دیباچه مثنوی معنوی مولوی

دیباچه مثنوی معنوی مولوی در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

دیباچه مثنوی معنوی مولوی

دیباچه مثنوی معنوی مولوی

مثنوی البته کتاب تعلیم است : تعلیم طریقت برای نیل به حقیقت . اما نزد مولوی شریعت نیز از گذرگاه حقیقت دور نیست . از اینرو عجب نیست که شاعر در جستجوی حقیقت ، شیوه اهل شریعت را پیش گیرد . درست است که مثنوی سخن اهل جدال و اهل کلام نیست اما شاعر در آن مثل اهل کلام در اثبات عقاید و آراء اهل شریعت اهتمام دارد . با اینهمه مثل اهل کلام نیست که تنها یک مذهب و یک اندیشه را حق و درست بداند . کشمکش متکلمان را از مقوله نزاع های کودکانه می شمرد مانند نزاع آن چهار کس که برای خاطر انگور به هم در افتاده بودند و اختلاف زبان ، آنها را از اتحاد مقصد بازداشته بود و یا مثل اختلاف نظری که از لمس کردن پیل در آن خانه تاریک برای یک عده پیش آمد . از اینروست که از این اختلافهای لفظی خود را کنار می کشد و حتی جرأت می کند که بگوید : « من با هفتاد و سه مذهب یکی ام » با اینهمه در باب نکته هایی چون حدیث روح و معاد ، داستان جبر و قدر ، مسئله وحی و نبوت ، به غور و اندیشه می پردازد . اما شیوه غور و اندیشه او از آنچه نزد اهل کلام سابقه دارد جداست . آنجا که می خواهد معاد و رستاخیز را اثبات کند نمی کوشد تا مثل اشاعره بازگشت روح را که به اعتقاد آنها در قیامت ناچار واقع می شود لازمه معاد جسمانی بداند ، بلکه با آوردن داستانها و تشبیه ها یادآوری می کند که انسان در طی سرگذشت دیرین خود در طی سیر دور و درازی که او را از جمادی به نباتی برده است و سرانجام به انسانی آورده است . در اینصورت چرا باید در قبول معاد مردد ماند ؟ وقتی انسان از جمادی می میرد تا به نباتی برسد و از نباتی فانی می شود تا به حیوانی برسد چرا ممکن نیست که از آن هم فناء شود تا از حالی دیگر سر بیرون بیاورد . نوع استدلال جالب و در عین حال قوی است . مثل یک قضیه اقلیدسی نیست که انسان را قانع کند اما حالی و هیجانی در وی پدید نیاورد . مثل گفت و شنود سقراط و افلاطون است . هم عقل را در بن بست تسلیم و تصدیق می اندازد و هم روح را از شور و هیجان لبریز می کند . در مثنوی مولانا بیشتر به اخلاق و تربیت نظر دارد و مثل یک « شیخ تربیت » می کوشد که خواننده را از خود بیرون آورد و از او چیز تازه ای بسازد . از اینرو با ذوق و دقتی که یادآور امام غزالی است برای وی رموز اخلاق خاصه اخلاق شرعی را بیان می کند و با داستانها و امثال ، وی را سرگرم و خرسند می دارد . این امثال و داستانها همه جنبه تعلیم و اخلاق دارد حتی چند حکایت زشت و ناروا هم که در آن هست از همین قصد تربیت خالی نیست . وقاحت بیانی هم که در طی آنها هست احوال و اخلاق عصر را بیان می کند . به هر حال در این کتاب بیشتر به تهذیب و تربیت انسان علاقه دارد و داستان سرایی او نیز از همین روست .

