شرح و تفسیر بقیه قصه پیر چنگی و بیان مخلص آن

شرح و تفسیر بقیه قصه پیر چنگی و بیان مخلص آن در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

شرح و تفسیر بقیه قصه پیر چنگی و بیان مخلص آن

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر اول ابیات2072 تا 2103

نام حکایت : پیر چنگی که در عهد عمر از بهر خدا چنگ زد در میان گورستان

بخش : 7 از 13

مثنوی معنوی مولوی
داستان و حکایت

در عهد عُمَر ، رامشگری چنگ نواز بود که آواز دلاویز او همانند دَمِ اسرافیل ، مُردگان را زندگی و نشاط می بخشید . او عُمری را بر این کار سپری کرد و رفته رفته برف پیری بر سر و رویش باریدن گرفت و کمرش از بارِ سنگین عُمر خمیده گشت و ابروانش بر روی چشمانش فرو خُفت . آواز دلپذیرش به ناخوشی گرایید و دیگر کسی طالب ساز و آواز او نبود . و او یکه و تنها در فقر و فاقه و ناتوانی غوطه ور شد تا آنکه پیوند امیدش از خلق ، گسست و دل به امید حق بست . تا اینکه شبی به گورستانی خاموش و فراموش در حومۀ مدینه رفت و با خود گفت : این بار باید برای خدا زخمه ها را بر رشته ساز به رفتار آورم و …

متن کامل حکایت پیر چنگی که در عهد عمر از بهر خدا چنگ زد در میان گورستان را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل ابیات 2072 الی 2103

2072) مُطربی کز وی جهان شد پُر طرب / رُسته ز آوازش خیالاتِ عجب

2073) از نوایش ، مرغِ دل ، پرُان شدی / وز صدایش ، هوشِ جان ، حَیران شدی

2074) چون برآمد روزگار و ، پیر شد / باز جانش از عجز ، پَشّه گیر شد

2075) پُشتِ او خَم گشت همچون پُشتِ خُم / ابروان بر چشم ، همچون پالدُم

2076) گشت آوازِ لطیفِ جان فزاش / زشت و نزد کس نیرزیدی به لاش

2077) آن نوایِ رَشکِ زهره آمده / همچو آوازِ خرِ پیری شده

2078) خود کدامین خَوش که آن ناخَوش نشد ؟  / یا کدامین سقف ، کان مِفرَش نشد

2079) غیر آواز عزیزان در صدور  / که بُوَد از عکسِ دَمشان نَفخَ صور 

2080) اندورونی کاندرون ها مست ازوست / نیستی کین هستهامان هست ازوست

2081) کَهربایِ فکر و هر آوازِ او / لذّتِ الهام و وحی و رازِ او

2082) چونکه مُطرب ، پیرتر گشت و ضعیف / شد ز بی کسبی ، رهینِ رَغیف

2083) گفت : عمر و مهلتم دادی بسی / لطف ها کردی خدایا با خسی

2084) معصیت ورزیده ام هفتاد سال/ باز نگرفتی ز من روزی نوال

2085) نیست کَسب ، امروز مهمانِ توام / چنگ ، بهرِ تو زنم ، آنِ توام

2086) چنگ را برداشت و شد الله جُو / سویِ گورستانِ یَثرِب آه گو

2087) گفت : خواهم از حق ، ابریشم بها  / کو به نیکویی پذیرد قلب ها

2088) چنگ زد بسیار و گریان سر نهاد / چنگ ، بالین کرد و بر گوری فتاد

2089) خواب بُردش ، مرغِ جانش از حبس رَست / چنگ و چنگی را رها کرد و بِجَست

2090) گشت آزاد از تن و رنجِ جهان / در جهانِ ساده و صحرای جان

2091) جانِ او آنجا سرایان ماجرا / کاندرینجا گر بماندندی مرا

2092) خوش بُدی جانم در این باغ و بهار / مستِ این صحرا و غیبی لاله زار

2093) بی سر و بی پا سفر می کردمی / بی لب و دندان ، شِکَر می خوردمی

2094) ذِکر و فِکری ، فارغ از رَنجِ دِماغ / کردمی با ساکنان چرخ ، لاغ

2095) چشم بسته عالَمی می دیدمی / وَرد و رَیحان بی کفی می چیدمی

2096) مرغِ آبی ، غرقِ دریایِ عسل / عینِ ایوبی ، شراب و مُغتَسل

2097) که بدو ایوب از پا تا به فرق / پاک شد از رنج ها چون نورِ شرق

2098) مثنوی در حجم ، گر بودی چو چرخ / در نگنجیدی در او زین نیم بَرخ

2099) کآن زمین و آسمانِ بس فِراخ / کرد از تنگی دلم را شاخ شاخ

2100) وین جهانی کاندرین خوابم نمود / از گشایش پرّ و بالم را گشود

2101) این جهان و راهش ار پیدا بُدی / کم کسی یک لحظه ای آنجا بُدی

2102) امر می آمد که نَی ، طامع مشو / چون ز پایت خار بیرون شد ، برو

2103) مُول مُولی می زد آنجا جانَ او / در فضایِ رحمت و احسانِ او

 

