شرح و تفسیر دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را

شرح و تفسیر دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح و تفسیر دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر دوم ابیات ۲۴۰۰ تا ۲۴۵۵

نام حکایت : رفتن مصطفی (ص) به عیادت صحابی رنجور

بخش : ۱۲ از ۱۴

مثنوی معنوی مولوی
داستان و حکایت

یکی از صحابه بیمار شده بود . پیامبر (ص) به عیادت او رفت تا از وی دلجویی کند . همینکه بیمار نگاهش به رسول الله (ص) افتاد . درد و رنجوریش بهبود یافت و خدا را سپاس گفت و بیماری و کسالت خود را موهبتی ربّانی دانست . چه به واسطۀ این بیماری ، پیامبر (ص) را در منزل خود زیارت می کرد . پیامبر ضمن احوالپرسی ، از او سؤال کرد تو در حالت غلبۀ نَفسِ امّاره چه دعایی به زبان خود کرده ای ؟ آن بیمار ابتدا به خاطرش نیامد که چه دعایی کرده ، ولی با مدد از همّت و …

متن کامل « حکایت رفتن مصطفی (ص) به عیادت صحابی رنجور » را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل ابیات ۲۴۰۰ الی ۲۴۵۵

۲۴۰۰) گفت آن طالب که آخِر یک نَفَس / ای سواره بر نی ، این سُو ران فَرَس

۲۴۰۱) راند سوی او که هین ، زوتر بگو / کاَسبِ من بس توسَن است و تند خو

۲۴۰۲) تا لگد بر تو نکوبد زود باش / از چه می پُرسی بیانش کن تو فاش

۲۴۰۳) او مجالِ رازِ دل گفتن ندید / زُو برون شو کرد و ، در لاغش کشید

۲۴۰۴) گفت می خواهم در این کوچه زنی / کیست لایق از برای چون منی ؟

۲۴۰۵) گفت : سه گونه زن اند اندر جهان / آن دو رنج و ، این یکی گنجِ روان

۲۴۰۶) آن یکی را چون بخواهی کُل تو راست / وآن دگر نیمی تو را نیمی جُداست

۲۴۰۷) آن سوم هیچ او تو را نَبوَد بدان / این شُنودی ، دُور شو ، رفتم روان

۲۴۰۸) تا تو را اَسبم نپرّانَد لگد / که بیفتی ، برنخیزی تا اَبَد

۲۴۰۹) شیخ راند اندر میانِ کودکان / بانگ زد باری دِگر او را جوان

۲۴۱۰) که بیا آخِر ، بگو تفسیرِ این / این زنان سه نوع گفتی ، برگزین

۲۴۱۱) راند سوی او و ، گفتش بِکرِ خاص / کُل تو را باشد ، ز غم یابی خلاص

۲۴۱۲) و آنکه نیمی آنِ تو بیوه بُوَد / و آنکه هیچ است آن عیالِ با وَلَد

۲۴۱۳) چون ز شویِ اوّلش کودک بُوَد / مِهر و کُلِ خاطرش آنجا رود

۲۴۱۴) دُور شو تا اسب نندازد لگد / سُمِ اسبِ توسَن ام بر تو زند

۲۴۱۵) هایِ هُویی کرد شیخ و ، باز راند / کودکان را باز سویِ خویش خواند

۲۴۱۶) باز بانگش کرد آن سایل بیا / یک سؤالم ماند ای شاهِ کیا

۲۴۱۷) باز راند این سو ، بگو زُوتر چه بود ؟ / که ز میدان آن بچه ، گُویم رُبود

۲۴۱۸) گفت : ای شه با چنین عقل و ادب / این چه شید است ؟ این چه فعل است ؟ ای عجب

۲۴۱۹) تو ورایِ عقلِ کُلّی در بیان / آفتابی در جنون چونی نهان ؟

۲۴۲۰) گفت : این اوباش ، رأیی می زنند / تا در این شهرِ خودم قاضی کنند

۲۴۲۱) دفع می گفتم ، مرا گفتند : نی / نیست چون تو عالِمی ، صاحب فنی

۲۴۲۲) با وجودِ تو حرام است و خبیث / که کم از تو در قضا گوید حدیث

