خَلَقنَاالاِنسانَ فی اَحسَنِ تَقویمِِ ثُمَّ رَدَدناهُ اَسفَلَ سافِلینَ

خَلَقنَاالاِنسانَ فی اَحسَنِ تَقویمِِ ثُمَّ رَدَدناهُ اَسفَلَ سافِلینَ | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

خَلَقنَاالاِنسانَ فی اَحسَنِ تَقویمِِ ثُمَّ رَدَدناهُ اَسفَلَ سافِلینَ | شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر چهارم ابیات 962 تا 973

نام حکایت : حکایت محبوس شدن آهو در آخور خَران و طعنۀ آن خَران

بخش : 6 از 9 ( خَلَقنَاالاِنسانَ فی اَحسَنِ تَقویمِِ ثُمَّ رَدَدناهُ اَسفَلَ سافِلینَ )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت محبوس شدن آهو در آخور خَران و طعنۀ آن خَران

صیّادی آهویی شکار کرد و به طویله گاوان و خَرانِ خود انداخت . وقتی که جلو آنها کاه ریخت آن زبان بسته ها با اشتهای عجیبی شروع به خوردن کردند . امّا آن آهو هراسان از این سو بدان سو می دوید و اصلاََ لب به کاه نمی زد . وقتی گاوان و خران دیدند که او از غذای آنان نمی خورد مسخره اش کردند و هر یک سخنی طنز آلود نثارش نمود . آهو گفت : این کاه ، ارزانی خودتان باد . من پیش از آنکه گرفتارِ این طویله شوم در کنارِ جویبارانِ زلال و گلزارانِ مصفّا می خرامیدم . یکی از خران سخره کنان بدو گفت : دیگر بس است اینقدر …

متن کامل ” حکایت محبوس شدن آهو در آخور خَران و طعنۀ آن خَران را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات خَلَقنَاالاِنسانَ فی اَحسَنِ تَقویمِِ ثُمَّ رَدَدناهُ اَسفَلَ سافِلینَ

ابیات 962 الی 973

962) آدمِ حُسن و مَلَک ساجد شده / همچو آدم باز معزول آمده

963) گفت : آوَه ، بعدِ هستی نیستی ؟ / گفت : جُرمت این که افزون زیستی

964) جبرئیلش می کشانَد مُو کشان / که : برو زین خُلد و از جَوقِ خَوشان

965) گفت : بعد از عِزّ ، این اِذلال چیست ؟ / گفت : آن دادست و اینت داوری ست

966) جبرئیلا سجده می کردی به جان / چون کنون میرانی ام تو از جِنان ؟

967) حُلّه می پَرّد ز من در امتحان / همچو برگ از نخل در فصلِ خزان

968) آن رُخی که تابِ او بُد ماه وار / شد به پیری همچو پشتِ سوسمار

969) و آن سَر و فرقِ گَشِ شَعشَع شده / وقتِ پیری ناخوش و اَصلَع شده

970) و آن قدِ صف دَرِّ نازان چون سِنان / گشته در پیری دو تا همچون کمان

971) رنگِ لاله ، گشته رنگِ زعفران / زورِ شیرش ، گشته زَهرۀ زنان

972) آنکه مردی در بغل کردی به فَن / می بگیرندش بغل وقتِ شدن

973) این خود آثارِ غم و پژمردگی ست / هر یکی زینها رَسولِ مردگی ست

شرح و تفسیر خَلَقنَاالاِنسانَ فی اَحسَنِ تَقویمِِ ثُمَّ رَدَدناهُ اَسفَلَ سافِلینَ

آدمِ حُسن و مَلَک ساجد شده / همچو آدم باز معزول آمده


انسانِ زیبا که مسجود فرشتگان بود . سرانجام مانندِ حضرت آدم (ع) از مقامِ عالی خود معزول شد . [ مولانا در این بیت حُسن و زیبایی را به حضرت آدم (ع) تشبیه کرده است زیرا « آدمِ حُسن » یعنی حُسن و جمالی که مانندِ آدم است . همانطور که آدم در ابتدای کار مسجود فرشتگان شد و سپس از بهشت رانده گشت . زیبایی ظاهری انسان نیز در دورۀ کودکی و جوانی ، دیگران را به اعجاب و تحسین وامی دارد و چون خزانِ کهولت و پیری از راه رسد برگ و بارِ وجودِ آدمی را بتکاند و زرد و خوشیده اش سازد . ]

