شرح و تفسیر خدو انداختن دشمن بر صورت علی علیه السلام

شرح و تفسیر خدو انداختن دشمن بر صورت علی علیه السلام در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح و تفسیر خدو انداختن دشمن بر صورت علی علیه السلام

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر اول ابیات 3721 تا 3772

نام حکایت : خدو انداختن خصم در روی امیرالمومنین علی علیه السلام

بخش : 1 از 9

مثنوی معنوی مولوی
داستان و حکایت

حضرت امیر مومنان علی علیه السلام روزی با یلی از یلان پر آوازه عرب پیکاری کرد . در کشاکش این نبرد ، حضرت ، او را بر زمین افکند و تیغی رخشان از کام نیام برکشید تا کارش را تمام کند . در این هنگام ، آن پهلوان شکست خورده از روی خشم و حقارت ، آب دهانی بر رخسارۀ تابناک آن بزرگ راد مرد افکند . زیرا مطمئن بود که دیگر کارش تمام است و امیدی بر ادامه زندگی نیست .ولی بر خلاف این انتظار دید ، که آن حضرت ، بی درنگ ، شمشیر خود را بر زمین افکند و دست از هلاکت او بداشت . دیدگان بُهت زده آن یل ، نظاره گر آین صحنۀ خیال انگیز و افسانه ای بود . در کوران شگفتی و حیرت بود که از او پرسید : تو که شمشیر بُرا و آبدار داشتی و…

متن کامل حکایت خدو انداختن خصم در روی امیرالمومنین علی علیه السلام را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل ابیات 3721 الی 3772

3721) از علی آموز اخلاص عمل / شیر حق را دان مُطَهّر از َدغَل

3722) در غَزا ، بر پهلوانی دست یافت / زود ، شمشیری برآورد و شتافت

3723) او خدو انداخت بر روی علی / افتخارِ هر نبی و هر ولی

3724) آن خدو زد بر رُخی که رویِ ماه / سَجده آرد پیشِ او ، در سجده گاه

3725) در زمان ، انداخت شمشیر آن علی / کرد او اندر غَزائش کاهلی

3726) گشت حیران آن مبارز زین عمل / وز نمودن عفو و رحمت بی محل

3727) گفت : بر من تیغِ تیز افراشتی / از چه افکندی ؟ مرا بگذاشتی ؟

3728) آن چه دیدی بهتر از پیکارِ من / تا شدستی سست در اِشکارِ من ؟

3729) آن چه دیدی که چنین خشمت نشست / تا چنان برقی نمود و باز جَست ؟

3730) آن چه دیدی که مرا ز آن عکسِ دید / در دل و جان شعله ای آمد پدید ؟

3731) آن چه دیدی برتر از کون و مکان / که بِه از جان بود و بخشیدیم جان ؟

3732) در شجاعت ، شیر رَبّانیستی / در مُروّت ، خود که داند کیستی 

3733) در مُرُوّت ، ابرِ موسییّ به تیه / کآمد از وَی خوان و نان بی شبیه

3734) ابرها گندم دهد کآن را به جهد / پخته و شیرین کند مردم به شهد

3735) ابرِ موسی پَرِّ رحمت برگشاد / پخته و شیرین ، بی زحمت بداد

3736) از برایِ پخته خوارانِ کرَم / رَحمتش افراشت در عالَم عَلَم

3737) تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا / کم نشد یک روز از آن اهلِ رَجا

