شرح و تفسیر فرستادن رسولان به سمرقند

شرح و تفسیر فرستادن رسولان به سمرقند به آوردن زرگر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح و تفسیر فرستادن رسولان به سمرقند به آوردن زرگر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر اول ابیات 185 تا 221

نام حکایت : عاشق شدن پادشاهی بر کنیزکی و خریدن پادشاه ، کنیزک را

بخش : 8 از 9

مثنوی معنوی مولوی
داستان و حکایت

پادشاهی به قصد شکار به همراه خدمتکارانش به بیرون شهر رفت . درمیانه راه کنیزکی زیبارو دید و دل بدو باخت و بر آن شد که او را به دست آرد و همراه خود به کاخ ببرد ، او با بذل مالی فراوان بر این مهم دست یافت . اما دیری نپائید که کنیزک بیمار شد و شاه طبیبان حاذق را از هر سو نزد خود فراخواند تا کنیزکش را درمان کنند . طبیبان هر کدام مدعی شدند که با …

متن کامل ” حکایت عاشق شدن پادشاهی بر کنیزکی و خریدن پادشاه ، کنیزک را “را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات 185 الی 221

185) شه فرستاد آن طرف یک دو رسول / حاذقان و کافیان بس عدول

186) تا سورقند آمدند آن دو رسول / از برای زرگر شنگ فضول

187) کای لطیف استاد کامل معرفت / فاش اندر شهرها از تو صفت

188) نک ، فلان شه از برای زرگری / اختیارت کرد زیرا مهتری

189) اینک این خلعت بگیر و زر و سیم / چون بیایی ، خاص باشی و ندیم

190) مرد ، مال و خلعت بسیار دید / غره شد ، از شهر و فرزندان برید

191) اندر آمد شادمان در راه ، مرد / بی خبر ، کان مرد قصد جانش کرد

192) اسب تازی برنشست و شاد تاخت / خون بهای خویش را خلعت شناخت

193) ای شده اندر سفر با صد رضا / خود به پای خویش تا سوءالقضا

 194) در خیالش ملک و عز و مهتری / گفت : عزرائیل ، رو ، آری ، بری

195) چون رسید از راه آن مرد غریب / اندر آوردش به پیش شه ، طبیب

196) سوی شاهنشاه بردندش به ناز / تا بسوزد بر سر شمع طراز

197) شاه دید او را ، بسی تعظیم کرد / مخزن زر را بدو تسلیم کرد

198) پس حکیمش گفت : ای سلطان مه / آن کنیزک را بدین خواجه بده

199) تا کنیزک در وصالش خوش شود / آب وصلش ، دفع آن آتش شود

200) شه بدو بخشید آن مه روی را / جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را

201) مدت شش ماه می راندند کام / تا به صحت آمد آن دختر ، تمام

202) بعد از آن از بهر او شربت بساخت / تا بخورد و چیش دختر می گداخت

203) چون ز رنجوری ، جمال او نماند / جان دختر ، در وبال او نماند

204) چونکه زشت و ناخوش و رخ زرد شد / اندک اندک در دل او سرد شد

205) عشق هایی کز پی رنگی بود / عشق نبود ، عاقبت ننگی بود

206) کاش کان هم ننگ بودی یکسری / تا نرفتی بر وی آن بد داوری

207) خون دوید از چشم همچون جوی او / دشمن جان وی آمد روی او

208) دشمن طاوس آمد پر او / ای بسی شه را بکشته فر او

209) گفت : من آن آهوم کز ناف من / ریخت آن صیاد ، خون صاف من

210) ای من آن روباه صحرا کز کمین / سر بریدندش برای پوستین

211) ای من آن پیلی که زخم پیلبان / ریخت خونم از برای استخوان

212) آنکه کشتستم پی مادون من / می نداند که نخسبد خون من ؟

213) برمن است امروز و فردا بر وی است / خون چون من کس ، چنین کی ضایع است

214) گرچه دیوار افکند سایه دراز / باز گردد سوی او آن سایه باز

215) این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا

216) این بگفت و رفت در دم زیر خاک / آن کنیزک شد ز رنج و عشق ، پاک

217) زآنکه عشق مردگان ، پاینده نیست / زآنکه مرده سوی ما آینده نیست

218) عشق زنده در درون و در بصر / هر دمی باشد ز غنچه تازه تر

219) عشق آن زنده گزین کو باقی است / کز شراب جانفزایت ساقی است

220) عشق آن بگزین که جمله انبیا / یافتند از عشق او کار و کیا

221) تو مگو ما را بدان شه بار نیست / با کریمان کارها دشوار نیست

شرح و تفسیر فرستادن رسولان به سمرقند به آوردن زرگر

شه فرستاد آن طرف یک دو رسول / حاذقان و کافیان بس عدول


شاه بی درنگ یکی دو مامور به سوی سمرقند گسیل داشت ، ماهر ، لایق و با کفایت و بسیار عادل بودند .