۲۴۲۳) در شریعت نیست دستوری که ما / کمتر از تو شَه کنیم و پیشوا

۲۴۲۴) زین ضرورت گیج و دیوانه شدم / لیک در باطن همانم که بُدم

۲۴۲۵) عقلِ من گنج است و من ویرانه ام / گنج اگر پیدا کنم ، دیوانه ام

۲۴۲۶) اوست دیوانه که دیوانه نشد / این عَسَس را دید و در خانه نشد

۲۴۲۷) دانشِ من ، جوهر آمد نه عَرَض / این بهایی نیست بهرِ هر غَرَض

۲۴۲۸) کانِ قندم ، نَیسِتانِ شکَّرم / هم ز من می روید و ، من می خورم

۲۴۲۹) علمِ تقلیدی و تعلیمی است آن / کز نُفورِ مُستَمع دارد فغان

۲۴۳۰) چون پَیِ دانه ، نه بهرِ روشنی است / همچو طالب علمِ دنیایِ دَنی است

۲۴۳۱) طالبِ علم است بهرِ عام و خاص / نَی که تا یابد از این دنیا خلاص

۲۴۳۲) همچو موشی هر طرف سوراخ کرد / چونکه نورش راند از دَر ، گفت : بَرد

۲۴۳۳) چونکه سویِ دشت و نورش رَه نبود / هم در آن ظُلمات ، جهدی می نمود

۲۴۳۴) گر خدایش پَر دهد پَرّ خِرَد / بِرهد از موشیّ و ، چون مُرغان پَرَد

۲۴۳۵) ور نجوید پَر ، بمانَد زیرِ خاک / ناامید از رفتنِ راهِ سِماک

۲۴۳۶) علمِ گفتاری که آن بی جان بُوَد / عاشقِ رویِ خریداران بُوَد

۲۴۳۷) گر چه باشد وقتِ بحثِ علم ، زَفت / چون خریدارش نباشد ، مُرد و رفت

۲۴۳۸) مشتریِ من خدای است او مرا / می کشَد بالا که اللهُ اشتَرا

۲۴۳۹) خونبهایِ من جمالِ ذوالجَلال / خونبهایِ خود خورم کسبِ حلال

۲۴۴۰) این خریدارانِ مُفلِس را بِهِل / چه خریداری کند یک مشتِ گِل

۲۴۴۱) گِل مخور ، گِل را مَخَر ، گِل را مَجو / زآنکه گِل خوارست دائم زردرُو

۲۴۴۲) دل بخور تا دائماََ باشی جوان / از تجلّی چهره ات چون اَرغَوان

۲۴۴۳) یارب این بخشش ، نه حدِ کارِ ماست / لطفِ تو ، لطفِ خَفی را خود ، سزاست

۲۴۴۴) دست گیر از دستِ ما ، ما را بخر / پرده را بردار و ، پردۀ ما مَدَر

۲۴۴۵) باز خَر ، ما را از این نَفسِ پلید / کاردش تا استخوانِ ما رسید

۲۴۴۶) از چو ما بیچارگان این بندِ سخت / کی گشاید ای شَهِ بی تاج و تخت ؟

۲۴۴۷) این چنین قفلِ گِران را ای وَدود / که تواند جز که فضلِ تو گشود ؟

۲۴۴۸) ما ز خود سویِ تو گردانیم سَر / چون تویی از ما به ما نزدیکتر

۲۴۴۹) این دعا هم بخشش و تعلیمِ توست / گر نه در گُلخَن ، گلستان از چه رُست ؟

۲۴۵۰) در میانِ خون و روده فهم و عقل / جز ز اِکرامِ تو نتوان کرد نقل

۲۴۵۱) از دو پارۀ پیه این نورِ روان / موجِ نورش می زند بر آسمان

۲۴۵۲) گوشت پاره که زبان آمد از او / می رود سیلابِ حکمت همچو جُو

۲۴۵۳) سویِ سوراخی که نامش گوش هاست / تا به باغِ جان که میوه اش هوش هاست

۲۴۵۴) شاهراهِ باغِ جان ها ، شرعِ اوست / باغ و بوستان هایِ عالَم ، فرعِ اوست

۲۴۵۵) اصل و سرچشمۀ خوشی ، آن است آن / زود تَجری تَحتَهَاالاَنهار خوان

شرح و تفسیر دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را

گفت آن طالب که آخِر یک نَفَس / ای سواره بر نی ، این سُو ران فَرَس


آن طالب به آن ولی دیوانه نما گفت : ای که بر نی سوار شده ای ، اسبت را به این سو بران . [ فَرَس = اسب ]

