شرح و تفسیر رفتن بازرگان به هندوستان و پیغام طوطی

شرح و تفسیر رفتن بازرگان به هندوستان و پیغام طوطی در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح و تفسیر رفتن بازرگان به هندوستان و پیغام طوطی

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر اول ابیات 1547 تا 1574

نام حکایت : بازرگان که طوطی او را پیغام داد به طوطیان هندوستان

بخش : 1 از 13

مثنوی معنوی مولوی
داستان و حکایت

بازرگانی ، طوطی زیبا در قفس داشت . روزی برای تجارت ، آهنگ سفر به هندوستان کرد و پیش از رفتن ، همه اهل خانه را فراخواند و گفت : برای شما از این سفر چه ارمغانی آورم ؟ هر یک از بستگان چیزی درخواست کرد . وقتی نوبت به طوطی رسید بدو گفت : تو چه تحفه ای می خواهی ؟ طوطی گفت : وقتی که به هندوستان رسیدی و طوطیان همنوع مرا دیدی . حال مرا برای آنان بازگو کن و بگو که قضا و قدر مرا در زندان قفس افکنده و اینک از شما استمداد می جوید . آیا این رواست که شما خوش و خرم پرواز کنید و من ، مهجور و غمزده در کنج قفس باشم ؟ بازرگان به هندوستان رفت و

متن کامل حکایت بازرگان که طوطی او را پیغام داد به طوطیان هندوستان را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل ابیات 1547 الی 1574

1547) بود بازرگان و ، او را طوطیی / در قفص محبوس ، زیبا طوطیی

1548) چونکه بازرگان ، سفر را ساز کرد / سوی هندستان شدن آغاز کرد

1549) هر غلام و هر کنیزک را ز جود / گفت : بهر تو چه آرم ؟ گوی زود

1550) هر یکی از وی مرادی خواست کرد / جمله را وعده بداد آن نیک مرد

1551) گفت طوطی را چه خواهی ارمغان ؟ / کارمت از خطه هندوستان

1552) گفت آن طوطی که آنجا طوطیان / چون ببینی ، کُن ز حال ما بیان

1553) کان فلان طوطی که مشتاق شماست / از قضای آسمان ، در حبس ماست

1554) بر شما کرد او سلام و دادخواست / وز شما چاره و ره ارشاد خواست

1555) گفت می شاید که من در اشتیاق / جان دهم اینجا ، بمیرم از فراق ؟

1556) این روا باشد که من در بند سخت / گه شما بر سبزه ، گاهی بر درخت ؟

1557) این چنین باشد وفای دوستان / من در این حبس شما در گلستان ؟

1558) یاد آرید ای مِهان زین مُرغزار / یک صبوحی در میان مَرعزار

1559) یاد یاران ، یار را میمون بود / خاصه کان لیلی و این مجنون بود

1560) ای حریفان بُتِ موزون خود / من قدح ها می خورم پر خون خود

1561) یک قَدَح مَی نوش کن بر یادِ من / گر همی خواهی که بِدهی دادِ من

1562) یا به یادِ این فتادۀ خاک بیز / چونکه خوردی ، جرعه یی بر خاک ریز

1563) ای عجب آن عهد آن سوگند کو ؟ / وعده هایِ آن لب چون قند کو ؟

1564) گر فِراقِ بنده از بَد بندگی ست / چون تو باید ، بَد کُنی ، پس فرق چیست ؟

1565) ای بِدی که تو کُنی در خشم و جنگ / با طَرب تر از سماع و بانگِ چَنگ

1566) ای جفایِ تو ، ز دولت ، خوبتر / وانتقام تو ، ز جان ، محبوبتر

1567) نارِ تو اینست ، نورت چون بود ؟ / ماتم این ، تا خود که سورت چون بود ؟

1568) از حلاوت ها که دارد جورِ تو / وز لطافت کس نیابد غورِ تو

1569) نالم و ترسم که او باور کند / وز کرم آن جور را کمتر کند

1570) عاشقم بر قهر و بر لطفش به جِد / بو العحب ، من عاشق این هر دو ضد

1571) وَالله گر زین خار ، در بُستان شوم / همچو بلبل ، زین سبب نالان شوم

1572) این عجب بلبل که بگشاید دهان / تا خورد او خار را با گلستان

1573) این چه بلبل ؟ این نهنگِ آتشی است / جمله ناخوش ها ز عشق ، او را خوشی است

1574) عاشقِ کُل است و خود کُل است او / عاشقِ خویش است و عشقِ خویش جو

 

شرح و تفسیر رفتن بازرگان به هندوستان و پیغام طوطی

بود بازرگان و ، او را طوطیی / در قفص محبوس ، زیبا طوطیی


بازرگانی یک طوطی زیبا داشت و آن طوطی در قفس زندانی شده بود .