در عنوان این بخش به آیه 4 و 5 سورۀ تین اشاره است « براستی که آدمی را در نکوترین هنجار بیافریدیم و سپس بازآریمش به فروترین مرتبت » . تقویم ، لفظاََ به معنی درآوردن چیزی است به صورت مناسب و متعادل . و « اَحسنِ تقویم » ، یعنی نکوترین اعتدال و هنجار از حیثِ خَلقی و خُلقی . زمخشری آن را اعتدال در اعضای بدن گفته است ( کشاف  ، ج 4 ، ص 774 ) . برخی نیز آن را به « ایستاده بر پا » تفسیر کرده اند . و می گویند که حیوانات یا می خزند و یا بر چهار دست و پا راه می روند ( مجمع البیان ، ج 10 ، ص 511 ) . در تفسیر « اسفل سافلین » برخی نوشته اند : مراد از آن فرارسیدن دورانِ پیری و کهنسالی است که آدمی در آن دوره به فروترین مرتبۀ ضعف و عجز باز می رود . برخی نیز مراد از آن را کفر و انحطاط روحی و اخلاقی دانسته اند که این وجه با سیاق و سباق آیات مذکور سازگارتر است . زیرا به دنبال آن در آیه 6 می فرماید « مگر آنان که ایمان آرند و عمل صالح کنند . پس ایشان راست پاداشی بی پایان » و بدین ترتیب حساب مؤمنان را از کافران استثنا می کند .

مولانا می گوید : مراد از « اَسفل سافلین » همان پیری و کهنسالی است و قهراََ این دوره با ضعف و زبونی همراه است . امّا کسی که انوار الهی بر قلبش تابیده و دورۀ جوانی و میانسالی خود را به نیکی سپری کرده باشد . به دوران سالخوردگی نیز وجودی مثبت و پُر برکت خواهد داشت و در واقع دورۀ پیری ، میوۀ درختِ جوانی و میانسالی است . کسی که دورۀ جوانی خود را با کج خُلقی و پلیدی سر می کند قهراََ در دورۀ پیری نیز کور و کبود خواهد بود . نتیجه اینکه نه تنها تنزّلِ اخلاقی و مسخِ روحی و شخصیتی دورۀ پیری شامل افراد روشن ضمیر نمی شود . بلکه بالعکس اینان به گنجی ثمین مبدّل می شوند که روحِ بالنده و متعالی آنان مصباحِ طریقِ همگان می گردد .

گفت : آوَه ، بعدِ هستی نیستی ؟ / گفت : جُرمت این که افزون زیستی


آدم وقتی عزلِ خود را از بهشت دید آهی کشید و گفت : دریغا ، آیا بعد از هستی نیستی است ؟ خداوند فرمود : گناهت اینست که زیاده از حد عُمر کرده ای . [ سنّتِ ما اینست که به هر کس عُمرِ طولانی دهیم به ضعف و عجزش درکشیم . پس آب و رنگِ زیبا رویان نیز در اثرِ طولِ زمان محو شود و زشتی و شکستگی جای آن را گیرد . همچنین می توانیم فاعلِ «گفت» را در مصراع اوّل ، انسان صاحب جمال بدانیم که از فقدان آب و تابِ ظاهری اش حسرت می خورد . ]

جبرئیلش می کشانَد مُو کشان / که : برو زین خُلد و از جَوقِ خَوشان


جبرئیل ( مهتر فرشتگان ) موی سرِ او را می گیرد و کشان کشان می برد و به او می گوید : از این بهشت جاودان و از جمعِ سرمستان بیرون رو . ( خُلد = بهشت برین / جَوقِ خوشان = گروه سرخوشان و شادمانان ) [ در اینجا می توان مرجع ضمیر «ش» در «جبرئیلش» را هم آدم (ع) و هم انسان زیبارو و صاحب جمال بدانیم . ]

گفت : بعد از عِزّ ، این اِذلال چیست ؟ / گفت : آن دادست و اینت داوری ست


انسان صاحب جمال به مهتر فرشتگان می گوید : پس از آن همه عزّت و احترام این تحقیر برای چیست ؟ چبرئیل جواب داد : آن عزّت و احترام ، لطف و بخششِ الهی است . و این تحقیر از عدلِ او . [ اِذلال = خوار کردن ، تحقیر نمودن ]