3738) تا هم ایشان از خسیسی خاستند / گندنا و تَرِه و خس خاستند

3739) اُمّتِ احمد که هستند از کِرام / تا قیامت هست باقی آن طعام

3740) چون اَبیتُ و عِندَ رَبی فاش شد / یُطعِم و یَسقی کنایت ز آش شد

3741) هیچ ، بی تأویل این را درپذیر / تا درآید در گلو چون شهد و شیر

3742) ز آنکه تأویل است وادادِ عطا / چون که بیند آن حقیقت را خطا

3743) آن خطا دیدن ز ضعفِ عقلِ اوست / عقلِ کُل مغز است و ، عقلِ ما چو پوست

3744) خویش را تأویل کن ، نه اخبار را / مغز را بدگوی ، نه گُلزار را

3745) ای علی که جمله عقل و دیده ای / شَمّه ای واگو از آنچه دیده ای

3746) تیغِ حلمت ، جانِ ما را چاک کرد / آبِ علمت ، خاکِ ما را پاک کرد

3747) بازگو دانم که این اسرارِ هوست / ز آنکه بی شمشیر کشتن کارِ اوست

3748) صانعی بی الت و بی جارحه / واهبِ این هَدیه هایِ رابحه

3749) صد هزاران می چشاند هوش را / که خبر نَبوَد دو چشم و گوش را

3750) باز گو ، ای بازِ عرشِ خوش نگار / تا چه دیدی این زمان از کردگار ؟

3751) چشمِ تو ، ادراکِ غیب آموخته / چشم های حاضران ، بردوخته

3752) آن یکی ، ماهی همی بیند عیان / و آن یکی ، تاریک می بیند جهان

3753) و آن یکی ، سه ماه می بیند به هم / این سه کس ، بنشسته ، یک موضع نَعَم

3754) چشمِ هر سه باز و گوشِ هر سه تیز / در تو آویزان و ، از من در گریز

3755) سِحرِ عین است این ، عجب لطفِ خفی است / بر تو نقشِ گرگ و ، بر من یوسفی است

3756) عالم ار هژده هزار است و فزون / نیست این هجده به هر چشمی زبون

3757) راز بگشا ای علیِ مرتصی / ای پسِ سُوءُالقَضا ، حُسنُ القَضا

3758) یا تو واگو آنچه عقلت یافته است / یا بگویم آنجه بر من تافته است

3759) از تو بر من تافت ، پنهان چون کنی ؟ / بی زبان چون ماه ، پرتو می زنی

3760) لیک اگر در گفت آید قُرصِ ماه / شبروان را زودتر آرد به راه

3761) از غلط ایمن شوند و از ذُهول / بانگِ مَه ، غالب شود بر بانگِ غُول

3762) ماه بی گفتن چو باشد رهنما / چون بگوید ، شد ضیا اندر ضیا

3763) چون تو بابی ، آن مدینۀ علم را / چون شعاعی ، آفتابِ حِلم را

3764) باز باش ای باب ، بر جویایِ باب / تا رسد از تو قُشور اندر لباب

3765) باز باش ای بابِ رحمت تا ابد / بارگاهِ ما لَهُ کُفواََ اَحد

3766) هر هوا و ذره ای خود مَنظَری است / ناگشاده کی گُوَد آنجا دری است ؟

3767) تا بِنَگشابد دری را دیده بان / در درون ، هرگز نجُنبد این گُمان

3768) چون گشاده شد دری ، حیران شود / پَر بروید بر گُمان ، پِرّان شود

3769) غافلی ، ناگه به ویران گنج یافت / سویِ هر ویران از آن پس می شتافت

3770) تا ز درویشی نیابی تو گُهر / کی گُهر جویی ز درویشی دگر ؟

3771) سالها گر ظن دَوَد با پای خویش / نگذرد ز اشکافِ بینی هایِ خویش

3772) تا به بینی نایدت از غیب بو / غیرِ بینی هیچ می بینی ؟ بگو

 

 

شرح و تفسیر خدو انداختن دشمن بر صورت علی علیه السلام

از علی آموز اخلاص عمل / شیر حق را دان مُطَهّر از َدغَل


اخلاص در عمل را باید از حضرت علی (ع) یاد بگیری . آن شیر حق را از هر حیله و نیرنگی پاک و منزه بدان . [ مطهر = پاک و منزه . دَغل = حیله گری و نیرنگ ]

در غَزا ، بر پهلوانی دست یافت / زود ، شمشیری برآورد و شتافت


حضرت علی (ع) در یکی از جنگها بر پهلوانی غالب و چیره شد و بی درنگ شمشیری برون آورد که کارش را تمام کند . [ غزا = جنگ و کارزار [

او خدو انداخت بر روی علی / افتخارِ هر نبی و هر ولی


اما آن پهلوان ، بر چهره آن حضرت ، آب دهان انداخت . یعنی به روی مبارک او تف کرد . همان شخصیت بزرگی که مایه افتخار پیامبران و سرافرازی اولیاء است  . [ خَدو = آب دهان ، تف ]

آن خدو زد بر رُخی که رویِ ماه / سَجده آرد پیشِ او ، در سجده گاه


آن پهلوان بر چهره ای آب دهان انداخت که روی ماه ، با همه بلندی اش در برابر آن صورت ، در سجده گاه ، سجده می کند .