چونکه بازرگان ، سفر را ساز کرد / سوی هندستان شدن آغاز کرد


همینکه بازرگان وسایل سفر را آماده کرد و در تدارک کوچیدن سوی هندوستان بود . ( ساز کرد = قصد کرد )

هر غلام و هر کنیزک را ز جود / گفت : بهر تو چه آرم ؟ گوی زود


از روی بخشندگی و سخاوت به یکایک غلامان و کنیزان خود گفت : زود بگو ببینم از سفر هندوستان چه ارمغانی برایت بیاورم ؟

هر یکی از وی مرادی خواست کرد / جمله را وعده بداد آن نیک مرد


هر یک از آنان چیزی درخواست کرد و آن بازرگان نیکو خصال به همه آنان وعده داد . ( خواست کرد = تقاضا نمود ، درخواست کرد )

گفت طوطی را چه خواهی ارمغان ؟ / کارمت از خِطّه هندوستان


بازرگان به طوطی خود نیز گفت : تو چه ارمغانی میخواهی تا از سرزمین هندوستان برایت بیاورم ؟ ( خطه = سرزمین )

گفت آن طوطی که آنجا طوطیان / چون ببینی ، کن ز حال من بیان


طوطی در پاسخ بازرگان گفت : هر گاه طوطیان همنوع مرا در هندوستان دیدی . آنان را از حال من با خبر کن .

کان فلان طوطی که مشتاق شماست / از قضای آسمان ، در حبس ماست


بگو آن طوطی که اشتیاق فراوانی دارد که با شما دیدار کند به حکم تقدیر در قفس ما زندانی شده است .

بر شما کرد او سلام و داد خواست / وز شما چاره و رهِ اِرشاد خواست


آن طوطی برای شما سلام فرستاد و از شما دادخواهی کرد و گفت : برای رهایی از قفس منتظر راهنمایی شما هستم . ( دادخواست = تظلّم خواهی کرد ، دادخواهی کرد )

گفت می شاید که من در اشتیاق / جان دهم اینجا ، بمیرم از فراق ؟


طوطی به بازرگان گفت : به آن طوطیان بگو : آیا شایسته است که من در شوق دیدار شما جان بسپارم و در این قفس از غم فراق شما بمیرم ؟

این روا باشد که من در بند ِ سخت / گه شما بر سبزه ، گاهی بر درخت ؟


آیا این سزاوار است که من سخت در اسارت باشم و شما آزادانه گاهی بر سبزه زار گردش کنید و گاه بر سر درخت بنشینید .

این چنین باشد وفای دوستان / من در این حبس و شما در گُلسِتان ؟


آیا این است وفای شما دوستان که راضی بشوید من در این قفس زندانی باشم و شما در گلزار بگردید ؟

یاد آرید ای مِهان ، زین مُرغِ زار / یک صَبوحی در میانِ مَرغزار


ای بزرگان ، آنگاه که در میان گلزار از باده طرب سرخوش هستید . این مرغ ناتوان و زار را یاد آرید .

یاد یاران ، یار را میمون بُوَد / خاص کان لیلی و این مجنون بُوَد


زیرا یاد کردن یاران برای دوست ، فرخنده و مبارک است . به ویژه آنکه یارِ یاد شده لیلی باشد و یاِ یاد کننده مجنون .

ای حریفانِ بُتِ موزونِ خود / من قَدَح ها می خورم پُر خونِ خود


ای یارانی که با معشوقکانِ خوش اندام خود به سر برید . من در عالم فراق و هجران ، قدح های پر خون در می گشم . [ مولانا پیغام درد آلود طوطی قفس نشین را چنان با سوز و حرارت بیان می کند که دل هر شنونده ای از جا کنده می شود و به انفعال دچار می آید و از همین جاست که پیل مولانا یاد هندوستان شمس و فراق او می کند . قدح = کاسه بزرگ ]

یک قدح مَی نوش کن بر یادِ من / گر همی خواهی که بِدهی دادِ من


اگر می خواهید به فریاد من برسید . قدحی به یاد من درآشامید .