شرح و تفسیر بقیه قصه پیر چنگی و بیان مخلص آن

مُطربی کز وی جهان شد پُر طرب / رُسته ز آوازش خیالاتِ عجب


نوازنده ای بود که جهان از نغمات دلنشین او شادمان و پر نشاط شده بود و از نغمه های دلپذیرش ، خیالات زیبا و شگفت انگیز پدید آمده بود .

از نوایش ، مرغِ دل ، پرُان شدی / وز صدایش ، هوشِ جان ، حَیران شدی


از نغمه دلاویز ساز او ، مرغ دل به پرواز درمی آمد و از شنیدن آوایش هوشِ جان ، سرگشته و حیران می شد .

چون برآمد روزگار و ، پیر شد / باز جانش از عجز ، پشّه گیر شد


پس از گذشت روزگارانی ، پیر شد و بر اثر ضعف و عجز ، بسیار ناتوان گردید . ( پشّه گیر شدن = سخت ناتوان شدن )

پُشتِ او خَم گشت همچون پُشتِ خُم / ابروان بر چشم ، همچون پالدُم


کمرش خمیده گشت مانند پُشتِ خُمره . و ابروهایش روی چشمانش آویخته شد و آن را پوشاند . [ پالدُم = دوالی پهن و پاره ای چرمین که دو سرِ آن را بر زین اسب یا پالان ستور دوزند و به زیر دُم در اندازند . ( شرح مثنوی شریف ، ج 3 ، ص 849 ) ]

گشت آوازِ لطیفِ جان فزاش / زشت و نزد کس نیرزیدی به لاش


آن آواز لطیف و جان افزایش ، زشت شد و دیگر هیچکس برای او ارزشی قائل نمی شد . ( لاش = ناچیز و بی مقدار )

آن نوایِ رَشکِ زُهره آمده / همچو آوازِ خرِ پیری شده


نغمه و آواز دلنواز او که زهره را به رَشک و حسد انگیخته بود . به بانگ ناخوشایند الاغی پیر و از کار افتاده مبدل شده بود . [ رَشکِ زُهره = آوای بسیار خوش که ستاره زهره را که رب النوع طرب است به رَشک انگیزد . ( شرح مثنوی شریف ، ج 3 ، ص849 ) ]

خود کدامین خَوش که آن ناخَوش نشد ؟  / یا کدامین سقف ، کان مِفرَش نشد


کدام خوشی است که به ناخوشی مبدل نشده باشد . سرانجام هر سقف بلند و رفیعی ، فرو خواهد ریخت و پست خواهد شد . [ منظور از این چند بیت این است که کبکبۀ هر موجود مادی به زوال می رود مگر آواز و کوکبه پر صفای اولیاءالله ]

غیر آواز عزیزان در صدور  / که بُوَد از عکسِ دَمشان نَفخَ صور 


مگر آواز عزیزان و آن مردان الهی که نفخه صور اسرافیل ، بازتابی از دَم و نَفَسِ گرم سینه آنهاست . ( توضیح بیشتر در شرح بیت 746 همین دفتر آمده است ) ( صدور = جمع صدر به معنی سینه است . سینه منزلگاه قلب و قلب تجلی گاه حق است )

اندورونی کاندرون ها مست ازوست / نیستی کین هستهامان هست ازوست


از باطن این عزیزان و مردان الهی ، درون همه سالکان مست است . و نیستی این عزیزان ، نوعی است که هستی های ما از آن ، هستی یافته است . [ منظور این است که اولیاءالله از لحاظ وجود موهومی مجازی ، فانی می شوند . ولی در عالم باطن با حق باقی اند . زیرا حق تعالی نیز هستِ نیست نماست . یعنی بر حسب ظاهر به علت شدت ظهور ، مخفی شده است . همینطور اولیاءالله نیز که مظهر تامِ او هستند بر حسب ظاهر و به لحاظ وجود مجازی ، نیست هستند ولی به حسب واقع موجودند به وجود حق ، وجود ما نیز از همان وجود سرچشمه می گیرد .