راند سوی او که هین ، زوتر بگو / کاَسبِ من بس توسَن است و تند خو


آن ولی دیوانه نما اسبش را به جانب آن طالب ران و گفت : زود باش حرفت را بزن که اسبِ من سرکش و چموش است .

تا لگد بر تو نکوبد زود باش / از چه می پُرسی بیانش کن تو فاش


تا اسبم به تو لگد نزده زود باش ، هر سؤالی داری آشکارا بیان کن .

او مجالِ رازِ دل گفتن ندید / زُو برون شو کرد و ، در لاغش کشید


آن طالب ، فرصت نیافت که رازِ دلش را بگوید ، پس بیدرنگ با آن عاقل دیوانه نما به شوخی پرداخت . [ لاغ = هزل و ظرافت ، خوش طبعی ، شوخی ]

گفت می خواهم در این کوچه زنی / کیست لایق از برای چون منی ؟


آن طالب به طریق شوخی گفت : من در این محلّه می خواهم زنی را به عقد خود درآورم . آیا زنِ لایقی برایم پیدا می شود .

گفت : سه گونه زن اند اندر جهان / آن دو رنج و ، این یکی گنجِ روان


آن عاقل دیوانه نما گفت : در دنیا سه نوع زن وجود دارد ، دو نوع آن باعث درد و رنج است . ولی یک نوع آن گنجِ روان است . [ گنج روان = شرح بیت ۲۳۲۲ دفتر اوّل]

آن یکی را چون بخواهی کُل تو راست / وآن دگر نیمی تو را نیمی جُداست


اگر از آن نوع زن بگیری ، کلّاََ همه از آنِ توست ولی اگر از نو دوم ، زن بگیری ، نیمی برای تو است و نیمی برای غیر تو .

آن سوم هیچ او تو را نَبوَد بدان / این شُنودی ، دُور شو ، رفتم روان


ولی این را بدان که آن نوعِ سوم برای تو زن نمی شود . اینک که این سخنان را شنیدی ، دور شو که من بیدرنگ رفتم .

تا تو را اَسبم نپرّانَد لگد / که بیفتی ، برنخیزی تا اَبَد


برو کنار تا اسبم جفتک نپرّاند که در آن صورت روی زمین می افتی و دیگر بلند نمی شوی .

شیخ راند اندر میانِ کودکان / بانگ زد باری دِگر او را جوان


وقتی که آن شیخ این سخنان را گفت ، اسبش را میانِ اطفال راند . ولی آن جوان طالب دوباره او را صدا کرد .

که بیا آخِر ، بگو تفسیرِ این / این زنان سه نوع گفتی ، برگزین


که بیا و بالاخره تفسیر این سخنانی که گفتی بیان کن . اینکه زنان را بر سه نوع تفسیر کردی . حالا این سه نوع را شرح بده .

راند سوی او و ، گفتش بِکرِ خاص / کُل تو را باشد ، ز غم یابی خلاص


آن مرد بزرگ ، اسبش را به جانب طالب راند و گفت : اگر دختری باکره که خاصِ تو باشد اختیار کنی از غم و اندوه راحت خواهی شد .

و آنکه نیمی آنِ تو بیوه بُوَد / و آنکه هیچ است آن عیالِ با وَلَد


و آن زنی که نیمی از او به تو تعلق می یابد ، بیوه زن است و آن زنی که اصلاََ به تو تعلق ندارد ، زنی است که فرزند داشته باشد .

چون ز شویِ اوّلش کودک بُوَد / مِهر و کُلِ خاطرش آنجا رود


زیرا وقتی که زنی از شوهرِ سابقش فرزندی داشته باشد . تمام مهر و محبتِ قلبی او متوجه فرزندش می شود .