تا سمرقند آمدند آن دو رسول / از برای زرگر شنگ فضول


آن دو مامور شاه به سمرقند آمدند نزد زرگر رعنای شیرین رفتار نکوکار رسیدند .

– شنگ به معنی شیرین رفتار و فضول به معنی بسیار بخشنده و نکوکار می باشد .

کای لطیف استاد کامل معرفت / فاش اندر شهرها از تو صفت


ماموران شاه به زرگر گفتند : ای استاد ماهری که شناخت و معرفت تو کامل است و وصف تو در همه شهرها بر سر زبانها افتاده است .

نک ، فلان شه از برای زرگری / اختیارت کرد زیرا مهتری


اینک فلان شاه ترا برای امور زرگری خود پذیرفته است زیرا تو زرگری بزرگ هستی .

اینک این خلعت بگیر و زر و سیم / چون بیایی خاص باشی و ندیم


حال این خلعت و این طلا و نقره را بگیر و اگر به حضور شاه برسی مصاحب و همنشین خاص او نیز خواهی بود .

مرد مال و خلعت بسیار دید / غره شد ، از شهر و فرزندان برید


مرد زرگر وقتی که آن همه مال و جامه های فاخر را دید فریفته شد و از شهر و اهل و عیالش جدا شد .

غره شدن به معنی مغرور شدن می باشد .

اندر آمد شادمان در راه ، مرد / بی خبر ، کان شاه قصد جانش کرد


مرد زرگر شادمان شد و به راه افتاد در حالیکه نمی دانست شاه قصد جانش را کرده است .

اسب تازی برنشست و شاد تاخت / خونبهای خویش را خلعت شناخت


مرد زرگر بر اسبی عربی  نشست و شادمان به سوی بارگاه شاه تاخت و خونبهای خود را خلعت می پنداشت .

ای شده اندر سفر با صد رضا / خود به پای خویش تا سوالقضا


ای کسی که با کمال اختیار و رضا و رغبت آهنگ سفر کرده ای و با پای خود به سوی سرنوشتی شوم گام پیش نهاده ای .

در خیالش ملک و عز و مهتری / گفت عزرائیل : رو ، آری ، بری


آن زرگر در خیالاتش فرمانروائی و عزت و سالاری می پروراند در حالیکه عزرائیل با تحقیر میگفت : بشتاب به سوی حرص و آز که به آرزوهای خیال انگیزت می رسی .

چون رسید از راه آن مرد غریب / اندر آوردش به پیش شه ، طبیب


همینکه زرگر به شهر شاه رسید ، آن حکیم الهی وی را به نزد شاه برد .

سوی شاهنشاه بردندش به ناز / تا بسوزد بر سر شمع طراز


مرد زرگر را با عزت و احترام نزد شاه بردند تا پروانه وار بر سر آن شمع بسوزد .

–  نیکلسون می گوید ” شمع ” به زنی بلند بالا ، زیبا روی و خندان اشارت دارد .

شاه دید او را ، بسی تعظیم کرد / مخزن زر را بدو تسلیم کرد


شاه زرگر را دید و خیلی تعظیمش کرد و گنجینه طلا را در اختیار گذاشت .

پس حکیمش گفت : کای سلطان مه / آن کنیزک را بدین خواجه بده


آن حکیم الهی به شاه گفت : ای سلطان بزرگ و عالیقدر ، این کنیزک را به خواجه ( زرگر ) بده .

تا کنیزک در وصالش خوش شود / آب وصلش ، دفع آن آتش شود


تا کنیزک به وصالش برسد و به برکت این وصال بهبود یابد و آب وصال زرگر ، آتش و حرارت عشق او را تسکین دهد .

شه بدو بخشید آن مه روی را / جفت کرد آن هردو صحبت جوی را


شاه آن کنیزک زیباروی را به زرگر داد و آن دو نفر را که همنشینی و وصال یکدیگر را طلب می کردند به وصال هم رسانید .

مدت شش ماه می راندند کام / تا به صحت آمد آن دختر ، تمام


کنیزک و زرگر مدت شش ماه با یکدیگر کامرانی می کردند تا آنکه کنیزک کاملا سلامتی خود را باز یافت .