یا به یادِ این فتادۀ خاک بیز / چونکه خوردی ، جُرعه یی بر خاک ریز


یا به یاد این درمانده غریب ، هر گاه باده ای نوشیدید . جرعه ای از آن را روی خاک بیافشانید . [ خاک بیز = در لغت به معنی کسی است که خاک کوچه ها و بازارها را جاروب می کند . اما در اینجا کنایه از کسی است که ناتوان و بی کس باشد . همچنین از قدیم در میان میخواران رسم بر این بوده است که ته نشست و دُردِ جام خود را بر زمین می افشاندند تا با این کار ، دوستان و غایبان را یاد کرده باشند . از اینرو شعرای ایرانی و عرب ، این مضمون را در اشعار خود بسیار آورده اند . چنانکه حافظ گوید :

اگر شراب خوردی جرعه ای فشان بر خاک / زآن گناه که نفعی رسد به غیر ، چه باک

همانطور که گفته آمد . مولانا ضمن آنکه پیغام غریبانه طوطی را بیان می دارد . از فراق و غربت خود نیز حکایت می کند . ]

ای عجب آن عهد و آن سوگند کو ؟ / وعده های آن لبِ چون قند کو ؟


شگفتا آن عهد و سوگند کجا رفت ؟ و کو آن وعده هایی که از لبان شیرین گفتار شما شنیدم ؟

گر فِراقِ بنده از بَدبندگی است / چون تو با بَد ، بَدکُنی ، پس فرق چیست ؟


اگر من به واسطه بجا نیاوردن وظیفه بندگی ام . دچار این فراق گشته ام و تو بدی را با بدی عوض دهی . پس فرق میان خداوند و بنده چیست ؟ [ بِدبندگی حالت بنده ای است که به وظایف بندگی خود عمل نکند ]

ای بدی که تو کُنی در خَشم و جَنگ / با طرب تر از سماع و بانگِ چَنگ


ای معشوق حقیقی ، هر بدی و جفایی که تو به گاه خشم بر من می کنی . برای من شوق انگیزتر و دلنشین تر از استماع الحان شورانگیز و نغمات چنگ است .

ای جفایِ تو ، ز دولت ، خوبتر / وانتقامِ تو ، ز جان ، محبوبتر


ای محبوب حقیقی ، جفای تو از اقبال دنیوی و دولت ظاهری ، زیباتر است چنانکه انتقام تو از جان و حیات ، نکوتر و مرغوبتر است .

نارِ تو اینست ، نورت چون بُوَد ؟ / ماتم این ، تا خود که سورت چون بود ؟


اگر شراره قهرت اینست پس فروغ لطفت چگونه است ؟ و اگر سوگ تو اینست پس شادی و جشن تو چگونه است ؟ [ اکبر آبادی گوید : وقتی در جلوه قهر و عذاب ، چنین مهربانی کنی ، پس در صورت لطف و ثواب چه لذت ها که نمی دهی . (شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 100) ماتم = سوگ و عزا ، سور = جشن و ضیافت ]

از حلاوت ها که دارد جورِ تو / وز لطافت کس نیابد غورِ تو


قهر و جفای تو چنان پر لطف است که به وصف در نگنجد و تو چنان لطیفی که کسی نمی تواند به کُنهِ وجود تو رسد . [ لطیف از اسمای حُسنای الهی است . حکیم سبزواری گوید : حق تعالی لطیف است از آنرو که از همه تعیّنات ، مجرد است . از اینرو نمی توان کُنهِ او را درک کرد . ظرف عقول و سعۀ افهام و عقول آدمیان به قدری محدود است که حقیقت نامتعیّن او را نتوانند دریافت . (شرح الاسماء الحسنی ، ص 102) ]

نالم و ترسم که او باور کند / وز کرم آن جور را کمتر کند


از جفای او می نالم در حالیکه می ترسم آن محبوب حقیقی ، ناله هایم را باور کند یعنی ناله ام را نشان ناخشنودی ام محسوب دارد و از روی بزرگواری و مهربانی ، جور و جفای خویش را از من دریغ دارد .

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جِد / بوالعجب ، من عاشق این هر دو ضد


براستی که من عاشق لطف و قهر آن محبوب حقیقی هستم . شگفتا که من نسبت به این هر دو ضد عشق می ورزم . یعنی هم عاشق لطف او هستم و هم عاشق قهر او . [ این ابیات جملگی ناظر بر مقام رضاست . در باب مقام رضا در شرح بیت 1574 همین بخش توضیح کامل آمده است . در عالم عاشقی این مسلم است که قهر و بلا ، محک صدق طلب و خلوص عشق است و معشوق بدین وسیله عاشق را در بوته امتحان می نهد . و چون عاشق بر بلا صابر باشد نقد وجودش آشکار شود . ]

وَالله ار زین خار ، در بُستان شوم / همچو بلبل ، زین سبب نالان شوم


به خدا سوگند ، اگر من از این خارستان به گلستان بروم . یعنی از خار بلا بگریزم و به بوستان راحتی و آسایش درآیم . مانند بلبل از اینکه از خار بلا گریخته ام و به راحتی رسیده ام . ناله و فغان سر می دهم .

