دیباچه دفتر پنجم مثنوی معنوی مولو ی

دیباچه دفتر پنجم مثنوی معنوی مولو ی | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

دیباچه دفتر پنجم مثنوی معنوی مولو ی | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر چهارم ابیات 1 تا 63

نام حکایت : دیباچه دفتر پنجم مثنوی معنوی مولو ی

بخش : 1 از 1 ( دیباچه دفتر پنجم مثنوی معنوی مولو ی )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه دیباچه مثنوی معنوی مولوی

مثنوی البته کتاب تعلیم است : تعلیم طریقت برای نیل به حقیقت . اما نزد مولوی شریعت نیز از گذرگاه حقیقت دور نیست . از اینرو عجب نیست که شاعر در جستجوی حقیقت ، شیوه اهل شریعت را پیش گیرد . درست است که مثنوی سخن اهل جدال و اهل کلام نیست اما شاعر در آن مثل اهل کلام در اثبات عقاید و آراء اهل شریعت اهتمام دارد . با اینهمه مثل اهل کلام نیست که تنها یک مذهب و یک اندیشه را حق و درست بداند . کشمکش متکلمان را از مقوله نزاع های کودکانه می شمرد مانند نزاع آن چهار کس که برای خاطر انگور به هم در افتاده بودند و اختلاف زبان ، آنها را از اتحاد مقصد بازداشته بود و یا مثل اختلاف نظری که از لمس کردن پیل در آن خانه تاریک برای یک عده پیش آمد . از اینروست که از این اختلافهای لفظی خود را کنار می کشد و …

متن کامل ” دیباچه مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات دیباچه دفتر پنجم مثنوی معنوی مولو ی

