دعوت روستایی از شهری برای سفر به روستای او | شرح و تفسیر

دعوت روستایی از شهری برای سفر به روستای او | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

دعوت روستایی از شهری برای سفر به روستای او | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر سوم ابیات ۲۳۶ تا ۲۸۱

نام حکایت : فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن او

بخش : ۱ از ۱۱ ( دعوت روستایی از شهری برای سفر به روستای او )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن او

 

در روزگاران پیشین ، شهر نشینی توانگر با یک روستایی طمعکار آشنا شده بود . هر گاه روستایی به شهر می آمد یکسر سراغِ خانۀ او را می گرفت و هفته ها و ماه ها مهمانِ او می شد . بالاخره روزی آن روستایی به شهری می گوید : ای سَرورِ من ، آقای من ، چرا برای گردش و تفریح به روستای ما تشریف نمی آوری ؟ تو را به خدا برای یکبار هم که شده ، دستِ اهل و عیالت را بگیر و سری به روستای ما بزن که یقیناََ به شما خوش خواهد گذشت . آن شهری نیز برای ردّ درخواست او عذرها می آورد و بهانه ها می تراشید و …

متن کامل « حکایت فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن او » را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید .

متن کامل اشعار دعوت روستایی از شهری برای سفر به روستای او

ابیات ۲۳۶ الی ۲۸۱

۲۳۶) ای برادر بود اندر مامَضی / شهریی با روستایی آشنا

۲۳۷) روستایی چون سویِ شهر آمدی / خَرگه اندر کویِ آن شهری زدی

۲۳۸) دو مَه و سه ماه ، مهمانش بُدی / بر دُکانِ او و ، بر خوانش بُدی

۲۳۹) هر حَوایج را که بودیش آن زمان / راست کردی مردِ شهری رایگان

۲۴۰) رُو به شهری کرد و گفت : ای خواجه تو / هیچ می نآیی سویِ دِه ، فُرجه جُو ؟

۲۴۱) الله الله ، جُمله فرزندان بیار / کین زمانِ گلشن است و نوبهار

۲۴۲) یا به تابستان بیا ، وقتِ ثَمر / تا ببندم خدمتت را من کمَر

۲۴۳) خیل و فرزندان و قومت را بیار / در دِهِ ما باش سه ماه و چهار

۲۴۴) که بهاران خطّۀ دِه خوش بُوَد / کشتزار و لالۀ دلکش بُوَد

۲۴۵) وعده دادی شهری او را دفعِ حال / تا برآمد بعدِ وعده هشت سال

۲۴۶) او به هر سالی همی گفتی که : کی / عزم خواهی کرد ؟ کآمد ماهِ دی

۲۴۷) او بهانه ساختی کِامسال مان / از فلان خِطّه بیآمد میهمان

۲۴۸) سالِ دیگر گر توانم وارهید / از مهمّات ، آن طرف خواهم دوید

۲۴۹) گفت : هستند آن عیالم منتظر / بهرِ فرزندانِ تو ای اهلِ بِرّ

۲۵۰) باز هر سالی چو لکلک ، آمدی / تا مُقیمِ قُبّۀ شهری شدی

۲۵۱) خواجه ، هر سالی ز زَرّ ومالِ خویش / خرجِ او کردی ، گشادی بالِ خویش

۲۵۲) آخرین کرَّت سه ماه آن پهلوان / خوان نهادش بامدادان و شبان

۲۵۳) از خجالت باز گفت او خواجه را / چند وعده ؟ چند بفریبی مرا ؟

۲۵۴) گفت خواجه : جسم و جانم وصل جوست / لیک هر تحویل اندر حکمِ هُوست

۲۵۵) آدمی چون کشتی است و بادبان / تا کی آرد باد را آن بادران ؟

۲۵۶) باز سوگندان بدادش کِای کریم / گیر فرزندان ، بیا بنگر نَعیم

۲۵۷) دستِ او بگرفت سه کرَّت به عهد / کاللّه الله زُو بیا ، بنمای جهد