دُور شو تا اسب نندازد لگد / سُمِ اسبِ توسَن ام بر تو زند


دور شو تا اسبم لگد نپراند . و گرنه سمِ اسبِ سرکشم به تو ضربه می زند .

هایِ هُویی کرد شیخ و ، باز راند / کودکان را باز سویِ خویش خواند


شیخ همینکه حرفش را تمام کرد های و هویی کرد و اسب خود را دوباره به سوی کودکان راند .

باز بانگش کرد آن سایل بیا / یک سؤالم ماند ای شاهِ کیا


باز طالب صدایش کرد و گفت : ای شاه بزرگوار ، بیا که یک سؤال دیگرم بدون جواب مانده است .

باز راند این سو ، بگو زُوتر چه بود ؟ / که ز میدان آن بچه ، گُویم رُبود


آن شیخ دوباره اسبش را به سوی طالب راند و گفت : سؤالت چیست ؟ زودتر بگو که آن کودک از من پیشی گرفت .

گفت : ای شه با چنین عقل و ادب / این چه شید است ؟ این چه فعل است ؟ ای عجب


طالب به آن شیخِ بزرگ گفت : ای شاه با چنین عقل و ادبی که داری ، شگفتا از این دیوانگی و کارهای کودکانه که از تو سر می زند . [ شََیَد = حیله گری ، نیرنگ بازی ]

تو ورایِ عقلِ کُلّی در بیان / آفتابی در جنون چونی نهان ؟


تو در بیان مطالب و اسرار ، فراتر از عقلِ کلّی ، تو که آفتابِ عقل و معرفتی چرا خود را در دیوانگی مستور و پوشانده ای ؟

گفت : این اوباش ، رأیی می زنند / تا در این شهرِ خودم قاضی کنند


آن بزرگ دیوانه نما گفت : این سفلگان و فرومایگان نظرشان بر این قرار گرفته که مرا در شهرِ خودم قاضی کنند .

دفع می گفتم ، مرا گفتند : نی / نیست چون تو عالِمی ، صاحب فنی


من درخواست ایشان را رَد کردم ولی آنها نپذیرفتند و گفتند : مانند تو دانا و فرزانه ای وجود ندارد .

با وجودِ تو حرام است و خبیث / که کم از تو در قضا گوید حدیث


با وجود تو اگر کسی که در علم و فضل پایین تر از توست در مَسند قضاوت سخن بگوید واقعاََ حرام و ناپسند است .

در شریعت نیست دستوری که ما / کمتر از تو شَه کنیم و پیشوا


در شرع چنین اجازه و یا دستوری نیست که ما شخصی را که از هر لحاظ از بزرگی مانند تو کمتر باشد حاکم و پیشوای خود کنیم .

زین ضرورت گیج و دیوانه شدم / لیک در باطن همانم که بُدم


به همین سبب ناچار احمق و دیوانه شدم ولی در باطن همان هستم که بودم . یعنی ظاهراََ بنا به مصلحت خود را دیوانه نشان می دهم ولی در اصل عاقل و فرزانه ام .

عقلِ من گنج است و من ویرانه ام / گنج اگر پیدا کنم ، دیوانه ام


عقلِ من همچون گنجینه ای است و من خودم مانند یک خزانه هستم . حالا اگر بیایم و گنجینه را آشکار کنم قطعاََ دیوانۀ حقیقی هستم . [ زیرا که راهزنان و حرامیان بدان دستبرد می زنند . وقتی دزدانِ ایمان و راستی و درستی مردم ، متوجّه کمالات من شوند . می خواهند از کمالاتِ من در جهتِ تحکیمِ پایه های صولت و دولت خود بهره ببرند . . پس من کمالات و فضایلم را پوشانده ام تا آلتِ دستِ سفلگان نشوم . ]