ابیات 1 الی 63

1) شَه حُسام الدین که نورِ اَنجُم است / طالبِ آغازِ سِفرِ پنجم است

2) ای ضیآء الحق ، حُسام الدینِ راد / اوستادانِ صفا را اوستاد

3) گر نبودی خلق محجوب و کثیف / ور نبودی حلق ها تنگ و صعیف

4) در مَدیحت دادِ معنی دادمی / غیرِ این منطق ، لبی بگشادمی

5) لیک لقمۀ باز ، آنِ صَعوه نیست / چاره اکنون آب و روغن کردنی ست

6) مدحِ تو حیف ست با زندانیان / گویم اندر مجمعِ روحانیان

7) شرحِ تو غَبن است با اهلِ جهان / همچو رازِ عشق ، دارم در نهان

8) مدح ، تعریف ست و تخریقِ حجاب / فارغ ست از شرح و تعریف ، آفتاب

9) مادحِ خورشید ، مدّاحِ خود است / که دو چشمِ روشن و نامُرمَد است

10) ذَمِّ خورشیدِ جهان ، ذَمِّ خود است / که دو چشمِ کور و تاریک و بَد است

11) تو ببخشا بر کسی کاندر جهان / شد حسودِ آفتابِ کامران

12) تاندش پوشید هیچ از دیده ها ؟ / وز طراوت دادنِ پوسیده ها ؟

13) یا ز نورِ بی حَدَش تانند کاست ؟ / یا به دفعِ جاهِ او تانند خاست ؟

14) هر کسی کو حاسدِ گیهان بُوَد / آن حسد ، خود مرگِ جاویدان بُوَد

15) قدرِ تو بگذشت از درکِ عقول / عقل اندر شرحِ تو شد بُوالفُضول

16) گر چه عاجز آمد این عقل از بیان / عاجزانه جُنبشی باید در آن

17) اِنَّ شَیئاََ کُلَّهُ لا یُدرَکُ / اِعلَمُوا اَن کُلَّهُ لا یُترَکُ

18) گر نتانی خورد طوفانِ سحاب / کی توان کردن به ترکِ خوردِ آب ؟

19) راز را گر می نیاری در میان / درک ها را تازه کُن از قِشرِ آن

20) نطق ها نسبت به تو قِشر است ، لیک / پیشِ دیگر فهم ها مغز است نیک

21) آسمان نسبت به عرش آمد فرود / ورنه بس عالی ست سویِ خاکِ تود

22) من بگویم وصفِ تو ، تا رَه بَرَند / پیش از آن کز فوتِ آن حسرت خورند

23) نورِ حَقّیّ و به حق جَذّابِ جان / خلق در ظُلماتِ وَهم اند و گُمان

24) شرط ، تعظیم است ، تا این نورِ خَوش / گردد این بی دیدگان را سُرمه کش

25) نور یابَد مُستعدِ تیزگوش / کو نباشد عاشقِ ظلمت چو موش

26) سُست چشمانی که شب جَولان کنند / کی طوافِ مَشعلۀ ایمان کنند ؟

27) نکته هایِ مُشکلِ باریک ، شد / بندِ طبعی که ز دین تاریک شد

28) تا برآراید هنر را تار و پود / چشم در خورشید نَتوانَد گشود

29) همچو نخلی بر نیارد شاخ ها / کرده موشانه زمین سوراخ ها

30) چار وصف ست این بشر را ، دل فشار / چار میخِ عقل گشته این چهار

31) تو خلیلِ وقتی ای خورشیدهُش / این چهار اَطیارِ رهزن را بکُش

32) ز آنکه هر مرغی ازینها زاغ وَش / هست عقلِ عاقلان را دیده کش

33) چار وصفِ تن ، چو مرغانِ خلیل / بسملِ ایشان دهد جان را سَبیل

34) ای خلیل اندر خلاصِ نیک و بَد / سر ببُرشان ، تا رَهَد پاها ز سَد

35) کُل تویی و جملگان اَجزایِ تو / برگُشا که هست پاشان پای تو

36) از تو عالَم روحزاری می شود / پشتِ صد لشکر ، سواری می شود

37) زآنکه این تن شد مقامِ چار خُو / نامشان شد چار مرغِ فتنه جُو

38) خلق را گر زندگی خواهی اَبد / سر ببُر زین  چار مرغِ شُومِ بَد

39) بازه شان زنده کُن از نوعی دگر / که نباشد بعد از آن زیشان ضرر

40) چار مرغِ معنویِّ راهزن / کرده اند اندر دلِ خلقان وطن

41) چون امیرِ جمله دل های سَوِی / اندرین دَور ای خلیفۀ حق تویی

42) سَر ببُر این چار مرغِ زنده را / سرمدی کُن خلقِ ناپاینده را

43) بَطّ و طاوس ست و زاغ ست و خروس / این مثالِ چار خُلق اندر نفوس

44) بَطّ ، حرص ست و خروس ، آن شهوت ست / جاه ، چون طاوس و ، زاغ اُمنیّت ست

45) مُنیَتَش آنکه بُوَد امّیدساز / طامعِ تأبید یا عُمرِ دراز

46) بَطّ ، حرص آمد که نوکش در زمین / در تر و در خشک می جوید دَفین

47) یک زمان نَبوَد مُعطّل آن گِلو / نشنود از حُکم ، جز اَمرِ کُلُوا

48) همچو یغماجی ست ، خانه می کنَد / زود زود انبانِ خود پُر می کُنَد

49) اندر انبان می فشارد نیک و بَد / دانه های دُرّ و حَبّابِ نخود

50) تا مبادا یاغیی آید دگر / می فشارد در جَوال ، او خشک و تر

51) وقت ، تنگ و ، فرصت اندک ، او مَخُوف / در بغل زد هر چه زوتر بی وقوف

52) اعتمادش نیست بر سلطانِ خویش / که نیآرد یاغیی آمد به پیش

53) لیک مؤمن ز اعتمادِ آن حیات / می کُند غارت به مَهل و با اَنات

54) ایمن ست از فوت و از یاغی که او / می شناسد قهرِ شَه را بر عَدُو

55) ایمن ست از خواجه تاشانِ دِگر / که بیآیندش ، مزاحم صَرفه بَر

56) عدلِ شَه را دید در ضبطِ حَشَم / که نیارد کرد کس بر کس ستم

57) لاجَرم نشتابد و ساکن بُوَد / از فَواتِ حَظِّ خود آمِن بُوَد

58) بس تَأنّی دارد و صبر و شکیب / چشم سیر و مُؤثِرست و پاک جیب

59) کین تأنّی پرتوِ رحمان بُوَد / و آن شتاب از هَزّۀ شیطان بُوَد

60) زآنکه شیطانش بترساند ز فقر / بارگیرِ صبر را بُکشَد به عَقر

61) از نُبی بشنو که شیطان در وعید / می کُند تهدیدت از فقرِ شدید

62) تا خوری زشت و بَری زشت ، از شتاب / نی مروّت ، نی تأنّی ، نی ثواب

63) لاجَرَم کافر خورَد در هفت بَطن / دین و دل باریک و لاغر ، زَفت بطن

شرح و تفسیر دیباچه دفتر پنجم مثنوی معنوی مولو ی

شَه حُسام الدین که نورِ اَنجُم است / طالبِ آغازِ سِفرِ پنجم است


شاه حسام الدین که نورِ ستارگان است . اینک خواهانِ شروعِ دفتر پنجم مثنوی معنوی است . ( انجُم = جمع نجم به معنی ستاره / شاه = لقب شاه در میان صوفیه از القابِ طریقتی بشمار می آمده است ، شرح بیت 4 دفتر دوم / انسان کامل = شرح بیت 1 دفتر اوّل ) [ انسان کامل ( از جمله حسام الدین که نمونه ای از انسان کامل است ) نورِ جهان به شمار آید زیرا دارای نورِ معنوی است و مسلما بی حضور انسان کامل ، جهان تیره و منکدر است . ]

ای ضیآء الحق ، حُسام الدینِ راد / اوستادانِ صفا را اوستاد


ای ضیاء الحق ، حسام الدین چلبی که والا و جوانمردی و استادِ استادان صفا به شمار می آیی .

راد = جوانمرد ، بخشنده ، اشاره دارد به اهلِ فُتّوت و فُتوّت ، اصطلاحی است در تصوّف . و مراد از اهلِ فُتوّت ، کسانی هستند که پیرامونِ شهواتِ حیوانی نگردند و قلبشان از عوارض و صفات نفسانی پاک باشد . عبدالرزاق کاشانی گوید : « فتوت و جوانمردی ، اسمی است برای مقامِ قلبی که از صفات نَفس پاک شده باشد » ( شرح منازل السایرین ، ص 108 ) . ابوحَفَص حدّاد گوید : « فتوت انصاف دادن و انصاف نخواستن است » . جوانمرد در نظرِ مولانا ، کسی است که خویش را از حصارِ شهوات و جسم و جسمانیّات رها سازد . چنانکه در بیت 200 دفتر اوّل می فرماید :

جسمِ ما جَوز و مَویز است ای پسر / گر تو مردی ، زین دو چیز اندر گذر

صفا = کلمه صفا نیز در تصوّف دارایِ معانی خاصی است . چنانکه در تعریفِ آن گفته اند : صفا ، پاک شدن از تیرگی ها و کدوراتِ تفرقه و غیریّت و زدودنِ جمیعِ مذموماتِ نفسانی است ( اصطلاحات صوفیه ، ص 59 ) . عبدالرزاق کاشانی گوید : « اهلِ صفا کسانی هستند که خداوندِ تعالی آنان را از تیرگی تفرقه پاک کند و صافشان دارد پس از آنکه صافشان داشت » ( شرح منازل السائرین ، ص 201 ) . بنابراین « استادان صفا » ، هادیان و مربیانی هستند که مردم را از تیرگی های دنیوی و نفسانی پاک می سازند و قلبشان را به مقامِ صفا و پاکی می رسانند . مولانا در این بیت ، حسام الدین را استادی می شمرد که حتّی استادانِ صفا را صفا می بخشد .