۲۵۸) بعدِ ده سال و به هر سالی چنین / لابه ها و وعده هایِ شِکَّرین

۲۵۹) کودکانِ خواجه گفتند : ای پدر / ماه و ابر و سایه هم دارد سفر

۲۶۰) حق ها بر وَی تو ثابت کرده یی / رنج ها در کارِ او بس بُرده یی

۲۶۱) او همی خواهد که بعضی حقِ آن / واگزارد ، چون شوی تو میهمان

۲۶۲) بس وصیّت کرد ما را او نهان / که کشیدس سوی دِه ، لابه کنان

۲۶۳) گفت حق است این ، ولی این سیبَوَیه / اِتّقِ مِن شَرِّ مَن اَحسَنت اِلَیه

۲۶۴) دوستی ، تُخمِ دَمِ آخِر بُوَد / ترسم از وحشت که آن فاسد شود

۲۶۵) صحبتی باشد چو شمشیرِ قَطوع / همچو دَی در بوستان و ، در زُروع

۲۶۶) صحبتی باشد چو فصلِ نوبهار / زو عمارت ها و دخلِ بی شمار

۲۶۷) حَزم آن باشد که ظَنِ بَد بَری / تا گریزیّ و ، شوی از بَد ، بَری

۲۶۸) حَزم ، سُوء الظن گفته ست آن رسول / هر قَدَم را دام می دان ای فضول

۲۶۹) رویِ صحرا هست هموار و فراخ / هر قدم دامی است ، کم ران اُوستاخ

۲۷۰) آن بُزِ کوهی دَوَد که دام کو ؟ / چون بتازد ، دامش افتد در گلو

۲۷۱) آنکه می گفتی که کو ؟ اینک ببین / دشت می دیدی نمی دیدی کمین

۲۷۲) بی کمین و دام و صیّاد ای عَیار / دُنبه کی باشد میانِ کشتزار ؟

۲۷۳) آنکه گستاخ آمدند اندر زمین / استخوان و کلّه هاشان را ببین

۲۷۴) چون به گورستان روی ای مُرتضی / استخوانشان را بپرس از مامَضی

۲۷۵) تا به ظاهر بینی آن مَستانِ کور / چون فرو رفتند در چاهِ غرور ؟

۲۷۶) چشم اگر داری تو ، کورانه مَیا / ور نداری چشم ، دست آور عصا

۲۷۷) آن عصایِ حَزم و استدلال را / چون نداری دید ، می کُن پیشوا

۲۷۸) ور عصایِ حَزم و استدلال نیست / بی عصاکش بر سَرِ هر رَه مایست

۲۷۹) گام ز آن سان نِه ، که نابینا نَهَد / تا که پا از چاه و از سگ ، وارهد

۲۸۰) لرز لرزان و به ترس و احتیاط / می نهد پا تا نیفتد در خُباط

۲۸۱) ای ز دودی جَسته در ناری شده / لقمه جُسته ، لقمۀ ماری شده

شرح و تفسیر دعوت روستایی از شهری برای سفر به روستای او

ای برادر بود اندر مامَضی / شهریی با روستایی آشنا


ای برادر ، در زمان های پیشین ، یک شهرنشین با یک روستایی آشنا شده بود .

روستایی چون سویِ شهر آمدی / خَرگه اندر کویِ آن شهری زدی


هر گاه آن روستایی به شهر می آمد . یک راست به منزل آن شهرنشین می رفت و در همان جا سکونت می کرد .

دو مَه و سه ماه ، مهمانش بُدی / بر دُکانِ او و ، بر خوانش بُدی


آن روستایی ، دو سه ماه مهمان او می شد و در دکان و منزل او به سر می برد .

هر حَوایج را که بودیش آن زمان / راست کردی مردِ شهری رایگان


هر گاه آن روستایی نیازی پیدا می کرد . مردِ شهری آن را برایش مجّانی فراهم می آورد .

رُو به شهری کرد و گفت : ای خواجه تو / هیچ می نآیی سویِ دِه ، فُرجه جُو ؟


روزی از روزها آن روستایی به شهری رو کرد  گفت : ای بزرگوار ، چرا برای تفریح و گردش به روستای ما نمی آیی ؟ [ بلکه دائماََ جواب می دهی که در فرصت مناسب خواهم آمد . گویا شهری این را هم برای بهانه تراشی می گفته است ]

فُرجه جُو = در لغت به معنی شکاف و رخنه است و نیز به معنی سیر و سیاحت است . و فُرجُه جُو در اینجا به معنی فرصت جوینده و جویای گردش است .

