شرح و تفسیر پیر چنگی و نواختن چنگ همچون بانگ اسرافیل

شرح و تفسیر پیر چنگی و نواختن چنگ همچون بانگ اسرافیل در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح و تفسیر پیر چنگی و نواختن چنگ همچون بانگ اسرافیل

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر اول ابیات 1913 تا 1950

نام حکایت : پیر چنگی که در عهد عمر از بهر خدا چنگ زد در میان گورستان

بخش : 1 از 13

مثنوی معنوی مولوی
داستان و حکایت

در عهد عُمَر ، رامشگری چنگ نواز بود که آواز دلاویز او همانند دَمِ اسرافیل ، مُردگان را زندگی و نشاط می بخشید . او عُمری را بر این کار سپری کرد و رفته رفته برف پیری بر سر و رویش باریدن گرفت و کمرش از بارِ سنگین عُمر خمیده گشت و ابروانش بر روی چشمانش فرو خُفت . آواز دلپذیرش به ناخوشی گرایید و دیگر کسی طالب ساز و آواز او نبود . و او یکه و تنها در فقر و فاقه و ناتوانی غوطه ور شد تا آنکه پیوند امیدش از خلق ، گسست و دل به امید حق بست . تا اینکه شبی به گورستانی خاموش و فراموش در حومۀ مدینه رفت و با خود گفت : این بار باید برای خدا زخمه ها را بر رشته ساز به رفتار آورم و …

متن کامل حکایت پیر چنگی که در عهد عمر از بهر خدا چنگ زد در میان گورستان را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل ابیات 1913 الی 1950