بعد از آن از بهر او شربت بساخت / تا بخورد و پیش دختر می گداخت


پس از سپری شدن شش ماه آن حکیم الهی شربتی ساخت و به زرگر داد ، زرگر شربت را خورد و در حضور کنیزک حالش دگرگون شد و رو به رنجوری نهاد .

– نیکلسون معتقد است آن شربت مرحله تدریجی ریاضت دادن به نفس اماره است و بدین وسیله نفس از علائق شهوانی می رهد .

چون ز رنجوری جمال او نماند / جان دختر در وبال او ، نماند


هنگامی که زیبائی و طراوت زرگر بر اثر بیماری از میان رفت ، جان کنیزک از درد و رنج فراق و جدائی او رها شد .

چونکه زشت و ناخوش و رخ زرد شد / اندک اندک در دل او سرد شد


همینکه زرگر آن شربت را خورد رنجور و زشت شد و رنگ رخساره اش زرد شد و اندک اندک علاقه قلبی کنیزک نسبت به او سرد و خموش شد .

عشق هایی کز پی رنگی بود / عشق نبود ، عاقبت ننگی بود


عشق هائی که تنها به خاطر آب و رنگ و جمال ظاهری باشد در واقع عشق نیست بلکه ننگ و عار پدید می آورد .

– مولانا در جای جای مثنوی این حقیقت را بازگو می کند که ارزش و اصالت هر عشقی بستگی تام تمام به ارزش و اصالت معشوق دارد و اگر عشق و حب آدمی به موضوعی کاذب و ناپایدار تعلق گیرد نمی توان لفظ “عشق” را بر آن نهاد بلکه آنرا “هوی و هوس” می زیبد .

کاش کان هم ننگ بودی یکسری / تا نرفتی بر وی آن بد داوری


اگر ضمیر ” آن” در مصراع اول به زرگر بازگردد ، می گوید : کاشکی زرگر سرتاپا عیب و ننگ می بود و اصلا ذره ای حسن و جمال نداشت تا این وضع و حال ناگوار و قضای بد گریبانش را نمی گرفت .

خون دوید از چشم همچون جوی او / دشمن جان وی آمد روی او


از چشم آن زرگر خون مانند جوی روان شد و روی زیبای او دشمن جانش شد .

دشمن طاووس آمد پر او / ای بسی شه را بکشته فر او


پر طاووس ، دشمن جان طاووس است و چه بسیارند شاهانی که شکوه و شوکتشان آنها را هلاک کرده است . یعنی محسود خاندان قرار گرفته و در نتیجه قربانی حسدورزی ها شده اند .

گفت : من آن آهوم کز ناف من / ریخت آن صیاد ، خون صاف من


زرگر در آن هنگام که می مرد با زبان حال می گفت : من مانند آن آهوی هستم که شکارچی به خاطر نافه خوشبویم ، خون صافم بریخت .

ای من آن روباه صحرا کز کمین / سر بریدندش برای پوستین


و نیز من مانند آن روباه صحرائی هستم که به خاطر پوست مرغوبش بر سر راه او کمین می کنند و سرش را می برند .

ای من آن پیلی که زخم پیلبان / ریخت خونم از برای استخوان


و هم چنین من مانند آن فیلی هستم که فیلبانان ( شکارچیان ) او را زخمی می کنند و خونش را می ریزند تا استخوان و عاج گرانبهایش را به یغما ببرند.

– مولانا در چند بیت اخیر این مطلب را بازگو کرده که فر و شکوه آدمیان ، آنان را محسود می سازد و در نتیجه در معرض هلاک واقع می شوند لذا ستر کمال و جلال لازم است .

آنکه کشتستم پی مادون من / می نداند که نخسبد خون من


آن کسی که مرا به خاطر زیبائی ظاهر یا مطامع پست و حقیر خود می کشد ، آیا نمی داند که خون من نمی خوابد یعنی تباه و ضایع نمی شود و روزی دامن قاتل را می گیرد .

بر من است امروز و فردا بر وی است / خون چون من کس ، چنین کی ضایع است ؟


امروز به زیان من سپری شد و فردا به زیان او خواهد بود یعنی هرکس چاهی برای دیگری حفر کند روزی خود بدان چاه خواهد افتاد و تقاص فعل خود را خواهد دید زیرا خون مظلومی همچون من مگر ممکن است به هدر رود .

گرچه دیوار افکند سایه دراز / باز گردد سوی او آن سایه باز


به عنوان مثال اگر چه دیوار سایه بلند بر زمین پهن کند ولی بالاخره آن سایه به سوی دیوار باز می گردد .