الله الله ، جُمله فرزندان بیار / کین زمانِ گلشن است و نوبهار


تو را به خدا ، فرزندانت را نیز بیاور ، زیرا که هم اکنون فصلِ گل و بهار است .

یا به تابستان بیا ، وقتِ ثَمر / تا ببندم خدمتت را من کمَر


اگر الآن نمی آیی . دستِ کم تابستان بیا که فصلِ میوه است تا من در خدمتگزاری به تو کمرِ خدمت ببندم . [ کمرِ خدمت بستن = آماده شدن برای خدمتگزاری ]

خیل و فرزندان و قومت را بیار / در دِهِ ما باش سه ماه و چهار


بستگان و فرزندان و خویشانت را همراه بیاور و سه چهار ماه در روستای ما بمانید .

که بهاران خطّۀ دِه خوش بُوَد / کشتزار و لالۀ دلکش بُوَد


زیرا در موسم بهار ، دهستانِ ما خوش و خرم است و کشتزار و گُل های دلربایی وجود دارد . [ خِطّه = ناحیه ، سرزمین ]

وعده دادی شهری او را دفعِ حال / تا برآمد بعدِ وعده هشت سال


آن شهرنشین برای از سر باز کردن روستایی وعده هایی می داد تا اینکه هشت سال از آن وعده ها سپری شد .

او به هر سالی همی گفتی که : کی / عزم خواهی کرد ؟ کآمد ماهِ دی


روستایی هر سال می گفت : بالاخره کی تصمیم به آمدن می گیری ؟ آنقدر تأخیر کردی که دیماه ( زمستان ) فرا رسید .

او بهانه ساختی کِامسال مان / از فلان خِطّه بیآمد میهمان


شهری بهانه می آورد که امسال از فلان جا برای ما مهمان آمده است .

سالِ دیگر گر توانم وارهید / از مهمّات ، آن طرف خواهم دوید


اگر سال دیگر از کارها و گرفتاری هایم خلاص شوم حتماََ به روستای شما خواهم شتافت .

گفت : هستند آن عیالم منتظر / بهرِ فرزندانِ تو ای اهلِ بِرّ


روستایی می گفت : ای نیکوکار ، خانوادۀ من منتظر و فرزندان و خانوادۀ تو هستند .

باز هر سالی چو لکلک ، آمدی / تا مُقیمِ قُبّۀ شهری شدی


دوباره هر سال که فرا می رسید ، روستایی مانند لکلک می آمد و در منزلِ آن شهری اقامت می گزید .

خواجه ، هر سالی ز زَرّ ومالِ خویش / خرجِ او کردی ، گشادی بالِ خویش


صاحبخانه هر سال برای پذیرایی از آن روستایی از طلا و اموالِ خود صرف می کرد و از خود سخاوت و جوانمردی نشان می داد .

آخرین کرَّت سه ماه آن پهلوان / خوان نهادش بامدادان و شبان


در دفعه آخر آن جوانمرد ، سه ماه روز و شب از روستایی پذیرایی کرد .

از خجالت باز گفت او خواجه را / چند وعده ؟ چند بفریبی مرا ؟


روستایی از روی خجالت گفت : ای بزرگوار ، تا کی وعده می دهی که می آیم ؟ تا کی مرا می فریبی ؟ یعنی تا کی حرفِ مرا زمین می زنی و امروز و فردا می کنی ؟

گفت خواجه : جسم و جانم وصل جوست / لیک هر تحویل اندر حکمِ هُوست


صاحبخانه گفت : روح و جسمِ من به تو پیوند دارد ولی این را نیز بدان که هر تحوّل و رویدادی محکومِ مشیّتِ الهی است .

آدمی چون کشتی است و بادبان / تا کی آرد باد را آن بادران ؟


انسان در مَثَل مانند کشتی و بادبان است . باید به انتظار نشست که چه موقع آفریدگارِ باد ، آن را می وزاند . [ به عقیدۀ اکبرآبادی ، مراد از «بادران» فاعل حقیقی است ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص ۱۲ ) عبدالطیف نیز همین گونه تفسیر کرده است ( لطائف المعنوی ، دفتر سوم ، ص ۱۱۳ ) ]

باز سوگندان بدادش کِای کریم / گیر فرزندان ، بیا بنگر نَعیم


دوباره آن روستایی ، صاحبخانه را قسم داد که دستِ فرزندانت را بگیر و بیا روستای ما و نعمت را مشاهده کن .