اوست دیوانه که دیوانه نشد / این عَسَس را دید و در خانه نشد


دیوانه حقیقی کسی است که دیوانه نشده است . یعنی به جای اینکه از علوم و عقولِ جزیی و ظاهری راحت شود . برای کسب شهرت و نام و نان ، خود را اَعلَم و اَعقَلِ مردم معرفی می کند و با اینکه داروغه را می بیند ولی به کنجِ خلوت نمی خَزد . [ در اینجا «عسس» کنایه از حکّامِ ستمگر است که صوفیانِ راستین از آمیزش با آنان همیشه گریزان بودند . زیرا بیمِ آن می رفت که دین و ایمانشان بر باد رود . چنانکه مولانا می فرماید : « با پادشاهان نشستن از این روی خطر نیست که سَر برود که سَری است رفتنی ، چه امروز و چه فردا ، امّا از این رو خطر است که ایشان چون درآیند و نَفس های ایشان قوّت گرفته است و اژدها شده ، این کس که به ایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مالِ ایشان قبول کرد . لابد باشد که بر وفقِ ایشان سخن گوید و رأی هایِ بَدِ ایشان را از روی دل نگاه داشتی قبول کند و نتواند مخالفِ آن گفتن ، از اینرو خطر است زیرا دین را نیاز دارد » ( قیه ما فیه ، ص ۹ ) ]

دانشِ من ، جوهر آمد نه عَرَض / این بهایی نیست بهرِ هر غَرَض


علم من جوهر است نه عَرَض ، و این علمِ پُر ارزش من ، برای هر عَرَض نیست . [ من علم و معرفتِ خویش را وسیلۀ کسب متاعِ دنیایی نمی کنم . بلکه علم و معرفت من فقط برای بیان اسرار و حقایق ربانی است . [ جوهر و عَرَض = شرح بیت ۲۱۱۰ دفتر اوّل ]

کانِ قندم ، نَیسِتانِ شکَّرم / هم ز من می روید و ، من می خورم


من معدنِ قند و نیستان شِکرم ، نی در من می روید و من شیرینی و شکر آن را می خورم . [ دانش من از ذوق و کشف حاصل می شود و عاریتی نیست . این معرفتِ معنوی ، جوشیدنی است نه کوشیدنی . ]

علمِ تقلیدی و تعلیمی است آن / کز نُفورِ مُستَمع دارد فغان


علمی که صاحبش از نفرت و بی میلی شنونده ، ناله و فغان سَر می دهد ، آن علم تقلیدی و عاریتی است . [ ولی اگر علم ، تحقیقی و ذاتی باشد ، در غم مشتری و مستمع نیست . چه شنوندۀ آن علوم ، بسیار باشند و چه کم و یا اصلاََ نباشند ، دارندۀ چنین علومی باکی ندارد . ]

چون پَیِ دانه ، نه بهرِ روشنی است / همچو طالب علمِ دنیایِ دَنی است


اگر کسبِ علمِ دین و عرفان برای بدست آوردن روزی و معاش باشد . و نه روشنی بخشی و تنویر قلوب ، طالب آن علم مانند کسی است که طالبِ دنیای پست باشد .

طالبِ علم است بهرِ عام و خاص / نَی که تا یابد از این دنیا خلاص


زیرا طالبِ علمِ دنیای پست ، علم را برای جلبِ نظرِ عام و خاص می خواهد نه برای این منظور که از این عالَم رهایی یابد .

همچو موشی هر طرف سوراخ کرد / چونکه نورش راند از دَر ، گفت : بَرد


عالِمی که دارای علمِ تقلیدی و عاریتی است و آن علم را برای جلبِ نظرِ عام و خاص کسب می کند . مانند موشی است که در زمین هر طرف را سوراخ می کند که خود را به عالَمِ نورانی برساند زیرا وقتی که نور او را می راند می گوید : از این مرتبه دور شو . [ بَرد = فعل امر از دور شدن از راه به معنی از راه دور شو ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ، ج ۲ ، ص ۹۶ ) ]

چونکه سویِ دشت و نورش رَه نبود / هم در آن ظُلمات ، جهدی می نمود


از آنرو که آن عالِمِ علمِ عاریتی و تقلیدی راهی به سویِ دشتِ نور ندارد . پس در همان تاریکی ها جدّ و جهدی می کند .

گر خدایش پَر دهد پَرّ خِرَد / بِرهد از موشیّ و ، چون مُرغان پَرَد


اگر خدای تعالی به دانای علومِ عاریتی ، پَر و بالِ عقل عطا کند . او از صفتِ موشی می رمد و مانند مُرغان به پرواز درمی آید . یعنی مانند بازهای بلند پرواز الهی در اوجِ عالَمِ اعلی پرواز می کند .

