بیان آنکه ماسِوَی الله هر چیزی آکِل و مأکول است

بیان آنکه ماسِوَی الله هر چیزی آکِل و مأکول است | شرح و تفسیر در مرکز تخصصی شعر و عرفان دیدارجان

بیان آنکه ماسِوَی الله هر چیزی آکِل و مأکول است| شرح و تفسیر

شاعر : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کتاب : مثنوی معنوی

قالب شعر : مثنوی

آدرس شعر : مثنوی معنوی مولوی دفتر چهارم ابیات 719 تا 764

نام حکایت : حکایت آن اعرابی که سگِ او گرسنه و انبانِ او پُر نان بود

بخش : 13 از 15 ( بیان آنکه ماسِوَی الله هر چیزی آکِل و مأکول است )

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت آن اعرابی که سگِ او گرسنه و انبانِ او پُر نان بود

سگی در حالِ جان کندن بود . صاحبش که یکی از صحرانشینان عرب بود در کنارش نشسته بود و اشکی سوزان می ریخت . عابری از آنجا می گذشت حالِ زارِ او را دید و از او پرسید : چرا می گریی ؟ از غمِ چه کسی داغ دار شده ای ؟ صاحبِ سگ گفت : از همۀ مالِ دنیا سگی وفادار داشتم که اینک در حالِ مُردن است . هم نگهبانم بود و هم برایم شکار می کرد . عابر پرسید : به چه سبب می میرد ؟ آیا زخم و آسیبی به او رسیده است ؟ صاحبِ سگ …

متن کامل ” حکایت آن اعرابی که سگِ او گرسنه و انبانِ او پُر نان بود را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