دستِ او بگرفت سه کرَّت به عهد / کاللّه الله زُو بیا ، بنمای جهد


روستایی دستِ آن شهری را گرفت و سه بار سوگندش داد که تو را به خدا زود به روستای ما بیا و در آن مورد همّت کن .

بعدِ ده سال و به هر سالی چنین / لابه ها و وعده هایِ شِکَّرین


پس از سپری شدن ده سال و لابه و التماس آن روستایی و دادن وعده های شیرین .

کودکانِ خواجه گفتند : ای پدر / ماه و ابر و سایه هم دارد سفر


بجه های صاحبخانه گفتند : ای پدر ، حتی ماه و ابر و سایه هم در حرکت و سفر از نقطه ای به نقطه دیگرند تا چه رسد به ما آدم ها ، پس چرا از گوشۀ خانه تکان نمی خوریم ؟

حق ها بر وَی تو ثابت کرده یی / رنج ها در کارِ او بس بُرده یی


ای پدر ، تو بر گردنِ آن روستایی حق داری . و به خاطر او رنج ها کشیده ای .

او همی خواهد که بعضی حقِّ آن / واگزارد ، چون شوی تو میهمان


اینک آن روستایی می خواهد که تو را مهمانِ خود کند و بدین ترتیب پاره ای از حقوقِ تو را ادا کند .

بس وصیّت کرد ما را او نهان / که کشیدس سوی دِه ، لابه کنان


آن روستایی ، در نهان به ما سفارش بسیار کرد که خواجه را با التماس و تضرّع به طرفِ روستای ما بیاورید .

گفت حق است این ، ولی این سیبَوَیه / اِتّقِ مِن شَرِّ مَن اَحسَنت اِلَیه


صاحبخانه ( خواجه ) گفت : ای خوبرویِ با کمال ، راست همین است که گفتی ، ولی بترس از شرِ کسی که به او نیکی کرده ای . [ اشاره است به حدیث « اِتّقِ مِن شَرِّ مَن اَحسَنت اِلَیه = بترس از گزندِ کسی که بدو نیکی کرده ای » ( احادیث مثنوی ، ص ۷۲ ) ]

سیبّویه = در فارسی مرکب است از دو کلمه و مخفف آن ، سیب + بویه . سیبّویه ، لقب چند تن از اکابرِ ادبا و ارباب کمال است . ظاهراََ نخستین کسی که این لقب را گرفت عمرو بن عثمان بن قنبر ( متوفای ۱۶۶ تا ۱۸۸ هجری ) که در نحو و علوم عربی ، استاد علی الاطلاق و سرآمد نحویان عراق بود . در باره این لقب وجوهی نقل شده از آن جمله ، خوبرو بودن وی بوده است ( ریحانه الادب ، ج ۳ ، ص ۱۰۷ و ۱۰۸ ) بنابراین می توان گفت که «سیبّویه» در بیت فوق به عنوان مظهر و سرمشق کمال باطن و جمال ظاهر  بکار رفته است . وجه فوق به عنوان مظهر باطنی و جمالِ ظاهری است . وجه دیگر آنکه ، شما نیز مانند سیبّویه با الفاظ و اِعراب و بِنای کلمات کار دارید و نه حقیقت و معنای آن ، بعضی نیز می گویند این خطاب را تنها برای رعایت قافیه آورده است ( تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی ، ج ۶ ، ص ۲۴۱ ) .

دوستی ، تُخمِ دَمِ آخِر بُوَد / ترسم از وحشت که آن فاسد شود


دوستی مانند بَذری است که در آخرین لحظه های فصلِ مناسب ، کاشته شود . و می ترسم که آن هم بر اثرِ بر کنار ماندن و جدا شدن از شرایط مناسب ، تباه گردد . ( وحشت = در اینجا ضدِ محبت و دوستی است یعنی نفرت و جدایی ( شرح اسرار ، ص ۱۹۲ ) [ همانطور که اگر بَذر در شرایطِ نامناسب کاشته شود بر اثرِ خلل و زیانی ، تباه می گردد . دوستی هایی نیز با اندک ناملایمی از میان می رود . مردِ شهری با فراستی که داشت نسبت به صداقت آن روستایی ظنین بود و محتاط . صاحب المنهج القوی گوید : بذرِ نیکی در زمینِ دل های بندگان در آخرین لحظات ثمره می دهد . ]