در زمان ، انداخت شمشیر آن علی / کرد او اندر غَزائش کاهل


حضرت علی (ع) بی درنگ شمشیر را از دستش انداخت و او در جنگ با آن یل عرب ، سستی کرد یعنی از حمله به او دست کشید . [ کاهلی = سستی ، در غزا کاهلی کرد یعنی دست از پیکار کشید ]

گشت حیران آن مبارز زین عمل / وز نمودن عفو و رحمت بی محل


آن پهلوان از این عمل حضرت ، سخت حیرت کرد و از اینکه آن جناب ، بی مناسبت و در غیر جای خود ، عفو و بخشش کرده شگفت زده شد .

گفت : بر من تیغِ تیز افراشتی / از چه افکندی ؟ مرا بگذاشتی ؟


آن مبارز گفت : ای علی ، تو که بر من شمشیر تیز کشیدی . پس چرا آن را از کف انداختی و در ستیز با من انصراف نشان دادی ؟

آن چه دیدی بهتر از پیکارِ من / تا شدستی سست در اِشکارِ من ؟


تو چه چیز دیدی که بهتر از جنگیدن با من و ریختن خونم بود ؟ در نتیجه دست از کارزارم کشیدی .

آن چه دیدی که چنین خشمت نشست / تا چنان برقی نمود و باز جَست ؟


چه چیزی دیدی که خشم و غضبت فرو نشست و خشمت ، برقی زد و دوباره خاموش شد ؟

آن چه دیدی که مرا ز آن عکسِ دید / در دل و جان شعله ای آمد پدید ؟


چه دیدی که عکس و بازتاب دیدنت در دل و جانم آشکار شد ؟ آنچه به تو نشان داده اند . بازتابش در دل و جانم شعله ای زد . به عبارت دیگر دل من ، از این مسئله از جا کنده شد و دریافتم که این عمل تو ناشی از حقیقتی والاست .

آن چه دیدی برتر از کون و مکان / که بِه از جان بود و بخشیدیم جان ؟


چه دیدی که از جهان هستی و کون و مکان هم بالاتر بود و از جان نیز بهتر بود و به من جان بخشیدی .

در شجاعت ، شیر رَبّانیستی / در مُروّت ، خود که داند کیستی


تو در شجاعت ، شیر خدایی و در مروّت و جوانمردی کسی نمی داند که تو کیستی ؟ یعنی هیچکس نمی داند که تو چه مقام والایی داری . [ شیر ربانی = شیر خدایی ]

در مُرُوّت ، ابرِ موسییّ به تیه / کآمد از وَی خوان و نان بی شبیه


تو در مروت و رادمردی مانند ابر موسی هستی در صحرای تیه . که از آن ابر خوان و نان بی مانندی بر قوم موسی نازل می شد . [ تیه = درلغت به معنی حیرت و سرگردانی است و از اینرو به دشت و هامونی که مردم در آن گم شوند ، تیه می گویند . خوان = سفره ]

ابرها گندم دهد کآن را به جهد / پخته و شیرین کند مردم به شهد


ابرهای آسمان ، باعث رویش گندم زارها می شوند و مردم با جهد و تلاش خود با گندمها نان می پزند و مانند انگبین شیرین می کنند . [ درست است که از ابرها باران می بارد و گندم از زمین سر بر می آورند . ولی تا مردم تلاش نکنند . کی این گندمها به نان تبدیل می شود ؟ شهد = عسل و انگبین ]

ابرِ موسی پَرِّ رحمت برگشاد / پخته و شیرین ، بی زحمت بداد


ولی ابری که حضرت موسی (ع) برای قوم خود از خدا درخواست کرد . پرهای رحمت خود را گسترده کرد و بر سرِ آنان سایه رحمت خود را افکند و بی زحمت و رنج ، برای آن قوم ، طعام پخته آورد . [ اشاره است به ایه 57 سوره بقره . « ما برای شما از ابر سایه انداختیم و برای شما من و سلوی فرستادیم » . در تفاسیر آمده است که مَنّ صمغی عسل گونه بود که بر تنه درختان ظاهر می شد و سَلوی نیز پرنده ای سرخ رنگ و خردک اندام بود . ( مجمع البیان ، ج 1 ، ص 116 و ابوالفتوح رازی ، ج 1 ، ص 187 ) ]

از برایِ پخته خوارانِ کرَم / رَحمتش افراشت در عالَم عَلَم


برای آن کسانی که بی هیچ زحمتی غذاهای آماده را می خوردند ( قوم بنی اسرائیل ) . پرچم رحمت خود را افراشت و در جهان آوازه یافت . [ پخته خوار = آماده خوار ، کنایه از کسی که بی هیچ زحمتی طعام آماده ای را می خورد . عَلَم = پرچم ]

تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا / کم نشد یک روز از آن اهلِ رَجا


تا چهل سال ، آن مقرری و نعمت الهی ، از آن مردم امیدوار به رحمت خدا حتی برای یک روز هم قطع نشد .