جبرئیلا سجده می کردی به جان / چون کنون میرانی ام تو از جِنان ؟


ای جبرئیل ( مهتر فرشتگان ) تو در آغازِ کار با اخلاص بر من سجده آوردی . اکنون چرا مرا از باغ های بهشت می رانی ؟ [ جِنان = جمع جنّت به معنی بهشت ]

حُلّه می پَرّد ز من در امتحان / همچو برگ از نخل در فصلِ خزان


در وقتِ امتحان و ابتلا جامه های بهشتی مانندِ برگِ درختان از تنم فرو می ریزد . ( حُلّه = لباس نو ) [ احتمالاََ مولانا در این بیت به آیه 27 سورۀ اعراف نظر داشته است . در آن آیه آمده است که ابلیس با اضلالِ خود جامۀ آدم و حوا را از تنشان بیرون آورد .در روایات نیز آمده است وقتی آن دو از شجرۀ ممنوعه خوردند . جامۀ پیکرشان فرو افتاد و آسیمه سر به چپ و راست می گریختند و نمی دانستند چه کنند . ]

منظور بیت : در خزانِ عُمر نیز حلّه های حُسن و جمال از انسان جدا گردد .

آن رُخی که تابِ او بُد ماه وار / شد به پیری همچو پشتِ سوسمار


آن چهره ای که مانندِ ماه می درخشید . بر اثرِ پیری مانندِ پشتِ سوسمار ، پُر چین و آژنگ شود . [ می توان افعالِ ماضی این بیت و ابیات بعد را به مضارع تأویل کنیم زیرا از امری حتمی الوقوع سخن رفته است . ]

و آن سَر و فرقِ گَشِ شَعشَع شده / وقتِ پیری ناخوش و اَصلَع شده


آن سر و موی زیبا و درخشانِ او به هنگامِ پیری زشت و طاس گردد . ( فَرق = فرقِ موی سر / گَش = خوب و زیبا / فَرقِ گَش = سر و موی زیبا / شَعشَع = تابنده ، تابناک / اَصلَع = داغ سر ، مردی که جلو سرش مو نداشته باشد ) [ جلوه و جمالِ دورۀ جوانی و خرمنِ خرّمِ مو بی رونق و تنگ گردد و زلف و کاکلِ آدمی فرو ریزد . ]

و آن قدِ صف دَرِّ نازان چون سِنان / گشته در پیری دو تا همچون کمان


و قامتِ صف شکن و رعنای او در دورانِ پیری مانندِ نیزه می خمد . [ صَف دَر = درندۀ صف ، بر هم زنندۀ صفِ دشمن / نازان = ناز کننده ، رعنا / سِنان = نیزه ، سرنیزه ]

رنگِ لاله ، گشته رنگِ زعفران / زورِ شیرش ، گشته زَهرۀ زنان


رخسارۀ سرخ و شادابِ او به رنگِ زعفرانی مبدّل شود و نیروی شیرآسای او بقدری تحلیل رود که زان پس  دل و جرأتی زنانه پیدا کند . یعنی آدمی ترسو و محافظه کار شود .

آنکه مردی در بغل کردی به فَن / می بگیرندش بغل وقتِ شدن


آن کسی که با نیروی جوانی خود ، مردان را به قصدِ زورآزمایی و کُشتی بغل می گرفت و بر زمین می کوفت . در دورۀ پیری به هنگام راه رفتن باید زیر بغلش را بگیرند تا مبادا بر زمین افتد .

این خود آثارِ غم و پژمردگی ست / هر یکی زینها رَسولِ مردگی ست


حالاتی که برای پیری برشمردیم علائمِ اندوه و پژمردن است و هر یک از اینها به منزلۀ پیکِ مرگ است . یعنی هر یک از احوالِ پیری خبر می دهد که شخصِ مذکور باید منزلِ دنیا را ترک گوید و به خانۀ آخرت کوچد .

شرح و تفسیر بخش قبل                    شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه خَلَقنَاالاِنسانَ فی اَحسَنِ تَقویمِِ ثُمَّ رَدَدناهُ اَسفَلَ سافِلینَ

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