1913) آن شنیدستی که در عهد عُمَر / بود چنگی مطربی ، با کَرّ و فَر ؟

1914) بلبل از آواز او ، بی خود شدی / یک طرب زآوازِ خویش صد شدی

1915) مجلس و مجمع ، دَمش آراستی / وز نوای او ، قیامت خواستی

1916) همچو اسرافیل ، کاوازش به فن / مُردگان را جان ، درآرد در بدن

1917) یا رسایل بود اسرافیل را / کز سماعش پَر بِرَستی فیل را

1918) سازد اسرافیل روزی ناله را / جان دهد پوسیدۀ صد ساله را

1919) انبیا را در درون هم نغمه هاست / طالبان را ز آن حیاتِ بی بهاست

1920) نشنود آن نغمه ها را گوشِ حس / کز ستم ها گوشِ حس باشد نجس

1921) نشنود نغمه پَری را آدمی / کو بُوَد ز اسرارِ پریان ، اعجمی

1922) گر چه هم نغمۀ پَری زین عالم است / نغمه دل ، برتر از هر دو دَم است

1923) که پَریّ و آدمی زندانی اند / هر دو در زندان این نادانی اند

1924) مَعشَرالجِن ، سوره رحمان بخوان / تَستَطیوُا ، تَنفُذُوا را باز دان

1925) نغمه های اندرون اولیاء / اوّلا گوید که : اَجزایِ لا

1926) هین ز لایِ نفی ، سرها بر زنید / زین خیال و وهم ، سر بیرون کنید

1927) ای همه پوسیده در کون و فساد / جانِ باقیتان نرویید و نَزاد

1928) گر بگویم شمه ای ز آن نغمه ها / جانها سر بر زنند از دَخمه ها

1929) گوش را نزدیک کن ، کآن دور نیست / لیک نقل آن به تو ، دستور نیست

1930) هین که اسرافیل وقت اند اولیا / مُرده را زیشان حیات است و حیا

1931) جانهای مُرده ، اندر گورِ تن/ بر جهد زآوازشان اندر کفن

1932) گوید: این آواز ، ز آوازها جداست / زنده کردن ، کارِ آواز خداست

1933) ما بمُردیم و بکلی کاستیم / بانگ حق آمد ، همه برخاستیم

1934) بانگ حق ، اندر حِجاب و بی حِجیب  / آن دهد ، کو داد مریم را ز جیب

1935) ای فنا پوسیدگان زیرِ پوست / باز گردید از عدم ز آوازِ دوست

1936) مطلق آن آواز ، خود از شَه بُوَد / گر چه از حلقوم عبدالله بُوَد

1937) گفته او را من زبان و چشم تو / من حواس و من رضا و خشم تو

1938) رَو که بی یَسمَع و بی یُبصِر توی / سِر توی ، چه جای صاحب سِر توی

1939) چون شدی مَن کانَ لِلّه از وَلَه / من تو را باشم که کانَ الله لَه

1940) گه توی گویم تو را ، گاهی منم / هر چه گویم ، آفتاب روشنم

1941) هر کجا تابم ز مشکات دَمی / حل شد آنجا مشکلات عالمی

1942) ظلمتی را کافتابش بَر نداشت / از دَمِ ما گردد آن ظلمت چو چاشت

1943) آدمی را به خویش ، اسما نمود / دیگران را ، ز آدم اسما می گشود

1944) خواه از آدم گیر نورش ، خواه ازو / خواه از خُم گیر مَی ، خواه از کدو

1945) کین کدو با خُم ، پیوسته ست سخت / نَی چو تو ، شاد آن کدوی نیکبخت

1946) گفت : طُوبی مَن رَاَنی ، مُصطَفا / وَالَذی یُبصِر لِمَن وَجهی رأیا

1947) چون چراغی نورِ شمعی را کَشید / هر که دید آن را ، یقین آن شمع دید

1948) همچنین تا صد چراغ ، ار نقل شد / دیدنِ آخِر لقایِ اصل شد

1949) خواه از نورِ پَسین بِستان به جان / هیچ فرقی نیست ، خواه از شمعِ جان

1950) خواه بین نور ، از چراغِ آخِری / خواه بین نورش ، ز شمع غابرین

 

شرح و تفسیر پیر چنگی و نواختن چنگ همچون بانگ اسرافیل

آن شنیدستی که در عهد عُمَر / بود چنگی مطربی ، با کَرّ و فَر ؟


این حکایت را شنیده ای که در روزگار عُمَر بن خطاب ، چنگ نوازی با قدرت و مهارت و زیبایی چنگ می نواخت ؟ [ ( چنگی = چنگ نواز ) ( مطرب = به طرب آورنده ، نوازنده ، خواننده ) ( کَرّ و فَر = توان و شکوه ) ]

بلبل از آواز او ، بی خود شدی / یک طرب ز آواز او صد شدی


آن قدر زیبا می خواند که بلبل از شنیدن آواز او ، بیخود و مدهوش می شد . و از صدای دلپذیر نغمه او ، شادیِ هر شنونده صد برابر می گشت .

مجلس و مجمع ، دَمش آراستی / وز نوای او ، قیامت خواستی


نغمه آن نوازنده طرب انگیز ، زینت بخش هر مجلسی بود و از نوا و نغمه اش قیامت بر پا می شد . [ یعنی با نوای روحبخش خود ، دل مُردگان را از میان قبور اجسام و اجساد ، حیات می بخشید ]

همچو اسرافیل ، کآوازش به فن / مُردگان را جان برآرد در بدن


نوای او ، همانند بانگ اسرافیل ، خاصیتی داشت که مُردگان را جان می بخشید . [ به موجب روایات ، اسرافیل سه بار در صور می دمد . 1- نفخه فَزَع که به موجب آن جهان بلرزد ، 2- نفخه صَعَق که جمیع زندگان بمیرند ، 3- نفخه بَعث که جانها به سوی ابدان باز آید ]