گر نبودی خلق محجوب و کثیف / ور نبودی حلق ها تنگ و صعیف


اگر مردم در حجاب ظلماتِ نفسانی پوشیده و پیچیده نشده بودند و اگر گِلویِ فهمِ مردم اینقدر تنگ و ناتوان نبود . ( کثیف = ستبر و غلیظ ، در هم پیچیده و انبوه ، چرکین و ناپاک ) [ ادامه معنا در بیت بعد ]

در مَدیحت دادِ معنی دادمی / غیرِ این منطق ، لبی بگشادمی


در خصوصِ مدح و ستایش تو ، حق مطلب را ادا می کردم و بجز این سخنانِ متعارف ، سخنی دیگر در بیان می آوردم .

لیک لقمۀ باز ، آنِ صَعوه نیست / چاره اکنون آب و روغن کردنی ست


ولی لقمه و طُعمۀ بازِ بلند پرواز ، در خورِ گنجشک نیست . یعنی اسرارِ مربوط به حقیقتِ انسانِ کامل را نمی توان برای هر فهمِ قاصری بازگفت . پس چاره اینست که اسرارِ حقیقت انسان کامل به صورت دو پهلو باز گفته شود . ( صعوه = گنجشک و یا هر پرنده کوچکی که اندازۀ گنجشک باشد و بخواند ) [ آب و روغن کردن = اشاره است به ضرب المثلِ معروف « آب و روغن به هم نیامیزد » ( امثال و حکم ، ج 1 ، ص 14 ) . و آن کنایه از ناسازگاری و عدم وفاق میانِ دو چیز و یا دو کس است . و نیز مجازا به معنی چاره سازی و حیله گری است . چنانکه در بیت 346 دفتر سوم بدین معنی آمده است . و در این بیت منظور اینست : که اسرارِ مربوط به حقیقتِ انسانِ کامل را باید در پوششی از حکایات و قصص و تمثیلات بیان کرد . وقتی روغن را به درونِ آب می ریزیم آب در زیرِ لایۀ روغن قرار می گیرد . مولانا در بیت 136 دفتر اوّل می گوید :

خوشتر آن باشد که سرِّ دلبران / گفته آید در حدیثِ دیگران

نیکلسون می گوید در این بیت «صعوه» کنایه از عوام ، و «باز» کنایه از خواص است ( مثنوی مولوی معنوی ، ج 1 ، ص 2 ) . ]

مدحِ تو حیف ست با زندانیان / گویم اندر مجمعِ روحانیان


ای حسام الدین چَلَبی ، حیف است که مدح و ثنای تو را در میانِ زندانیان بگویم . یعنی سزاوار نیست که حقیقتِ حال و سرِّ بالِ تو را برای اسیران دنیا و بندیانِ حیاتِ دنیوی بازگویم . بلکه می سزد که حقیقتِ حال تو را در میانِ اهلِ معنا و عارفانِ ربّانی شرح دهم .

شرحِ تو غَبن است با اهلِ جهان / همچو رازِ عشق ، دارم در نهان


احوالِ معنوی تو را برای مردمِ دنیا بازگفتن ، موجبِ زیان و ضرر است . پس لازم است که شرحِ احوالِ روحی تو را مانندِ رازِ عشق در درونم پوشیده دارم . یعنی همانطور که اسرارِ عشق را نمی توان با هر کسی در میان گذاشت . شرحِ احوالِ معنوی تو را نیز باید مستور دارم . و اِلّا فتنه می انگیزد . [ غَبن = زیان و ضرر ، زیان آوردن بر کسی در خرید و فروش ]

مدح ، تعریف ست و تخریقِ حجاب / فارغ ست از شرح و تعریف ، آفتاب


پس نمی توانم مدحِ تو را بگویم . زیرا مدح ، نوعی توصیف است و دریدن پرده از روی حقیقت . چنانکه مثلا خورشید از تعریف و توصیف بی نیاز است . ( تخریق = پاره کردن ، دریدن ) [ همانطور که « آفتاب آمد دلیلِ آفتاب » . شمسِ وجودِ تو نیز از هر تعریف و توصیف بی نیاز است . یوسف بن احمد مولوی گوید : « مدح ، بیان اوصافِ ممدوح و پاره کردن حجاب شبهات و ظنون است » ( المنهج القوی ، دفتر پنجم ، ص 8 ) ]

مادحِ خورشید ، مدّاحِ خود است / که دو چشمِ روشن و نامُرمَد است


مدح کنندۀ خورشید ، در واقع مدح کنندۀ خود است . زیرا چنین کسی با مدح و توصیف خورشید بطور غیر مستقیم به دیگران می گوید که چشمانم بینا و سالم است و می توانم انوارِ زرنگارِ خورشید را تماشا کنم . [ مُرمَد = چشمی که درد کند ، کسی که دچار دردِ چشم است . ]

ذَمِّ خورشیدِ جهان ، ذَمِّ خود است / که دو چشمِ کور و تاریک و بَد است


مذمّت کنندۀ آفتاب عالمتاب نیز در واقع مذمّت کنندۀ خود است . زیرا چنین کسی با نکوهشِ آفتاب بطور غیر مستقیم به دیگران می فهماند که چشمانم کور و بی نور و علیل است . [ همینطور هر کس انسانِ کامل را که به مثابۀ خورشید است مدح کند نشان می دهد که دارای بینشِ ژرف است و هر کس او را نکوهش کند نشانگر اینست که فاقدِ قوّۀ بینش و بصیرت است . ]