کهربای فکر و هر آوازِ او / لذّتِ الهام و وحی و رازِ او


هستی مردان خدا مانند کهربا ، جذاب دل و جانی است که مستعدِ قبول اسرار باشد و یا آنکه جاذب فکرها و آوازهای عقلی و حسی است که آن را مسخّر می سازد و به نور یقین برمی افروزد تا لذت وحی و الهام را درمی یابد . ( شرح مثنوی شریف ، ج 3 ، ص 852 )

چونکه مطرب ، پیرتر گشت و ضعیف / شد ز بی کسبی ، رهینِ یک رَغیف


هنگامی که آن خنیاگر چنگ نواز پیر و ناتوان شد . دیگر از شدت فقر و نداری و ضیق معاش نیازمند به یک گرده نان بود . ( رَغیف = گرده نان )

گفت : عمر و مهلتم دادی بسی / لطف ها کردی خدایا با خسی


در این وقت رو به درگاه حق تعالی کرد و عرضه داشت : خداوندا به من مهلت بسیار و عمر دراز دادی . ای خدا به یک بنده ناچیز لطف های بی شمار کردی . ( خس = خار و خاشاک )

معصیت ورزیده ام هفتاد سال / باز نگرفتی ز من روزی نوال


من در طی هفتاد سال در راه گناه و معصیت کوشیدم ولی با این حال تو حتی یک روز هم عطایت را از من باز نگرفتی . [ شاید مراد از معصیت نواختن چنگ در مجالس و محافل اهل هوی و هوس باشد . ( نوال = عطا ، بهره و نصیب )

نیست کسب ، امروز مهمان توام / چنگ ، بهرِ تو زنم ، آنِ توام


امروز هیچ کاسبی نکرده ام و مهمان تو هستم . پس چنگ را امروز برای تو می نوازم زیرا بنده و مملوک تو هستم .

چنگ را برداشت و شد الله جُو / سویِ گورستان یَثرِب آه گو 


چنگ را به دست گرفت و خدا را طلب می کرد و به سوی گورستان یثرب ( مدینه منوره ) ره می سپرد و آه می کشید .

گفت : خواهم از حق ، ابریشم بها / کو به نیکویی پذیرد قلب ها


با خود گفت از حق تعالی ، دستمزد نوازندگی ام را می خواهم . زیرا خداوند از کمال لطفش با آن احسان و نیکویی که در حق بندگان دارد . حاجت قلب ها را روا می کند . [ ابریشم بها = مُزد ساز زدن و چنگ نواختن ، به سبب آن که قدما در سازهای زهی به جای سیم از ابریشم استفاده می کرده اند . ( شرح مثنوی شریف ، ج 3 ، ص 852 ) ]

چنگ زد بسیار و گریان سر نهاد / چنگ ، بالین کرد و بر گوری فتاد


در گورستان ، بسیار چنگ نواخت و در حالیکه گریه می کرد چنگ را بالین خود کرد و روی گوری افتاد .

خواب بُردش ، مرغِ جانش از حبس رَست / چنگ و چنگی را رها کرد و بِجَست


پیرِ چنگی خوابش بُرد و مُرغِ روحش از زندان تن رها شد و چنگ و نوازندگی را رها نمود و از قفس عالم خاک رهایی یافت .

گشت آزاد از تن و رنجِ جهان / در جهانِ ساده و صحرای جان


او از بند تن و رنجِ جهان آزاد شد و به سوی جهانی ساده و شفاف و عاری از کدورت و تیرگی مادیت ، رهسپار صحرای جان شد . یعنی در اثر انکسار قلبی که پیدا کرد جذبۀ الهی او را درربود . [ جهان ساده = عالم غیب و مجردات که در آن ترکیب راه ندارد و محل اعراض و عوارض نیست . ( شرح مثنوی شریف ، ج 3 ، ص 853 ) ]

جان او آنجا سرایان ماجرا / کاندرینجا گر بماندندی مرا


جانِ آن نوازنده در صحرای جان نیز ماحراهایی با خود زمزمه می کرد و می گفت : ای کاش در اینجا و در همین مرتبه تجریدی مرا نگه می داشتند و در همین جا می ماندم . ( لفظ «گر» در مصراع دوم متضمن معنای تمنا و آرزوست )

خوش بُدی جانم در این باغ و بهار / مستِ این صحرا و غیبی لاله زار


در این بوستان و بهار معنوی ، جانم خوش و شادمان بود و مست و مدهوش آن صحرا و گلزار غیبی بود .

بی سَر و بی پا سفر می کردمی / بی لب و دندان ، شِکَر می خوردمی


ای کاش در همین جهان ملکوتی می ماندم و بی بال و پر سفرها می کردم و بی لب و دندان ، شِکَر می خوردم .