تا هم ایشان از خسیسی خاستند / گندنا و تَرِه و خس خاستند


تا اینکه این قوم از روی فرومایگی خود ، اعتراض کردند و خواهان تره و چیزهای پست شدند . [ گندنا = تره ، یکی از سبزیهای خوردنی . خس = پست و فرومایه ]

اُمّتِ احمد که هستند از کِرام / تا قیامت هست باقی آن طعام


ولی امت محمد (ص) که از نظر مَناعت طبع و راد مردی ، طبعی والا دارند از طعام معنوی که بر آنها نازل شده است تا ابد بهره مند خواهند شد .

چون اَبیتُ و عِندَ رَبی فاش شد / یُطعِم و یَسقی کنایت ز آش شد


این فرمایش حضرت نبی (ص) که : در حین به سر آوردن شب به صبح ، پروردگارم مرا غذا و آب می دهد . کنایه از آن طعام معنوی . [ اشاره است به حدیث . « حضرت رسول خدا ، مسلمانان را از گرفتن روزه هایی پیاپی ( اینکه شخص روزه دار بی آنکه افطار نماید . دوباره نیت روزه کند و این کار ره چند روز ادامه دهد ) نهی کرد . یکی از مسلمانان به آن حضرت عرضه داشت یا رسول الله ، شما خود نیز روزه هایی پیاپی می گیرید بی آنکه افطار کنید . آن حضرت پاسخ داد : کدامیک از شما مانند من توانید بود . من در پیشگاه خداوندی ، شب را به صبح می رسانم و او مرا آب و غذا می دهد » ]

هیچ ، بی تأویل این را درپذیر / تا درآید در گلو چون شهد و شیر


بدون اینکه این حدیث را تاویل کنی ، حقیقت آن را قبول کن تا در گلو ، مانند انگبین و شهد ، شیرین و گوارا باشد . [ حق تعالی رسول خدا را طعام بهشت می خورانید و می نوشانید . اما نه در عالم شهادت بلکه در عالم مثال و عالم معانی و ارواح … و اعتراضِ معترض ، بیجاست زیرا که از خوردن طعام در عالم مثال لازم نمی آید که صومِ وصال نباشد . چرا که شخصی مثلا در ایام رمضان در روز بخسبد و در عالم خواب که عالم مثال است چیزی بخورد و بنوشد . مضرِ صوم او نیست . ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 300 ) ]

ز آنکه تأویل است وادادِ عطا / چون که بیند آن حقیقت را خطا


این بیت علت است برای بیت قبل ، زیرا تاویل و جرّ و بحث ، در حکم رد کردن عطا و بخشش است و با این تاویل ، حقیقت ، مردود و انکار می شود . تاویل وقتی کنند که آن حقیقت را خطا بینند و قبول نکنند . پس تاویل ، حقیقت را که در واقع عطای الهی است از آدمی دور می کند و عطیه معنوی الهی را پس می زند . بنابراین تاویل سدِ راهِ کشف است . ( مقتبس از شرح ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر اول ، ص 301 ) ]

آن خطا دیدن ز ضعفِ عقلِ اوست / عقلِ کُل مغز است و ، عقلِ ما چو پوست


کسی که این حقایق را خطا بداند . ناشی از ضعفِ عقلانی اوست . عقلِ کُل مغز است و عقل جزیی ما پوست و قشر به شمار می رود . [ عقل = شرح بیت 1109 همین دفتر ]

خویش را تأویل کن ، نه اخبار را / مغز را بدگوی ، نه گُلزار را


ای کسی که حقایق را بر مبنای وهم و خیال و هوای خود تأویل می کنی . اخبار و احادیث بزرگان را بی جهت تأویل مکن . بلکه خود را تأویل کن . اگر نقصی هم باشد از نقص و ادراک توست نه از گلزار معنا . [ یعنی رأی و نظر شخصی ات را ترک کن و ببین خدا و رسول چه می گویند . تاویل = شرح بیت 1080 همین دفتر ]