تو ببخشا بر کسی کاندر جهان / شد حسودِ آفتابِ کامران


تو بر آن کسانی که در این جهان بر آفتابِ پیروز رشک می برند رحمت و شفقت آر . [ ای حسام الدین چَلَبی ، کسانی را که چشمِ دیدنِ کمالاتِ تو ( انسان کامل ) را ندارند ببخش . ]

تاندش پوشید هیچ از دیده ها ؟ / وز طراوت دادنِ پوسیده ها ؟


آیا آنها می توانند آفتابِ جهانتاب را از انظارِ مردم بپوشانند ؟ مسلما نمی توانند . و آیا می توانند خورشید را از سبز و خرم کردن گیاهانِ پژمرده بازدارند ؟ [ همینطور کسی که مانندِ آفتابِ جهانتاب است بر همگان نورِ هدایت می افشاند و حق ستیزان نمی توانند جلو این نورپاشی را بگیرند . ]

یا ز نورِ بی حَدَش تانند کاست ؟ / یا به دفعِ جاهِ او تانند خاست ؟


یا می توانند از نورِ بیکران خورشید بکاهند ؟ قطعا نمی توانند . و یا آیا می توانند مقامِ بلندِ خورشید را از میان ببرند ؟ مسلما این کار نیز از آنان برنمی آید .

هر کسی کو حاسدِ گیهان بُوَد / آن حسد ، خود مرگِ جاویدان بُوَد


هر کس که نسبت به جهان حسد ورزد . آن حسادت ، مرگ جاویدان است . ( گَیهان = کیهان ، جهان ، دنیا ) [ اکبرآبادی می گوید : از آنجا که انسانِ کامل ، عالمِ ضغیر بلکه عالمِ کبیر است . در این بیت به حسام الدین می گوید تو به تنهایی جهانی هستی . زیرا حسام الدین یکی از مصادیقِ انسان کامل بوده است ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر پنجم ، ص 3 ) . مولانا در بیت 521 دفتر چهارم می فرماید :

پس به صورت عالم اصغر تویی / پس به معنی عالمِ اکبر تویی ]

قدرِ تو بگذشت از درکِ عقول / عقل اندر شرحِ تو شد بُوالفُضول


ارزش و مقامِ معنوی تو از حیطۀ عقل ها خارج است . بطوری که عقل در شرحِ حقیقتِ تو به یاوه گویی پراخته است . [ منظور بیت : عقل مردم دنیا پرست و ظاهربین نمی تواند مقامِ معنوی تو را درک کند . ]

گر چه عاجز آمد این عقل از بیان / عاجزانه جُنبشی باید در آن


اگر چه عقلِ ظاهربینان از بیانِ مقامِ معنوی تو ناتوان است . امّا با این حال باید عاجزانه حرکتی کرد .

اِنَّ شَیئاََ کُلَّهُ لا یُدرَکُ / اِعلَمُوا اَن کُلَّهُ لا یُترَکُ


همانا چیزی که تماماََ به دست نیاید . بدانید که همۀ آن نیز روا نیست ترک شود . ( لا یُدرَکُ = به دست نیاید / اِعلَمُوا = بدانید / لایُترَکُ = ترک نشود ) [ در ضرب المثلی آمده است « هر آنچه تماما به دست نیاید . تمام آن نیز ترک نشود » این عبارت به عنوانِ قاعده ای کلّی در همۀ عرصه های ذهنی و عملی و فردی و اجتماعی و فلسفی و فقهی و عبادی و سیاسی و … موردِ توجّه است . ]

گر نتانی خورد طوفانِ سحاب / کی توان کردن به ترکِ خوردِ آب ؟


چنانکه مثلا اگر نتوانی بارشِ طوفان آسایِ ابرها را بنوشی . چگونه ممکن است که مطلقاََ خوردن آب را نیر ترک کنی ؟ مسلما نمی توانی . زیرا لزوما به قدرِ حاجت آب خواهی نوشید .

راز را گر می نیاری در میان / درک ها را تازه کُن از قِشرِ آن


اگر به سببِ قاصر بودن عقول ، اسرارِ حقیقت را بازگو نمی کنی . لااقل اندیشه های مردم را از پوست های آن اسرار تر و تازه کن . [ به هر حال عارفِ ربّانی موظف است که مردم را با حقیقت آشنا کند . و اگر آنها در سطوح عالی نمی توانند حقیقت را بشنوند دست کم باید در سطوحِ نازل تری حقیقت را با آنان در میان گذاشت . ]

نطق ها نسبت به تو قِشر است ، لیک / پیشِ دیگر فهم ها مغز است نیک


ای حسام الدین چلبی اگر چه سخن گفتن از حقیقت در سطحِ عموم در نظرِ تو پوست است . امّا نزدِ دیگر افهام و عقول ، مغزی نغز است . [ سخنانی که در نظرِ عامّه مغز جلوه می کند در نظرِ تو پوستی بیش نیست . ]

آسمان نسبت به عرش آمد فرود / ورنه بس عالی ست سویِ خاکِ تود


برای مثال ، آسمان نسبت به عرش اعلی ، پایین است ولی نسبت به خاک و زمین ، بسیار رفیع و بلند است . [ خاکِ تود = خاکِ توده ]

من بگویم وصفِ تو ، تا رَه بَرَند / پیش از آن کز فوتِ آن حسرت خورند


من شمّه ای از اوصافِ تو را ( در مثنوی ) می گویم تا مردم پیش از آنکه برای از دست رفتنِ آن افسوس بخورند . بدان اوصاف راه پیدا کنند و با آن آشنا شوند . [ اوصافی که من ( مولانا ) از تو ( حسام الدین ) می گویم . مردم را با حقیقتِ تو آشنا می کند . امّا اگر بهوش نباشند و به این بیانات توجّه نکنند . فرصت از دست می رود و دچار ندامت و حسرت می شوند . چنانکه در بیت 29 دفتر اوّل گفت :

چون که گُل رفت و گلستان درگذشت / نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت ]

بهاء الدین ولد فرزندِ ارشد مولانا غرض از انشای مثنوی معنوی را شرح حالات و مقامات معنوی مولانا و یارانِ گُزین اش دانسته است . او می نویسد : « تا مطالعه کنندگان و مستمعان را معلوم شود که آن همه ، احوال او و مصاحبانش بوده است . تا شُبهت و گُمان از ایشان برود . زیرا چون فهم کنند که این اوصاف همان اوصاف است که در قصه های ایشان فرموده است معلوم کنند که مقصود ، احوالِ خود و مصاحبانش بوده است ( ولد نامه ، ص 3 ) .