متن کامل ابیات بیان آنکه ماسِوَی الله هر چیزی آکِل و مأکول است

ابیات 719 الی 764

719) مرغکی اندر شکارِ کِرم بود / گُربه فرصت یافت او را در ربود

720) آکِل و مأکول بود و بی خبر / در شکارِ خود ز صیّادی دگر

721) دزد گر چه در شکارِ کالِه ای ست / شِحنه با خصمانش در دنباله ای ست

722) عقلِ او مشغولِ رخت و قفل و در / غافل از شِحنه ست و از آهِ سحر

723) او چنان غرق ست در سودایِ خود / غافل ست از طالب و جویایِ خود

724) گر حشیش آبِ زلالی می خورد / مِعدۀ حیوانش در پَی می چَرَد

725) آکِل و مأکول آمد آن گیاه / همچنین هر هستیی ، غیرِ اله

726) وَ هُوَ یُطعِمکُم وَ لا یُطعَم چو اوست / نیست حقِ مأکول و آکِل لحم و پوست

727) آکِل و مأکول کی ایمن بُوَد / ز آکِلی کاندر کمین ساکن بُوَد ؟

728) امنِ مأکولان ، جَذُوبِ ماتم است / رَو بِدان درگاه کو لایُطعَم است

729) هر خیالی را خیالی می خورد / فکرِ آن ، فکرِ دگر را می چَرَد

730) تو نتانی کز خیالی وارَهی / یا بِخُسبی که از آن بیرون جهی

731) فکر ، زنبورست و آن خوابِ تو آب / چوت شوی بیدار ، باز آید ذُباب

732) چند زنبورِ خیالی در پَرَد / می کشد ، این سو و آن سو می بَرَد

733) کمترینِ آکِلان است این خیال / و آن دگرها را شناسد ذُوالجَلال

734) هین گُریز از جَوقِ اُکّالِ غلیظ / سویِ او که گفت ماییمت حَفیظ

735) یا به سویِ آنکه آن حفظ یافت / گر نتانی سویِ آن حافظ شتافت

736) دست را مسپار جز در دستِ پیر / حق شده ست آن دستِ او را دستگیر

737) پیرِ عقلت کودکی خُو کرده است / از جوارِ نَفس کاندر پرده است

738) عقلِ کامل را قرین کُن با خِرَد / تا که باز آید خِرَد ز آن خویِ بَد

739) چونکه دستِ خود به دستِ او نهی / پس ز دستِ آکِلان بیرون جهی

740) دستِ تو از اهلِ آن بیعت شود / که یَدُالله فَوقِ اَیدیهِم بُوَد

741) چون بدادی دستِ خود در دستِ پیر / پیرِ حکمت که علیم است و خطیر

742) کو نبیِّ وقتِ خویش است ای مُرید / تا ازو نورِ نبی آید پدید

743) در حُدَیبیّه شدی حاضر به دین / و آن صحابۀ بیعتی را هم قرین

744) پس ز دَه یارِ مُبَشَّر آمدی / همچو زَرِّ دَهدَهی خالص شدی

745) تا مَعیّت راست آید ، ز آنکه مَرد / با کسی جُفت است کو را دوست کرد

746) این جهان و آن جهان با او بُوَد / وین حدیثِ احمدِ خوش خُو بُوَد

747) گفت : اَلمَرءُ مَعَ مَحبُوبِهِ / لا یُفَکُّ القَلبُ مِن مَطلُوبِهِ

748) هر کجا دام است و دانه ، کم نشین / رَم زبون گیرا زبون گیران ببین

749) ای زبون گیرِ زبونان ، این بدان / دست هم بالای دست است ای جوان

750) تو زبونی و زبون گیر ای عجب / هم تو صید و ، صید گیر اندر طلب

751) بَینَ اَیدی خَلقَهُم سَدّاََ مباش / که نبینی خصم را و آن خصم ، فاش

752) حرصِ صیّادی ، ز صیدی مُغفِل  است / دلبریی می کند ، او بی دل است

753) تو کم از مُرغی مَباش اندر نشید / بَینَ اَیدی خَلف ، عُصفوری بدید

754) چون به نزدِ دانه آید ، پیش و پس / چند گرداند سَر و رُو آن نَفَس

755) کای عجب پیش و پَسَم صیّاد هست / تا کشم از بیمِ او زین لقمه دست ؟

756) تو ببین پس قصۀ فُجّار را / پیش بنگر مرگِ یاد و جار را

757) که هلاکت دادشان بی آلتی / او قرینِ توست در هر حالتی

758) حق شکنجه کرد و ، گُرز و دست نیست / پس بدان بی دست ، حق داورکُنی ست

759) آنکه می گفتی اگر حق هست ، کو ؟ / در شکنجۀ او مُقِر می شد که هُو

760) آنکه می گفت این بعید است و عجیب / اشگ می راند و همی گفت : ای قریب

761) چون فرار از دام ، واجب دیده است / دامِ تو خود بر پَرَت چَفسیده است

762) بر کنم من میخِ این منحوس دام / از پیِ کامی نباشم تلخ کام

763) در خورِ عقلِ تو گفتم این جواب / فهم کن ، وز جستجو رُو بر متاب

764) بِسکُل این حَبلی که حرص است و حسد / یاد کُن ، فی جیدِها حَبلُّ مَسَد

شرح و تفسیر بیان آنکه ماسِوَی الله هر چیزی آکِل و مأکول است

مرغکی اندر شکارِ کِرم بود / گُربه فرصت یافت او را در ربود


پرنده ای کوچک در صددِ شکارِ کِرمی بود که گُربه فرصت را غنیمت شمرد و آن پرنده را ربود و بُرد . [ مولانا در این بخش ، قانونِ تنازع بقا را ابتدا در پهنۀ طبیعت و موجوداتِ محسوس مطرح می کند . و سپس آن را به پدیده های نامحسوسِ ذهنی و روحی نیز تعمیم می دهد و می گوید : این تنازع در عرصۀ خیالات و اندیشه ها و عواطف و احساسات نیز مصداق دارد . چه بسا موجی از فکر و خیال در ضمیرِ آدمی به جریان افتد و او غرق در آن شود . امّا ناگهان موجی دیگر از افکار از راه رسد و این دو موج با یکدیگر به کشمکش پردازند و طبقِ اصلِ آکِل و مأکول آن که قوی تر است ، دیگری را از عرصۀ ذهن و ضمیر شخص براندازد و جای او را گیرد . پس تنازع بقا و قانونِ آکِل و مأکول فقط به جهانِ بُرون منحصر نمی شود بلکه در جهانِ درون نیز این حکم جاری است . مولانا از طرح این مطلب به نتیجه ای عالی می رسد و آن اینکه اگر می خواهی بقای جاودانه یابی خود را در پناهِ حضرت باقی قرار ده . ]

آکِل و مأکول بود و بی خبر / در شکارِ خود ز صیّادی دگر


آن پرنده هم خورنده بود و هم خورده شده . در حالی که از صیّد شدنِ خود توسطِ صیّادی دیگر خبر نداشت . ( آکِل = خورنده ( اسم فاعل ) / مأکول = خورده شده ( اسم مفعول ) ) [ آن پرنده به اعتبار اینکه مشغولِ صیدِ کِرم بود . آکِل نامیده می شد و به اعتبار آنکه توسطِ گُربه شکار شد مأکول گردید . زیرا دارِ نسبت هاست . و اعتبارات مختلف ، نتایج مختلف به بار می آورد . ]

دزد گر چه در شکارِ کالِه ای ست / شِحنه با خصمانش در دنباله ای ست


مثال دیگر ، اگر چه دزد در صددِ شکار کالای دیگران است . ولی داروغه همراه با دشمنان آن دزد یعنی مأموران در تعقیبِ دزد است . [ کاله = کالا ، متاع / شِحنه = داروغه ، پلیس ]

عقلِ او مشغولِ رخت و قفل و در / غافل از شِحنه ست و از آهِ سحر


دزد با تمامِ حواس به فکرِ جمع کردن اثاث منزل و گشودن قفل و در است . امّا در آن هنگام از رسیدن داروغه و آه و نفرین سحرگاهیِ صاحبان اثاث و اموال غافل است .

او چنان غرق ست در سودایِ خود / غافل ست از طالب و جویایِ خود


آن دزد چنان در خیالاتِ خامِ خود غرق شده که از طالب و جویندۀ خویش بی خبر مانده است یعنی از گزمه ها و مأمورانِ شبگرد غافل شده است .

گر حشیش آبِ زلالی می خورد / مِعدۀ حیوانش در پَی می چَرَد


مثال دیگر ، اگر چه گیاه ، آبِ صافی می خورد . امّا بعداََ همان گیاه را معدۀ حیوانی می خورد . [ حشیش = گیاه خشک امّا در اینجا به معنی مطلقِ گیاه آمده است ]

آکِل و مأکول آمد آن گیاه / همچنین هر هستیی ، غیرِ اله


آن گیاه ( مانندِ همان پرندۀ کِرم خوار ) هم خورنده است و هم خورده شده . همۀ موجودات بجز ذاتِ الهی همینگونه اند . یعنی قانونِ آکِل و مأکول بر همۀ موجودات حاکم است بجز بر حضرت حق .

وَ هُوَ یُطعِمکُم وَ لا یُطعَم چو اوست / نیست حقِ مأکول و آکِل لحم و پوست


زیرا خداوند شما را غذا می خوراند در حالی که خود نیاز به طعامی ندارد و این وصف اوست . حضرن حق نه آکِل است و نه مأکول . و هیچ گوشت و پوستی ندارد . [ مصراع اوّل اشاره است به آیه 14 سورۀ انعام « بگو آیا دوستی جز خدا برگُزینم . همو که پدید آورندۀ آسمان ها و زمین است . و اوست که همه را طعام دهد و طعام نخواهد . بگو به من امر شده است که نخستین کسی باشم که به اسلام درآید و هرگز از مشرکان مباش . » ]

آکِل و مأکول کی ایمن بُوَد / ز آکِلی کاندر کمین ساکن بُوَد ؟


آکِل و مأکول چگونه ممکن است از آکِلِ دیگری که در کمین او نشسته است در امان باشد ؟

امنِ مأکولان ، جَذُوبِ ماتم است / رَو بِدان درگاه کو لایُطعَم است


هر مأکولی که از خورده شدن توسّطِ خورندگان آسوده خاطر بنشیند سرانجام گرفتار عزا و ماتم خواهد شد . یعنی بالاخره روزی می رسد که خورنده ای پیدا می شود و او را شکار می کند . پس به درگاهی پناه ببر که به طعام نیازی ندارد . ( جَذوب = بسیار جذب کننده ) [ بقای حقیقی و اَبدی با التجا جُستن به درگاه حق ازلی میسّر است . و اِلّا آدمی مأکولِ مقتضیاتِ طبیعی خواهد شد . ]

هر خیالی را خیالی می خورد / فکرِ آن ، فکرِ دگر را می چَرَد


هر خیالی خیالِ دیگر را می خورد . و هر فکری فکرِ دیگر را می بلعد و محو می سازد .

تو نتانی کز خیالی وارَهی / یا بِخُسبی که از آن بیرون جهی


تو نمی توانی از سیطرۀ خیالی رهایی یابی . و یا بخوابی و از آن فکر بیرون آیی . [ ممکن است در حالتِ خواب ، فکر و خیالِ حاکم بر آدمی موقتاََ از او منقطع شود . امّا به محضِ آنکه بیدار شد دوباره او را فرو گیرد . ]

فکر ، زنبورست و آن خوابِ تو آب / چوت شوی بیدار ، باز آید ذُباب


فکر مانندِ زنبور است و خوابِ تو مانندِ آب . به محضِ آنکه بیدار شوی دوباره زنبور به سویِ تو می آید . ( ذُباب = مگس ، به انواعِ مختلف زنبور نیز ذُباب می گویند که در اینجا به همین معنی است ) [ انسان وقتی در بیرونِ آب باشد زنبوران بر او هجوم می آورند و همینکه به زیرِ آب رود از نیشِ آنان در امان مانَد . امّا این امان موقتی است . خواب نیز موقتاََ ما را از تهاجمِ فکر و خیال آسوده می دارد . ]

چند زنبورِ خیالی در پَرَد / می کشد ، این سو و آن سو می بَرَد


چند خیالِ مزاحم مانندِ زنبور در خانۀ ذهنِ تو به پرواز درمی آیند و تو را به این طرف و آن طرف می برند . یعنی مضطرب و پریشانت می کنند . [ زنبورِ خیالی = خیالی که مانندِ زنبور سمیع و مزاحم است . ]

کمترینِ آکِلان است این خیال / و آن دگرها را شناسد ذُوالجَلال


فکر و خیالی که بر انسان چیره می شود ناچیزترین خورندگان است . خورندگانی وجود دارند که فقط خداوند بزرگ از ماهیّت آن خبر دارد .

هین گُریز از جَوقِ اُکّالِ غلیظ / سویِ او که گفت ماییمت حَفیظ


بهوش باش ، از شرِّ خورندگان سرسخت و بس مؤذی به سویِ کسی بگریز که فرموده است : ما نگهدار توییم . [ جَوق = دسته ، گروه / جَوقِ اَکّالِ غلیظ = مراد شیطان و هواهای نفسانی است / حفیظ = حافظ ، نگهدارنده ، یکی از اسماء الله است که در قرآن کریم به کرّات ذکر شده است از جمله آیه 104 سورۀ انعام ، آیه 57 و 86 سورۀ هود و آیه 55 سورۀ یوسف ]

یا به سویِ آنکه آن حفظ یافت / گر نتانی سویِ آن حافظ شتافت


اگر نمی توانی خود نزدِ آن حافظِ حقیقی بروی . لااقل به سویِ آن کسی برو که او قدرتِ حفظ و نگهداری را از آن حافظِ حقیقی ( الله ) کسب کرده است . [ رجوع شود به شرح بیت بعد ]

دست را مسپار جز در دستِ پیر / حق شده ست آن دستِ او را دستگیر


دستِ خود را جز به دست پیر به دست دیگر مده . زیرا حضرت حق ، دستگیرِ او شده است . ( پیر = شیخ ، شرح بیت 1774 دفتر سوم ، شرح بیت 1789 دفتر سوم ) [ وجود دلیل و راهنما برای سالک امری ضروری است . اگر سالک نتوانست راهنمای حاضر پیدا کند می تواند از پیرانِ ادوارِ پیش کسبِ روحانیّت کند . ]

پیرِ عقلت کودکی خُو کرده است / از جوارِ نَفس کاندر پرده است


امّا مرشدِ عقلِ تو خوی کودکان را پیدا کرده است . یعنی خام و بی ثمر است . و بر اثرِ مجاورت با هوای نَفس در حجابِ جهل و غفلت مانده است .

عقلِ کامل را قرین کُن با خِرَد / تا که باز آید خِرَد ز آن خویِ بَد


عقل انسان کامل را همنشین و همراهِ عقلِ خود بکن تا غفلت از خُلق و خوی ناپسند و کودکانه بیرون آید .

چونکه دستِ خود به دستِ او نهی / پس ز دستِ آکِلان بیرون جهی


هر گاه دستِ خود را به دستِ آن انسان کامل دهی از دستِ خورندگان رهایی خواهی یافت . [ از خورندگان و تباه کنندگانی همچون شیطان و هواهای نَفسانی می رهی زیرا هادی الهی از الهاماتِ ربّانی بهره مند است . ]

دستِ تو از اهلِ آن بیعت شود / که یَدُالله فَوقِ اَیدیهِم بُوَد


در آن صورت دستِ تو به دستِ آن بیعت کنندگانی مبدّل خواهد شد که در بارۀ آنان گفته شده : دست خداوند بالای دستِ ایشان است . [ مصراع دوم اشاره است به آیه 10 سورۀ فتح « آنان که با تو بیعت کنند . در حقیقت با خدا بیعت کنند . قدرت و نصرت خدا برتر از قدرت و نصرت آنان است . هر که پیمان گُسلد . زیان آن بر او باشد و هر که زنهارِ خود با خدا نگه دارد . خدا پاداشی بیکران بدو ارزانی دارد »

چون بدادی دستِ خود در دستِ پیر / پیرِ حکمت که علیم است و خطیر


چون دستِ ارادتِ خود را به دستِ ولایتِ پیر دادی . همان که پیرِ حکمت است و دانای به مراحلِ سلوک و شخصیتی با عظمت .

کو نبیِّ وقتِ خویش است ای مُرید / تا ازو نورِ نبی آید پدید


ای مُرید ، آن پیری که  وصفش گفته شد . او پیامبر زمانِ خویش است و از او نورِ پیامبر می تابد .

در حُدَیبیّه شدی حاضر به دین / و آن صحابۀ بیعتی را هم قرین


با این کار گویی که در حُدیبیّه حاضر شده ای و همراهِ آن دسته از اصحابِ پیامبر (ص) حضور یافته ای .

پس ز دَه یارِ مُبَشَّر آمدی / همچو زَرِّ دَهدَهی خالص شدی


پس در شمارِ عَشَرۀ مُبَشَّرَه درآمدی و مانندِ طلای تمام عیار خالص شدی . [ زَرِ دَهدَهی = طلای خالص ، طلای صد در صد خالص ، طلایی که از ده قسمت ، ده قسمتش طلا باشد / مُبَشَّر = بشارت داده شده / عَشَرۀ مُبَشَّرَه = دَه نفر که مژده یافته اند ، دَه تَن از یارانِ پیامبر (ص) بودند که به نفلِ عامه از سوی آن حضرت مژدۀ بهشت یافتند . ]

تا مَعیّت راست آید ، ز آنکه مَرد / با کسی جُفت است کو را دوست کرد


تا بدینسان اتّحادِ یار با یار مصداق پیدا کند . زیرا هر شخص با کسی همراه و قرین می گردد که او را دوست می دارد . [ مَعیّت = شرح بیت 1464 دفتر اوّل ]

این جهان و آن جهان با او بُوَد / وین حدیثِ احمدِ خوش خُو بُوَد


پس در این جهان و آن جهان با یارِ خود همراه باشد . این حدیث از حضرت احمد (ص) که انسانی خوش اخلاق بود نقل شده است . [ حدیث در بیت بعد آمده است . ]

گفت : اَلمَرءُ مَعَ مَحبُوبِهِ / لا یُفَکُّ القَلبُ مِن مَطلُوبِهِ


فرمود : هر کس قرین و همراه کس و یا چیزی است که دوستش می دارد . زیرا دل از مطلوب خود جدا نگردد . [ این روایت نسبتاََ طولانی است : شخصی به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت : یا رسول الله روز قیامت چه وقت بر پا شود ؟ فرمود : برای آن روز چه چیز فراهم کرده ای ؟ گفت : نه نمازِ بسیار و نه روزۀ بسیار . بلکه تنها خدا و رسولِ او را دوست می دارم . پیامبر فرمود : « آدمی همراهِ کسی است که دوستش می دارد » ( انقروی تمامِ این حدیث را نقل کرده و استاد فروزانفر تنها جملۀ آخر را در احادیث مثنوی ، ص 155 ، از مسند احمد ، ج 1 ، ص 399 و چند مأخذ دیگر آورده است ) . اینکه هر کس با محبوب و مطلوبِ خود محشور می شود . مطلبی مسلبم است .

به هر حال منظور مولانا اینست که تقارنِ اشخاص بر مبنای اتّحادِ روحی و قلبی است و بُعدِ زمان و مکان مانع آن نمی شود . ]

هر کجا دام است و دانه ، کم نشین / رَو زبون گیرا زبون گیران ببین


در هر جا که دام و دانه هست منشین . ای صیّادِ صیدهای حقیر ، برو عاقبتِ صیّادانِ صیدهای حقیر را بنگر . [ زبون گیرا = ای کسی که ضعیفان و حقیران را می گیری ، ضعیف کُش / کم نشین = در اینجا به معنی کمتر بنشین نیست . بلکه به معنی اصلاََ منشین است . «دام» کنایه از فرجامِ بَد ، و «دانه» کنایه از لذّاتِ نفسانی است . پس ای انسان ، فریبِ لذّات را مخور که فرجامی ناگوار در پی دارد . همۀ دنیا و ابنای آن ، صیّادان صیدهای حقیرند . اگر با دیدۀ بصیرت بنگری خواهی دید که فرجام آنان چه شد . ]

ای زبون گیرِ زبونان ، این بدان / دست هم بالای دست است ای جوان


ای جوان و ای صیّادِ صیدهای حقیر ، این مطلب را بدان که « دست بالای دست بسیار است » یعنی همانطور که تو صیدهای ضعیف و حقیر را می گیری . صیّادی نیز تو را صید می کند . خلاصه زنجیرۀ آکِل و مأکول بسیار بلند و طولانی است .

تو زبونی و زبون گیر ای عجب / هم تو صید و ، صید گیر اندر طلب


شگفتا از اینکه تو هم حقیری و هم حقیران را شکار می کنی . در عینِ اینکه تو خود صیدِ صیّادانِ دیگری ، ولی در صددِ صید نیز برمی آیی .

بَینَ اَیدی خَلقَهُم سَدّاََ مباش / که نبینی خصم را و آن خصم ، فاش


در زُمرۀ آن گروه مباش که در پیش و پسِ آنان دیواری است . بطوری که دشمن را با آنکه آشکار است نتوانی ببینی . [ اشاره است به آیه 9 سورۀ یس « و ما در پیشِ رویِ ایشان سدّی بنهادیم و در پشتِ سرشان نیز سدّی . و چشمانشان را بپوشاندیم . از اینروست که چیزی نبینند » در تفاسیر قرآنِ کریم و تواریخ اسلامی آمده : وقتی که ابوجهل و سایر مشرکان مکّه کمر به قتلِ حضرت نبی (ص) بسته بودند . خانۀ او را به محاصره درآوردند . امّا آن حضرت در برابرِ آنان از منزل بدر آمد و از میانشان گذشت در حالی که او را ندیدند ( مجمع البیان ، ج 8 ، ص 417 ) ]

حرصِ صیّادی ، ز صیدی مُغفِل  است / دلبریی می کند ، او بی دل است


حرصِ صید کردن ، آدمی را از صید شدنِ خود توسطِ صیّادی دیگر غافل می کند . او دلبری نشان می دهد در حالی که خود فاقدِ دل است . ( مُغفّل = اغفال کننده ) [ اکبر آبادی و لاهوری چنین شرح داده اند : کسانی که ادعای صاحبدلی دارند خود از عالَمِ دل بی خبرند ( شرح مثنوی ولی محمّد اکبرآبادی ، دفتر پنجم ، ص 43 و مثنوی مولوی معنوی ، ج 6 ، ص 69 ) . و انقروی هم می گوید : کسانی که می خواهند دلِ مردم را بربایند خود نیز توسطِ دیگران ربوده دل می شوند ( شرح کبیر انقروی ، ج 12 ، ص 276 ) ]

تو کم از مُرغی مَباش اندر نشید / بَینَ اَیدی خَلف ، عُصفوری بدید


تو در جستجو و طلب ، کمتر از پرنده ای مباش . حتّی گنجشک نیز پیش و پسِ خود را می بیند و می پاید . [ نشید = در اینجا به معنی طلب و جستجوست / بین ایدی = جلو دست ها ، کنایه از پیشِ رُو / خَلف = پشتِ سَر ، عقب / عُصفور = گنجشک ]

چون به نزدِ دانه آید ، پیش و پس / چند گرداند سَر و رُو آن نَفَس


وقتی که گنجشک نزدیکِ دانه می شود در آن لحظه چند بار به جلو و عقب و اطرافِ خود سَرَک می کشد .

کای عجب پیش و پَسَم صیّاد هست / تا کشم از بیمِ او زین لقمه دست ؟


پیشِ خود می گوید : آیا در جلو و عقبِ من صیّادی در کمین است تا از ترسِ او دست از این طُعمه بردارم . [ وقتی گنجشک در برداشتن دانه این همه احتیاط می کند و بی گدار به آب نمی زند . تو ای انسان با این همه عقل و هوش چرا وقتی به طُعمه ای می رسی . قوۀ فکر و تدبیرت از کار می افتد و چشم و گوش بسته به سویِ آن می شتابی و دام را نمی بینی ؟ ]

تو ببین پس قصۀ فُجّار را / پیش بنگر مرگِ یاد و جار را


تو به سرگذشتِ تباهکاران بنگر و به مرگِ دوستان و همسایگان نگاه کن . ( فُجّار = تباهکاران ، جمع فاجر / جار = همسایه ) [ از احوالِ گذشتگان و مرگ دیگران عبرت بگیر . ]

که هلاکت دادشان بی آلتی / او قرینِ توست در هر حالتی


ببین که حضرت حق بدونِ هیچگونه وسیله ای آنان را به هلاکت رسانید . او با توست در هر جا که باشی .

حق شکنجه کرد و ، گُرز و دست نیست / پس بدان بی دست ، حق داورکُنی ست


حضرت حق تباهکاران را کیفر داد در حالی که نه گُرزی بکار برد و نه دستی در کار بود . پس این مطلب را بدان که حضرت حق بدونِ هیچگونه دست و وسیله ای داوری می کند . [ داورکُن = داوری کننده ]

آنکه می گفتی اگر حق هست ، کو ؟ / در شکنجۀ او مُقِر می شد که هُو


آن کسی که می گفت : اگر خدا هست ، پس کو و کجاست ؟ به هنگامِ عذاب اقرار می کند که خدا وجود دارد . [ در آیات قرآن کریم آمده است که وقتی منکران ، شدّتِ عذاب را می بینند . آرزو می کنند که ای کاش به دنیا بازگردند و در زُمرۀ مؤمنان درآیند . ]

آنکه می گفت این بعید است و عجیب / اشگ می راند و همی گفت : ای قریب


آن کسی که می گفت بسی شگفت انگیز و دور از عقل است که خدا وجود داشته باشد و در احوال و اطوار ما تصرّف کند . در آن روز اسک می ریزد و می گوید : واقعاََ که تو ای خدا به من نزدیکی . [ مصراع اوّل ناظر است به آیه 5 سورۀ ص « آیا او ( محمّد ) خدایانِ چند گانۀ ما را خدای یگانه کرده است ؟ براستی که این امری بس عجیب است » و مصراعِ دوم ناظر است به قسمتی از آیه 186 سورۀ بقره « و چون بندگانم در بارۀ من از تو پرسند . (بگو که) من نزدیکم … » ]

چون فرار از دام ، واجب دیده است / دامِ تو خود بر پَرَت چَفسیده است


با آنکه ( عقل و عاقلان ) گُریز از دام را بر تو ضروری دانسته اند . ولی شگفتا که دامِ تو بر پَر و بالت چسبیده است . [ آنان که طاوس صفت اند و بر داشته های جذّابِ خود مفتون ، با آنکه به حکمِ عقل ، از هر مهلکه ای می گُریزند ولی نمی دانند که دامِ خود را همیشه همراهِ خود دارند . یعنی ایشان با دلبستگی به ظواهرِ دنیا و حفظِ آن در واقع از دام و مهلکۀ خود حراست می کنند و عافیت طلبی و خطر گزیزی شان سطحی و کاذب است . ]

بر کنم من میخِ این منحوس دام / از پیِ کامی نباشم تلخ کام


من بنیادِ این دامِ ناخجسته را بر می کنم تا برای رسیدن به یک خواسته برای همیشه تلخکام و بدبخت نشوم . [ «میخ» در اینجا کنایه از امیال و دلبستگی های دنیوی است و «منحوس دام» کنایه از جاه و مال دنیاست . پس من ریشه و اساسِ دامِ دنیا را که میل و خواسته است در خود محو می کنم تا با برآورده شدنِ یکی دو خواسته ام شقاوت زدۀ ابدی نشوم . ]

در خورِ عقلِ تو گفتم این جواب / فهم کن ، وز جستجو رُو بر متاب


این بیت نشان می دهد که مولانا ابیات پیشین را نیز از زبانِ آن طاوس گفته است . طاوس به آن حکیم گفت : من جوابِ سؤالِ تو را که گفتی چرا پَر و بالت را می کنی به اندازۀ ظرفیت ادراکِ تو گفتم . این نکات را دریاب و از تحرّی حقیقت رُخ برمتاب . [ در اصول کافی ، کتاب العقل و الجهل ، حدیثی از پیامبر اکرم (ص) آمده است که می فرماید : « ما جمعِ پیامبران مأمور شده ایم که با مردم به اندازۀ مرتبۀ فهم و فکرتشان سخن بگوییم » ]

بِسکُل این حَبلی که حرص است و حسد / یاد کُن ، فی جیدِها حَبلُّ مَسَد


این ریسمان را که عبارت از حرص و حسد است پاره کن . و آیه فی جیدِها حَبلُّ مِن مَسَد را بخوان . [ اشاره است به آیه 4 و 5 سورۀ مَسَد « و زن وی (ابولهب) کِشندۀ پشتۀ هیزم است و بر گردنش رَسنی از لیفِ تافتۀ خرمابُن » ]

منظور بیت : اگر می خواهی مانندِ زنِ ابی لهب ، هیزم کشِ دوزخ نشوی . ریسمانِ صفات و اخلاقِ زشت را از گردنِ روحت پاره کن .

شرح و تفسیر بخش قبل                     شرح و تفسیر بخش بعد

دکلمه بیان آنکه ماسِوَی الله هر چیزی آکِل و مأکول است

خلاصه زندگینامه مولانا جلال الدین محمد بلخی

سرزمین ایران از دیرباز مهد تفکرات عرفانی بوده است . از این رو در طی قرون و اعصار ، نام آورانی بی شمار در عرصه عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است . یکی از این بزرگان نام آور ، حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . او در ششم ربیع الاول سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد . پدر او محمدحسین  خطیبی است که به بهاءالدین ولد معروف شده است و نیز او را با لقب سلطان العلما یاد کرده اند . بهاء ولد از اکابر صوفیه و اعاظم عرفا بود و خرقه او به احمد غزالی می پیوست و در علم عرفان و …

متن کامل زندگینامه مولانا جلال الدین بلخی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

خلاصه معرفی کتاب مثنوی معنوی مولوی

مثنوی معنوی کتابی تعلیمی و درسی در زمینه عرفان ، اصول تصوف ، اخلاق ، معارف و …است . مولانا بیشتر به خاطر همین کتاب شریف معروف شده است . مثنوی معنوی دریای ژرفی است که می توان در آن غواصی کرد و به انواع گوهرهای معنوی دست یافت با آنکه تا آن زمان کتابهای ارزشمند و گرانقدری نظیر منطق الطیر عطار نیشابوری و حدیقت الحقیقت سنائی و گلشن راز شبستری از مهمترین و عمیق ترین کتب عرفانی و صوفیانه به شمار می رفتند ولی با ظهور مثنوی معنوی مولانا و جامعیت و ظرافت و نکته های باریک و …

متن کامل معرفی جامع کتاب مثنوی معنوی مولوی را در مرکز تخصصی شعر و عرفان مطالعه نمایید.

منابع و مراجع :

  1. شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Tags:
اولین نفری باشید که نظرتان را ثبت می کنید

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

تماس با دیدارجان

لطفا نظرات ، انتقادات و پیشنهادات خود را ارسال فرمایید.

درحال ارسال

وارد شوید

اطلاعات خود را فراموش کرده اید؟