ور نجوید پَر ، بمانَد زیرِ خاک / ناامید از رفتنِ راهِ سِماک


و اگر در صدد جستجویِ پَر و بال عقل برنیاید ، از رسیدن به سِماک نومید می شود . [ سِماک = کنایه از بالاترین مرحلۀ کمال است = شرح بیت ۵۸۷ دفتر اوّل ]

علمِ گفتاری که آن بی جان بُوَد / عاشقِ رویِ خریداران بُوَد


علمی که در آن از قیل و قال سخن رود ، بی روح و جان است و در نتیجه ، چنین علمی فقط شیفتۀ مستمع و مشتری است . [ صاحب این علم می خواهد که بدان وسیله شهرتی بدست آورد و به نام و نشانی برسد . ولی علمی که حقیقی باشد ، صاحب علم ، غمِ مشتری را نمی خورد و در قید و بندِ شهرت نیست . ]

گر چه باشد وقتِ بحثِ علم ، زَفت / چون خریدارش نباشد ، مُرد و رفت


اگر چه علومِ تقلیدی و عاریتی به هنگامِ بحث و جدال ، بزرگ و مهم جلوه می کند . ولی همینکه این علوم ، مشتری و شنونده نداشته باشد می میرد و از میان می رود . [ ملا هادی سبزواری گوید : این شأنِ علمِ دنیوی است … و امّا علومِ حقیقیه و معارفِ خودشناسی و خداشناسی و مرجع و قیامت شناسی چه لازم و چه متعدّی ، عین الحیات است و زوال ندارد . ( شرح اسرار ، ص ۱۵۲ ) ]

مشتریِ من خدای است او مرا / می کشَد بالا که اللهُ اشتَرا


خریدار من حضرت حق تعالی است و او مرا به عالمِ اعلی بالا می برد زیرا خداوند در آیه ۱۱۱ سوره توبه می فرماید « همانا خداوند ، جان و مال مومنان را به بهای بهشت خریده است » شرح بیت ۲۷۰۹ دفتر اوّل]

خونبهایِ من جمالِ ذوالجَلال / خونبهایِ خود خورم کسبِ حلال


دیه جانی که من در راهِ خدا نثار کرده ام ، دیدارِ جمال حضرت حق تعالی است . بنابراین ، دیه خود را می خورم که این کسبی حلال است . [ اشاره است به حدیثی که شرح آن در بیت ۱۷۵۰ دفتر اوّل گذشت ]

این خریدارانِ مُفلِس را بِهِل / چه خریداری کند یک مشتِ گِل


تو نیز ای برادر ، این مشتریانِ بینوا را رها کن زیرا یک مشتِ گِل چه چیز می تواند بخرد ؟ [ یک مشت گِل= کنایه از کالبدِ خاکی و عنصری آدمیان است ، یعنی اگر به اقبال و عطای انسان های ناتوان و فقیر دل ببندی و برای رضای خاطرِ آنان علم و عمل کسب کنی . نام و نانی که به تو می دهند در مقابل عطایای الهی هیچ است / بِهِل = ترک کن ، رها کن ]

گِل مخور ، گِل را مَخَر ، گِل را مَجو / زآنکه گِل خوارست دائم زردرُو


نه گِل بخور و نه گِل بِخَر و نه گِل بخواه ، زیرا کسی که گِل می خورد همواره رویی زرد دارد . [ در اینجا گِل کنایه از غذای نفسانی و طعامِ شهوانی است ]

دل بخور تا دائماََ باشی جوان / از تجلّی چهره ات چون اَرغَوان


دل بخور ، یعنی غذای روحی تناول کن ( شرح کفافی ، ج ۲ ، ص ۵۲۵ ) تا همواره جوان و با نشاط بمانی و از تجلّیاتِ الهی ، چهره و رخساره ات مانند گُلِ ارغوان باشد .