نورِ حَقّیّ و به حق جَذّابِ جان / خلق در ظُلماتِ وَهم اند و گُمان


تو ای حسام الدین نورِ حق تعالی هستی و به حق که جذب کنندۀ جانِ مریدانی . امّا مردم در تاریکی های اوهام و خیالات به سر می برند .

شرط ، تعظیم است ، تا این نورِ خَوش / گردد این بی دیدگان را سُرمه کش


ظاهرا از مولانا سؤال شده که اگر حسام الدین نورِ حق است و مردم در تاریکی های وَهم و گمان ، پس چرا بر آنان نمی تابد ؟ مولانا پاسخ می دهد : شرطِ طریقت ، بزرگداشت و تعظیم نورِ حق است . تا نورِ حق ، بر چشمِ کوردلان سرمه کشد یعنی به آنان بصیرت باطنی دهد . ( اطبای قدیم سنگ سرمه را برای تقویتِ چشم نافع می دانستند . ) [ در کتبِ صوفیه آدابی برای مرید و مراد و مرشد و مسترشد ذکر شده است . از آن جمله تعظیم و تکریم مراد و مرشد است . چنانکه رُوَیم گفته است « مرید در برابر مراد باید عمل را نمک کند و ادب را آرد » ( عوارف المعارف ، ص 164 ) ]

نور یابَد مُستعدِ تیزگوش / کو نباشد عاشقِ ظلمت چو موش


البته نورِ حق را کسی می یابد که استعداد و قابلیّت استفاده از آن را داشته باشد و نیز باید این شخص دارای گوشی شنوا باشد و مانندِ موش ، عاشقِ تاریکی نباشد . [ تیزگوش = کسی که گوشی شنوا داشته باشد . می توان «تیزکوش» هم خوانده شود به معنی سخت کوش ، کسی که سعی و تلاشِ بسیار دارد . قطعا کسی که در راهِ حقیقت سعی کند به مطلوب می رسد . ]

سُست چشمانی که شب جَولان کنند / کی طوافِ مَشعلۀ ایمان کنند ؟


برای مثال ، آنان که چشمانی ضعیف و علیل دارند و فقط شب ها می توانند فعالیّتی کنند چگونه ممکن است مشعلِ ایمان را مشاهده کنند ؟ ( مشعله = مشعل ) [ « سُست چشمان » کنایه از ظاهربینان نَفس پرست ، و « شب » کنایه از دنیای مادّی و « مشعل ایمان » کنایه از حسام الدین و هر عارفِ ربّانیِ دیگر است . ]

منظور بیت : آن کوردلان حقیقت ستیز که فقط در عرصۀ تاریکِ دنیوی و مادّی تلاش می کنند نمی توانند روحِ درخشان عارفانِ ربّانی را ببینند .

نکته هایِ مُشکلِ باریک ، شد / بندِ طبعی که ز دین تاریک شد


نکته های مشکل و دقیق عرفانی و حقیقت یاب ، به مثابۀ قید و بندی است برای کسی که طبیعتی دین گُریز دارد .

تا برآراید هنر را تار و پود / چشم در خورشید نَتوانَد گشود


از آنرو که افرادِ بیگانه از معارفِ الهی ، شیفتۀ هوشمندی ظاهری و گُربزی دنیوی خود هستند نمی توانند به شمسِ حقیقت نگاه کنند . [ در موضوعاتِ ظاهری زیرک اند و امّا در مسائل باطنی کودن و نابینا . ]

همچو نخلی بر نیارد شاخ ها / کرده موشانه زمین سوراخ ها


این افراد مانندِ درختِ خرمایی نیستند که شاخ و برگی درآورد و قد برافرازد . بلکه مانندِ موش در دلِ زمین ، نقب هایی حفر می کنند . ( موشانه = مانند موش ،  [ در این بیت ظاهرگرایان و سطحی اندیشان به موش تشبیه شده و خِرَدورزی های ناچیزشان به سوراخ کردن زمین و در تاریکی خزیدن . ]

چار وصف ست این بشر را ، دل فشار / چار میخِ عقل گشته این چهار


چهار صفت است که دلِ آدمی را می آزارد و عقلِ او را به چهار میخِ خواری و ذلّت می کشد . ( دل فشار = آزار دهندۀ دل ) [ صفات زشتِ آدمی فراوان است امّا از آن میان زشتی چهار صفت ، بارز است که بدین قرارند : حرص ، شهوت ، حُبِّ جاه و آرزوهای بلند . مولانا در ابیات بعدی ضمن تفسیر آیه 260 سورۀ بقره به شرح این صفات می پردازد . ]

تفسیرِ خُذ اَربَعةََ مِنَ الطَّیرِ فَصُرهُنَّ اِلَیکَ


تو خلیلِ وقتی ای خورشیدهُش / این چهار اَطیارِ رهزن را بکُش


ای کسی که عقلت مانندِ خورشید می درخشد . یعنی ای کسی که منبعِ عقل و اندیشه ای . تو ابراهیم خلیلِ دورانی ، پس این چهار پرندۀ گمراه کننده را ذبح کن . ( اَطیار = جمع طیر به معنی پرنده ) [ نیکلسون ، مخاطب « تو خلیل وقتی » را منحصرا حسام الدین می داند ( شرح مثنوی معنوی مولوی ، دفتر پنجم ، ص 1727 ) . و انقروی « خلیل وقت » را کنایه از همۀ کسانی می داند که آمادۀ تهذیب نَفس شده اند . سیاق ابیات نیز نشان می دهد که مراد از « خلیل وقت » هر مرشد و هادی صالحی است که با ارشاد خود طالبان را از صفات مذموم می رهاند . ]