یا رَسایل بود اسرافیل را / کز سماعش پَر بِرَستی فیل را


یا اینکه آن نوازنده برای اسرافیل به منزله همراه و دمساز و هم آواز بود که از استماع آوازش آنانکه که چون فیل ، سنگین و ثقیل بودند ، پر و بال درمی آوردند . [ نغمه آسمانی سازِ او مرغ دل فروماندگان در گِل مادیت را صیقل می داد و زنجیرهای گران دنیوی را از پایِ جان آنان می گسست تا سبک شوند و به پرواز درآیند . ( شرح کبیر انقروی ، ج 2 ، ص 763 ) ( رَسایل = همراهان و هم آوازان ، ملا هادی سبزواری « یارِ سایل » آورده به معنی رفیق طریق و یارِ سبیل و همدم است . به هر حال مقصود یکی است . رجوع کنید به « شرح اسرار ، ص 59 » ) ( سماع = شنیدن ) ]

سازد اسرافیل روزی ناله را / جان دهد پوسیدۀ صد ساله را


اسرافیل در روز رستاخیز ، با دمیدن در صور به مردگانِ پوسیده صد ساله جان می بخشد . [ مولانا از تناسب میان نغمه نوازنده و نغمه اسرافیل ، به شرح و بیان نغمات جان افزای انبیا و اولیا می پردازد و می فرماید : ]

انبیا را در درون هم نغمه هاست / طالبان را ز آن حیاتِ بی بهاست


پیامبران در درون خود نغمه هایی دارند و برای طالبان معنوی از آن نغمه ها ، زندگی معنوی و جاودان که ارزشی برای آن نمی توان معین کرد حاصل می گردد . [ درون انبیا آکنده از عشق به خدا و انسانیت است . این خروش طرب انگیز که محرک آنان است به موسیقی تعبیر شده است زیرا موسیقی ، مهیّج و شورآفرین است . ]

نشنود آن نغمه ها را گوشِ حس / کز ستم ها گوشِ حس باشد نجس


گوشهای حسی و ظاهری این نغمه ها را نمی شنوند ، زیرا گوش حسی به واسطه ستم ها و جفاها که از آدمی سر می زند . پلید و ناپاک است . [ دامنه فعالیت حواس محدود است به امور حسی و مشهود ]

نشنود نغمۀ پَری را آدمی / کو بُوَد ز اسرار پَریان ، اعجمی


مثلا ، آدمی نغمه پری را نمی شنود زیرا انسان از اسرار پریان ، غافل است و با نغمه پریان ، بیگانه است . [ این بیت تمثیل است برای مطلب بیت پیشین ، اگر مراد از « پری » همان جنیان باشند . سوره ای به نام جن در قرآن است و در آن برخی از احوال آنان را ذکر کرده است . این می رساند که جنیان وجود دارند ولی در چگونگی وجود آنان اقوال مختلفی آمده است . ]

گر چه هم نغمۀ پَری ، زین عالم است / نغمه دل ، برتر از هر دو دَم است


اگر چه نغمه پَری هم از همین عالم است ولی نغمه قلب از هر دو دَم ، یعنی از کلام آدمی و پری ، برتر و عالی تر است .

که پَریّ و آدمی زندانی اند / هر دو در زندان این نادانی اند


زیرا پری و آدمی زندانی اند و هر دوشان در زندان نادانی محبوس هستند . [ اگر برای این مطلب شاهدی می خواهی به بیت بعد توجه کن ]

مَعشَرالجِن ، سورۀ رحمان بخوان / تَستَطیعُوا ، تَنفُذُوا را باز دان


از سوره الرحمن آیه 33 را بخوان « ای گروه پریان و آدمیان ، اگر می توانید از کرانه های آسمانها و زمین برون شوید ، بیرون شوید . و نتوانید برون شدن مگر با قدرت و سلطه تمام . [ رجوع کنید به شرح اسرار ملا هادی سبزواری ، ص 60 ]

نغمه های اندرون اولیا / اوّلا گوید که : ای اجزای لا


نغمه های درون اولیا ، نخست با زبان حال می گویند : ای اجزای لا ، یعنی ای اجزای جهان ماده که واقعا معدوم اید و نیستِ هست نما هستید . [ منظور از اجزای لا ، کسانی هستند که خیال می کنند مستقل از حق ، وجودی دارند و اینان در وهم دویی اسیر هستند . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 130 ) ]