دنیایی که وصف آن در مثنوی آمده است دنیای روح است . دنیایی است که در آن همه چیز حیات دارد . همه چیز سمیع و بصیرست . هم هیاهوی خاموش ابر و نسیم را در آن می توان شنید و هم صدای نَفَس گل و گیاه را در آن می توان احساس کرد . درین دنیا همه چیز گنگ و خاموش نیست . همه چیز با هر کس که جانش رازآشناست حرف می زند . نی ، از درد دل شکوه سر می کند ، آب با آلودگان سخن می گوید ، آتش ،  جهود بیدادگر را سرزنش می کند ، کوه قاف با ذوالقرنین از اسرار عظمت حکایت می کند ، پشه از باد شکایت دارد و استر با اشتر گفت و شنود می کند . شکاف خانه با صاحب خانه حرف می زند و ستون از دوری پیغمبر به ناله در می آید . طوطی ، کار پاکان را از خود قیاس می گیرد و مانند همه منطقیان که فریفته قیاس می شوند به خطا می رود ، شغال در خم رنگ می رود و دعوی طاووسی می کند اما هنگام امتحان از این دعوی ناصواب خجل می شود و خوار و بی رونق از پیش چشم خواننده می گریزد . باز ، در میان جغدان و آهو ، در اصطبل خران از نشستن بر بازوی شاه و دویدن در دشت فراخ یاد می کنند و اندوه و نارضایی عارف صاحبدلی را که در میان جهال ماده پرست گرفتار شده است تجسم می دهند .

قصه های مثنوی از هر دستی هست . بعضی داستان صرف است که شاعر از زبان عوام یا از کتابها گرفته است و در آن جهت تبیین مقاصد خویش تصرف ها کرده است . بعضی دیگر داستانهای پیغمبران و اولیاءالله است که شاعر تعلیم خویش را در آن حکایت می گنجاند . بعضی قصه ها پُر است از رمز و کنایه مثل داستان شاه و کنیزک ، قصه دقوقی و رویایی که در بیداری دید و شاعر در آنها فلسفه و بینش خود را بیان می کند . قصه هایی نیز هست که جنبه طنز و شوخی دارد مثل ماجرای نحوی و کشتیبان ، داستان کبودی زدن قزوینی ، و امثال آنها . و چنانچه از فیه ما فیه و مناقب العارفین بر می آید نظیر این قصه ها در مجالس مولانا مکرر گفته می شده است . باری قصه های مثنوی بسیار و گوناگون است . اما شاعر همه جا حوصله قصه پردازی ندارد . در بعضی موارد قصه را کوتاه می کند و زود به تعلیم و اخلاق می پردازد و گاه از یک قصه به قصه دیگر می پَرَد و به شیوه کلیله و هزار و یکشب قصه در قصه می آورد اما هر جا فرصت و حوصله دارد در قصه پردازی و رعایت دقایق آن ذوق و مهارت نشان می دهد .

این مثنوی که الهام بخش آن حسام الدین چلبی بود بی شک از جذبۀ یک شوق و شور روحانی بوجود آمد و در طی سالیان دراز ، مولانا هر جا فرصت می یافت و هر جا ذوق و حال او اجازه می داد : در خانه ، درمسجد ، در حمام ، در حال راه رفتن ، در حال رقص ، در مجلس سماع ، در شب و در روز ، آن را می سرود ، داستان در داستان می آورد و سخن از سخن می شکافت . مثنوی را بدینگونه نظم می کرد و حسام الدین می نوشت و بعد آن را باز می خواند و شاید پس از مختصر اصلاح ، تدوین می کرد . و اینگونه کتاب بدون هیچ نظم و ترتیب معین و بدون طرح و نقشه ای که از پیش برای آن در نظر باشد بوجود آمد . در طی آن غالبا یک اندیشه منتهی به اندیشه دیگر می شد و یک قصه ، چنانکه در کلیله و هزار و یکشب سنّت است قصه دیگر را به دنبال می کشید و بدینگونه نوعی تداعی آزاد و خالی از قید و تکلف فکر و خیال  ، شاعر را در فضای معانی ، بال و پَر می داد . این نکته باعث می شد که کتاب از هر گونه نظم و ترتیب منطقی برکنار افتد و جز اندیشه و خیال شاعر از هیچ چیز پیروی نکند . مثنوی در واقع نقل یک سرگذشت روحانی است که از زبان نی آغاز می شود .


شرح و تفسیر بخشهای ” دیباچه مثنوی معنوی مولوی ” را در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدار جان مطالعه نمائید .

 دیباچه دفتر اول مثنوی معنوی

 دیباچه دفتر دوم مثنوی معنوی

 دیباچه دفتر سوم مثنوی معنوی

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