مولانا در این بخش آیه 260 سورۀ بقره را با مشرب خاص خود تفسیر می کند : ترجمه آیه « و یاد آر زمانی را که ابراهیم گفت : پروردگارا به من بنمای که مردگان را چه سان زنده کنی ؟ فرمود : مگر تا کنون بدان ایمان نیاورده ای ؟ گفت : آری ایمان آورده ام ولی می خواهم قلبم آرام گیرد . فرمود : چهار گونه از پرندگان برگیر و آنها را ( پس از سر بریدن ) قطعه قطعه کن ( و به هم درآمیز ) . سپس هر قسمتی از آن را بر سرِ کوهی بِنه . آنگاه آنها را بخوان تا شتابان به سویِ تو بازآیند . و بدان که خداوند عزیز و فرزانه است . » عده ای از مفسرانِ قرآن کریم گویند که آن چهار پرنده عبارت بود از : کلاغ و طاووس و کرکس و خروس . نکته دانان ژرف نگر گفته اند که : کلاغ مظهر حرص ، و خروس مظهر شهوت رانی ، و طاووس مظهر جلوه گری و خودنمایی ، و کرکس مظهر دراز عمری است . مولانا می گوید : ای انسان ، تو ابراهیمِ زمانی و باید این چهار خوی مذموم را که عبارتند از حرص ، شهوت رانی ، جاه طلبی و آرزومندی های بی اساس را از خود دور کنی تا به کمالِ عالی نائل شوی .

ز آنکه هر مرغی ازینها زاغ وَش / هست عقلِ عاقلان را دیده کش


زیرا هر یک از این چهار پرنده ، همچون زاغ ، دیدۀ ادراک و معرفتِ خردمندان را بیرون می آورد . دیده کش = بیرون آورندۀ چشم ) [ بحرالعلوم گوید : عادت زاغ آن است که چون بر مُرداری نشیند نخست چشم او را درمی آورد ( مثنوی مولوی معنوی ، ج 6 ، ص 5 ) ]

چار وصفِ تن ، چو مرغانِ خلیل / بسملِ ایشان دهد جان را سَبیل


چهار صفت زشتِ جسم را باید مانندِ پرندگانِ حضرت ابراهیم خلیل (ع) ذبح کرد . زیرا ذبحِ آنان راهِ نجات و رستگاری انسان است . [ بِسمل = ذبح کردن حیوان ، وجه تسمیه اش این است که در آغاز ذبح ، کلمۀ شریفۀ بسم الله الرحمن الرحیم را خوانند . ]

ای خلیل اندر خلاصِ نیک و بَد / سر ببُرشان ، تا رَهَد پاها ز سَد


ای خلیل دوران و ای ابراهیم زمان برای نجات دادن سالکانِ خوب و بَد ، سرِ آن پرندگان را ببُر تا پای روحِ سالکان از قید و بندِ آن صفاتِ مذموم خلاص شود . ( سَدّ = بند ، حایل میانِ دو چیز ) [ ضمیر «شان» در مصراع دوم به مرغان بازمی گردد . چرا که اگر به مصراع اوّل راجع کنیم . معنا ناصواب می شود و در آن صورت چنین معنی می دهد : « ای خلیل دوران یعنی ای هادی و مرشدِ زمان ، برای نجاتِ سالکان خوب و بَد ، سرشان را ببر . » و این معنی باعقل مناسب درنمی آید . ممکن است گفته شود مراد بریدن سرِ نَفسِ امّارۀ آنهاست که این معنا نیز تکلّف بار است . ]

کُل تویی و جملگان اَجزایِ تو / برگُشا که هست پاشان پای تو


ای انسانِ کامل ، تو به منزلۀ کُلّی و سایر آدمیان به منزلۀ اجزای تو ، با ارشادِ خود قید و بندِ رذیله را از پای روحِ آنان باز کن . [ از آنرو که انسانِ کامل ، مظهر تام و تمامِ جمیعِ اسماء و صفات الهی است ( بجز وجوب ذاتی ) در اینجا می فرماید : کُل تویی و سایر انسان ها در ظِلّلِ کُلیّت انسان کامل اند . امّا این کُل و جزء نه از نوع منطقی و نه از نوع طبیعی است بلکه کلّیتِ انسانِ کامل ، حقیقی است . ]

از تو عالَم روحزاری می شود / پشتِ صد لشکر ، سواری می شود


به برکتِ ارشادِ تو ای انسانِ کامل ، جهان به روحستان مبدّل می شود . یعنی همۀ خلایق به مرتبۀ روحانیت می رسند و یک سوار ، یاور و پشتیبانِ لشکریانی می گردد . ( رُوحزار = جایی که روح بسیار باشد ) [ عدد «صد» در ابن قبیل موارد نشان دهندۀ کثرت است نه عددی معیّن . ]

زآنکه این تن شد مقامِ چار خُو / نامشان شد چار مرغِ فتنه جُو


زیرا این جسم ، محلِّ چهار صفت زشت است و نامِ آن صفات ، چهار مرغِ فتنه انگیز است . [ فتنه جُو بودن این چهار مرغ از آنروست که موجبِ تباهی دین و ایمان می گردند و آدمی را به حضیضِ سقوط می کشند . ]

خلق را گر زندگی خواهی اَبد / سر ببُر زین  چار مرغِ شُومِ بَد


ای مرشدِ فاضل و ای انسان کامل اگر برای مردم حیاتِ جاودانه  می خواهی باید سرِ این چهار مرغِ زشت و منحوس را ببُری .

