رو نهادن آن بنده عاشق به سوی بخارا | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان
رو نهادن آن بنده عاشق به سوی بخارا | شرح و تفسیر
شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی
کتاب : مثنوی معنوی
قالب شعر : مثنوی
آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر سوم ابیات 3860 تا 3871
نام حکایت : وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گر یخت
بخش : 7 از 9 ( رو نهادن آن بنده عاشق به سوی بخارا )
خلاصه حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گر یخت
در شهر بخارا وکیل صدرِ جهان به جرمی متهم شد و از صدرِ جهان کناره گرفت و مدّتِ ده سال آوارۀ شهرها شد . پس از ده سال از فرطِ عشق و اشتیاقی که بدو داشت با خود عزم می کند که به دیدار او شتابد و به این هجران پایان دهد . وکیلِ عاشق ، کوی به کوی حرکت می کند تا به بارگاهِ صدر جهان راه یابد . در این اثنا ناصحی بدو می گوید : مگر دیوانه شده ای ؟ مگر نمی خواهی زنده بمانی ؟ چرا نزدِ او می روی ؟ زیرا صدرِ جهان پادشاهی زودخشم و سخت کُش است . وکیل عاشق به ناصح می گوید : خموش باش که زنجیر عشق ، استوارتر از آن است که با تیغ اندرز تو گسسته شود . وکیل این را گفت و …
متن کامل « حکایت وکیل صدر جهان که متهم شد و از بخارا گر یخت » را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .
متن کامل اشعار رو نهادن آن بنده عاشق به سوی بخارا
ابیات 3860 الی 3871
3860) رُو نهاد آن عاشقِ خونابه ریز / دل طپان ، سویِ بخارا گرم و تیز
3861) ریگِ آمون پیشِ او همچون حریر / آبِ جیحون ، پیشِ او چون آبگیر
3862) آن بیابان ، پیشِ او چون گُلسِتان / می فتاد از خنده او ، چون گُل سِتان
3863) در سمرقندست قند ، امّا لبش / در بخارا یافت و ، آن شد مَذهَبش
3864) ای بخارا عقل افزا بوده یی / لیکن از من عقل و ، دین بربوده یی
3865) بَدر می جویم از آنم چون هِلال / صدر می جویم درین صفِ نِعال
3866) چون سوادِ آن بخارا را بدید / در سوادِ غم ، بَیاضی شد پدید
3867) ساعتی افتاد بیهوش و دراز / عقلِ او پَرّید در بُستانِ راز
3868) بر سر و رویش گلابی می زدند / از گُلابِ عشقِ او غافل بُدند
3869) او گلستانی نهانی دیده بود / غارتِ عشقش ز خود بُبریده بود
3870) تو فسرده ، در خورِ این دَم نه یی / با شِکر مقرون نه یی ، گر چه نیی
3871) رختِ عقلت با تو است و ، عاقلی / کز جُنوداََ لَم تَرَوها غافلی
شرح و تفسیر رو نهادن آن بنده عاشق به سوی بخارا
رُو نهاد آن عاشقِ خونابه ریز / دل طپان ، سویِ بخارا گرم و تیز
آن عاشقی که در طلبِ معشوقِ خود ، اشکِ خونین فرو می ریخت و روحی منقلب و دلی مضطرب داست . گرم و شتابان رهسپارِ بخارا شد .
