بامدادِ روز دیگر صدّیق (ابوبکر) برای انجام کاری از آن طرف شتابان می گذشت . یعنی از نزدیکی مقرِّ بلال می گذشت .

باز اَحَد بشنید و ضربِ زخمِ خار / بر فروزید از دلش سوز و شَرار


باز صدای احد احد و صفیرِ تازیانه را شنید . آتش و شراره ای از کانون قلبش زبانه کشید .

باز پندش داد ، باز او توبه کرد / عشق آمد ، توبۀ او را بخَورد


دوباره ابوبکر به بلال نصیحت کرد که ایمانت به محمّد (ص) را مخفی بدار و بلال مجدّداََ توبه کرد . یعنی قول داد که در نزدِ کافران اظهار ایمان نکند . امّا موج عشق دوباره بر قلبِ او تاختن آورد و توبه اش را به کام خود درکشید .

توبه کردن زین نَمَط بسیار شد / عاقبت از توبه او بیزار شد


بدینسان بلال توبه های فراوان می کرد ولی کمی بعد همۀ آنها را می شکست تا جایی که از توبه متنفّر شد . [ نَمَط = روش ، طریقه ]

فاش کرد ، اسپُرد تن را در بلا / کِای محمّد ، ای عدوِّ توبه ها


بالاخره بلال در کمال صراحت گفت : من بر آیین اسلام هستم و جسم و جان خود را تسلیم بلا و انتقام حق ستیزان کرد و گفت : ای محمّد ، ای کسی که دشمن توبه ها هستی .

ای تنِ من و ای رگِ من پُر ز تو / توبه را گُنجا کجا باشد در او ؟


ای محمّد ، ای کسی که تمام اجزای وجود من از عشق تو آکنده است . تو بگو آخر چگونه ممکن است توبه در جسم و جانم بگنجد ؟

توبه را زین پس ز دل بیرون کنم / از حیاتِ خُلد توبه چون کنم ؟


بعد از این توبه را از دلم بیرون می کنم . آخر چطور ممکن است که از زندگی جاودان توبه کنم ؟

عشق ، قهّارست و من مقهورِ عشق / چون شِکر شیرین شدم از شورِ عشق


عشق ، قهّار است و من مغلوب عشقم . از شور و شوق عشق مانند شِکر شیرین شده ام .

برگِ کاهم پیشِ تو ای تندباد / من چه دانم که کجا خواهم فتاد ؟


ای طوفان ، در برابرِ تو همچون پَرِ کاهی ناچیز هستم . من چه می دانم که سرانجام کجا خواهم افتاد ؟

گر هِلالم ، گر بِلالم ، می دوم / مُقتَدیِّ آفتابت می شوم


یا محمّد ، چه مانند هِلالِ ماه ، لاغر و نزار باشم و چه بِلال باشم در هر دو صورت تاج خورشید وجود تو هستم . [ اینکه مولانا بِلال را مقابل هِلال قرار داده ظاهراََ منظورش ضعف و قدرت است یعنی چه ناتوان باشم و چه قدرتمند ، در هر دو حالت مطیعِ آن نبیِ کریم هستم . همانطور که ماه از خورشید نور می گیرد . من (بلال) از خورشید وجودِ حضرت محمّد (ص) انوار معنوی می گیرم . ]

ماه را با زَفتی و زاری چه کار / در پی خورشید پوید سایه وار


ماه با ستیری و لاغری کاری ندارد . بلکه کارِ ماه اینست که سایه وار به دنبال خورشید حرکت کند . [ «زَفتی» کنایه از بَدر است و بَدر شب چهاردهم ماه است که در آن شب ماه به کمالِ روشنی خود می رسد و عرب بدان «لَیلَة البَدر» گوید . «زاری» نیز کنایه از هلال است و آن ابتدای طلوع ماه است . و «خورشید» کنایه از وجود نورانی حضرت محمّد (ص) است . ]

با قضا هر کو قراری می دهد / ریشخندِ سَبلَتِ خود می کنَد


هر کس با وجود قضای الهی روی اراده و اختیار خود تکیه کند . مسلماََ خود را مسخره کرده است . یعنی اگر خیال کنی که بالاستقلال می توانی حرکتی انجام دهی و به قضای الهی تکیه نکنی بدان که خود را بیهوده معطّل کرده ای . [ چنانکه در بیت 910 و 911 دفتر اوّل فرمود :

با قضا پنجه مَزَن ای تند و تیز / تا نگیرد هم قضا با تو ستیز

مُرده باید بود پیشِ حکمِ حق / تا نیاید زخم از رَبُ الفَلَق ]

کاه برگی پیشِ باد ، آنگه قرار ؟ / رستخیزی ، و آنگهانی عزمِ کار ؟


برای مثال ، برگِ کاهی چگونه ممکن است که در برابر باد قرار گیرد و ثابت و بی حرکت بماند ؟ و چگونه ممکن است قیامت بر پا شود و آنگاه کسی قصد انجام عمل کند ؟ [ همانطور که محال است برگِ کاهی در باد ثابت بماند و همانطور که محال است که در روز قیامت ، موقعیّتی برای عمل فراهم شود . محال است انسان در برابر ارادۀ حضرت حق تعالی کاری از پیش ببرد . حضرت علی (ع) می فرماید : « امروز ، روزِ عمل است و نه محاسبۀ عمل . و فردا (قیامت) ، روز محاسبۀ عمل است و نه انجام عمل » ( نهج البلاغۀ فیض الاسلام ، خطبۀ 42 ) ]

گُربه در انبانم اندر دستِ عشق / یک دمی بالا و یک دم پستِ عشق


بلال می گوید : من در دستِ تصرّفاتِ عشق محمّد (ص) مانند گربه ای هستم که درون کیسه ای انداخته اند . گاهی به سرِ کیسه می افتم و گاه به تهِ کیسه . [ من در قبضۀ عشق محمّد گرفتارم و آرام و قراری ندارم . ]