این عجب بلبل که بگشاید دهان / تا خورد او خار را با گلستان


شگفتا از اینکه بلبل دهان بگشاید تا خار و گل را با هم بخورد . یعنی جفا و بلا را همچون لطف و صفا بپذیرد . [ مولانا در این ابیات از زبان آن طوطی قفس نشین ، ابتدا خود را به بلبل تشبیه کرد . اما دید که بلبل ، سست عهد و ناپایدار است زیرا بوستان را تا وقتی می خواهد که یغماجیِ خزان برآن نتاخته و زرد و خوشیده اش نکرده است . حال آنکه در ابیات پیشین خواندیم که عاشق صادق ، بر قهر و بلا مرحبا می گوید و سینه چاک به استقبال آن می رود . از اینرو تشبیه را عوض می کند و در بیت بعدی می گوید :

این چه بلبل ؟ این نهنگِ آتشی است / جمله ناخوش ها ز عشق ، او را خوشی است


این عاشق بلا کش (مولانا) دیگر چه بلبلی است ؟ این اصلا بلبل نیست بلکه نهنگی آتشین و آتش خوار است . یعنی نه تنها از قهر و جفای معشوق نمی گریزد بلکه خود را در بطن و متن جفا می افکند . او همه ناخوشی ها را عاشقانه می پذیرد و آن را خوشی و دلپذیری می شمرد .

عاشق کُل است و خود کُل است او / عاشق خویش است و عشق خویش جو


این بنده عاشق در واقع بر کُلِ عالم عشق می ورزد زیرا او به مرتبه کُل رسیده است . یعنی عاشق حقیقی ، چون از منِ جزییِ خود گذشته و به حقیقتِ حق پیوسته است دیگر به عنوان « فرد » مطرح نیست . به عبارتی دیگر ، وجودش مناسب با هستی حضرت معشوق بسط یافته بطوریکه خود را در همه چیز و همه چیز را در خود می بیند . بدین جهت بر مظاهر عالم هستی عشق می ورزد و همگان را صرف نظر از خون و نژاد و ملیت و مرام و مسلک ، دوست می دارد . او عاشق خود است اما نه خودِ شخصی ، بلکه عاشق خودِ نوعی و کُلی است یعنی عاشق همه هستی است .

– ابیات اخیر ناظر بر مقام والای رضاست . رضا از مقامات عالی سالک بلکه آخرین آنهاست . سالک همینکه به برکت ریاضت و تهذیب نفس و حصول کشف و شهود از دام شرک خفی بیرون جَست و از دل و جان به آیین حنیف توحید درآمد و ابراهیم وار بر همه معبودهای آفل نفسانی و ظاهری ندایِ لااُحِبّ الآفِلِین زد به مقام رضا می رسد . و رضا ، ثمره محبت و ولایت کامل الهی است . چنین شخصی از صمیم دل معتقد می شود که در قسمت ازلی ، خطا و زللی نرفته و هر چه بر او رسد خیر محض است . عبدالرزاق کاشانی در تعریف رضا گوید : رضا عبارت است از فانی کردن اراده خود در اراده حضرت حق تعالی ، و فانی کردن صفت ، قبل از فنای ذات . و این شاق ترین امر بر عامه است زیرا فانی کردن خواست و اراده شخص ، انجام نشود با ترک بهره ها و خوشی ها ، و این امر بس دشوار است . (شرح منازل السائرین ، ص 89)

– دکتر قاسم غنی گوید : در قرن سوم ، میان مشایخ صوفیه در اینکه آیا رضا را باید از جمله مقامات شمرد یا از جمله احوال ، اختلاف بوده است . فرقه مُحاسِبیّه یعنی پیروان ابوعبدالله حارث بن اسد محاسبی که غالب صوفیان خراسان تابع او بوده اند . می گفتند که رضا از جمله احوال است ولی صوفیان عراق بر خلاف عقیده حارث محاسبی ، رضا را از جمله مقامات سلوک می شمرده اند . (تاریخ تصوف در اسلام ، ص 316) .

بخش خالی. برای افزودن محتوا صفحه را ویرایش کنید.

دکلمه رفتن بازرگان به هندوستان و پیغام طوطی

دکلمه رفتن بازرگان به هندوستان و پیغام طوطی

زنگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
یک دیدگاه 
  1. بتول 5 ماه پیش

    بسیار عالی
    نمیدونم آشنایی با سایت دیدار جان پاداش کدام عمل من بوده است

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