ذِکر و فِکری ، فارغ از رَنجِ دِماغ / کردمی با ساکنان چرخ ، لاغ


ای کاش ذکر و فکری می داشتم ولی از رنجِ فعالیت های مغزیِ خسته کننده و اشتباهکار می آسودم و با ساکنان ملکوت به شوخی می پرداختم . [ بطور خلاصه ، کاش به سِلکِ ملکوتیان درمی آمدم و با آنها حشر و نشر می داشتم ]

چشم بسته عالَمی می دیدمی / وَرد و رَیحان بی کفی می چیدمی


ای کاش در حالیکه چشمِ سَرَم بسته بود . جهانی را با چشم سِرّم مشاهده می کردم و بدون دست گل و ریحان می چیدم . ( توضیح بیشتر در شرح بیت 388 همین دفتر آمده است )

مرغِ آبی ، غرقِ دریایِ عسل / عینِ ایوبی ، شراب و مُغتَسل


آن پیر چنگ نواز مانند حضرت ایوب (ع) غرق دریای عسل بود . [ جان آدمی را تشبیه می کند به مُرغ آبی از آن رو که آب آشناست و عالم خواب را تمثیل می کند به دریای عسل ، بدان جهت که لذت می بخشد و کامِ جان را شیرین می کند و به چشمه ای که از زیر پای ایوب برجوشید و او را از بیماری تن و ملالت خاطر رهایی داد از آن سبب که خواب نیز روح را از آلام عالم محسوس می رهاند و آسوده و کامروا می دارد . این بیت اشاره ای است به آیه 42 سوره ص که می فرماید : « ای ایوب ، پای خود بر زمین کوب . اینک چشمه ای خنک که جای تن شستن و سزای نوشیدن است » ( شرح مثنوی شریف ، ج 3 ، ص 855 ) ( عین ایوبی = چشمه ای که به فرمان خداوند در زیر پای ایوب رهید ) ( مغتسل = جای شست و شو )

– حضرت ایوب (ع) از انبیای عظام بوده و در قرآن چهار بار از او ذکری به میان است . آیه 186 سوره نسا ، آیه 48 سوره انعام ، آیات 83 و 84 سوره انبیا ، داستان این پیامبر در ادبیات فارسی نیز انعکاس بسیار یافته است . ( رجوع کنید به اعلام قرآن ، ص 215 تا 217 )

که بدو ایوب از پا تا به فرق / پاک شد از رنج ها چون نورِ شرق


که به واسطه آن چشمه ، حضرت ایوب (ع) از پا تا فرقِ سَر مانند نور آفتاب از رنج ها پاک شد . ( نور شرق = نور آفتاب که از خاور می تابد )

مثنوی در حجم ، گر بودی چو چرخ / در نگنجیدی در او زین نیم بَرخ


اگر مثنوی شریف ، از لحاظ حجم ، به اندازه حجم آسمانها بود از آن اسرار در او به اندازه نیم پاره بیشتر نمی گنجید . [ به این دلیل که حقایق و اسرار جهان ، بیکران است . ( بَرخ = پاره و حصّه ) ]

کآن زمین و آسمانِ بس فِراخ / کرد از تنگی دلم را شاخ شاخ


آن زمین و آسمان بسیار بسیار وسیع ، از فرطِ تنگی ، دلم را پاره پاره می کند . زیرا عالم صورت در مقابل عالم معنا بسیار کوچک و حقیر است . ( شاخ شاخ = تکه تکه و پاره پاره )

وین جهانی کاندرین خوابم نمود / از گشایش پَرّ و بالم را گشود


این جهان که در عالم خواب به من نمایان گشت . بواسطه گشایش و فراخی اش ، پَر و بالم را باز کرد . یعنی در واقع پَر و بال عقل و روحم که در قفس جسمانیت محبوس بود . از همه این قیدها آزاد شد .

این جهان و راهش ار پیدا بُدی / کم کسی یک لحظه ای آنجا بُدی 


اگر راه جهان غیب برای همگان ، نمایان بود . کمتر کسی پیدا می شد که لحظه ای در جهان مادی درنگ کند . [ به این دلیل که آن جهان بسیار زیبا و شکوهمند است ]

امر می آمد که نَی ، طامع مشو / چون ز پایت خار بیرون شد ، برو


فرمان الهی به آن پیر چنگ نواز در رسید . که طمع مبند و اینک که خارِ جسمانی و شواغل دنیایی از پای روحت بیرون آمده . برو به سوی دنیا که بر تو باکی نیست . ( طامع = طمع کننده )

مُول مُولی می زد آنجا جانِ او / در فضایِ رحمت و احسانِ او


جانِ پیر چنگ نواز در آن عالم روحانی ، درنگ و توقفی کرد و در آن صحرای رحمت و احسان الهی انتظار کشید . ( مُول مُول = درنگ کردن و انتظار کشیدن )

بخش خالی. برای افزودن محتوا صفحه را ویرایش کنید.

دکلمه بقیه قصه پیر چنگی و بیان مخلص آن

دکلمه بقیه قصه پیر چنگی و بیان مخلص آن

زنگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