شرح و تفسیر گفتن مهمان ، یوسف را که آینه آوردمت ارمغان

شرح و تفسیر گفتن مهمان ، یوسف را که آینه آوردمت ارمغان در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح و تفسیر گفتن مهمان ، یوسف را که آینه آوردمت ارمغان

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر اول ابیات 3192 تا 3227

نام حکایت : رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار

بخش : 9 از 9

مثنوی معنوی مولوی
داستان و حکایت

شیری همراه گرگ و روباهی به شکار رفتند . و یک گاو وحشی و یک بزِ کوهی و یک خرگوش شکار کردند . آنگاه شیر به گرگ دستور داد تا حیوانات صید شده را میان خود تقسیم کند . گرگ گفت : گاوِ وحشی سهمِ شیر باشد . بزِ کوهی سهمِ خودم و خرگوش سهمِ روباه . شیر ناگهان برآشفت . زیرا که دید گرگ در محضرِ شاهانه او ، حرف از «من» و «تو» و «قسمت من» و قسمت تو و او» می زند . در حالیکه این صیدها فقط با حضور نیرومند شیر حاصل شده است . از اینرو برای عقوبت گرگ ، پنجه ای قوی بر او زد و در دَم هلاکش نمود . سپس رو به روباه کرد و گفت : صیدها را تو تقسیم کن . روباه …

متن کامل حکایت رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل ابیات 3192 الی 3227