بازه شان زنده کُن از نوعی دگر / که نباشد بعد از آن زیشان ضرر


پس از آنکه سرِ آنها را بریدی ، دوباره آنها را زنده کن و حیاتِ دیگری به آنها بده که زان پس از طرفِ آنها به کسی زیان و ضرری نرسد . [ با روی آوردن به کمالاتِ اخلاقی و معنوی ، سیّاتِ خود را به حسنات مبدّل کن . مثلا حرص مال را به حرصِ علم و معرفت ، و آرزوی مطالب دنیوی را به آرزوی معنویات مبدّل کن . حضرت علی (ع) می فرماید « دو خورنده هرگز سیر نشوند . خواهانِ دانش و خواهان دنیا » ( نهج البلاغه فیض الاسلام ، حکمت شماره 449 ) ]

چار مرغِ معنویِّ راهزن / کرده اند اندر دلِ خلقان وطن


چهار مرغِ درونی گمراه کننده در دل و ضمیر مردمان لانه کرده است .

چون امیرِ جمله دل های سَوِی / اندرین دَور ای خلیفۀ حق تویی


ای خلیفة الله از آنرو که در این روزگار ، سالارِ جمیعِ دل های سالم و معتدل تویی . [ سَوِی = راست و معتدل ، بی عیب ]

سَر ببُر این چار مرغِ زنده را / سرمدی کُن خلقِ ناپاینده را


سرِ این چهار مرغِ زنده را ببُر و این خلایق را که عُمری ناپایدار دارند حیاتِ جاودانه عطا کن .

بَطّ و طاوس ست و زاغ ست و خروس / این مثالِ چار خُلق اندر نفوس


این چهار مرغ عبارتند از : مرغابی ، طاووس ، زاغ  و خروس . و هر یک از آنها مظهر یکی از صفاتِ نفسانی آدمیان است .

بَطّ ، حرص ست و خروس ، آن شهوت ست / جاه ، چون طاوس و ، زاغ اُمنیّت ست


مرغابی مثال حرص است . خروس مثالِ شهوت و طاووس حُبِ جاه و زاغ مثال آرزوهای درازآهنگ . [ اُمنیّه = آرزو ]

مُنیَتَش آنکه بُوَد امّیدساز / طامعِ تأبید یا عُمرِ دراز


آرزوی زاغ از آنروست که دائما امید می پرورد و به جاودانگی و یا عمری طولانی طمع می دارد . ( مُنیَة = آرزو ، خواسته / طامع = آزمند ، طمع کننده / تأبید = جاوید کردن ، جاودانه ساختن ) [ توضیح بیشتر در شرح بیت  3567 دفتر دوم آمده است . ]

بَطّ ، حرص آمد که نوکش در زمین / در تر و در خشک می جوید دَفین


مرغابی مظهر حرص است که همیشه منقارش در روی زمین در حال فعالیت است و در جستجوی غذایی است که در جاهای تر و خشک پنهان است . [ دفین = مدفون ، نهفته شده ]

یک زمان نَبوَد مُعطّل آن گِلو / نشنود از حُکم ، جز اَمرِ کُلُوا


گلوی مرغابی حتّی برای لحظه ای بی کار نیست و از حکمِ الهی بجز فرمانِ «بخورید» فرمان دیگری را نمی شنود . [ از اینجا به بعد مولانا سخن خود را از « مرغابیِ حریص » متوجّه « انسان های حریص » می سازد . همانطور که حضرت سبحان در قرآن ، آیه 31 ، سورۀ اعراف فرموده است : « … و بخورید و بیاشامید » به دنبالش نیز می فرماید : « و اسراف مکنید که خداوند اسراف کنندگان را دوست نمی دارد » امّا حریصان فقط به حکمِ اوّل عمل می کنند . ]

همچو یغماجی ست ، خانه می کنَد / زود زود انبانِ خود پُر می کُنَد


شخصِ حریص نیز مانندِ دزدی است که دیوار خانه را سوراخ می کند و به درونِ خانه می رود و همه چیز را زیر و رو می کند و با شتاب کیسۀ خود را پُر می سازد . [ یغماجی = یغماگر ، چپاول کننده ، در اینجا به معنی دزد است ]

اندر انبان می فشارد نیک و بَد / دانه های دُرّ و حَبّابِ نخود


غارتگر به خاطر شتابی که داردذهم کالاهای نفیس را درون کیسه اش می کند و هم کالاهای بُنجُل را . و هم دانه های مروارید را برمی دارد و هم دانه های نخود را .

تا مبادا یاغیی آید دگر / می فشارد در جَوال ، او خشک و تر


این کار را آزمندانه و شتابان می کند تا مبادا دزدی دیگر سر رسد و مزاحم او شود . از اینرو خشک و تر را در کیسه اش فرو می کند . یعنی هر چه می یابد کیسۀ خود را از آن پُر و انباشته می سازد .

وقت ، تنگ و ، فرصت اندک ، او مَخُوف / در بغل زد هر چه زوتر بی وقوف


چون وقتِ دزدی تنگ است و فرصت کم و او بیمناک ، پس بی درنگ هر چه یابذ زیرِ بغل می زند . [ مَخُوف = ترسناک ، بیمناک ]

اعتمادش نیست بر سلطانِ خویش / که نیآرد یاغیی آمد به پیش


او در عین حال به قدرت خود نیز اعتمادی ندارد که سارقی دیگر نتواند پیش آید و مزاحمِ او شود . یعنی او خود را آنقدر نیرومند نمی داند که از جملۀ دیگر سارقان آسوده خاطر باشد . ( سلطان = قدرت ، تسلّط ، پادشاه ) [ «سلطان» را به معنی پادشاه می توان فرض کرد و این معنی با ابیاتِ بعدی نیز سازگار است . در اینصورت معنی بیت اینست : او در عینِ حال به پادشاه و حاکم خود نیز اعتمادی ندارد که از حملۀ سارقان دیگر آسوده خاطر باشد . ]