هین ، ز لای نفی ، سرها بر زنید / زین خیال و وهم ، سر بیرون کنید


از هر چه ماسواست ، رخ برتابید . یعنی از جز حق منصرف شوید و از جهان فانی خلاص شوید و وهم را کنار افکنید و به مرتبه وجود حقیقی برسید . ( شرح کبیر انقروی ، ج 2 ، ص 765 )

ای همه پوسیده در کون و فساد / جانِ باقیتان نرویید و نزاد


ای کسانی که جملگی در این عالم کون و فساد پوسیده شده اید . آن جانهای باقی شما و آن روح مجرد و عالی شما ، نه رشد کرد و نه حقیقتی را آبستن شد و زایید . [ اشاره است به سخن حضرت مسیح (ع) . « به ملکوت نرسد هر که دو بار زاده نشود » . ( تمهیدات ، ص 12 ) . اما کون و فساد اصطلاحی فلسفی است . منظور وجود دفعی و تباهی دفعی شیء است . در عالم هر آن ، صورتی از ماده و عناصر ، تباه و ویران می شود و صورت تازه ای بدان تعلق می گیرد . بنابراین این تحول در عالم ماده است . کون و فساد به عقیده قدما از لوازم جسم عنصری است نه اجرام فلکی . ]

گر بگویم شمه ای ز آن نغمه ها / جانها سر بر زنند از دخمه ها


اگر من شمه ای از آن نغمه ها بگویم . جانها همه از دخمه ها سر برون آورند . [ ارواح انسانی که در میان دخمه های اجساد ، مُرده اند و در مقابر ابدان پوسیده شده اند از لطافت نغمه ها و نداهای معنوی انبیا و اولیا ، حیات می یابند و می بالند . ( شرح کبیر انقروی ، ج 2 ، ص 766 ) ]

گوش را نزدیک کن ، کآن دور نیست / لیک نقل آن به تو ، دستور نیست


گوش جانت را به آن کسی که نغمه های ربانی را با زبان باطنی بیان می کند نزدیک کن که آن کس در واقع از تو دور نیست . ولی اجازه و دستوری ندارد که آن نغمات را به تو انتقال دهد . [ توضیح بیشتر در شرح بیت 8 همین دفتر آمده است ]

هین که اسرافیل وقت اند اولیا / مُرده را زیشان حیات است و حیا


ای مُردگانی که در میان گورِ تن ها و قبر جسدها زندانی شده اید . آگاه باشید که اولیاءالله ، اسرافیلان زمان خود هستند و مُردگان را زندگی راستین می بخشند . [ اولیاءالله با دَمِ اسرافیلی خود ، به مُرده دلان حیات طیبه بخشند ]

جانهای مُرده اندر گور تن / برجهد ز آوازشان اندر کفن


جانهای مُرده دلان و پژمردگان در حالیکه در میان گورِ تن و زندان بدن محبوس اند . از آواز اولیا خدا حیات می یابند و زنده می شوند . [ اطلاق گور به جسد از آنروست که روح لطیف انسانی در آن محبوس است ]

گوید : این آواز ، ز آوازها جداست / زنده کردن ، کارِ آواز خداست


کسی که با دَمِ اولیاءالله زنده شده باشد می گوید : این آواز از آوازهای دیگر جداست . کارِ زنده کردن از هر بانگی برنمی آید . بلکه تنها مختص اواز الهی و سروش غیبی است .

ما بمُردیم و بکلی کاستیم / بانگ حق آمد ، همه برخاستیم


ما مردیم و بکلی محو شدیم . اما بانگ حق در رسید و ما سر از قبور ابدان برون آوردیم و برخاستیم . یعنی به حیات پاک معنوی دست یافتیم .