3192) گفت یوسف : هین بیاور ارمغان / او ز شرمِ این تقاضا زد فغان

3193) گفت : من چند ارمغان جُستم تو را / ارمغانی در نظر نآمد مرا

3194) حبّه ای را جانب کان چُون بَرم ؟ / قطره ای را سویِ عُمّان چُون بَرم ؟

3195) زیره را من سویِ کرمان آورم / گر به پیشِ تو دل و جان آورم

3196) نیست تُخمی کاندرین انبار نیست / غیرِ حُسنِ ، تو که آن را یار نیست

3197) لایق ، آن دیدم که من آیینه ای / پیشِ تو آرم ، چو نورِ سینه ای

3198) تا ببینی رویِ خوبِ خود در آن / ای تو چون خورشیدِ شمعِ آسمان

3199) آینه آوردمت ، ای روشنی / تا چو بینی رویِ خود ، یادم کُنی

3200) آینه بیرون کشید او از بغل / خوب را آیینه باشد مُشتَغَل

3201) آینۀ هستی چه باشد ؟ نیستی / نیستی بَر ، گر تو ابله نیستی

3202) هستی اندر نیستی بتوان نمود / مال داران ، بر فقیر آرند جود

3203) آینۀ صافیّ تان ، خود گُرسِنه است / وخته هم آینۀ آتش زنه است

3204) نیستی و نقص ، هر جایی که خاست / آینۀ خوبیّ جمله پیشه هاست

3205) چون که جامه چُست و دوزیده بُوَد / مظهرِ فرهنگِ درزی چون شود ؟

3206) ناتراشیده همی باید جُذوع / تا دروگر اصل باشد یا فروع

3207) خواجۀ اِشکسته بند ، آنجا رود / که در آنجا پایِ اِشکسته بُوَد

3208) کی شود ، چون نیست رنجورِ نَزار / آن جمالِ صنعتِ طِب آشکار ؟

3209) خواری و دونیِ مس ها بر ملا / گر نباشد ، کی نماید کیمیا ؟

3210) نقص ها آیینۀ وصفِ کمال /  و آن حقارت آینۀ عِزّ و جلال

3211) ز آنکه ضِد را ضَد کُند ظاهر ، یقین / ز آنکه با سِرکِه پدید است انگبین

3212) هر که نقصِ خویش را دید و شناخت / اندر اِستکمالِ خود ، دو اسبه تاخت

3213) ز آن نمی پَرّد به سویِ ذوالجلال / کو گمانی می بَرد خود را کمال

3214) عِلّتی بَتّر ز پندار کمال / نیست اندر جانِ تو ای ذودَلال

3215) از دل و از دیده ات بس خون رود / تا زِ تو این مُعجِبی بیرون رود

3216) عِلّتِ اِبلیس ، اَنَا خیری بده ست / وین مَرَض ، در نَفسِ هر مخلوق هست

3217) گرچه خود را بس شکسته بیند او / آبِ صافی دان و سِرگین زیرِ جُو

3218) چون بشوراند تو را در امتحان / آبِ سرگین ، رنگ گردد در زمان

3219) در تَگِ جُو هست سِرگین ای فَتا / گرچه جُو صافی نماید مر تو را

3220) هست پیرِ راه دانِ پُر فِطَن / جوی هایِ نَفس و تن را جوی کَن

3221) جوی ، خود را کَی تواند پاک کرد ؟ / نافع از علمِ خدا شُد علمِ مرد

3222) کی تراشد تیغ ، دستۀ خویش را / رو ، به جرّاحی سپار این ریش را

3223) بر سرِ هر ریش جمع آمد مَگس / تا نبیند ، قُبحِ ریشِ خویش کس

3224) آن مگس ، اندیشه ها و آن مالِ تو / ریشِ تو ، آن ظلمتِ اَحوالِ تو

3225) ور نَهَد مَرهَم بر آن ریشِ تو ، پیر / آن زمان ساکن شود درد و نفیر

3226) تا که پنداری که صحّت یافته است / پرتوِ مَرهَم بر آنجا تافته است 

3227) هین ز مَرهَم سر مَکَش ای پشت ریش / و آن ز پرتو دان ، مدان از اصلِ خویش

 

 

شرح و تفسیر گفتن مهمان ، یوسف را که آینه آوردمت ارمغان

گفت یوسف : هین بیاور ارمغان / او ز شرمِ این تقاضا زد فغان


حضرت یوسف (ع) به آن مهمان گفت : هلا ای دوست ارمغانت کو ؟ نمایانش کن . نشانش بده . اما مهمان از روی شرم و خجلت ، فغانی زد .

گفت : من چند ارمغان جُستم تو را / ارمغانی در نظر نآمد مرا


مهمان گفت : من برای تو چند ارمغان طلب کردم . ولی به نظرم سزاوار نیامد . یعنی ارمغانی شایسته تو پیدا نکردم .

حبّه ای را جانب کان چُون بَرم ؟ / قطره ای را سویِ عُمّان چُون بَرم ؟


با خود گفتم . هر ارمغانی که برای تو بیاورم . مانند این است که دانه ای را به کان و معدنش ببرم . یا قطره ای را به سوی دریا ارمغان ببرم . خلاصه مشاهده کردم که هر ارمغانی که انتخاب کنم شایستگی وجود ارزشمند تو را ندارد . [ عُمّان : دریایی است پهناور در جنوب ایران که امتداد دریای هند به طرف شمال است . ( لغتنامۀ دهخدا ، ج 34 ، ص 318 ) ]

زیره را من سویِ کرمان آورم / گر به پیشِ تو دل و جان آورم


اگر من به محضر تو جان و دل را آوردم . گویی که زیره را به سوی شهر کرمان برده باشم . [ زیره به کرمان بردن : ضرب المثلی است فارسی . ( امثال و حکم ، ج 2 ، ص 943 ) زیره در ولایت کرمان فراوان است و کسی که برای اهالی کرمان زیره ارمغان ببرد . کارِ عبثی کرده است زیرا مانند این است که قطره را به دریا و شاخۀ گُل را به گُلزار برده باشد ]

نیست تُخمی کاندرین انبار نیست / غیرِ حُسنِ ، تو که آن را یار نیست


هیچ تخمی نیست که در این انبار نباشد . غیر از حُسن و کمال تو که نظیر و مانندی ندارد .

لایق ، آن دیدم که من آیینه ای / پیشِ تو آرم ، چو نورِ سینه ای


سرانجام به این نتیجه رسیدم که آینه ای به محضرت آورم که مانند نورِ سینه اولیاءالله روشن و تابان باشد .

تا ببینی رویِ خوبِ خود در آن / ای تو چون خورشیدِ شمعِ آسمان


تا آنکه در آن آینه ، روی زیبای خود را بنگری . ای تویی که همانند آفتاب ، شمعِ فروزان آسمانی .

آینه آوردمت ، ای روشنی / تا چو بینی رویِ خود ، یادم کُنی


ای نورِ چشم و ای روشنی دو دیده ام . برایت آینه آورده ام تا هر گاه در آن آینه ، رخسارت را دیدی یاد من باشی .