صحبتی باشد چو شمشیرِ قَطوع / همچو دَی در بوستان و ، در زُروع


نوعی دوستی هست که مانند شمشیری بُرّان است . یعنی درختِ دوستی را می بُرد . درست مانند فصلِ زمستان است که باغ و کشتزارها را خشک و تباه می سازد . [ قَطوع = بسیار بُرنده ، صیغۀ مبالغۀ قطع ]

صحبتی باشد چو فصلِ نوبهار / زو عمارت ها و دخلِ بی شمار


امّا نوعی دوستی هم هست که مانند فصلِ بهار همه جا را آباد می کند و محصولِ فراوان پدید می آورد . [ خوارزمی گوید : بعضی صحبت ها چون نسیمِ بهار و زلال ، خوشگوار است که نهالِ پژمردۀ محبّت از آن طراوت گیرد . و بعضی صحبت ها چون صرصر دیماه و آبِ شور ، سیاه است که گلشنِ تازۀ مودّت از او خوشیدگی پذیرد . ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص ۳۷۹ )

حَزم آن باشد که ظَنِ بَد بَری / تا گریزیّ و ، شوی از بَد ، بَری


حال که دوستی ها اینگونه است . دوراندیشی و احتیاط اقتضاء می کند که بَد گمان باشی . تا بدین وسیله از آفت ها و ناگواری ها و بَدی ها جانِ سالم بدر بَری .

حَزم ، سُوء الظن گفته ست آن رسول / هر قَدَم را دام می دان ای فَضول


پیامبر (ص) فرموده است : « دوراندیشی و احتیاط ، همانا بَد گمانی است » ( احادیث مثنوی ، ص ۷۴ ) ای پُرگو هر گامی را دامی بدان . [ ( فَضول = زیاده گو ، کسی که به افعالِ غیر ضروری پردازد . ( مرآه المثنوی ، ص ۱۰۶۲ ) . امّا باید دقت داشت که این بَدگمانی به معنی احتیاط و رعایت دوراندیشی است نه به معنای مصطلح آن . چرا که بَدگمانی و سوء ظن نوعی بیماری و نقصان شخصیت است ]

رویِ صحرا هست هموار و فراخ / هر قدم دامی است ، کم ران اُوستاخ


برای مثال ، بیابان به ظاهر هموار و پهناور است . ولی در هر قدمی دامی نهاده شده . بنابراین گستاخانه کمتر در این وادی بتاز . [ قلمرو و زندگانی اجتماعی نیز به ظاهر سهل و هموار می نماید امّا به باطن بسی دشوار و خطیر است . اُوستاخ = گستاخ ، بی پروا ]

آن بُزِ کوهی دَوَد که دام کو ؟ / چون بتازد ، دامش افتد در گلو


مثال دیگر ، بُزِ کوهی به این سو و آن سو می دود و با خود می گوید : دام کجا بود ؟ این ها همه حرف است ، ولی همینکه مقداری بی خیال می دود ، دام گرفتارش می سازد .

آنکه می گفتی که کو ؟ اینک ببین / دشت می دیدی نمی دیدی کمین


ای بُزِ کوهی ، آن دام که می گفتی : کو و کجاست ؟ حالا ببین ، تو فقط صحرا را می دیدی و دام را نمی دیدی .

بی کمین و دام و صیّاد ای عَیار / دُنبه کی باشد میانِ کشتزار ؟


ای مدعی زیرکی و زرنگی ، اگر کمین و دام و صیاد نباشد ، دُنبه چگونه ممکن است در وسطِ کشتزار باشد ؟ [ پس بدان که این دُنبه ، وسیلۀ قربِ توست . شکارچیان در دورانِ قدیم برای شکار وحوش ، دُنبه ای در دام می نهادند تا شکار به هوای آن گرفتار شود . ( اشاره است به ضرب المثلی که در شرح بیت ۲۷۲۲ دفتر دوم آمده ) ]

آنکه گستاخ آمدند اندر زمین / استخوان و کلّه هاشان را ببین


بر بقایای استخوان و جمجمه های کسانی را تماشا کن که در روی زمین به گستاخی پرداختند . [ تداعی می کند آیه ۱۱ سورۀ انعام « بگو گردش کنید در زمین و آنگاه بنگرید که چه سان بوده است فرجامِ تکذیب کنندگان » و نظایر آن را که به کرّات در قرآن مجید آمده است . ]

گستاخ آمدند اندر زمین = در اینجا به معنی اینست که در روی زمین به تباهی و گستاخی دست زدند . یکی از شارحان گفته اند : گستاخانه به دنیا آمدند و این غلط است زیرا کسی گستاخ به دنیا نمی آید .