ای علی که جمله عقل و دیده ای / شَمّه ای واگو از آنچه دیده ای


ای حضرت امیر مومنان ، علی (ع) تو که سراسر ، عقل و بینشی . جلوه ای از مشاهدات و مکاشفات خود را برای ما بیان کن . [ شَمّه = چیز اندک ، بخشی کم ، در عربی به معنی یک بار بوییدن است . از اینرو در فارسی معنی اندک از آن گرفته شده است ]

تیغِ حلمت ، جانِ ما را چاک کرد / آبِ علمت ، خاکِ ما را پاک کرد


شمشیر شکیبایی و وقارت ، جان ما را چاک کرد و فدایی تو نمود و آبِ حیاتِ دانشت . وجود ما را از پلیدی های کفر و نادانی شستشو داد و طاهر نمود . [ تیغ حلم = بردباری و حلمی که همچون شمشیر تیز کارا و برنده است . آبِ علم = علمی که همچون آب ، حیات بخش است ]

بازگو دانم که این اسرارِ هوست / ز آنکه بی شمشیر کشتن کارِ اوست


آن حقایق را برایم بگو که اینها همه از اسرار آن خدایی است که بدون آلت و ابزار می کُشد . [ یعنی فعل تو همان فعل حق است که بدون شمشیر و علل و اسباب می کُشد ]

صانعی بی الت و بی جارحه / واهبِ این هَدیه هایِ رابحه


آن خدایی که بدون ابزار و وسیله می آفریند و ارمغانهای سودمند به آفریدگان خود عطا می کند . [ جارحه = عضو بدن انسان خصوصاََ دست . واهب = بخشنده . رابحه = دارای سود ]

صد هزاران می چشاند هوش را / که خبر نَبوَد دو چشم و گوش را


این صانع ، صدها هزار از انواع معارف به هوشِ درونی ما می چشاند در حالیکه چشم و گوش ، کوچکترین آگاهی از آن پیدا نمی کنند .

باز گو ، ای بازِ عرشِ خوش نگار / تا چه دیدی این زمان از کردگار ؟


ای بازِ بلند پرواز عالم افلاک که صیدهای معنوی و معرفتی می کنی . اینک از جانب پروردگار چه دیدی ؟ برایم بگو .

چشمِ تو ، ادراکِ غیب آموخته / چشم های حاضران ، بردوخته


ای علی ، چشم حق بین تو اسرار عالم غیب را دیده و آموخته . ولی چشم های عادی نمی توانند آن حقایق و اسرار را مشاهده کنند و به کُنه آن پی ببرند .

آن یکی ، ماهی همی بیند عیان / و آن یکی ، تاریک می بیند جهان


برای مثال ، یکی ماه را آشکارا می بیند و آن دیگری این جهان را تیره و تار مشاهده می کند و اصلا ماه را نمی بیند .

و آن یکی ، سه ماه می بیند به هم / این سه کس ، بنشسته ، یک موضع نَعَم


و آن دیگری نیز سه ماه را در یکجا جمع می بیند . در حالیکه این نفر در یک جا نشسته اند . [ بنابراین در این جهان نسبی ، اختلاف در دیدگاهها و دیده ها بسیار فاحش است و این امر برداشت های نسبی در پی خواهد داشت ]

چشمِ هر سه باز و گوشِ هر سه تیز / در تو آویزان و ، از من در گریز


چنانکه چشم این سه نفر آدم فرضی ظاهراََ باز است و گوششان سالم و تیز است . در چنین حالتی کشف غیب به تو آویخته و از من گریخته است . یعنی تو غیب را در می یابی و من چیزی از آن درک نمی کنم .