آینه بیرون کشید او از بغل / خوب را آیینه باشد مُشتَغَل


آن مهمان آینه ای از بغلش درآورد . زیرا که خوبرویان با آینه سر و کار دارند و بدان مشغول و مأنوس اند . [ مُشتَغَل = هر چه بدان مشغول و مأنوس شوند ]

آینۀ هستی چه باشد ؟ نیستی / نیستی بَر ، گر تو ابله نیستی

آینه وجود چیست ؟ نیستی است . اگر واقعا نادان نیستی . به بارگاه حضرت حق تعالی . ارمغان نیستی و فنا ببر . [ نیستی در این بیت مرادف اصطلاح فناست . توضیح فنا در شرح بیت 57 همین دفتر  . از هستی های مجازی گذشتن و خودبینی را نهادن و «من» و «مایی» را وداع گفتن است . مانند آینه ، اگر آینه به زنگار و رنگ هایی ، آغشته باشد . صفا و درخشندگی خود را از دست می دهد و چیزی را نشان نمی دهد . همین طور تا شخص ، ذات خود را از زنگ و رنگِ هستی موهوم نزداید و به مقام بیرنگی نرسد . نمی تواند هستی حقیقی را در خود شهود کند ]

هستی اندر نیستی بتوان نمود / مال داران ، بر فقیر آرند جود


زیرا هستی را در نیستی می توان نشان داد . در واقع هستی حقیقی ، در قیاس با نیستی نمایان می گردد . چنانکه بنا به قاعده «هر چیز به ضدّش شناخته می شود» . ثروتمندان بخشنده و سخی با بخشیدن به فقیران ، صفتِ جود و کرمِ خود را می نمایانند . پس فقر ، آینه غناست .

آینۀ صافیّ تان ، خود گُرسِنه است / وخته هم آینۀ آتش زنه است


شخصِ گرسنه ، آینه صاف و صادق نان است . زیرا شخصِ گرسنه ، ضرورت و ارزش نان را بخوبی نشان می دهد . همینطور تکۀ چوبِ سوخته نیز نمایانگر قدر و ارزش آتش زنه است . زیرا بلافاصله شعله را می پذیرد و مشتعل می شود .

نیستی و نقص ، هر جایی که خاست / آینۀ خوبیّ جمله پیشه هاست


در هر جا که نیستی و نقصانی نمایان شود . آینۀ خوبی است برای نشان دادن ارزش پیشه ها و صنعت ها . [ هر یک از پیشه ها و صنایع بشری ، جلوه ای از کمال است . چنانکه اگر نقصانی ، در امری روی دهد . ارزش حرفه و صنعت مربوط بدان شناخته می شود . در ابیات بعدی این مطلب روشن می شود ]

چون که جامه چُست و دوزیده بُوَد / مظهرِ فرهنگِ درزی چون شود ؟


برای مثال ، اگر جامه ها و لباسها در دنیا ، دوخته شده به وحود می آمد . آن لباسها چگونه مظهر هنر و کمال خیاط می شد ؟ یعنی نمی شد . [ پس خیاط با دوختن جامه ، هنر خود را نشان می دهد . در حالیکه اگر جامه ها بدون خیاط ، فرهم می شد . دیگر زمینه ای برای جلوه گری کمال و ظرافت صنعتِ خیاط پدید نمی آمد . ( دوزیده = دوخته شده . درزی = جامه دوز و خیاط ) ]

ناتراشیده همی باید جُذوع / تا دروگر اصل باشد یا فروع


مثال دیگر ، باید تنه و شاخه های درختان ، تراشیده و موزون نباشد . تا نجّار بیاید و روی آنها کار کند و ارزش حرفه خود را نشان دهد . [ اگر تنه درختان خود به خود ، موزون و تراشیده باشد . دیگر جایی برای هنرنمایی نجار نمی ماند . ( جُذوع = جمع جِذع به معنی تنخ درخت خرما و یا مطلقاََ تنه درخت ) ]

خواجۀ اِشکسته بند ، آنجا رود / که در آنجا پایِ اِشکسته بُوَد


مثال دیگر ، استاد شکسته بند به جایی می رود که در آنجا پایی شکسته باشد و او با بندزدن آن ، کمال حرفه خود را نشان دهد .