یارب این بخشش ، نه حدِ کارِ ماست / لطفِ تو ، لطفِ خَفی را خود ، سزاست


پروردگارا ، این عطای والای تو فراتر از اعمالِ ناچیزِ ماست یعنی ما شایستۀ عطایای واسعۀ تو نیستیم . [ مصراع دوم از مواردِ مشکلِ مثنوی است ، هر چند منطوقِ آن ساده است ولی مفهومِ آن ساده نیست . قبل از شرح این مصراع لازم است گفته شود که صوفیان ، لطف الهی را دو نوع می دانند . یکی لطفِ جَلی و دیگری لطفِ خَفی .

لطفِ جَلی ، لطفی است که در مقابل کار و عمل صالح ظهور کند و عقل به حصولِ آن امید بندد . زیرا که حق تعالی عملِ نکوکاران را تباه نسازد و بی اجر و پاداش ننهد .

لطفِ خَفی ، لطفی است که از طریق علل و اسباب ظاهری و طاعات و عباداتِ صوری حاصل نگردد و عقلاََ نیز حصولِ آن انتظار نرود . با این مقدمه می توان مصراع دوم را چنین معنی کرد .

معنی مصراع دوم : جا دارد که لطفِ جَلی تو به لطفِ خفی تبدیل شود . وجه دیگر : لطفِ جلی تو ، سزاوار است که ذاتاََ به لطفِ خفی مبدّل شود و نه با واسطه و اسباب ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص ۸۲۸ و ۸۲۹ ) . وجه دیگر : لطفِ جلی تو متناسب با لطفِ خفی تو است ( شرح کفافی ، ج ۲ ، ص ۲۴۷ ) . وجه دیگر : همۀ الطافِ جلی و آشکار تو برخاسته از لطفِ خفی و نهان تو است ، لیکن ما به این نکته باریک توجه نداریم و خیال می کنیم که لطفی که از تو به ما می رسد معلولِ طاعات و عبادات و اعمالِ ماست . به هر حال مصراعِ دوم معنی صعب و حتّی ممتنعی دارد . ]

دست گیر از دستِ ما ، ما را بخر / پرده را بردار و ، پردۀ ما مَدَر


ما را دستگیری کن و ما را از دستِ خودمان رهایی ده ، یعنی ما را از دستِ نَفسِ امّاره و وجودِ مادّی خودمان نجات بخش ، حجابی را که میانِ ما و تو است رفع کن و پردۀ آبروی ما را مَدَران و رسوایمان مساز .

باز خَر ، ما را از این نَفسِ پلید / کاردش تا استخوانِ ما رسید


ما را از دستِ این نَفسِ پلید بخر که کاردِ نَفس به استخوان ما رسیده و جان ما را به لب آورده است . [ کارد به استخوان رسیدن ، از امثالِ رایج در زبانِ فارسی است که در آثارِ ابن یمین و عطار نیز دیده می شود ]

از چو ما بیچارگان این بندِ سخت / کی گشاید ای شَهِ بی تاج و تخت ؟


ای پادشاهِ بی تاج و تخت ، یعنی ای خداوندی که حکومتِ تو نیازی به علل و اسباب ظاهری ندارد ، از بیچارگانی مانند ما چه کسی این بندِ سخت و محکم را باز می کند ؟

این چنین قفلِ گِران را ای وَدود / که تواند جز که فضلِ تو گشود ؟


ای دوستدارِ بندگان ، این قفلِ سنگین و محکم را جز فضل و احسانِ تو چه کسی می تواند بگشاید ؟

ما ز خود سویِ تو گردانیم سَر / چون تویی از ما به ما نزدیکتر


ما از خودمان روی برمی گردانیم و به سوی تو روی می آوریم زیرا تو از ما به ما نزدیکتری . [ مصراع دوم اشاره است به آیه ۱۶ سورۀ ق « ما از رگِ حیاتِ آدمی بدو نزدیکتریم » عرفا گویند که این نزدیکی اشاره دارد به معیّت و احاطۀ ذاتی . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص ۱۹۲ ) شرح معیّت در بیت ۱۴۶۴ دفتر اوّل ]