سِحرِ عین است این ، عجب لطفِ خفی است / بر تو نقشِ گرگ و ، بر من یوسفی است


این حالت که اینک آشکار شده آیا افسون چشم است و یا خود ، از الطاف خفیه است که عقل سبب آن را درنیابد . این حالت که بر تو ظهور کرد . نسبت به تو صورت گرگ دارد یعنی زشت و نفرت انگیز است . چرا که بیم آن داشتی که مبادا به خاطر خشم و غضب شخصی ، مرا بکشی و این از مرتبۀ توحید ، خارج بود . لذا کشتن در این حال را زشت دانستی مانند صورت گرگ . لیکن این درنگ برای من زیبا بود مانند جمال یوسف (ع) . زیرا در این درنگ ، من عالی ترین جلوه کمال انسانی را دیدم و جانم را بدر بردم و از کفر و عصیان رهیدم . [ لطف خفی = آن لطفی که سببش معلوم نباشد ]

عالم ار هژده هزار است و فزون / نیست این هجده به هر چشمی زبون


اگر تعدا عوالم هیجده هزار و یا بیشتر باشد . این عوالم برای هر کس ، قابل شناسایی نیست . یعنی هر کس نمی تواند به اسرار مراتب و مدارج عوالم کوناگون ناسوتی و ملکوتی پی ببرد . [ نیکلسون می گوید : ابیات اخیر معنایی لاینحل است . اینکه این ابیات را از زبان آن کافر حربی بدانیم . برخطاست . چنانچه شارحان ابیات اخیر را از قول کافر می دانند . محتمل است که آن ابیات گریزهای مولانا باشد . اما این احتمال نیز از جهاتی مخدوش است . ( نقل به معنا و مضمون از شرح مثنوی معنوی مولوی ، فتر اول ، ص 496 ) ]

راز بگشا ای علیِ مرتصی / ای پسِ سُوءُالقَضا ، حُسنُ القَضا


ای علی مرتضی که به اسرار عوالم مختلف واقفی . اسرار را برای ما فاش کن و حقیقت این حال را برایم بگو . ای که می توانستی مرا بکشی و سرنوشت ناگواری پیدا کنم و یا با حال و عصیان از دنیا بروم . ولی این کار را نکردی . بلکه با صبر و وقار موجب شدی که به جای قضای ناگوار ، قضای نیک بر من آید . [ مراد از «سوءالقضا» در حالت کفر و حق ستیزی مردنِ آن خصم است . و «حسن القضا» عفو شدن او و گرایشش به آیین حنیف است ]

یا تو واگو آنچه عقلت یافته است / یا بگویم آنجه بر من تافته است


یا تو فاش کن آنچه را که عقلت شناخته . و یا من بگویم از احوالی که به من دست داده است .

از تو بر من تافت ، پنهان چون کنی ؟ / بی زبان چون ماه ، پرتو می زنی


از تو نوری بر من تابید . چرا آن را پنهان می کنی ؟ تو که مانند ماه ، بدون زبان نور می پاشی . یعنی بی کلام و در عین خموشی و سکوت ، عالم را روشن می کنی .

لیک اگر در گفت آید قُرصِ ماه / شبروان را زودتر آرد به راه


ولی اگر قرص ماه به زبان و گفتار هم بیاید . شبروان و راهیان شب را زودتر به راه می آورد . [ قرص ماه کنایه از ولی مرشد است ]

از غلط ایمن شوند و از ذُهول / بانگِ مَه ، غالب شود بر بانگِ غُول


راهیان شب به سبب کلام ماه ، راه راست و مقصد درست را می یابند و می روند و دیگر به بانگ و ندای غول ، توجهی نمی کنند و دیگر دچار غفلت و گمراهی نمی شوند . [ در میان عوام قدما مشهور بود که موجودی مهیب در بیابانها بر سر راه کاروانیان ، کمین می کند و آنان را با ارائه راه کج از طریق درست منحرف می کند و به هلاکت دچارشان می سازد . حال اگر ماه تابان در بیابان ، راهنما باشد . سالکان به قول غول توجه نمی کنند . [ ذُهول = فراموشی ، در اینجا مراد از گم کردن است ]

ماه بی گفتن چو باشد رهنما / چون بگوید ، شد ضیا اندر ضیا


وقتی که ماه بدون سخن گفتن مردم را راهنمایی می کند . حال اگر به کلام نیز دربیاید . روشنی افزون و کامل می گردد و دیگر کسی به کژی نمی رود . [ ولی مرشد بدون کلام و از طریق جاذبه روحی خود می تواند دلِ سالک را نور و صفا بخشد و حال اگر این جاذبه روحی با گفتار منیر او توأم گردد . نور علی نور می شود ]