چون به گورستان روی ای مُرتضی / استخوانشان را بپرس از مامَضی


ای انسانِ پسندیده و برگزیده ، هر گاه به قبرستان گام می نهی . احوالِ گذشتۀ ایشان را از استخوان هاشان سؤال کن . [ مرتضی = پسندیده و برگزیده برای صحبت و خدمت ( فرهنگ نفیسی ، ج ۵ ، ص ۳۲۴۷ ) / مامضی = آنچه گذشته و سپری شده است ) ]

تا به ظاهر بینی آن مَستانِ کور / چون فرو رفتند در چاهِ غرور ؟


تا آشکارا بنگری که آن بی خبرانِ کوردل ، چگونه و چرا در مَغاکِ غرور و فریب سقوط کردند ؟

چشم اگر داری تو ، کورانه مَیا / ور نداری چشم ، دست آور عصا


اگر واقعاََ دیدۀ بصیرت داری ، آن را بکار گیر و مانند نابینایان راه مرو . و اگر چشمِ بصیرت نداری ، حتماََ یک عصا تهیه کُن . [ اگر حقیقتاََ به مرحلۀ روشن بینی و شهودِ قلبی رسیده ای ، عصای استدلال را به دست مگیر و مانند استدلالیونِ کوردل با عصای استدلال راه مرو . مولانا در ابیات ۲۱۳۶ و ۲۱۳۷ دفتر اوّل از قیاس و استدلالِ نظری ، به عصا تعبیر کرده است . ]

آن عصایِ حَزم و استدلال را / چون نداری دید ، می کُن پیشوا


حالا که چشمِ بصیرت نداری دستِ کم عصای احتیاط و استدلال را راهنمای خود کُن . [ سالک در بدایتِ سلوک باید از استدلال و چون و چراهای نظری استفاده کند و چون از این مرحله گذشت و صاحب شهود و روشن بینی شد ، دیگر حاجتی بدان ندارد . ]

ور عصایِ حَزم و استدلال نیست / بی عصاکش بر سَرِ هر رَه مایست


و اگر عصای احتیاط و استدلال را نیز نداری ، بدون راهنما بر سرِ هر راهی توقف مکن . [ برخی گمان کرده اند که مولانا و دیگر عرفا با اصل و جوهر منطق مخالفت داشته اند . قواعد و اصولِ منطقی ، جزو فطریات و بدیهیات ذاتی است و هیچکس آن را نمی تواند تکذیب کند . بنابراین مولانا با اصل و اساسِ منطق و استدلال مخالف نیست بلکه با کسانی مخالف است که این ابزار را وسیلۀ مغالطه و فریبکاری می کنند . ]

گام ز آن سان نِه ، که نابینا نَهَد / تا که پا از چاه و از سگ ، وارهد


همواره مانند افرادِ نابینا گام بردار تا از گزندِ چاه و سگ نجات پیدا کنی . یعنی با احتیاط حرکت کُن .

لرز لرزان و به ترس و احتیاط / می نهد پا تا نیفتد در خُباط


آدمِ نابینا ، با ترس و لرز و احتیاط قدم بر می دارد تا مبادا به مهلکه ای دچار شود . [ خُباط = پریشانی مغز ، پری زدگی ، در اینجا به معنی تباهی و هلاکت ]

ای ز دودی جَسته در ناری شده / لقمه جُسته ، لقمۀ ماری شده


ای کسی که از دود می گریزی ولی گرفتار آتش شده ای . ای جویندۀ لقمه که خود ، گرفتارِ ماری شده ای ، حواست را جمع کن و سر به هوا راه مرو که حتماََ در چاه خواهی افتاد .

بس گریزند از بلا سویِ بلا / بس جهند از مار سویِ اژدها

دکلمه دعوت روستایی از شهری برای سفر به روستای او

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

CONTACT US

We're not around right now. But you can send us an email and we'll get back to you, asap.

درحال ارسال

©2018 KLEO Template a premium and multipurpose theme from Seventh Queen

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