بانگِ حق اندر حِجاب و بی حِجیب / آن دهد ، کو داد مریم را ز جیب


بانگ حق تعالی چه بی واسطه وحی شود و چه بواسطه فرشتگان ، همان چیزی را می دَمد که به مریم (ع) از جیب خویش دمید و به واسطه آن نفخه ، حضرت مسیح (ع) روح الله به ظهور آمد . [ بانگ حق چه بواسطه و چه بی واسطه الفاظ موجب زایش حقایق معنوی می شود . چنانکه حضرت مریم (ع) نیز بی مقدمات طبیعی , عیسی (ع) را زایید . مصراع اول ناظر است به آیه 51 سوره شوری « و از رسولان هیچ بشری را یارای آن نباشد که با خدا سخن گوید مگر به وحی و الهام ، یا از پسِ پردۀ غیب عالم یا رسولی از فرشتگان عالم بالا فرستد تا به امر خدا هر چه او خواهد وحی کند . البته که او خدای دانای بلند مرتبه است » و مصراع دوم ناظر است به آیه 91 سوره انبیا « و یاد کن مریم را که رَحِمَش را پاک و پاکیزه گردانیدیم و در آن از روح خود بدمیدیم و او را با فرزندش معجز و آیت بزرگ برای اهل عالم قرار دادیم » ( حِجیب = ممالِ حجاب است ) ]

ای فنا پوسیدگانِ زیر پوست / باز گردید از عدم ز آواز دوست


ای کسانی که در زیر پوستِ دنیای دون پوسیده شده اید . آواز دوست را بشنوید تا از عدم به مرتبه وجود باز گردید . یعنی ای اسیران دنیا به ندای معنوی اولیا پاسخ دهید تا به حیات حقیقی برسید .

مطلق آن آواز ، خود از شَه بُوَد / گر چه از حلقومِ عبدالله بُوَد


آن بانگی که مُرده دلان را زنده می کند . مطلقاََ از حضرت شاه وجود است . گر چه این بانگ از کام بنده ای از بندگان او درآید . [ عبدالله ، نزد حق ، نامِ قطب الاقطاب است و در اینجا کامل مرد است به اعتبار آنکه او بنده ذات است نه بنده صفات . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 130 ) . این بیت ناظر است به آیات 3 و 4 سوره نجم ]

گفته او را من زبان و چشم تو / من حواس و من رضا و خشم تو


حضرت حق تعالی در حدیث قرب نوافل فرموده است : منم زبان و چشم تو ، منم رضا و خشم تو ، منم که با اسماء و صفاتم در حواس تو ظهور می کنم .

رَو که بی یَسمُع و بی یُبصِر توی / سَر توی ، چه جایِ صاحب سِر توی


برو ای بنده خالصِ من که بوسیله من می شنوی و به وسیله من می بینی . تو دیگر ، رازدان نیستی بلکه تو خود ، رازی . [ این بیت اشاره دارد به حدیث معروفی که اصطلاحا بدان قرب نوافل گویند . و در کتب عرفانی بسیار بدان استناد شده است . هر فصلی از این حدیث در فصلی از مباحث عرفانی و فلسفی عرفا و حکما اسلامی مورد بحث قرار گرفته است . مولانا نیز در مثنوی به کرّات از آن استفاده کرده است . ترجمه حدیث از این قرار است : « همواره بنده با انجام نافله ها به من تقرب می جوید . تا آنکه او را دوست بدارم . پس همینکه او را دوست بدارم ، گوش او شوم که بدان شنود و چشم او گردم که بدان ببیند و دست او گردم که بدان گیرد و پای او شوم که بدان رود » ( احادیث مثنوی ، ص 18 و 19 ) . البته حدیث مذکور در حق خواص و کاملان است و عموم را از آن بهره ای نیست . زیرا بنده کامل کسی است که مظهر تام و تمام همه اسماء و صفات الهی باشد . و این وقتی حاصل می شود که بنده از مرتبه بشری ارتقاء یابد و به فنای صفات خلقی بپردازد و چون در حق ، فانی شد . حق تعالی به پاداش این فناء ، شناخت و معرفتی بیکران و آسمانی بدو دهد . ]

چون شدی مَن کانَ لِلّه از وَلَه / من تو را باشم که کانَ الله لَه


هر گاه از روی عشق و حیرت مفرط همه وجودت برای خدا شد . آنگاه من (خدا) نیز برای تو باشم . [ اشاره است به حدیث « هر که برای خدا باشد . خدا نیز برای اوست . ( احادیث مثنوی ، ص 19 ) ( وَلَه = حیرت ) ]