کی شود ، چون نیست رنجورِ نَزار / آن جمالِ صنعتِ طِب آشکار ؟


مثال دیگر ، اگر شخص ، بیمار و نزار نباشد . کی زیبایی و ظرافتِ علمِ طب آشکار می شود ؟ [ نزار = لاغر و ناتوان ]

خواری و دونیِ مس ها بر ملا / گر نباشد ، کی نماید کیمیا ؟


مثال دیگر ، اگر خواری و پستیِ مس آشکار نباشد . کی ارزش کیمیا دانسته می گردد ؟ [ دونی = فرومایگی و پستی . کیمیا = شرح بیت 516 همین دفتر ]

نقص ها آیینۀ وصفِ کمال /  و آن حقارت آینۀ عِزّ و جلال


پس نتیجه می گیریم که همۀ نقص ها ، اینۀ کمال و هنر است . کمال با وجود نقایص ، آشکار می شود و حقارتِ ، آینۀ جلالت و شکوهمندی است . [ زیرا هر گاه حقارت پدید آید . ضدِ آن که عزت و جلالت است نمایان می شود ]

ز آنکه ضِد را ضَد کُند ظاهر ، یقین / ز آنکه با سِرکِه پدید است انگبین


زیرا بدون شک ضد ، ضد را آشکار می کند . چنانکه مثلا ذات شیرین عسل با وجودِ سرکهِ ترش آشکار می شود .

هر که نقصِ خویش را دید و شناخت / اندر اِستکمالِ خود ، دو اسبه تاخت


هر کس متوجه نقایصِ خود شود و آن را بیابد . در عرصه کمال جویی با شتاب پیش می رود . [ استکمال = به کمال رسیدن ، کمال جویی . دو اسبه تاختن = کنایه از به شتاب رفتن ]

ز آن نمی پَرّد به سویِ ذوالجلال / کو گمانی می بَرد خود را کمال


آنکه در خویشتن نقصی نمی بیند . قطعا به سوی حضرت حق پرواز نمی کند . زیرا گمان می دارد که کامل است و فاقد نقص .

عِلّتی بَتّر ز پندار کمال / نیست اندر جانِ تو ای ذودَلال


ای متکبر ، در جان و روح تو ، هیچ بیماری و دردی بدتر از کاملفرض کردن خود ، نیست . [ ممکن است سالک در میانه راه و یا حتی ابتدای راه به کشفی و ذوقی برسد و حقیقتی در یابد و بلافاصله گمان کند که حتماََ به انتهای راه رسیده است . این خودبینی و کمی جنبه ، او را دچار کبر و غرور می کند . ( ذودَلال = صاحب ناز و کرشمه ) ]

از دل و از دیده ات بس خون رود / تا زِ تو این مُعجِبی بیرون رود


باید از دل و دیده ات ، چندان خون برود تا اینکه خوی خودپسندی در تو زائل گردد . [ مُعجِبی = خودبینی ]

عِلّتِ اِبلیس ، اَنَا خیری بده ست / وین مَرَض ، در نَفسِ هر مخلوق هست


بیماری ابلیس این بود که می گفت : من بهتر از حضرت آدم ابوالبشر هستم و بدان که این بیماری در نَفس و درون هر یک از آدمیان وجود دارد . [ مگر آنانکه این خویِ ناپسند را در کورۀ عبادت و آتش ریاضت ذوب کنند . مصراع دوم اشاره دارد به آیه 12 سوره اعراف « ابلیس گفت : من از آدم بهترم . مرا از آتش و او را از گِل آفریدی » ]

گرچه خود را بس شکسته بیند او / آبِ صافی دان و سِرگین زیرِ جُو


گر چه هر انسانی ، خود را فاقد غرور و کامل فرض می کند ( ظاهری آراسته و صورتی پیراسته همچو اهلِ تواضع دارد ) ولی در باطن به دام غرور گرفتار است . او در مثل مانند آبی است زلال که زیر و بستر آن ، پوشیده از سرگین باشد . [ سرگین = مدفوع چهارپایان ]

چون بشوراند تو را در امتحان / آبِ سرگین ، رنگ گردد در زمان


حال اگر کسی آب صاف و ظاهر پاک تو را زیر و رو کند . آن آبِ زلال ، رنگِ سرگین می گیرد و متعفن می شود . همین طور اگر ظاهرسازان را به محک امتحان بزنی . نقاب ظاهر فریب و ترفند آنان واپس می رود و جوهر زشت آنان نمایان می گردد .