ریگِ آمون پیشِ او همچون حریر / آبِ جیحون ، پیشِ او چون آبگیر
ریگزارِ دشت های پهناور در نظرِ آن عاشقِ صادق ، همچون حریر ، نرم و لطیف به نظر می آمد و آبِ خروشان و وسیعِ رودِ جیحون در نظرِ او برکه ای کم آب می آمد . ( آمون = آموی ، دشت وسیعی است در شمال خراسان و نام رودی است که در آن دشت جاری است ، آمو دریا ) [ عشق ، مشکلاتِ عظیم و کوه آسا را حقیر و ناچیز می کند . مولانا اشاره ای دارد به چکامۀ معروف رودکی :
بویِ جویِ مولیان آید همی / یادِ یارِ مهربان آید همی
در سپیده دَم ، نسیمِ مُشکبوی / کاروان در کاروان آید همی
ریگِ آمو ، و آن درشتی هایِ او / زیرِ پایم پَرنیان آید همی
رودِ جیحون ، با همه پهناوری / خِنگِ ما را در میان آید همی
مولانا مضمون دو بیت آخر چکامه فوق را بطور فشرده در این بیت آورده است . ]
آن بیابان ، پیشِ او چون گُلسِتان / می فتاد از خنده او ، چون گُل سِتان
آن بیابانِ خشک و خشن در نظرِ آن عاشقِ صادق از غایتِ لطافت مانندِ گلستان جلوه می کرد و او از فرطِ خنده و شادمانی همچون گُل بر پشت می خوابید .
در سمرقندست قند ، امّا لبش / در بخارا یافت و ، آن شد مَذهَبش
هر چند قند و شیرینی ظاهری مرکزش در سمرقند است . امّا چون دهانِ او طعمِ قند و شیرینی معنوی را از بخارا چشیده بود بدان سو راهی شد . [ مَذهَب = به معنی راه و روش اعتقادی و قلبی ، می توان گفت که چون آن عاشقِ صادق طعم حلاوت روحی و شیرینی معنوی را قبلاََ چشیده بود ، ذوقِ روحی ، مرام و مذهبِ او شده بود . ]
ای بخارا عقل افزا بوده یی / لیکن از من عقل و ، دین بربوده یی
ای بخارا تو شهری هستی که همیشه از نظر مباحثِ عقلی و علمی و جذبِ دانشمندان و اندیشوران روز به روز در حالِ گسترش بوده ای . امّا تو عقل و ایمانِ شرعی را از من ربوده ای . [ هر چند مصراع اوّل خطاب به شهرِ بخاراست ، چرا که این شهر در طولِ تاریخ خصوصاََ در عهدِ سامانیان از نظرِ علم و ادب مرکزیت داشته و اهلِ علم و دانش از سراسرِ دنیا بدان سو روی می نهادند . امّا در مصراعِ دوم خطاب به حضرت معشوق است که کویِ او سرشار از مسائلِ قلبی و ذوقی است . از اینرو آن عاشقِ صادق می گوید : وقتی جذبۀ حق مرا فرو گرفت ، از کمندِ عقلیّات و شرعیّاتِ تقلیدی و فاقدِ ذوقِ روحی آزاد شدم . ]
بَدر می جویم از آنم چون هِلال / صدر می جویم درین صفِ نِعال
من اگر اندامی نحیف و حالی نزار دارم به خاطرِ اینست که خواهانِ قرصِ کامل ماهم . یعنی می خواهم از کثرت و دو رنگی بگذرم و به وحدت و بی رنگی واصل شوم . مولانا در بیت 3476 دفتر اوّل گفت :
از دو صد رنگی به بیرنگی رهی است / رنگ چون ابر است و بیرنگی مهی است
من در مرتبۀ نازلِ کثرت ، خواهانِ عالی ترین مرتبۀ وحدت هستم . [ صَفِ نِعال = به معنی پایین ترین جا در هر مجلس است . زیرا «صف» به معنی رده و ردیف و «نِعال» جمع نَعل به معنی کفش است . بنابراین به پایین ترین قسمتِ مجلس که به کفش کنی و کفشداری نزیدیک است « صفِ نِعال » گویند . در بیت فوق ، منظور از آن ، مرتبۀ اَدنایِ دنیا و جهانِ کثرت است . خوارزمی گوید : عجب هِلالی که بَدر می جُست ، طُرفه ساکنِ صفِ نِعالی که صدر می جُست ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 659 ) ]
چون سوادِ آن بخارا را بدید / در سوادِ غم ، بَیاضی شد پدید
همینکه سیاهی شهر بخارا را که جایگاهِ معشوق بود مشاهده کرد . در آن سیاهی غم ، روشنایی شادی پدیدار گشت . [ سَواد = سیاهی / بیاض = سفیدی ]
ساعتی افتاد بیهوش و دراز / عقلِ او پَرّید در بُستانِ راز
مدّتی روی زمین بیهوش و دراز افتاد و پرندۀ عقلِ او به سویِ بوستانِ اسرارِ الهی پرواز کرد .