گه توی گویم تو را ، گاهی منم / هر چه گویم ، آفتاب روشنم


ای بنده کامل ، گاهی از جهت بندگی ات به تو ، تو می گویم و گاهی از حیث ربوبیتم می گویم تو ، من هستی . هر چه بگویم خلاصه حرف این است که من آفتاب روشن و وحدت نمایانم . [ زیرا هر موجودی دو وجه دارد . یکی وجه رَبّی و دیگر وجه خلقی . موجود از نظر وجود که واحد حقیقی است . وجه رَبّی دارد زیرا مظهر حق است . ولی از نظر ماهیت و کثرت ، وجه خلقی دارد . ]

هر کجا باشم ز مشکات دَمی / حل شد آنجا مشکلات عالَمی


ای انسان کامل و بنده فاضل ، هر جا که از چراغدانِ دمم تجلی کنم . آنجا مشکلات عالم حل و کشف خواهد شد . یعنی فیض تجلیات حق ، مشکلات بنده را حل کند .[ مشکات = چراغدان ]

ظلمتی را کآفتابش بر نداشت / از دَمِ ما ، گردد آن ظلمت چو چاشت


ظلمتی را که آفتاب ، محو نکرد از نَفَس و کلام ما به روز روشن مبدل می گردد . [ ابیات اخیر در بیان وحدت اولیاء با خداست بدین ترتیب که وقتی اولیاء از صفات خود بکلی پاک شوند . مظهر اسماء و صفات الهی گردند . ( چاشت = هنگام روز و نیمروز ) ]

آدمی را او به خویش ، اسما نمود / دیگران را ، ز آدم اسما می گشود


حق تعالی ، حقایق را مستقیما به آدم (ع) تعلیم فرمود و دیگران را نیز به واسطه آدم (ع) آشنای به حقایق می کرد . [ اشاره است به آیه 31 سوره بقره که می فرماید : « و حق تعالی همه نامها را به آدم بیاموخت » ]

خواه از آدم گیر نورش ، خواه ازو / خواه از خُم گیر مَی ، خواه از کدو


پس اگر می خواهی نور حق را از انسان کامل بگیر و یا اگر می توانی و قابلیت داری بدون واسطه از خدا بگیر . [ این بیت ، بیانی است تمثیلی در وحدت اولیاء و خداوند . مقصود از کدو در اینجا نوعی کدوست به شکل صُراحی با گردنی نسبتا دراز و دنباله ای درشت و مدور که پوست آن زرد و مغزش کم حجم است و در نواحی خراسان آن را کدوی چِلمی می نامند . از این کدو تهِ قلیان را که میانه در آن قرار می گیرد می سازند . ( شرح مثنوی شریف ، ج 3 ، ص 797 ) ]

کین کدو با خُم ، پیوسته ست سخت / نَی چو تو ، شاد آن کدویِ نیکبخت


این کدو با آن خُمِ حقیقت سخت پیوند خورده اند و آن کدوی نیکبخت مانند تو از شهوات جسمانی و لذات دنیایی شادان و شادمان نیست . بلکه شادی او بسته به وجود حق است . [ تمثیل خُم و کدوی شراب در اینجا برای این است که عاقل دریابد که نباید پای بند شکل ظاهر و صورت باشد بلکه باید به جوهر و خاصیت هر چیز توجه کند . ]

گفت : طوبی مَن رَاَنی ، مصطفا / والذی یُبصِر لِمَن وجهی رَایا


حضرت پیامبر فرمود : خوشا به حال کسی که مرا بیند و خوشا به حال کسی که آن کس را بیند که او مرا دیده است . [ مقتبس است از حدیث نبوی که می فرماید : « خوشا به کسی که مرا بیند و هفت بار خوشا به حال کسی که ، کسی را بیند که او مرا دیده است » مسلما مقصود از این دیدن ، ادراک معانی و اوصافی است که خدا به وجود ایشان افاضه کرده والّا دیدن حسی منظور نیست . ]