در تَگِ جُو هست سِرگین ای فَتا / گرچه جُو صافی نماید مر تو را


برای مثال ، ای جوان ، در تَهِ جویبار ، سرگین وجود دارد . گرچه ظاهر جویبار ، صاف و پاک نشان می دهد . [ فتا = جوان و جوانمرد ]

هست پیرِ راه دانِ پُر فِطَن / جوی هایِ نَفس و تن را جوی کَن


پیر راه شناسِ تیزهوش ، جویبار تن و روان را حفر می کند . یعنی جویبار تن و روانِ آدمی را از رسوبات بیماری و پلیدی و کثافات ظاهری و باطنی پاک می کند . [ فِطَن = زیرکی و هوشیاری ]

جوی ، خود را کَی تواند پاک کرد ؟ / نافع از علمِ خدا شُد علمِ مرد


جویی که در کفِ آن پُر است از مواد زائد پُر است از کثافات ، کی می تواند خود را از این مواد پاک کند . [ مسلماََ باید آن جوی کَن ، کفِ جوی را از سرگین ها و آشغالها بروید و پاک کند . همین طور وقتی که در بستر نَفس و باطن آدمی صفاتِ رذیله قرار می گیرد . باید راه دان و راهبری آن صفات را از باطن ها بروید که دانش و علمش از علمِ الهی سرچشمه گرفته باشد .

کی تراشد تیغ ، دستۀ خویش را / رو ، به جرّاحی سپار این ریش را


برای مثال ، کی تیغ ، دسته خود را می تراشد ؟ یعنی امکان ندارد که بتراشد . برو این زخم را به دست جراح بسپار . [ مثلی است که می گوید . چاق دستۀ خود را نبرد . یعنی نزدیکان و دوستان به یکدیگر زیان و آسیب نرسانند . ( امثال و حکم ، ج 2 ، ص 605 ) . جراح = در اینجا کنایه از آن راهبر و هادی باطنی است که زخم های نفسانی را درمان می کند . ریش = زخم و جراحت ]

بر سرِ هر ریش جمع آمد مَگس / تا نبیند ، قُبحِ ریشِ خویش کس


مثال دیگر ، بر سر هر زخمی ، مگسان جمع می شوند و آن زخم چنان از وجود مگسان ، پوشیده می شود که هیچ کس نمی تواند زشتی زخم را مشاهده کند . [ و اما منظور از زخم و مگس در اینجا چیست ]

آن مگس ، اندیشه ها و آن مالِ تو / ریشِ تو ، آن ظلمتِ اَحوالِ تو


آن مگس ها تمثیلِ افکارِ فاسد و اندیشه های تباه و نامعقولِ توست و به تو تعلق دارد . و زخمی که از توست . تاریکی های احوالِ توست . [ بنابراین طبیب باطن باید مگس های خیال و اندیشه فاسد تو را براند و زخمِ روح تو را مرهمِ معنا نهد ]

ور نَهَد مَرهَم بر آن ریشِ تو ، پیر / آن زمان ساکن شود درد و نفیر


اگر آن پیرِ مُرشد و راهبرِ راه دان بر زخمِ روحی تو مرهم صفا و معرفت بگذارد و درمانت کند . همان وقت درد و فغانت آرام گیرد . [ مرهم = دارویی که روی زخم می گذارند . نفیر = ناله و زاری و فریاد ]

تا که پنداری که صحّت یافته است / پرتوِ مَرهَم بر آنجا تافته است 


تا بدانی که آن زخم بهبود یافته و پرتوِ مرهمِ پیر ، روی آن زخم تابیده و اثر گذاشته است . [ بیمارِ باطن ، وقتی که خوب می شود دچار عُجب می گردد و خیال می کند که آن زخم ، خود به خود یا به سعی خودِ او خوب شده است . در حالیکه اگر همّتِ راهبرِ صاحبدل نبود و آن مرهم معنوی را بر زخمِ دلِ او نمی نهاد . قطعاََ بیماری اش بهبودی حاصل نمی کرد . ( شرح مثنوی ولی محمداکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 250 ) ]

هین ز مَرهَم سر مَکَش ای پشت ریش / و آن ز پرتو دان ، مدان از اصلِ خویش


ای کسی که در پشتِ خود زخم داری . بهوش باش و از مرهم ، روی بر مگردان . و عصیان مکن و بدان که بهبودی و صحتی که بدست آورده ای نتیجه مرهمِ ارشادِ پیر است نه از گوهرِ خودِ تو . [ داستان بعدی در بیان این مطلب است که انسان نباید در هیچ مرحله از مراحلِ معنوی دچارِ غرور و خودبینی شود و خود را بطور مستقل کسی بداند و مقامِ انبیاء و اولیاء را با خود قیاس کند ]

بخش خالی. برای افزودن محتوا صفحه را ویرایش کنید.

دکلمه گفتن مهمان ، یوسف را که آینه آوردمت ارمغان

دکلمه گفتن مهمان ، یوسف را که آینه آوردمت ارمغان

زنگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