چون تو بابی ، آن مدینۀ علم را / چون شعاعی ، آفتابِ حِلم را


ای علی ، تویی دروازۀ شهر دانش پیامبر . و تویی پرتو آفتاب حلم و بردباری . [ اشاره است به حدیث پیامبر (ص) در شأن امیر مومنان علی (ع) . « من شهر دانشم و علی دروازۀ آن . هر که خواهد بدین شهر و فرزانگی درآید باید که از دروازۀ آن آید » ( احادیث مثنوی ، ص 37 ) . حلم = بردباری ]

باز باش ای باب ، بر جویایِ باب / تا رسد از تو قُشور اندر لباب


ای دروازۀ دانش به روی جوینده ات همواره گشوده باش تا قشرها از اثر وجود تو به مرحلۀ مغز برسند . یعنی انانکه در عالم صورت مانده اند . بر اثر ارشاد تو به مرحلۀ معنا دست یابند . [ قشور = جمع قشر به معنی پوست . لباب = برگزیده و خالص از هر چیز ]

باز باش ای بابِ رحمت تا ابد / بارگاهِ ما لَهُ کُفواََ اَحد


ای دروازۀ رحمتِ خدا تا ابد گشوده بمان . ای بارگاه کسی که برایش هیچ کس ، همتا و نظیر نیست . [ مصراع دوم اشاره است به آیه 4 سوره توحید « و برای او کسی نیست همتایی » ]

هر هوا و ذره ای خود مَنظَری است / ناگشاده کی گُوَد آنجا دری است ؟


هر هوا و ذره ای برای اهلِ بصیرت ، دریچه و چشم اندازی است به سوی حضرت حق تعالی . ولی تا وقتی که دری از این حقایق به روی کسی گشوده نشود . چه کسی می تواند بگوید که آنجا هم دری وجود دارد ؟

تا بِنَگشابد دری را دیده بان / در درون ، هرگز نجُنبد این گُمان


تا دیده بان حقیقت دری را به روی کسی باز نکند . هیچکس اصلا گمان نمی کند که در هم وجود دارد . [ دیده بان = سرباز یا قراولی که روی برجی می ایستد و هر چه از دور می بیند گزارش می کند ]

چون گشاده شد دری ، حیران شود / پَر بروید بر گُمان ، پِرّان شود


وقتی که دری از درهای حقایق ربانی به روی کسی گشوده شود . آن شخص از مشاهده حقایق حیرت می کند و پرنده امید و آرزویش بدان سو می پرد .

غافلی ، ناگه به ویران گنج یافت / سویِ هر ویران از آن پس می شتافت


مانند آن شخص غافل و بی خبر که تصادفاََ در یک ویرانه ، گنجی می یابد . و از آن پس به سوی هر ویرانه ای می دود به این امید که گنجی پیدا کند .

تا ز درویشی نیابی تو گُهر / کی گُهر جویی ز درویشی دگر ؟


تا وقتی که تو از یک درویش ، گوهری پیدا نکنی . کی از دیگر درویشان ، گوهر طلب می کنی .

سالها گر ظن دَوَد با پای خویش / نگذرد ز اشکافِ بینی هایِ خویش


اگر صاحب ظن و گمان ، سالیان متمادی را در راهِ یافتن حق بدود . از شکاف بینی های خود هم تجاوز نمی کند و نمی تواند قدم به جهان درون بگذارد . [ تا وقتی که اهل گمان با اهل یقین ، دمساز نشوند به حقیقتی واصل نخواهند شد ]

تا به بینی نایدت از غیب بو / غیرِ بینی هیچ می بینی ؟ بگو


تا از عالم غیب بویی به دماغ جانت نرسد و حضرت حق ، برای استشمام این بوی معنوی به تو معرفت باطنی ندهد . بگو ببینم آیا غیر از این بینی ظاهری چیز دیگری می بینی ؟ پس دماغ باطنی است که حقایق را درک می کند نه این بینی ظاهری که در رخسارۀ همگان است .

بخش خالی. برای افزودن محتوا صفحه را ویرایش کنید.

دکلمه خدو انداختن دشمن بر صورت علی علیه السلام

دکلمه خدو انداختن دشمن بر صورت علی علیه السلام

زنگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
یک دیدگاه 
  1. سعید 2 سال پیش

    سلام
    دست شما درد نکنه عالیه آرزوی سلامتی و شادی و موفقیت برای شما دارم
    فقط معنی و تفسیر هر بیت رو باید باز کنیم تا ببینیم ایکاش به همین ترتیب ولی باز شده بود
    با تشکر

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