چون چراغی نورِ شمعی را کَشید / هر که دید آن را ، یقین آن شمع دید


برای مثال ، هرگاه جراغی از نور شمع شعله گرفت . هر کس که آن چراغ را بیند مسلما آن شمع را نیز دیده است . [ در این چند بیت می خواهد بگوید که انبیا و اولیا ، علی رغم تعدد و تنوعشان پرتوی از یک نور واحد هستند و تنها اختلاف در مراتب ایشان است نه ماهیتشان . چنانکه شبستری گفت : بود نور نبی خورشید اعظم / گه از موسی پدید و گه ز آدم ]

همچنین تا صد چراغ ، از نقل شد / دیدنِ آخِر لقایِ اصل شد


همین طور اگر تا صد عدد چراغ نقل شود یعنی نور آن چراغ به هزاران چراغ منتقل شود و هر چراغ از چراغ دیگر فروزان گردد . دیدن آخرین چراغ لقای اصل بوده است . یعنی مانند دیدن چراغ اول است . زیرا نور همه چراغها از همان چراغ اول گرفته شده است .

خواه از نورِ پَسین بستان به جان / هیچ فرقی نیست ، خواه از شمعِ جان


خواه تو آن نور را از چراغ آخری بگیری و خواه از شمع جان . هیچ فرقی نمی کند . [ مراد از شمع جان ، حضرت حق تعالی است . و نیز می تواند حضرت ختمی مرتبت و اولیاءالله باشد . نور هدایت و ولایت را می توان مستقیما از حضرت حق تعالی گرفت و هم به واسطه انبیا و اولیاء ، و هیچ فرقی میان آنها نیست زیرا جملگی از یک شعله ، فروزان شده اند . ]

خواه بین نور ، از چراغِ آخِرین / خواه بین نورش ، ز شمع غابرین


اگر خواستی آن نور را از چراغ آخری بگبر و یا از شمع اولیاء و انبیای پیشین . هیچ فرقی ندارد . [ هم می توانی این نور هدایت و ولایت را از ولی حاضر بگیری و هم از اولیای گذشته ، باز فرقی نمی کند . مهم روشن شدن به انوار لطیف آنان است . ضمنا در ابیات این بخش ، مولانا نقش موثر و معجزه آسای موسیقی و الحان آسمانی را متذکر شده است . چنانکه خود او نیز در این باب ، مهارت خاصی داشته است . البته موسیقی و نغماتی که مولانا از آن تمجید کرده ، آن لحنی است که ارواح را صیقل می دهد و از زنگارهای دنیا و پلیدهای هوی می زداید . ( غابر = گذشته ) ]

– « بدان که صنعت موسیقی را فرزانگان ، پدید آورده اند و مردم از ایشان فرا گرفته اند و این صنعت در واقع میراث فرزانگان است برای عامه مردم . و خداشناسان آن را در معابد و پرستشگاههای خود می نوازند و به گاهِ نیایش و تضرع از آن بهره می برند . چنانکه داود نبی (ع) به هنگام خواندن مزامیر از موسیقی استفاده می کرد . نصاری و مسلمانان نیز در کنیسه ها و مساجد خود با موسیقی ترنّم می کنند . اینها همه برای ایجاد رَقّتِ قلب و ذَلّتِ نَفس و انقیاد نسبت به اوامر خداوندی است و وسیله ای است جهت توبه و انابه . ( رسائل اخوان الصفا ، رساله پنجم ، ج 1 ، ص 186 . متن فوق طویل است که برای رعایت ایجاز و حد ضرورت ، همین مقدار ترجمه شد .

بخش خالی. برای افزودن محتوا صفحه را ویرایش کنید.

دکلمه پیر چنگی و نواختن چنگ همچون بانگ اسرافیل

دکلمه پیر چنگی و نواختن چنگ همچون بانگ اسرافیل

زنگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