این دعا هم بخشش و تعلیمِ توست / گر نه در گُلخَن ، گلستان از چه رُست ؟


این دعا و نیایشی که ما می کنیم نیز از احسان و لطفِ تو و از تعلیماتِ تو سرچشمه گرفته است واِلّا چگونه ممکن است که از آتشدانِ نَفسِ آدمی ، گلستانِ معنویت و نیایش بروید ؟ [ اگر آدمی دست به دعا برمی دارد و دل از عالَمِ خاک می کند و به عالَمِ پاک متوجّه می شود ، به خاطرِ این است که همۀ این انگیزه ها و کشش ها و جوشش های معنوی به حق تعالی مستند است ، و اِلّا از وجودِ مادّی ما این بارقه های معنوی برنمی آید . ]

در میانِ خون و روده فهم و عقل / جز ز اِکرامِ تو نتوان کرد نقل


در میان خون و روده یعنی در وجودِ مادّی آدمی ، تنها لطف و احسانِ توست که ادراک و اندیشه را نهاده . [ مراد از «کرد نَقل» این است که حق تعالی فهم و عقل را به وجودِ مادّی ما انتقال داده و در آن به ودیعت نهاده است . ( شرح کفافی ، ج ۲ ، ص ۲۴۸ ) ]

از دو پارۀ پیه این نورِ روان / موجِ نورش می زند بر آسمان


این نورِ صاف و روان از دو قطعه پیه (چشم) حاصل می شود و امواجِ آن ، به آسمان می رسد . [ اشاره از به فرمایش حضرت علی (ع) « از آفرینش انسان در شگفت شوید که او با پیهی بیند و با گوشتی گوید و با استخوانی شنود و از شکافی نَفَس کِشَد » ( نهج البلاغه فیض الاسلام ، حکمت شماره ۷ ) ]

گوشت پاره که زبان آمد از او / می رود سیلابِ حکمت همچو جُو


این زبان که پارۀ گوشتی بیش نیست . چشمه سارانِ حکمتِ معرفت از آن جاری شود .

سویِ سوراخی که نامش گوش هاست / تا به باغِ جان که میوه اش هوش هاست


چشمه سارانِ حکمت و معرفت به سویِ سوراخی که گوش نامیده می شود سرازیر می گردد و از آنجا به بوستان روح می رود و آنجا را آبیاری می کند و سرانجام ، میوه های هوش و ادراک به بار می نشیند . [ مولانا در سه بیتِ اخیر نشان می دهد که دیدن و گفتن و شنیدن ، عملی عضوی نیست بلکه روحی و فراحسّی است ]

شاهراهِ باغِ جان ها ، شرعِ اوست / باغ و بوستان هایِ عالَم ، فرعِ اوست


دین و آیین الهی شاهراهی است به سوی باغ و بوستانِ روح ، و همۀ باغ ها و بوستان های جهان ، فرعِ آن هوش و ادراک هاست . [ زیرا همۀ باغ ها و بوستان های عالَم با تدبیر و عقلِ انسان پدید می آید ( شرح کبیر انقروی ، دفتر دوم ، جزو دوم ، ص ۸۳۲ ) بنابراین منشاء خلاقیّت ها ، عقل و هوش است . مصراع دوم مبتنی است بر زیبایی شناسی عرفانی مولانا که همۀ زیبایی های حسّی را فرعِ زیبایی فرا حسّی می داند . ]

اصل و سرچشمۀ خوشی ، آن است آن / زود تَجری تَحتَهَاالاَنهار خوان


اصل و سرچشمۀ همۀ خوشی ها ، آن هوش ها و ادراک هاست . پس بیدرنگ آیه ۱۰ سورۀ بروج را بخوان که می فرماید : « و از زیرِ آن ، نهرها روان است » این مضمون در بسیاری از آیات آمده است .

منظور بیت : اصلِ لذّت ها ، بیرونی نیست بلکه درونی است . اگر عواملِ بیرونی کامجویی آماده باشد و روح در زنجیر باشد ، هیچ لذّتی حاصل نمی آید . چنانکه مثلاََ وقتی آدمی پریشان باشد لذیذترین غذاها برای او مزه ای ندارد . امّا وقتی خاطرش آسوده باشد از خوردن نان خشک هم احساس لذّت می کند . نیکلسون «خوشی» را به حکمت تعبیر کرده که از عقلِ کُل صادر می شود و در بستر جانِ آدمیان جاری می گردد .

دکلمه دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را

دکلمه دوم بار در سخن کشیدن سایل آن بزرگ را

زنگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