این جهان کوه است و فعل ما ندا / سوی ما آید نداها را صدا


این جهان در مثل مانند کوه است و اعمال و نیات ما مانند بانگ و فریادی است که در کوه طنین می افکند و بی گمان هر فریادی که در کوه بزنیم طنین آن دوباره به سوی ما باز می گردد . [ در چند بیت اخیر مسئله مهمِ جوابِ عمل مطرح شده است . تمامی کُتبِ آسمانی و امهاتِ کُتب اخلاقی بدین مطلب تصریح کرده اند که آدمی رهینِ اعمال خود است . هر عملی که انجام دهد نتیجۀ آن را می بیند . آیاتِ قرآن کریم نیز به کرّات بدین موضوع تأکید کرده است . این موضوع از مسائل محوری مثنوی و مکتب مولانا است . ]

این بگفت و رفت در دم زیر خاک / آن کنیزک شد ز رنج و عشق پاک


زرگر این سخنان را گفت و مرد و آن کنیزک از عشق زرگر رها شد و دلش از حب او پاک گردید .

زآنکه عشق مردگان پاینده نیست / زآنکه مرده سوی ما آینده نیست


زیرا عشق به مرده و معشوق های آفل دوامی ندارد چرا که مردگان هرگز به سوی ما باز نخواهند گشت .

عشق زنده در روان و در بصر / هر دمی باشد ز غنچه تازه تر


عشق زنده یعنی آن عشقی که بر معبود حقیقی تعلق می گیرد پیوسته در روح و دیده باطنی حتی از غنچه هم تازه تر است زیرا معشوق حقیقی هماره زنده و پاینده است پس عشق بدو نیز هرگز نمیرد .

عشق آن زنده گزین کو باقی است / کز شراب جانفزایت ساقی است


عشق آن کسی را انتخاب کن که زنده و جاودان است و مدام تو را از شراب جان افزای بقا و جاودانگی سیراب می کند .

عشق آن بگزین که جمله انبیا /  یافتند از عشق او کار و کیا


عشق آن کسی را برگزین که جمیع انبیا از عشق او شکوه و شوکت و اقتدار یافتند .

تو مگو ما را بدان شه بار نیست / با کریمان کارها دشوار نیست


در اینجا مولانا با بیتی دلنشین و اقناعی به آن دسته از متکلّمان پاسخ داده که معتقدند محبّتِ بنده به خدا قابلِ تصور نیست ، زیرا اولاََ خداوند با مخلوقات مباینتی تام دارد و چون هیچگونه مناسبت و سنخیتی میان حق و خلق نیست ، پس محبّتِ بنده به او هم قابلِ تصوّر نیست . ثانیاََ محبّت نوعی اراده و خواهش است و ارادۀ بنده به چیزی تعلق خواهد گرفت که از امور ممکنه باشد تا تصرّف در آن متصرّف شود و چون خدا ازلی است مشمولِ ارادۀ بندۀ حادث نگردد زیرا تصرّفِ حادث در قدیم مُحال است . بنابراین متکلّمان هر جا در قرآنِ کریم لفظِ «حُب» و مشتقاتش را دیده اند آنرا به معنی تعظیم و یا ارادۀ طاعت فرض کرده اند . ولی صوفیه بر خلافِ آنان معتقدند که جز خدا چیزِ دیگری شایسته عشق و محبّت نیست و در جوابِ ادلّۀ متکلّمان گویند که ما بر خلافِ شما معتقدیم که ارتباط و مناسبت میانِ حق و خلق موجود است و از نظر ما میان حق و خلق مباینتی نیست . چرا که مذهبِ ما مذهبِ وحدت و یگانگی است نه کِثرت و دوگانگی .

دلیلِ مولانا در ردِ ادلّۀ متکلمان بدین قرار است : خداوند را کریم گویند بدین جهت که عطا و بخشش او معلل به علت و غرضی نیست پس بدین ترتیب هیچ کاری بر او دشوار نیاید و هموست که راه را بر عاشق خود باز گرداند و طریق وصول به خود را نشان دهد و به وصال رساند .

معنی بیت : تو این حرف را نزن که ما اجازه ورود به بارگاه الهی را نداریم و نمی توانیم به شاه جهان هستی واصل شویم زیرا با بزرگواران بخشنده کارها مشکل نیست .

دکلمه فرستادن رسولان به سمرقند به آوردن زرگر

دکلمه فرستادن رسولان به سمرقند به آوردن زرگر

زنگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