لیک مؤمن ز اعتمادِ آن حیات / می کُند غارت به مَهل و با اَنات


امّا شخصِ با ایمان با اعتماد بر جاودانگی حیاتِ اُخروی ، با صبر و آرامی از مواهب دنیوی بهره مند می شود . [ مَهل = آهستگی ، آرامی / اَنات = وقار ، آهستگی ]

ایمن ست از فوت و از یاغی که او / می شناسد قهرِ شَه را بر عَدُو


شخص با ایمان نه از فوتِ فرصت می هراسد و نه از حملۀ حرامیانِ یاغی . زیرا او از قهر و انتقام حاکمِ عادل بر دشمن خبر دارد . [ مؤمن چون به پادشاه حقیقی جهان اعتماد دارد و جهانِ آفرینش را بر مبنای عدل می شناسد . لذا مطمئن است که هر کس چند روزی بظاهر ستمی کند سرانجام گلویش فشرده خواهد شد . ]

ایمن ست از خواجه تاشانِ دِگر / که بیآیندش ، مزاحم صَرفه بَر


شخص مؤمن در بهره مندی از مواهب از طرفِ دیگر بندگان و همنوعان احساس امنیت می کند و از این امر خیالش آسوده است که کسانی بیایند و مزاحمِ او شوند و همۀ منافع را به خود اختصاص دهند . ( صرفه بَر = سود برنده ) [ زیرا جهان ( = زمین و آسمان ) بر پایه عدلِ الهی بنیاد شده است . ]

عدلِ شَه را دید در ضبطِ حَشَم / که نیارد کرد کس بر کس ستم


او عدالت شاه حقیقی را در حفظ و نگهداری خادمان خود دیده است و یقین پیدا کرده است که هیچ کس نمی تواند بر دیگری ستمی کند . [ حَشَم = خویشان و کسان و چاکران مرد ]

لاجَرم نشتابد و ساکن بُوَد / از فَواتِ حَظِّ خود آمِن بُوَد


ناگزیر شتاب نمی کند و آرام حرکت می کند و آسوده خاطر است از اینکه نصیب و مقسومِ او از دستش نرود . [ ایمان اگر حقیقی و بر رُسته باشد انسان را از تشویش و پریشانی نجات می دهد و شخص را به کمال آرامش و سکینت می رساند . زیرا مؤمن مفتون و مرعوب علل و اسباب نمی شود بلکه به مسبب الاسباب چنگ در می زند . ]

بس تَأنّی دارد و صبر و شکیب / چشم سیر و مُؤثِرست و پاک جیب


شخص مؤمن در هر کاری ، بسیار آرام و صبور و بَردبار است . هم بی نیاز است و هم ایثار کننده و پاک دامن . ( تأنّی = درنگ کردن ، آهستگی ، تأخیر کردن / مؤثِر = ایثار کننده / پاک جیب = پاک دامن ، عفیف ) [ گویا مولانا نظر داشته به قسمتی از آیه 9 سورۀ حَشر « … و دیگران را بر خود ترجیح دهند . گر چه خود نیازمند باشند » ]

کین تأنّی پرتوِ رحمان بُوَد / و آن شتاب از هَزّۀ شیطان بُوَد


زیرا این آرامشِ روحی که در شخصِ مؤمن دیده می شود پرتو الهی است و آن شتاب و اضطرابی که که در اهلِ دنیا دیده می شود از وساوس شیطانی . ( هَزّه = تکان دادن ، در اینجا به معنی تحریک و وسوسه ) [ تجلّی حضرت حق با اسم سلام و مؤمن ، بندگان با ایمان را به مقام آرامش و ایمنی می رساند . ]

زآنکه شیطانش بترساند ز فقر / بارگیرِ صبر را بُکشَد به عَقر


زیرا شیطان ، اهلِ دنیا را از فقر می ترساند و مرکبِ بُردباری را ذبح می کند . یعنی می کُشد و از میان می برد . ( بارگیر = حیوانی که بار حمل می کند ، مرکوب ، کجاوه / عَقر = پی کردن ، بریدن دست و پای شتر به منظور ذِبح ) [ این بیت و بیت بعدی اشاره دارد به آیه 268 سورۀ بقره « شیطان شما را وعده تنگدستی دهد و به تباهکاری فرمانتان رانَد . در حالی که خداوند به آمرزش و بخشایش خود ، شما را وعده دهد . و خداوند وسعت بخشِ داناست » ]

از نُبی بشنو که شیطان در وعید / می کُند تهدیدت از فقرِ شدید


از قرآن کریم بشنو که شیطان برای مضطرب کردنت . تو را از فقرِ طاقت فرسا می ترساند . [ نُبی = قرآن کریم ]

تا خوری زشت و بَری زشت ، از شتاب / نی مروّت ، نی تأنّی ، نی ثواب


از آنرو شیطان تو را از فقر می ترساند که تو از روی شتاب روزی های ناپسند را بخوری . و متاع نامطلوب را به یغما ببری . نه به جوانمردی توجه کنی و نه به بُردباری و نه به اجرِ اُخروی .

لاجَرَم کافر خورَد در هفت بَطن / دین و دل باریک و لاغر ، زَفت بطن


ناچار کافر ( آدم حریص ) با هفت شکم ، غذا می خورد . یعنی حریصانه غذا می خورد و نتیجۀ اینگونه خوردن اینست : که دین و قلبش لاغر و نحیف می گردد و شکمش بزرگ و برآمده . [ حکایت بعدی در نقدِ حرص و آدمیانِ حریص است . ]

شرح و تفسیر حکایت بعد

دکلمه دیباچه دفتر پنجم مثنوی معنوی مولو ی

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