بر سر و رویش گلابی می زدند / از گُلابِ عشقِ او غافل بُدند
اطرافیان آن عاشقِ صادق ، دورِ او جمع شدند و به سر و صورتش گُلاب زدند که شاید بهوش آید . امّا از این نکته غافل بودند که او با گُلابِ ظاهری بهوش نمی آید بلکه او تنها با گُلابِ عشق و وصال بهوش می آید .
او گلستانی نهانی دیده بود / غارتِ عشقش ز خود بُبریده بود
او گلستانی نهانی و معنوی را مشاهده کرده بود یعنی جذبۀ حق ، او را گرفته بود و غارتگرِ عشقِ الهی ، او را از خویشتنِ خویش ربوده بود و به مقامِ محو و فنا رسانده بود .
تو فسرده ، در خورِ این دَم نه یی / با شِکر مقرون نه یی ، گر چه نیی
تویی که روحی افسرده و پژمرده داری . یعنی تویی که از عشق بی خبری ، شایسته این معانی نیستی . زیرا عشق ، امری یافتنی است نه خواندنی و شنیدنی . یعنی هر کس باید عشق را خود شخصاََ تجربه کند تا بدان عشق چیست . و اِلّا با شنیدن ، مقامِ عشق درک نمی شود . تویی که فارغ از عشقی ، هر چند به ظاهر نی هستی ، امّا چون شِکر نداری فاقدِ ارزشی . یعنی هر چند صورتاََ شبیه عشّاقی و سعی می کنی خود را مانندِ آنان نشان دهی ، ولی چون باطناََ از عشق بی خبری پس معانی و اسرارِ الهی به دردِ تو نمی خورد ( شرح کبیر انقروی ، جزو سوم ، دفتر سوم ، ص 1484 ) .
رختِ عقلت با تو است و ، عاقلی / کز جُنوداََ لَم تَرَوها غافلی
هنوز کالای بی ارزشِ عقلِ جزیی با توست و هنوز جزوِ عاقلانِ دنیاخواه و عافیت طلبی . از اینرو از مفهومِ آیه « لشکریانی که شما آنها را نمی دیدید » غافلی . [ مصراع دوم اشاره است به آیه 26 سورۀ توبه « سپس ، خداوند ، آرام دلیِ خود را بر رسول خود و مؤمنان فرو فرستاد و لشکریانی فرستاد که شما آنها را نمی دیدید و کافران را کیفر داد و اینست کیفرِ کافران » این آیه به مناسبت غزوۀ حُنَین ( سال هشتم هجری ) نازل شده . در این پیکار هر چند شمارِ سپاهیان مسلمانان بسیار بود ، امّا در آغازِ درگیری ، مشرکانِ قبیلۀ هوازن ، مسلمانان را غافلگیر کردند و موجبِ شکستِ مقدماتی آنان شدند . عده ای کشته شدند و جملگی گریختند مگر اندکی ، در این گیر و دار بود که حضرتِ حق سپاهِ فرشتگانِ خود را برای تقویتِ روحی مسلمانان نازل کرد و سرانجام مشرکان شکست خوردند ( مجمع البیان ، ج 5 ، ص 17 و 18 ) مولانا با اشاره به این واقعه می خواهد مطلب بیت قبل را روشن تر کند . یعنی همانطور که سپاهیان و لشکریانِ غیبی را عامه مردم ندیدند ، عشق و جذبۀ الهی را نیز ظاهربینان نمی توانند مشاهده کنند و در نتیجه به انکارِ آن برمی آیند . ]
دکلمه رو نهادن آن بنده عاشق به سوی بخارا
خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی
سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …
متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی
مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …
متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.
منابع و مراجع :
- شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات